اسم نداره! Vs برتوانا
سوژه: سرنوشت شوم
پست اول
در طبقهی دهم ساختمان سرد و سنگی وزارت سحر و جادو، جایی که سقفش همیشه انگار در حال فرو ریختن بود، دادگاه ویژهی تخلفات غیبی و اختلالات پیشگویی در جریان بود. سالن شبیه آمفیتئاتری نیمهتاریک بود، با دیوارهایی از سنگ گرانیت خاکستری که نفس نمیکشیدند، فقط نگاه میکردند. صدای نفس کشیدن حاضران، مثل خشخش صفحهی گرامافون قدیمی در هوا معلق بود.
در مرکز سالن، روی صندلیای که با زنجیرهای ظاهرا غیرفعال جادویی محاصره شده بود، سیبل پاتریشیا تریلانی نشسته بود؛ کسی که تا همین دو هفته پیش با اعتمادبهنفس کامل روی کوسنهای مخمل بنفش، آیندهی خلقالله را از لابهلای تفالهی چای و مه بلورین گوی شیشهای میخواند.
اما امروز... او متهم بود.
لباسش همان شنل زرشکیرنگی بود که برای مراسم رسمی میپوشید، با نقوشی از ستارههای فرسوده و نخنماشده که حالا بیشتر شبیه لکههای چربی بودند تا نمادهای کیهانی. عینک تهاستکانیاش آنقدر ذرهبینی بود که بهراحتی میشد از پشت آن سوراخهای مشبک بینی قاضی را شمرد. دستهایش روی زانو قفل شده بود، و سعی داشت بین متانت، بیتفاوتی و "من اصلاً نمیدونم چرا منو آوردین اینجا" یکی را انتخاب کند. ولی بیشتر شبیه کسی بود که با دست لرزان، شمارهی شفادهندهی رماتیسم را میگیرد.
در آن سوی سکوی بلند و زرشکیرنگ قضاوت، قاضی زاغچشم نشسته بود. مردی با صورتی کشیده، گردنی مانند دستهی تبر، و لبهایی که فقط برای گفتن "نه"، "محکوماست" و "خارج شوید" طراحی شده بودند. روبرویش، کاغذی بلند و رلمانند در حال باز شدن بود که روی آن شکایات نوشته شده بود. بخش عمدهای از آن، شکایت مروپ گانت بود.
قاضی با صدای خشدار و نهچندان دوستانهای گفت:
- خانم تریلانی، این دادگاه شما را با چهار مورد تخلف جادویی سطح قرمز مواجه میداند: ادعای بیپایه و اساس دربارهی پدر یک شهروند جادویی، نشر ترس و آشوب میان دانشآموزان از طریق جملهی «شما تا سهشنبه زنده نمیمانید» در هنگام امتحان شفاهی، پیشبینی بارش قورباغه در هاگزمید که اتفاقاً رخ نداد و باعث تعطیلی بازار شد و نهایتا، استفادهی غیرمجاز از زبان آینده در اماکن عمومی.
سیبل سرفهای خشک کرد و گفت:
- ببخشید، در مورد مورد اول... من نگفتم پدرش ماروولوه، گفتم ماروولوعه! اون ماروولو نه، یه ماروولو دیگهست، تو یه بعد دیگه، که دخترش پرنسسه و باباش...
صدایی ناگهانی و رسا از بالای گوش سیبل بلند شد:
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و همزمان، یک نعل اسب براق از بالای سرش با صدای
دنگ روی شانهاش فرود آمد.
سیبل جا خورد. دستش را بالا برد تا چیزی را از روی گوشش بردارد؛ یک شی براق و کوچک بهشکل کریستال قطرهای که زیر پوست گردنش چسبیده بود. نازک، شفاف، و پر از خطوط طلایی کوچک، شبیه شبکهی رگهای مغزی.
قاضی گفت:
- این همان سنسور CP-49 است که از این لحظه روی بدن شما فعال میماند. هر بار که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به مقولهی پیشگویی اشاره کنید، این سنسور شروع به لرزش میکند، پیام هشدار میدهد، و یک تنبیه فیزیکی تصادفی از لیست مصوب «مجازاتهای غیر قابل پیشگویی وزارت جادو» روی شما اعمال خواهد شد.
سیبل ناباورانه گفت:
- ولی من اصلا پیشگویی...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و یک برگ خیس ترهفرنگی مستقیم روی دماغش فرود آمد. قاضی ادامه داد:
- اگر در یک روز، بیش از سه بار فعال شود، بخش امنیتی سنسور وارد عمل شده، و حافظهی کوتاهمدت شما تا ۳۰ دقیقه پاک خواهد شد.
یکی از اعضای هیئت داوران زیر لب گفت:
- یعنی دیگه یادش نمیمونه صبح دمنوش خورده یا نه؟
صدای خندهای از ته سالن شنیده شد، ولی قاضی با یک اخم آن را خفه کرد. بعد نفس عمیقی کشید و حکم را قرائت کرد:
- بر اساس مادهی ۹۹-بند ج از قانون تنظیم پیشگویی در اماکن عمومی، از این پس، هرگونه فعالیت پیشگویانه برای شما ممنوع است. محل اقامت سابق شما، توقیف میشود. و برای مدت نامعلوم، حق حضور در هیچ جلسهی مشاورهی آیندهمحور، فرقهی بلورهای آبی، یا گردهمایی تماشاچیان رمل و اسطرلاب را ندارید.
سیبل که شوکهشده بود، زمزمه کرد:
- ولی این ناعادلانست. آینده با منه. ستارهها منو صدا میزنن. این رسالته...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و این بار، یک جلد کتاب غولپیکر با عنوان درشت "چگونه پیشگو نباشیم؟" با قدرتی دقیقاً برابر با وزن دوازده پیشگویی شکستخورده، روی سرش افتاد. صحنه، برای لحظهای متوقف شد. سیبل، کجنشسته، با چشمهایی نیمهباز، گفت:
- من... من کجام؟
قاضی زیر لب زمزمه کرد:
- فعالسازی ریست حافظه. سنسور کار خودشو درست انجام داده.
***
سیبل تریلانی، با قدمهایی نیمههوشیار، از پلههای وزارت سحر و جادو پایین آمد؛ پلههایی که زیر پاهایش انگار دائم جابهجا میشدند تا هیچوقت حس نکند روی زمین سفت راه میرود. هرچند، واقعیت این بود که امروز زمین برای او سفتتر از همیشه بود.
از ذهنش تنها یک جمله عبور میکرد، مثل پژواک در غار:
- من... من کجام؟
ده دقیقه بعد، وقتی حافظهاش آرامآرام برگشت و فهمید که نه در کوچه ناکترنه، نه در خواب، و نه روی موجی از روشنبینی، بلکه در پیادهرو خیس و شلوغ کوچه دیاگون ایستاده، نفس عمیقی کشید. و همان لحظه، نسیمی آرام، کاغذی را روی صورتش کوباند. با غرولندی کاغذ را برداشت. یک پوستر رنگی بود با عنوانی بزرگ و زردرنگ:
نقل قول:
لیگ کوییدیچ جادوگران!
تیم خودت رو تشکیل بده، برنده شو، قهرمان شو!
جوایز خفن برای کاپیتانهای برتر
اقامت در عمارتهای سلطنتی، بازسازی خانه توقیفشده، و دسترسی ویژه به سوپرمارکتهای بینکهکشانی!
چشمهای سیبل برق زد... برق واقعی. لنزهای عینکش این نور را چند برابر کرد، طوری که زن دستفروش روبهرویی از ترس به داخل چادرش برگشت.
سیبل زیر لب زمزمه کرد:
- یه تیم... یه تیم میسازم... یه تیم افسانهای! اینطوری میتونم دوباره خونهمو پس بگیرم، دوباره دیده بشم... شاید حتی دوباره...
- اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و این بار یک کلم شور از آسمان افتاد روی شانهاش.
سیبل با اخم کلم را برداشت و در جیب شنلش چپاند. نفس عمیقی کشید و گفت:
- باید از صفر شروع کنم. جایی برم که هیچکس نه چیزی میدونه، نه چیزی میپرسه. جایی... مثل بیابون.
کمی بعد- چادری در دل بیابان آفتاب مایل عصر، شنهای داغ را مثل برادهی طلایی به لرزه انداخته بود. در وسط ناکجا، جایی میان بیزمانی و بیبرقی، چادری افلیج و نیمهکج سرپا شده بود؛ شبیه خمیازهای چروکیده از پارچهی بنفشرنگ با لکههایی شبیه صورتهای خندان ترسناک.
سیبل وارد چادر شد. هوا بوی خاک، دود دمنوش و خاطرات پلاسیده میداد. روی میز شکستهای، یک کتری سیاه و قدیمی نشسته بود. کنارش تعدادی لیوان ترکخورده، یک قوطی شکر باز و... یک بستهی پلاسیده چای دارجیلینگ که در حسرت دمکشیدن پژمرده شده بود. سیبل خم شد و با غصه، نوک انگشتش را روی بدنهی کتری کشید. دوده گرفته بود.
- تو تنها چیزی هستی که هنوز تو این دنیای بیرحم ازم مونده، آره؟ تو، لعنتی جوشنکردنی... تو...
و بعد بیهوا نشست، زانوها جمع، چانه روی آنها، صدایش کمکم شکسته و تیز شد.
- همهچیو ازم گرفتن. میدونی؟ خونهمو توقیف کردن. گوی بلوریمو بردن آزمایشگاه ضدتقلب. چایهامو مصادره کردن چون گفته بودن "اسطوخودوس تحریککنندهی توهمات موقتیه"... من موندم و تو.
سکوت... سکوتی که مثل نفس خفهشدهی فلوبر بود. بعد ناگهان، صدایی بم و خسته، از دل کتری برخاست.
- یعنی بالاخره فهمیدی که من فقط برای چای ساختن ساخته نشدم؟
سیبل از جا پرید و چشمهایش پشت عینک درشتتر شد.
- کـ...کتری؟ تو... حرف میزنی؟
کتری سرفهای کرد. بوی برگ سوخته از لولهی بخارش به همراه مقادیری خاک بیرون زد.
- سه ساله با من غر میزنی. هر بار از "تقدیر" میگی، هر بار میگی دنیا بهت بدهکاره، منم گوش کردم. کمکم فهمیدم... منم یه چیزی دارم. یه احساس. یه قدرت... یه شعور بخاری.
سیبل سرش را خاراند.
- تو... شعور داری؟ از خودت؟
- آره. ولی ببین، قضیه اینه که من دیگه دمنوش نمیدم از این کار تکراری خسته شدم. اگه میخوای، میتونم آتیش پرتاب کنم. یا... بجوشم تو صورت حریف؟
سیبل با هیجان گفت:
- تو... تو میتونی وارد تیم بشی؟ بازیکن تیم میشی؟
- معلومه. فقط یه شرط دارم.
- چی؟
- دیگه جلوی من از ستارهها و آینده و فال برگ بهجامونده چیزی نگی.
سیبل سعی کرد واکنش نشان ندهد. زیر لب گفت:
- اصلا پیشگویی که نمیخوام بکنم... فقط دارم میگم شاید تقدیرمون...
-اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و این بار یک پیاز خام، خیس و تقریبا پوسیده، با صدای
پـــک چسبناکی روی صورتش پخش شد.
کتری با صدایی که شبیه قلقل بود، خندید.
- اولین تمرین فنیمون همینه. تحمل خوردن ضربه بدون غر زدن.
سیبل بعد از اینکه با حالت "وای الانه که حالم به هم بخوره"، پیاز ها را از صورتش پاک کرد، بلند شد و دستش را دراز کرد.
- از حالا به بعد، تو اولین عضو تیم کوییدیچ منی.
کتری در حالی که بخار گرمی به سمتش ول میداد، جواب داد:
- خوبه. از حالا به بعد، من اولین کتری مهاجم تاریخ کوییدیچم.
***
وسط بیابان، درست جایی که شنها بوی خزه میدادند و خورشید گاهی یادش میرفت پایین برود، آن روز غروبی عجیبتر از معمول داشت. سیبل تریلانی، با کتری بخارپراکن مهاجم، قدمزنان به سمت افق میرفت.
کتری شروع به غر زدن کرد:
- میخوای بگی الان قراره بریم دنبال بازیکن بعدی؟ تو همین برهوت؟ ببین عزیزم من چایی نمیخوام بدم ولی عقل بخاریم سر جاشه، اینجا جز عقرب و شن چیزی نیست.
سیبل با لحنی ملکوتی و کمی عصبانی گفت:
- ستارهها گفتن مسیرم همین طرفه.
-اینم دوباره چرت بوگوفتا!
و یک کوفته قلقلی خشکیده به گردنش خورد. درست در همان لحظه، زمین زیر پایشان لرزید. نه آن لرزش معمول شنهای بیابانی که شتر از کنارش گذشته یا آفتابپرست از خواب پریده باشد. نه، این یکی عمیق بود، غمگین بود، مثل نالهی کهنهی زمین، انگار سالها چیزی در دل خاک حبس شده بود و تازه داشت یادش میآمد چقدر از آدمها بدش میآید. از دل لرزش، صدایی بم و پکر بیرون آمد، درست شبیه غرولند کردن پیرمردی که نمیخواهد مهمان بیاید:
- اه، باز یکی اومد سمت من...
سیبل ایستاد، ابرو بالا انداخت، کتری را عقب کشید و در حالی که شنها زیر پایش میلرزیدند، زیر لب گفت:
- یا روونای کبیر، این صدای طبیعیه یا باز برگ نعنا زنده شده؟
ناگهان، با صدایی شبیه مکش جاروبرقیای که تازه از تعمیرگاه برگشته ولی هنوز دچار مشکلات داخلی بود، چیزی از دل خاک بالا آمد. نه به عنوان یک موجود، بلکه بیشتر به عنوان یک بی همهچیز. سیاه، بیانتها و درخشان از جنس تاریکی. نه مرز داشت و نه شکل. فقط یک حفره بود که تمام نور و منطق و انرژی اطرافش را با ناز و عشوه هورت میکشید و گهگاهی صدای زمزمههایی از ته ته گلوی وجودش، شنیده میشد. یک سیاهچالهای واقعی!
کتری خودش را پشت پای سیبل پنهان کرد و از ترس به خودش دمنوش اسطوخودوسید! سیبل کمی عقب رفت، عینکش را برداشت، بخار گرفتگیاش را با آستین ردای توقیفی پاک کرد و به سیاهی بی انتها خیره شد. چند لحظه به سکوت گذشت. سکوتی آنقدر سنگین که شنهای بیابان را هم به حرکت در آورد.
سیبل در دلش گفت:
- عجب چیزیه...
سپس بلند گفت:
- سلام...
سیاهچاله لرزید، نه از خجالت، از سنگینی هستیاش. زمزمهای آرام ولی پیر از عمقش برخاست:
- اینجا جای تو نیست. برگرد.
سیبل دستبهکمر ایستاد.
- ببخشید، ولی یه سوال دارم... تو... همیشه اینجوری وسط زمین میای بالا یا الان فقط خوششانس بودم؟
سیاهچاله مکث کرد. انگار مشغول ارزیابی بود. یا شاید داشت آخرین هچلی که توش افتاده بود رو هضم میکرد.
- من مزاحم نمیخوام. من متروکهام. من این خلا رو انتخاب کردم.
سیبل کمی جلوتر رفت. باد ردای چروکشدهاش را به بازی گرفت.
- متروکه هم که باشی، به درد من میخوری. ببین، سوال بعدی؛ تا حالا کوییدیچ بازی کردی؟
سیاهچاله جواب نداد. فقط یکجور کشوقوس تیز از خودش درآورد که میشد از آن فهمید چیزی شبیه چرخش چشم در عمق تاریکی اتفاق افتاده.
- من جدیام.
سیبل خم شد، کلاه نداشتهاش را از سر برداشت، دوباره گذاشت، بعد گفت:
- من دارم یه تیم میسازم.درسته تیمم هنوز اسم نداره. چون هنوز بهش نرسیدم، ولی به نظرم خیلی خفنه. تو رو که دیدم، یه لحظه حس کردم... تو اون عنصر غیب و نامتعادلی هستی که تیمم نیاز داره.
سیاهچاله آهی کشید، مثل صدای هورت کشیدن جهان در خودش.
- نه.
سیاهچاله پوزخند زد، یا شاید هم نزد، ولی اطرافش یکجور موج تمسخر ایجاد شد.
- تو نمیفهمی. من نفرین شدهام. من باعث شدم سه تا ماهواره خودکشی کنن. یه سیاره تو مدار اشتباه افتاد چون یه تیکه از نورش از من رد شد. من آخرین باری که بازیکن ذخیره یه تیم بودم، مربی تبدیل به یه فایل PDF شد و برای همیشه تو فولدر RecycleBin موند. جستجوگر اصلیمون؟ هنوز تو دوران مزوزوئیکه، کنار دایناسورها، و هر شب کابوس دوشیدن شیر دایناسور نر میبینه.
سیبل لبخند زد:
- خیلی خوبه. یعنی یه جورایی خارقالعادهست. اگه تو رو داشته باشم، تیمم هیچوقت مثل بقیه نخواهد بود.
- آره. چون تیمتون دیگه وجود نخواهد داشت.
سیبل شانه بالا انداخت.
- من با برگ نعنا مشورت کردم یه بار. گفت آیندهات طوفانیه. بعد خودش آتیش گرفت. من با نفرینها آشنام. نفرین تو فقط... یه مرحلهی دیگهست. یه لول بالاتره.
سیاهچاله مکث کرد. انگار برای اولین بار داشت کمی مردد میشد.
- من... نمیخوام دوباره کسیو تو خودم بکشم. اینبار ممکنه یه احساس بکشم. ممکنه رفاقت رو مکش کنم... یا حس همکاری...
- اصلاً این چیه تو دلته؟ ترس؟ وجدان؟ خجالت؟ ببین، اینا چیزاییان که یه سیاهچاله نباید داشته باشه. ببلع. بخور. نابود کن. و مهمتر از همه، بیا کوییدیچ بازی کن.
سیاهچاله آرام زمزمه کرد:
- تو مطمئنی؟
سیبل قدمی جلو آمد. باد دوباره در موهایش پیچید. سنسور ساکت بود. حتی بوق بوق هم نمیکرد.
- ما جادوی ممنوعهایم. ما بیتعادلایم.
سکوت از بین رفت. کتری قلقل هیجان زدهای کرد. سیاهچاله با آهی دراماتیک گفت:
- خیلی خب. ولی بدون... نفرین، منتقل میشه.
سیبل لبخند زد. دستش را دراز کرد. لبخندش چیزی بین شهامت و حماقت بود، چیزی در مرز امید و توهم.
- از این لحظه، تو بازیکن دوم منی.
سیاهچاله مکث کرد. چیزی در تاریکیاش لرزید، انگار شک داشت، یا شاید فقط داشت یک سیارهی قهوهای دوردست را هضم میکرد. بعد، صدایی شنیده شد؛ نه صدای معمولی. صدایی شبیه
فلـــــوپ، آنطور که انگار کهکشان کمر خم کرده باشد و چیزی از جیب عقباش بیفتد. بله از جیب عقباش!
سپس، از دل سیاهی مطلق، چیزی بیرون آمد. نه دست بود، نه پنجه، حتی نه شاخهای از وجود. بلکه یک حس دست بود.
یک لمس نامریی که انگار همزمان که دارد پوستت را نوازش میکند، اطلاعات بانکیات را میدزدد. سیبل، با لبخند محو و قهرمانوار، دستش را جلو آورد. لبخندش جوری بود که انگار میداند دارد اشتباه میکند، اما تصمیم دارد با حماقت تمام برود و اشتباهش را با افتخار زندگی کند.
دست به دست تماس برقرار شد. و در همان لحظه... دنیا، سیاه شد. نه تاریک... سیاه! آنطور که نه بالا معلوم بود، نه پایین، نه اینور نه آنور. انگار کسی با کنترل تلویزیون، کانال هستی را روی «برفک کوانتومی» گذاشته باشد. باد به طور دراماتیک پیچید.
شنها وسط هوا گیر کردند، انگار داشتند تصمیم میگرفتند هنوز دانه هستند یا حالا بخار. از اعماق زمین صدایی آمد؛ یک عطسه.
عطسهای که فقط کهکشان میتواند بزند.
هِچـــــــوووووومممپف!و بعد... اتفاق
افتاد. نه از آسمان، نه از زمین، بلکه از صورت سیبل. ریزش... آرام و ترسناک. اول یکی... بعد یکی دیگر. و بعد... دستهدسته، مثل برگهای پاییزی که از درخت غرور میریزند، سیبیلهای نازک و کمجان سیبل از صورتش جدا شدند و در باد چرخیدند. بعضیشان حتی در هوا بالا و پایین رفتند، انگار هنوز مطمئن نبودند که مرگ بهترین گزینه است یا نه.
سیبل جیغ زد، با همان لحنی که گویا دارد میبیند بچهاش را اشتباهی به مدرسهی نظامی فرستاده.
- نــــه! سیبیلهام! محور تعادلم! همه چی به اینا بستهس!
کتری که چند قدم عقب رفته بود، سراسیمه گفت:
- وایسا وایسا وایسا... گربهها اگه سبیل نداشته باشن، تعادلشونو از دست میدن، نه؟ خب تو...
سیبل خواست جواب بدهد. اما همین که قدم برداشت، یک پایش مستقیم جلو رفت، پای دیگرش منحرف شد سمت خاطرات مبهم دوران پیشدبستانی. بازوی چپش تلاش کرد تعادل را حفظ کند، اما بازوی راستش داشت دنبال پیچی میگشت که اصلا وجود نداشت. سرش به پهلو کج شد، پاهایش مثل دو موز پخته از هم جدا شدند و...
پوف!با صورت نقش زمین شد. آن هم به شکلی که خاک بیابان از شدت همدردی، خودش را برای چند لحظه جمع کرد. سیاهچاله، با طنین صدای پیرانهی بینستارهای، گفت:
- نفرین منتقل شد.
همه چیز برای یک لحظه ساکت ماند. باد ایستاد. شنها آرام نشستند. کتری هم آرام گفت:
- خب... این تیم شاید هنوز شکستناپذیر نباشه، ولی قطعاً خیلی خوب میلرزه.
و اینگونه، دومین بازیکن تیم، بهرغم هشدارهای هستی، فریادهای فیزیک، و التماسهای عقل سلیم، به تیم پیوست. اما حالا، با سیبیلهایی که ریخته بود، و قدمهایی که هرکدام به سمتی میرفتند، سیبل باید میآموخت که تعادل، همیشه از صورت شروع نمیشود... گاهی از دل یک فاجعهی بینکهکشانی آغاز میشود.