مرحله اول
چوب درخت "برگها هم حیوانند" (Leaves are animals too)
( خلق شده)
- مطمئنی اینم نمیخواستی؟
-
معلومه که نه! درخت خرد چه تحقیریه؟ خردمندترین نسل درختان منم! چجوری جرعت میکنن؟
برگو، آهی کشید و از شانهی صاحب لحبازش به پایین پرید.
- خب الان میخوای چیکار کنی؟ بشینی گریه کنی؟
برگ آشفته، کمی مکث کرد با دیدن صورت کجول که به آرامی در حال کج و کوله شدن بود، داد بلندی زد.
- یهو ورنداری ناراحت بشی! حوصله جمع کردن و پاک کردن تیکههای هندونه و خربزه رو ندارم!
کجول، اخم کرد و روی صندلی کنار پیادهرو وارفت.
- بدون چوب دستی راهم نمیدن تو ارتش تاریکی. پولامم داره تموم میشه. باید یه کاری کنم، وگرنه از گشنگی میمیرم.
- تو خودت درختسانی! اونوقت نمیتونی یه درخت خوب واسهی چوب دستیت پیدا کنی؟
جواب این سوال برگو، برای صاحبش کاملا مشخص بود. معلوم است! او، بهترین درخت را برای این کار سراغ داشت، ولی در این بین یک مشکل بسیار کوچک بود که مانع این کار میشد.
- درخت 79000000000000 سالهای که توی حیاط عمارت خانوادگیمون بود رو میشناسی؟
برگو، انگشت کجول را با تمام قدرت گاز گرفت و سعی کرد تمام خستگی و آشفتگی این چند روز جست و جو را سر انگشت او خالی کند.
- منو مسخره میکنی؟ فکر میکنی خیلی خند...
با تکانی، به گوشهی خیابان پرت شد و از شانس بسیار خوب او، رهگذری انحناهای او را کامل با پایش صاف کرد.
- من با تو شوخی دارم کودن؟ اصلا قیافهی من شبیه کساییه که با یه تیکه برگ شوخی کنن؟
برگوی له و فرسوده، خودش را به نیمکت رساند و کنار صاحبش که حالا کلهاش پر از فلفل بود نشست.
- خب، حالا این درخت واقعا وجود داره؟
کجول، فاز پیرمرد داستان تعریف کن را به خودش گرفت، و شروع کرد به تعریف کردن.
-
معلومه! اون یه درخت کهنه. برگاش اندازهی یه خونهاس! سنش از نوحم بیشتره. هیچکس نمیدونه چطور برای اولین بار به این دنیا پاگذاشته.
وقتی به دنیا اومدم، پدربزرگم زیر همون درخت برام این اسم مضحکو گذاشت. فکر کنم اون زمان زیاد مرسوم نبود اسم بامسما برای بچه بذارن، همینطوری یه چرتی میذاشتن. بعد از اون تا وقتی پدربزرگم مرد، دهها بار داستان اون درخت رو واسم تعریف کرد. مثل اینکه این درخت حتی قبل از دایناسورا هم وجود داشته، حتی موقعی که زمین پر از گدازه بوده، این درخت با یه سپر جادویی از خودش حفاظت میکرده.
انقدر میگذره تا اینکه آدما روی زمین پا میذارن. جمعیتشون مدام بیشتر میشده و هر روزم برای رفع نیازشون درختای بیشتری رو قطع میکردن. پس، درخت با خودش فکر میکنه که نکنه یه روز اون رو هم قطع کنن و باهاش آتیش درست کنن و با آتیشش آبگوشت درست کنن و بعد با خاکسترش ظرفاشونو بشورن و...
- متوجه شدم! ادامشو بگو.
- خلاصه که درخت به فکر یه راه چاره میافته، پس، تصمیم میگیره یه نسلی از آدمارو به وجود بیاره که نصفشون آدمه، نصفشون درخت. برای اینکه بتونن در برابر بقیه انسانها از درخت محافظت کنن. این طوری میشه که اولین درختسانها به وجود میان.
اون درخت، تمام باقی مونده جادوش رو برای خلق درختسان ها خرج میکنه، و این رو توی نهاد درختسان ها قرار میده که تا آخر عمرشون، نسل به نسل، باید از درخت کهنسال مراقبت کنن. اینجوریه که منم الان اینجا نشستم.
برگو، با قیافهی علامت سوال به کجول خیره شد.
- پس تو الان نباید مراقب این درخته باشی؟ مگه تو نهادت نوشته نشده؟
کجول، بینیاش را بالا کشید.
- متاسفانه جادویی که باعث میشد ما همه مراقبت از درخت توی نهادمون باشه، تا نسل بابام بیشتر قد نداد. من شاملش نمیشم.
سپس، خمیازهای کشید و صورتش را خاراند.
- فقط مشکل اینجاست که عمارت خانوادگیمونو دویست سال پیش توی یه قمار باختم به یه مشت کوتوله. نمیدونم الان به چه عنوان باید برم بگم که اومدم یه تیکه از درخت توی حیاطشونو قطع کنم.
- یعنی واقعا نسبت به همچین درختی با این قدمت احساس احترام نمیکنی؟
کجول، از جایش برخاست.
- تنها چیز یا کسی که نسبت بهش احساس احترام میکنم خودمم.
به برگ معصومش نگاهی کرد.
- و تو... شاید.
برگو که از این حرف کجول خوش خوشانش شده بود، روی شانهی صاحبش پرید.
- آهان، راستی اسم درخته چیه. یه اسم با عظمتم داره دیگه لابد؟
- اسمش درخت
برگها هم حیواننده.
برگو، انتظار اینچنین اسم مضحکی را برای این درخت باعظمت نداشت
- فکر کنم برای همینه نسل اندر نسل اسماتون چرت و مضحک بوده. اسم باباتم مگه بلول نبوده؟ اسم بابابزرگتم ملول.
- ما رو مسخره میکنی فرومایه؟ بعد فکر کردی اون شعار با عظمت و تاثیرگذاری که همیشه میگم از خودم درآوردم؟ اصل این شعار برمیگرده به این درخته.
برگ مذکور، از شدت خنده داشت از روی شانهی درختسان پایین میافتاد.
- یعنی چی؟ یعنی برگاش صدای حیوون درمیارن؟ صدای خرس و گاو؟
کجول، نگاه تحقیرآمیزی به برگ کرد.
- چرا باید صدای خرس و گاو دربیارن؟ اصلا خرس و گاو چه ربطی به هم دارن؟ اونا صدای برگ درمیارن. هزارساله دارم میگم! برگها هم در راسته حیوانات جا میگیرن، صدای مخصوص به خودشونم دارن. چرا نباید یه صدای مخصوص واسه خودشون داشته باشن؟ مگه چیشون کمتره؟
برگو ساکت شد، و به صاحب بیحوصلهاش نگاه کرد که حالا جوانههای خیار در حال گرفتن جای فلفلها روی سرش بودند.
- میدونی که باید یه تبر داشته باشی برای قطع کردن درخته؟
- اولا که مشکلی نیست، دوما اگه اون رگبرگای پوکتو به کار بندازی، میفهمی ما نیاز به کل درخت نداریم. یه تیکش کافیه. ثانیا...
پوزخند بزرگی، سراسر صورتش را فراگرفت.
- من یه کیسه شکلات دارم که قراره با یه تیکه از اون درخت معاوضش کنم. میدونستی کوتولهها عاشق شکلاتن؟ ولی کسی بهشون شکلات نمیفروشه!
- چرا؟
- چون درخت شکلات گفته شکلاتا نباید به اونایی که خیلی کوتاهن فروخته بشن.
برگو، با تاسف به کجول خیره شد که در حال لوله شدن از خنده بود.
- خودت میگی، خودتم به جوک خودت میخندی؟
چندی بعد که برگ و صاحبش خودشان را باز یافتند، به سمت عمارت خانوادگی هاتها حرکت کردند تا به هر ترفند ممکن و ناممکنی، تکهای از درخت را برای چوب دستی کجول، به دست آورند.
و این اتفاق، مثال بارز از خودی خوردن بود. تا درختهای جادویی، عبرت بگیرند و در آینده، میزان جادویشان را در دست داشته باشند تا چنین سوتیهایی ندهند.
پایان