مرحله سوم و آخر
هسته وجودی پشمالو
آخرین وسیله مورد نیاز کجول برای ساختن چوبدستی، ریسه بود. شب هنگام، وقتی که برگو داشت خواب هفت درخت را میدید، از جایش بلند شد و با گذاشتن یک خورچین بر شانهاش، از خانه خارج شد.
تمام راه را تا خانهی مورد نظر، قدمهای بلند برداشت و حتی یک ثانیه هم مکث نکرد.
هنگامی که به رو به روی خانه رسید، ایستاد و با شک و تردید، دستش را برای زدن در خانه بالا آوردن. منزل مورد نظر، خانهای قدیمی بود که صاحب آن انساس خجستهای به نظر میرسید. تمام دیوارها و پنجرهی خانه رنگ شده بود، رنگهای مختلفی که یکی از دیگری جیغتر بودند.
دستگیره در خانه نیز، موجود کوچک و خزداری بود که دندانهایش را نشان میداد و منتظر بود چیزی به سمتش بیاید تا آن را گاز بگیرد، مخصوصا دست یک مزاحم!
- اون روانی چرا این خونهرو این شکلی کرده؟
زیر لبش غرولندی کرد و محکم در زد.
- کدوم احمقیه؟ کوری؟ ساعتو نمیبینی؟ نمیگی مردم خوابن...
دخترک ریزنقشی، با موهای ژولیده در را باز کرد که تا ناف کجول بیشتر نمیرسید.
- تو کی...
و وقتی صورت کجول را دید، به سرعت عقب رفت تا در را ببندد.
- منم کتی،
برادرت! نمیخوای بذاری بیام تو؟
درختسان، وقتی بیمیلی او را دید، دخترک را کنار زد و به زور داخل شد.
- توی بیمصرف اینجا جایی نداری!
- چرا نه؟ درسته که پدر مادرامون فرق داشتن، ولی بهرحال که مادر تو یه مدتی زن بابای من بوده. تو که نمیخوای برادر خودتو از خونت بندازی بیرون. میخوای؟
کتی، با نگاه وحشتزدهاش، این سمت و آن سمت را به دنبال کمک نگاه میکرد.
- چیه؟ دنبال پشمالوهات میگردی؟ خودت میدونی چون اصالتم به درختا برمیگرده نمیتونن بهم حمله کنن. الکی دنبال کمک نگرد.
- چیه؟ دوباره اومدی دنبال پول؟ دست از سرم برنمیداری؟
- پولت مال خودت.
کجول، دور خانه راه میرفت و وسایل را انگولک میکرد.
- خودت میدونی وقتی مامان قدر نشناست با اون بابای ماگلت تو رو پیش من ول کردن و رفتن، من ازت خیلی مراقبت کردم تا اینی که الان هستی بشی. فکر نمیکنی باید جبران کنی؟
- به اندازه کافی بهت پول قرض دادم، واست کافی نیست؟
- گفتم که... پول نمیخوام!
- پس چی؟
- یه هسته پشمالو میخوام.
زانوهای کتی از شدت بهت زدگی سست شد و روی زمین افتاد.
- بهرحال که اونا وقتی میمیرن تبدیل به هستشون میشن. خودم میدونم چند تا ازشون داری، یکیشو بده به من تا دیگه قیافمو نبینی.
- تو هیچوقت به احساسات من اهمیت دادی؟ تو فقط اسما برادرم بو...
- نه نه! اشتباه میکنی. من به زور برادرت بودم، اگه به من بود هیچوقت نمیخواستم برادر فرومایهای مثل تو باشم، و بهرحال کار پدر منم اشتباه بود که یه زن غیر درختسانو به همسری گرفت تا بشه یه لکه ننگ توی شجره ناممون.
- تو یه بدبخت واقعی هستی. ازت متنفرم!
- فکر کردی تو خوبی؟ که کل زندگیتو داری صرف اون موجودات چندش پشمالو میکنی.
- حداقل من به یه جایی رسیدم! دوستای خودمو دارم، خونهی خودمو دارم. تو چی؟ تو هیچی نیستی! فکر کردی نمیدونم عمارت خانوادگیتونو توی قمار باختی؟
یا اینکه فکر کردی نمیدونم به همه میگی پدرت چند قرن قبل مرده؟ تو خودت پدرتو پشت سرت رها کردی، وقتی فهمیدی پدربزرگت بخاطر ازدواج پدرت با مادرم اونو از ارث محروم کرده و همه چی رو به نام تو زده. تو تموم ثروت خانوادتو آتیش زدی!
پدرت دو سال پیش یه بار اومد اینجا و ازم خواست مراقبت باشم، که به راه راست هدایتت کنم، ولی میدونی چی بهش گفتم؟
کتی، در حالی که اشک از صورتش جاری بود، دستش را به دیوار گرفت و از جایش بلند شد. به سمت تختهای از زمین که کمی بالا آمده بود رفت و آن را از جایش بیرون آورد.
- بهش گفتم تو خودتو کامل گم کردی و کمکی بهت نمیشه کرد، ولی پدرت بازم به پام افتاد.
دستش را در حفرهی مخفی درون زمین برد و با احتیاط یک گوی روشن و زیبا را بیرون آورد.
- بیا... اینم هسته پشمالو، لطفا ازش درست استفاده کن.
حرفهای دخترک متهای درون ذهن کجول ساخت که حالا رها شدن از آن سخت بود. فقط میخواست هر چه زودتر از فضای خانهی او بیرون برود. دستش را به سمت گوی برد و قبل از اینکه آن را لمس کند، دخترک عقب کشید.
- فقط باید بهم قول بدی که تغییر میکنی... که حداقل سعیتو میکنی!
کجول، از جایش بلند شد و گوی را از دستان کتی ربود و به سمت در رفت.
قبل از اینکه در را کامل ببند، مکث کرد.
- من دو نفرو هیچوقت نمیبخشم، یکی پدرم که باعث مرگ مادرم شد، یکی خودم که زودتر پدرمو با دستای خودم خفه نکردم. تو هیچوقت نفهمیدی دلیل واقعی اینکه پشت سرم رهاش کردم چی بود.
و اینم میدونی که، من تا وقتی خودمو نبخشم نمیتونم تغییر کنم، و این یعنی هیچوقت قرار نیست عوض بشم.
سپس در را محکم به هم کوبید.
کتی، در تاریکی ایستاده بود و اشک از چشمهایش مثل باران میچکید.
- ولی تو داری عوض میشی. حتی الانم شبیه قبلنا نیستی.