شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
چمن های خیس و نمناک محوطه ی هاگوارتز همچون دروازه ای ناپیدا برای ورود به دنیای رویا بود،نقطه ای که سرنوشت من از انجا رقم خواهد خورد. صدای ذوق زده ی دانش اموزان و هل هله و فریاد هاگرید که تلاش میکرد صف ها را تشکیل دهد هیچکدام باعث عدم تمرکز من از کاری که در حال انجام ان بودم نشدند.نقشه ای که در کوچه ی دیاگون موفق به خرید ان شده بودم، حال اولین کلمات روی نقش بسته بود و میگفت: خیلی خوب پسرک،فعلا طبق روال پیش برو ولی حواست باشه به هیچکدوم از دانش اموزا اطلاعات خاصی راجب خودت ندی که کارمون بعدا راحت تر باشه فعلا . گفتم فعلا گمشو دیگه! در حین گذاشتن نقشه در جیب ردایم صدای پر طنین پرفسور مک گوناگال همچون پتکی به صورتم خورد وارنسکی!! بذار یکم از حضورت بگذره بعد گند زدن رو شروع کن خیلی خوب سال اولی ها همراه من همراه با موجی از دانش اموزان به تالاری رسیدیم،پر نور و زیبا برای لحظه ای غرق در شکوه انجا شده بودم که باز هم صدای پرفسور مک گوناگال من را از خیال دراورد همونطور که میدونید مراسم گروه بندی در حال انجام هست! اسم هرکسی که خونده میشه به اون میز میره و کلاه رو روی سرش میذاره تا براش تصمیم بگیره. و دقیقا اینجا بود که به قولی دو هزاریم افتاد که در چه جای مهمی از دنیای جادو پا گذاشته ام جایی که اینده ام به ان بسته بود. ترس و هیجان وجودم را فرا گرفت. دانش اموزان یکی یکی فرا خوانده میشدند و اسامی گروه ها توسط صدایی فریاد زده میشد. با دستان لرزان دوباره کاغذ را از جیب در اوردم و زیر لب زمزمه کردم خواهش میکنم راهنماییم کن، اینجا چی به نفعمه؟ انتظار نداشتم که جوابی بگیرم چون بارها قبل رسیدن به هاگوارتز تلاش کرده بود و نشده بود اما این بار در کمال تعجب جواب داد پسر جون،عواطف همیشه جلوی منطق رو میگیرن، و تنها چیزی که میتونه توی نظر کلاه تاثیر بذاره منطق تو هست اگه میخوای توی این تصمیم گیری دخیل باشی افکارتو توی ذهنت فریاد بزن کلاه اونارو میشنوه و توی تصمیم گیریش لحاظشون میکنه. بله درست بود، باید خواسته ی واقعیم را در ذهن فریاد میزدم چند نفس عمیق به احساسات اشفته ی وجودم مقداری نظم داد. بالاخره اسمم صدا زده شد نمیدانم چطور به جایگاه کلاه رسیدم، چطور نگاه های متعحب،مهربانانه یا بعضا تحقیر امیز را طی کردم اما وقتی کلاه را روی سر گذاشتم ارامشی به من تحمیل شد انگار خلا ای در ذهنم به وجود امده باشد کلاه گفت:هوممم میفهمم،هوش میبینم،اره اره میدونم ثروت میخوای و و و بله تابو شکنی میخوای،کارهایی رو انجام خواهی داد که باقی افراد نه از انجامش بلکه از اسمش میترسند،بلند پروازی میبینم حتی به معنای کلمه،ولی بیشتر...تمایل به قدرت اوه بله بله میدونم چی نیاز داری اره میدونم و فریاد زد:
رودریک سیتون نوشت: استرس داشت. استرس اینو داشت که اگه کلاه گروهبندی توی گروهی که دلش نمیخواد، بندازتش چی؟ اگر سیستم مدرسه جوری بود که یه هرگروهی ظرفیت محدودی داشت و ممکن بود گروهی که دلش میخواد، پر شه چی؟ و بدتر از همه... اگر همه ی شناختش درباره ی خودش اشتباه بود و کلاه گروهبندی چیزیو جز چیزایی که خود رودریک توی خودش دیده بود، میدید چی؟
رودریک چند بار پشت سر هم نفس عمیق میکشه و سعی میکنه برای اینکه حواسش پرت شه به اطراف نگاه کنه. چهار تا پرچم که هرکدوم نشون دهنده ی یه گروه بود به دیوار های سالن آویخته شده بود و هر کدوم از اون گروه ها، میز های مخصوص به خودشونو داشتن که اعضای اون گروه مشتقانه به کلاه گروهبندی نگاه میکردن که آدمای بیشتری رو وارد خونوادشون بکنه. پس هاگوارتزم مثل من از رنگ استفاده میکنه برای توصیف یه مکان... ولی مثل اینکه تعریفایی که داریم یکم.. متفاوته؟ چیزی که رودریک از هر گروه دستگیرش شده بود این بود که گریفیندور، بیشترین طرفدار رو بین گروه ها داره. رنگش قرمزه و شعارشون شجاعت. یکمم آدمای اونجا، آدمای پرجنب و جوشین. اسلیترین برعکس، آدمای سرد ولی مغرورین. اینطوری نیست که ساکت باشن و یکم به بقیه فخر میفروشن و شعارشون بلندپروازیه. رودریک فکر میکرد با هاگوارتز درباره ی رنگ سبز هم نظره. افراد گروه ریونکلاو هم که شعارشون علم و فراسته، با لباس آبی و با وقار خاص مخصوص به خودشون پشت میز هاشون نشسته بودن و هرچند وقت یه بار درباره ی تصمیم کلاه گروهبندی نظر خودشونو میدادن. هافلپاف ولی...
"رودریک سیتون!"
پروفسور مک گونگال با صدای محکم و رسا اسمشو صدا زد و رودریکو از فکر در آورد. قبل ازینکه روی صندلی بشینه برمیگرده و پشت میز هافلپاف وقتی آقای تال رو میبینه لبخند کمرنگی میزنه. وقتی میشینه چشماشو میبنده و به چیزی که میخواد فکر میکنه و امیدواره که کلاه گروه بندی اونو بشنوه.
"هومم.. پسر جوان! شجاعت میبینم ولی رنگش قرمز نیست... غرور میبینم ولی رنگش سبز نیست.. جالب اینجاست که منطقم میبینم ولی آبی نیست.."
کلاه گروه بندی ساکت میشه و بعد چند ثانیه دوباره به حرف میاد:
"شخصیتت خیلی چیزای پررنگ تری داره که الان دارم میبینم... درسته که ویژگی های قبلی ای که گفتمو داری. ولی چیزی که توی تو خیلی پررنگه حمایت گر بودنته. جوری که نمیخوای دوستای زیاد داشته باشی ولی میخوای با همونا خیلی صمیمی باشی. پشتکار خیلی پررنگی توی تو میبینم. تو برای چیزی که میخوای میجنگی و از هرچیزی که برات مهمه دفاع میکنی.. . جاییو میخوای که به وقتش آروم و به وقتش یکم پرسروصدا باشه. تو میخوای هروقت که دلت خواست یکم تنها باشی بقیه بهت برچسب افسردگی نزنن و بهت فضا بدن. میدونم که دقیقا کجا مناسب توعه..."
رودریک پلکاشو روی هم فشار میده و استرس میگیره و بالاخره کلاه گروه بندی اسم گروهشو فریاد میزنه...
استرس داشت. استرس اینو داشت که اگه کلاه گروهبندی توی گروهی که دلش نمیخواد، بندازتش چی؟ اگر سیستم مدرسه جوری بود که یه هرگروهی ظرفیت محدودی داشت و ممکن بود گروهی که دلش میخواد، پر شه چی؟ و بدتر از همه... اگر همه ی شناختش درباره ی خودش اشتباه بود و کلاه گروهبندی چیزیو جز چیزایی که خود رودریک توی خودش دیده بود، میدید چی؟
رودریک چند بار پشت سر هم نفس عمیق میکشه و سعی میکنه برای اینکه حواسش پرت شه به اطراف نگاه کنه. چهار تا پرچم که هرکدوم نشون دهنده ی یه گروه بود به دیوار های سالن آویخته شده بود و هر کدوم از اون گروه ها، میز های مخصوص به خودشونو داشتن که اعضای اون گروه مشتقانه به کلاه گروهبندی نگاه میکردن که آدمای بیشتری رو وارد خونوادشون بکنه. پس هاگوارتزم مثل من از رنگ استفاده میکنه برای توصیف یه مکان... ولی مثل اینکه تعریفایی که داریم یکم.. متفاوته؟ چیزی که رودریک از هر گروه دستگیرش شده بود این بود که گریفیندور، بیشترین طرفدار رو بین گروه ها داره. رنگش قرمزه و شعارشون شجاعت. یکمم آدمای اونجا، آدمای پرجنب و جوشین. اسلیترین برعکس، آدمای سرد ولی مغرورین. اینطوری نیست که ساکت باشن و یکم به بقیه فخر میفروشن و شعارشون بلندپروازیه. رودریک فکر میکرد با هاگوارتز درباره ی رنگ سبز هم نظره. افراد گروه ریونکلاو هم که شعارشون علم و فراسته، با لباس آبی و با وقار خاص مخصوص به خودشون پشت میز هاشون نشسته بودن و هرچند وقت یه بار درباره ی تصمیم کلاه گروهبندی نظر خودشونو میدادن. هافلپاف ولی...
"رودریک سیتون!"
پروفسور مک گونگال با صدای محکم و رسا اسمشو صدا زد و رودریکو از فکر در آورد. قبل ازینکه روی صندلی بشینه برمیگرده و پشت میز هافلپاف وقتی آقای تال رو میبینه لبخند کمرنگی میزنه. وقتی میشینه چشماشو میبنده و به چیزی که میخواد فکر میکنه و امیدواره که کلاه گروه بندی اونو بشنوه.
"هومم.. پسر جوان! شجاعت میبینم ولی رنگش قرمز نیست... غرور میبینم ولی رنگش سبز نیست.. جالب اینجاست که منطقم میبینم ولی آبی نیست.."
کلاه گروه بندی ساکت میشه و بعد چند ثانیه دوباره به حرف میاد:
"شخصیتت خیلی چیزای پررنگ تری داره که الان دارم میبینم... درسته که ویژگی های قبلی ای که گفتمو داری. ولی چیزی که توی تو خیلی پررنگه حمایت گر بودنته. جوری که نمیخوای دوستای زیاد داشته باشی ولی میخوای با همونا خیلی صمیمی باشی. پشتکار خیلی پررنگی توی تو میبینم. تو برای چیزی که میخوای میجنگی و از هرچیزی که برات مهمه دفاع میکنی.. . جاییو میخوای که به وقتش آروم و به وقتش یکم پرسروصدا باشه. تو میخوای هروقت که دلت خواست یکم تنها باشی بقیه بهت برچسب افسردگی نزنن و بهت فضا بدن. میدونم که دقیقا کجا مناسب توعه..."
رودریک پلکاشو روی هم فشار میده و استرس میگیره و بالاخره کلاه گروه بندی اسم گروهشو فریاد میزنه...
لاکرتیا بلک نوشت: پروفسور مکگونگال، با قامتی خشک و موقر، و کاغذِ پوستینی که در دستهایش همچون یک طومارِ سرنوشت به نظر میرسید، نامها را یک به یک فرا میخواند. هر بار که نامی از لبانِ جدیاش میتراوید، هیاهویِ کوتاهی در تالار میپیچید؛ سپس سکوتی پر از انتظار، همانند حبسِ نفس در سینه.
"بلک، لاکرتیا!"
نامِ او، با آن طنینِ سنگینِ خانوادگی، در تالار پیچید. برایِ لحظهای، تمامِ هیاهو فروکش کرد. انگار همهیِ نگاهها به سمتِ میزِ اسلیترین چرخید؛ آنجا که پسرعموهایش، با نگاههایِ مغرورانه و لبخندهایِ منتظر، آمادهیِ استقبال از یک "بلکِ دیگر" بودند. لاکرتیا حسِ فشارِ تمامِ آن نگاهها را حس میکرد، حسِ انتظاری که مثلِ یک پتکِ نامرئی بر سرش فرود میآمد. اما در همان لحظه، یک حسِ عجیبِ سرکشی در او جوانه زد. "نه." با گامهایی آرام و سنجیده، به سمتِ چارپایه رفت. چشمانش برایِ لحظهای از میزِ اسلیترین گذشت؛ یک نگاهِ سرد، بدونِ هیچ حسِ تعلقی.
کلاهِ گروهبندی، فرسوده و پر از وصله، با بویی از خاک و جادو، رویِ سرش قرار گرفت. کلاه تا ابروهایش پایین آمد و جهانِ لاکرتیا را در تاریکیِ نرمِ خود فرو برد. در این تاریکی، صدایِ کهنهیِ کلاه در ذهنش پیچید:
"آه... یه بلک دیگه... بله، بله... بسیار واضحه... هوشِ فراوان، جاهطلبیِ اصیل، ارادهای پولادین... مناسبِ اسلیترینی... تو به قدرت اهمیت میدی... میخوای تأثیرگذار باشی..."
لاکرتیا پاسخی نداد، اما فکرش مانندِ یک رعد و برق از ذهنش گذشت: "نه! نه اسلیترین. من دنبالِ قدرتِ ظاهری نیستم. من میخوام بدونم، میخوام بفهمم. لایههایِ پنهانِ جهان رو کشف کنم. جاهطلبیِ من در پیِ چیزهایِ فراتر از جایگاهه، من دنبالِ دانشِ عمیقترم."
کلاه برایِ لحظهای طولانیتر ساکت ماند. سکوت در تالار عمیقتر شده بود. زمزمهها بلندتر شده بود: "چقدر طول کشید..." صدایِ کلاه دوباره در ذهنِ لاکرتیا پیچید:
"کنجکاویِ عمیق... میل به فهمیدنِ "چرا" و "چگونه"... نه فقط "چه"... بله، تو حق داری. این هوش و این عطش برایِ دانشِ پنهان، برایِ تو جایِ دیگهای در نظر گرفته..."
و سپس، با صدایی که تمامِ تالار آن را شنید، با قدرتی که هرگز برایِ یک "بلک" انتظار نمیرفت، کلاهِ گروهبندی فریاد زد:
ایگنوتیوس پورال نوشت: کنجکاو پشت در با چندین نفر مثل خودم که تازه سال اولی بودن منتظر بودیم تا پروفسور مک گانگال بیاد بعد از چند دقیقه پرفسور اومد و با صدایی ارام و رسا گفت: - دانش اموزان پشت من اینو گفتو در هال بزرگ باز شد و وارد شد. همه دانش اموزان سال اولی با آرامی و صفی منظم پشت سرش راه افتادن و وارد هال شدن. هال خیلی بزرگ و زیبا بود جلو روم میز و صندلی های بود که دانش اموزان دیگر نشسته بودن شمع های معلقی که خودشون رو نشون میدادن و آسمونی صاف و پرستاره که بالای سرمون دیده میشد از این منظره خیلی خوشم اومد نگاهی به رو به روم کردم و دیدم پروفسور ها نشستن و وسط آنها مدیر مدرسه دامبلدور که باهاش در پاتیل درز دار ملاقات کرده بودم. چشامو چرخوندم و صندلی ای چوبی دیدم که کلاهی روش بود اره خودش بود همون کلاهی که خونمون رو انتخاب میکرد پرفسور مک گانگال مستقیم به طرف کلاه رفت و رفت بالای سکو و گفت: - اسم هرکس رو صدا زدم،بیاد بالا و به نوبت اسم هاییو صدا زد تا که رسید به نوبت من. پروفسور با صدایی محکم گفت: - ایگنوتیوس پورال تا اسممو گفت با قدم های محکم و ارام بالا رفتم و رویه صندلی نشستم نگاهم به دانش اموزانی که نگاهم میکردن افتاد کمی استرس گرفتم اما به خودم اومدم و پروفسور کلاه رو سرم گذاشت کلاه تکون خورد، قشنگ میتونستم حس کنم که داره مغزمو میخونه کلاه گفت: - همم ادم باهوشی هستی و همینطور شجاع،جربزه زیادی درونت میبینم ولی ادم خاکستری ای هستی اگه تو گریفندور باشی میدرخشی کلاه ساکت شد بعد با صدایی فریاد زد:
پروفسور مکگونگال، با قامتی خشک و موقر، و کاغذِ پوستینی که در دستهایش همچون یک طومارِ سرنوشت به نظر میرسید، نامها را یک به یک فرا میخواند. هر بار که نامی از لبانِ جدیاش میتراوید، هیاهویِ کوتاهی در تالار میپیچید؛ سپس سکوتی پر از انتظار، همانند حبسِ نفس در سینه.
"بلک، لاکرتیا!"
نامِ او، با آن طنینِ سنگینِ خانوادگی، در تالار پیچید. برایِ لحظهای، تمامِ هیاهو فروکش کرد. انگار همهیِ نگاهها به سمتِ میزِ اسلیترین چرخید؛ آنجا که پسرعموهایش، با نگاههایِ مغرورانه و لبخندهایِ منتظر، آمادهیِ استقبال از یک "بلکِ دیگر" بودند. لاکرتیا حسِ فشارِ تمامِ آن نگاهها را حس میکرد، حسِ انتظاری که مثلِ یک پتکِ نامرئی بر سرش فرود میآمد. اما در همان لحظه، یک حسِ عجیبِ سرکشی در او جوانه زد. "نه." با گامهایی آرام و سنجیده، به سمتِ چارپایه رفت. چشمانش برایِ لحظهای از میزِ اسلیترین گذشت؛ یک نگاهِ سرد، بدونِ هیچ حسِ تعلقی.
کلاهِ گروهبندی، فرسوده و پر از وصله، با بویی از خاک و جادو، رویِ سرش قرار گرفت. کلاه تا ابروهایش پایین آمد و جهانِ لاکرتیا را در تاریکیِ نرمِ خود فرو برد. در این تاریکی، صدایِ کهنهیِ کلاه در ذهنش پیچید:
"آه... یه بلک دیگه... بله، بله... بسیار واضحه... هوشِ فراوان، جاهطلبیِ اصیل، ارادهای پولادین... مناسبِ اسلیترینی... تو به قدرت اهمیت میدی... میخوای تأثیرگذار باشی..."
لاکرتیا پاسخی نداد، اما فکرش مانندِ یک رعد و برق از ذهنش گذشت: "نه! نه اسلیترین. من دنبالِ قدرتِ ظاهری نیستم. من میخوام بدونم، میخوام بفهمم. لایههایِ پنهانِ جهان رو کشف کنم. جاهطلبیِ من در پیِ چیزهایِ فراتر از جایگاهه، من دنبالِ دانشِ عمیقترم."
کلاه برایِ لحظهای طولانیتر ساکت ماند. سکوت در تالار عمیقتر شده بود. زمزمهها بلندتر شده بود: "چقدر طول کشید..." صدایِ کلاه دوباره در ذهنِ لاکرتیا پیچید:
"کنجکاویِ عمیق... میل به فهمیدنِ "چرا" و "چگونه"... نه فقط "چه"... بله، تو حق داری. این هوش و این عطش برایِ دانشِ پنهان، برایِ تو جایِ دیگهای در نظر گرفته..."
و سپس، با صدایی که تمامِ تالار آن را شنید، با قدرتی که هرگز برایِ یک "بلک" انتظار نمیرفت، کلاهِ گروهبندی فریاد زد:
کنجکاو پشت در با چندین نفر مثل خودم که تازه سال اولی بودن منتظر بودیم تا پروفسور مک گانگال بیاد بعد از چند دقیقه پرفسور اومد و با صدایی ارام و رسا گفت: - دانش اموزان پشت من اینو گفتو در هال بزرگ باز شد و وارد شد. همه دانش اموزان سال اولی با آرامی و صفی منظم پشت سرش راه افتادن و وارد هال شدن. هال خیلی بزرگ و زیبا بود جلو روم میز و صندلی های بود که دانش اموزان دیگر نشسته بودن شمع های معلقی که خودشون رو نشون میدادن و آسمونی صاف و پرستاره که بالای سرمون دیده میشد از این منظره خیلی خوشم اومد نگاهی به رو به روم کردم و دیدم پروفسور ها نشستن و وسط آنها مدیر مدرسه دامبلدور که باهاش در پاتیل درز دار ملاقات کرده بودم. چشامو چرخوندم و صندلی ای چوبی دیدم که کلاهی روش بود اره خودش بود همون کلاهی که خونمون رو انتخاب میکرد پرفسور مک گانگال مستقیم به طرف کلاه رفت و رفت بالای سکو و گفت: - اسم هرکس رو صدا زدم،بیاد بالا و به نوبت اسم هاییو صدا زد تا که رسید به نوبت من. پروفسور با صدایی محکم گفت: - ایگنوتیوس پورال تا اسممو گفت با قدم های محکم و ارام بالا رفتم و رویه صندلی نشستم نگاهم به دانش اموزانی که نگاهم میکردن افتاد کمی استرس گرفتم اما به خودم اومدم و پروفسور کلاه رو سرم گذاشت کلاه تکون خورد، قشنگ میتونستم حس کنم که داره مغزمو میخونه کلاه گفت: - همم ادم باهوشی هستی و همینطور شجاع،جربزه زیادی درونت میبینم ولی ادم خاکستری ای هستی اگه تو گریفندور باشی میدرخشی کلاه ساکت شد بعد با صدایی فریاد زد:
آندرومدا بلک نوشت: حوصله ام از شدت طولاتی بودن این مراسم سر رفته بود ، به حدی که دیگه نایی برای صحبت کرذن هم نداشتم .
بالاخره پروفسور مک گونگال اسمی رو به زبون آورد : آندرومدا بلک !!
نفس ها همه در سینه حبس شد به سمت پروفسور با گام هایی بلند راهی شدم من میدونستم که چه سر نوشتی در انتظارم هست .
وقتی روی صندلی نشستم از گوشه چشم خواهر هام رو دیدم که دور میز اسلیترین نشسته بودند و با لبخندی مطمئن به من خیره شده بودند .
گرمی کلاه رو روی سرم احساس کردم
کلاه شروع به صحبت کرد :
اومم … یه بلک دیگه !!! کله شقی ، خودخواهی ، خونسردی و سردی خاصی رو احساس میکنم تشنه ی قدرت ….. اما کجا جای این دختر بلند پرواز می تونه باشه ؟؟ دوست داری پیش خواهر هات باشی ؟ پیش بقیه بلک ها ؟ به آرومی سر تکون دادم
کلاه فریاد زد :
بله... یه بلک دیگه با همون رفتار سرد و خودخواهش! میخوای پیش خواهر هات باشی؟ بهترین جایگاه هم برات همینجاست.
حوصله ام از شدت طولاتی بودن این مراسم سر رفته بود ، به حدی که دیگه نایی برای صحبت کرذن هم نداشتم .
بالاخره پروفسور مک گونگال اسمی رو به زبون آورد : آندرومدا بلک !!
نفس ها همه در سینه حبس شد به سمت پروفسور با گام هایی بلند راهی شدم من میدونستم که چه سر نوشتی در انتظارم هست .
وقتی روی صندلی نشستم از گوشه چشم خواهر هام رو دیدم که دور میز اسلیترین نشسته بودند و با لبخندی مطمئن به من خیره شده بودند .
گرمی کلاه رو روی سرم احساس کردم
کلاه شروع به صحبت کرد :
اومم … یه بلک دیگه !!! کله شقی ، خودخواهی ، خونسردی و سردی خاصی رو احساس میکنم تشنه ی قدرت ….. اما کجا جای این دختر بلند پرواز می تونه باشه ؟؟ دوست داری پیش خواهر هات باشی ؟ پیش بقیه بلک ها ؟ به آرومی سر تکون دادم
جینی به طرف صندلی رفت روی ان نشست و کلاه ره روی سرش گذاشت.
کلاه در گوشش زمزمه کرد:شجاعتت رو حس می کنم علاقت به کتاب خوندن و نجوم و... بسیار تحسین بر انگیزه وای !علاقه ای شدید به درس علم اعداد چیزی که کمتر جادوگرانی دنبالش می رن
جینی خیلی به این موضوع فکر کرده بود و با وجود اینکه به تمام گروه ها علاقه داشت احساس می کرد به گریفیندور تعلق دارد