× هوادار تیم اسم نداره ×
موضوع: دروغ!
جملات: ساعت از نیمه شب گذشته بود - صدای قدمهایی در راهرو پیچید - نمیخواست باور کند - طعم خون را هنوز حس میکرد - چیزی درون آینه تکان خورد
~~~~~~~
- ممنونم که قبول کردی.
گابریلا با بیخیالی شانهای بالا میاندازد. حوصلهاش سر رفته بود و پیشنهاد سیبل دقیقا چیزی بود که به آن نیاز داشت تا سرش گرم شود. چیزی نبود که نیاز به تشکر داشته باشد.
اما به خیال سیبل، گابریلا لطف بزرگی در حق او کرده بود. این تصور سیبل با شناخت گابریلا طبیعی هم بود. گابریلا از آن دسته دختران نوجوانی نبود که برای خوشنود کردن دیگران کاری انجام دهد. ولی از شانس خوب سیبل، خواستهاش هیجانانگیز بود و گابریلا کار دیگری برای انجام نداشت. سیبل گفته بود میخواهد پیشگوییای انجام دهد که برای انجام آن نیاز به یک همکار دارد و گابریلا هم دوست داشت بداند پیشگوها چه کاری انجام میدهند.
پس هر دو، دو طرف سکویی سنگی که وسط اتاقی نمدار قد علم کرده بود ایستاده بودند. کاسهای کوچک همراه با خنجری در کنارش بر روی سکو قرار داشت. آینهای قدی با فاصلهی چند متری از گابریلا، درست پشت سرش قرار گرفته بود. طوری که سیبل به آنچه درونش دیده میشد تسلط کامل داشت.
ساعت از نیمه شب گذشته بود و این بدین معنا بود که سیبل باید کارش را آغاز میکرد. پس خنجر را برمیدارد و با کمی مکث، آن را به سمت گابریلا میگیرد. اثر تردید در نگاهش به وضوح آشکار بود.
گابریلا ابرویی بالا میاندازد.
- چیه؟ نکنه قربانی میخوای برای پیشگوییت؟
سیبل خندهی آرامی میکند. انگار که حالا که تصور گابریلا اینچنین وحشتناک و بزرگ است، خواستهی واقعیاش کوچک شمرده میشود و در نتیجه پذیرفتنش نیز آسانتر.
- نه. فقط سه قطره از خونتو میخوام.
برای لحظهای سکوت اتاق را فرا میگیرد تا این که گابریلا آن را میشکند.
- پس منو برای همین میخواستی؟ فکر میکردم قراره به خاطر دانش زیادم کمکدستت باشم!
سیبل به او دروغ گفته بود. فقط برای این که بتواند او را به آنجا بکشاند.
سیبل خنجر را روی سکو باز میگرداند و در عوض، سکو را دور میزند تا در کنار گابریلا قرار گیرد و دست او را میگیرد.
- من واقعا به کمکت نیاز دارم.
گابریلا کمی خودش را عقب میکشد اما به خاطر این که سیبل دستش را گرفته بود، تنها فاصلهی کمی میتواند بگیرد. در چشمهای سیبل، احساس نیازی که از آن صحبت کرده بود به وضوح دیده میشد.
- چرا خون من؟
گویا اینبار نوبت سیبل بود تا گابریلا را براندازی کند و با خودش بسنجد که تا چه اندازه میتواند در گفتن حقیقت به او اعتماد کند. در جوابِ تردیدِ سیبل، ابروی گابریلا برای دومین بار بالا میرود.
- دست بردار، میخوای خونمو بدم و حتی ندونم که چرا خون من؟
سیبل نفس عمیقی میکشد. انگار که تصمیمش را بالاخره گرفته باشد.
- حق با توئه. آخه... خون تو خیلی خاصه و قدرت زیادی به پیشگویی من میتونه بده.
سپس سرش را پایین میاندازد و ادامه میدهد:
- و پیشگویی من به قدرت زیادی نیاز داره. فقط خون تو براش جوابه.
- و چرا خاصه؟
- چون تو هم خون پریزاد داری، هم ساحره، هم سالازار و هم روونا. شاید تو هر بخش به اندازه کسی که تنها اون خون رو داره قوی نباشه، ولی ترکیبشون یه چیز خاص و قدرتمنده. اما نپرس چه پیشگوییای!
سیبل جملهی آخر را وقتی اضافه میکند که دهان گابریلا برای پرسیدن سوالی شروع به باز شدن میکند. با توجه به بسته شدن دهان گابریلا بعد از این جمله، سیبل مطمئن میشود که حدسش درست بوده است. بنابراین اضافه میکند:
- خودمم نمیدونم. چون اسمش... پیشگوییه! فقط... بهم اعتماد کن.
برای چند لحظه سیبل و گابریلا بدون هیچ حرفی تنها به چشمهای یکدیگر زل میزنند. در چشمهای سیبل چیزی جز صداقت دیده نمیشد. انگار خودش هم نمیدانست به چه راهی در حال قدم گذاشتن است. شاید گابریلا باید مانع میشد و سیبل در حال بازی با آتش بود؟
اما چیز دیگری جز صداقت نیز در چشمان سیبل بود. احساس نیازی که پیشتر نیز گابریلا آن را دیده بود. او نیاز داشت که این کار را انجام دهد و به نظر نمیآمد هیچچیز و هیچکس بتواند مانعش شود. گابریلا آنجا بود. در دخمهای پنهان در دل هاگوارتز که ساحرهای قدرتمند و پیشگو در مقابلش بود. اگر داوطلبانه خونش را نمیداد، ممکن بود به زور این کار را انجام دهد؟
اگر از خود گابریلا بپرسی مطمئن بود از پس سیبل برمیآید. اما اگر یک درصد شکست میخورد لذت دیدن پیشگوییای که سیبل برایش بالبال میزد را از دست میداد. گابریلا با خودش فکر میکند، از کی آنقدر محتاط شده است که نگران نتیجهی پیشگویی باشد؟ نه، این برایش اهمیتی نداشت. اما هنوز نمیدانست خونش ارزش این کار را دارد؟
سیبل دستهای گابریلا را رها میکند و سریعا پشتش را به او میکند و چند قدم فاصله میگیرد.
- برو گابریلا. اگه نمیخوای بهم اعتماد کنی، فقط برو. نمیخوام مجبور به انجام کاری بشم که نمیخوام. فقط برو.
و همین برای گابریلا کافی بود تا تصمیم بگیرد به او اعتماد کند. سیبل را برای مدت زیادی میشناخت. نیازی نداشت صحنهسازیای برای جلب توجه او پیاده کند، چون اساسا گابریلا غیر قابل پیشبینی بود. پس اگر حاضر بود دست به هر کاری برای رسیدن به خواستهاش بزند، او را مرخص نمیکرد.
- بیا انجامش بدیم!
سیبل با شنیدن این حرف ناگهان برمیگردد و به گابریلا نگاه میکند. کلامی نمیگوید، اما با نگاهش از او تشکر میکند. سپس دوباره به سوی مخالف سکو میرود تا در مقابل گابریلا قرار گیرد. گابریلا خودش یکی از دستانش را جلو میآورد و کف دستش را به سمت سیبل میگیرد.
سیبل با خنجرش، شکاف کوچکی در کف دست گابریلا ایجاد میکند و بعد از چکیدن سه قطره خون، خنجر را کنار میگذارد و پارچهای به گابریلا میدهد. گابریلا در حالی که پارچه را دور دستش میپیچد، عقب میرود تا شاهد حرکات و وردهایی که سیبل زیر لب میخواند باشد.
سیبل چشمهایش را میبندد و بیوقفه طلسمهای رنگارنگی به سمت خون گابریلا جاری میکند. بعد از اتمام کارش، چشمهایش را برای لحظهای باز میکند و رو به گابریلا میگوید:
- بهم اعتماد کن.
و قبل از این که گابریلا بفهمد چه دارد میشود، سیبل خونش را سر میکشد. گابریلا آنچه را میدید
نمیخواست باور کند. انتظار هرچیزی را داشت به جز نوشیده شدن خونش توسط سیبل! استفاده کردن از خونش یک چیز بود و نوشیدن آن چیز دیگر!
همزمان
صدای قدمهایی در راهرو پیچید. گابریلا به جای اعتراض به سیبل، برمیگردد تا چک کند چه کسی در حال آمدن است که سیبل مانعش میشود.
- بهم اعتماد کن.
سیبل با انگشت اشارهاش به آینه اشاره میکند که تصویر آن دو را نشان میداد. صدای قدمها به قدری نزدیک میشود که گویی درست کنار آنها قرار دارد. صدای قدمها به سمت آینه هدایت میشود، جایی که آینه دیگر بازتابدهندهی تصویر گابریلا و سیبل نبود.
چیزی درون آینه تکان خورد و حالا تصویری متفاوت از آنچه در محیط جلویش وجود داشت، در حال شکلگیری بود. پیشگوییای که سیبل به دنبال آن بود و حالا، هر دوی آنها مشغول تماشای آن بودند.
پیشگویی هرگز قرار نبود به سیبل الهام شود یا بر زبانش جاری شود. آینه کلید ماجرا بود و پیشگویی را به تصویر کشیده بود. پیشگویی بزرگی که گابریلا نیز شاهد آن بود. شاید به اندازهی سیبل عمق پیشگویی را درک کرده نباشد، اما هرکسی میتوانست اهمیت بالای آن را بفهمد.
سیبل با پایان یافتن تصاویر، نفس عمیق دیگری میکشد و به سمت گابریلا برمیگردد.
طعم خون را هنوز حس میکرد. اما چیز دیگری نیز در وجودش شکل گرفته بود. حس اعتماد به گابریلا که هنوز مبهوتِ آنچه در آینه بود، مانده بود.
~~~~~~~
موضوع: درخششجملات نفر بعد: زبانش گرفت - ساعتشنی را برگرداند - گلها شروع به روییدن کردند - صدای قهقههای طنینانداز شد - زمانش فرا رسیده بود.