شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هلنا که گوشهای نشسته بود و به تماشای آجیل خوردن دیگران مشغول بود، همزمان حواسش به دو جا بود. یکی به جادوگرانی که به ترتیب برمیخاستند و هدیهای ارزشمند، نه از نظر مادی بلکه چیزی فراتر از آن را اهدا میکردند که هرکدام درسی برایشان به همراه داشت. دیگری ذهن پر تکاپوی خودش که هنوز تصمیم نگرفته بود چه چیزی را میتواند به آن سفرهی رنگارنگ اضافه کند.
با خودش که فکر میکرد، او یک روح بود. روحی که تنها با صرف انرژی میتوانست اجسام یا دیگران را لمس کند و خارج از این حالت، همه چیز و همه کس همچون گذرگاهی بودند که تنها میتوانست از میانشان عبور کند و ردی از سرما برایشان به جا بگذارد. پس در واقع او هیچ چیز از خودش نداشت و تنها وسیلهای که میتوانست متعلق به خودش بنامد، چوبدستیای بود که حامل نگین نیمتاج مادرش بود.
چوبدستیای که حتی مطمئن نبود درست کار میکند یا خیر... و در ساختش اطمینان حاصل کرده بود که نهتنها برای دیگر جادوگران کار نکند، بلکه در دست گرفتنش نیز برای موجودات زنده به خاطر گوشههای تیزی که داشت ساده نباشد.
پس او که میخواست چیزی از خودش را به دیگران بدهد، در واقع هیچچیز برای تقدیم کردن نداشت. حتی هنگامی که زنده بود و در جستجوی پدرش، هاگوارتز و مادرش را ترک کرده بود نیز تنها داراییاش نیمتاج مادرش بود. حالا نیمتاج را نیز نداشت، چرا که بعنوان جانپیچ لرد ولدمورت مدتها پیش نابود شده بود. نگینی که پیش از پنهان کردن نیمتاج از روی آن کنده بود نیز درون چوبدستیاش جاسازی شده بود.
بنابراین با هر بار تفکر، به نقطهی شروع برمیگشت که تنها وسیلهای که از خودش داشت، همان چوبدستی بلا استفاده بود. اما او نباید در حالی که دیگران با شور و حرارت چیزی به قلب و روح آن جمع اضافه میکردند، ساکت گوشهای میایستاد و تنها به تماشا مینشست. باید بیشتر فکر میکرد... باید چیزی مییافت تا او نیز بتواند از ته قلبش فریاد بزند: - یلدای همگی مبارک.
مطمئن بود نوبت او نیز بالاخره فرا میرسد. شاید باید تنها تا زمانی منتظر میماند که از روح دیگر جمع ایده بگیرد... راهب چاق!
در این میان حواسش بود تا آنچه در آن جمع رخ میدهد را از دست ندهد. چرا که نفر بعد آماده بود تا چیزی را به سفره اضافه کند.
کجول در حالی که ظرف بزرگی توی بغلش بود، پاهایش را روی زمین میکشید و به جلو میآمد تا او هم چیزی تقدیم کند. - تصمیم گرفتم امشب یکم آزادانهتر برخورد کنم... و...
برگو با سیخ زدنهای مداوم داشت به او علامت میداد که اخمهایش را باز کند.
- میتونین امشب میوهجات و مشقات درختی رو بخورین. کسی دعواتون نمیکنه.
اطرافیان که تا پیش از این هم قصد همین کار را داشتند، زیاد خوشحال نشدند.
- من امشب یه چیزی آوردم که ممکنه همه دوست داشته باشین.
در ظرف بزرگش را باز کرد و همه با دیدن انبوهی از آجیل در ظرف، گل از رویشان شکفت.
کجول، ظرف را روی زمین گذاشت و مشتی از آجیلها را به گونهای که برای بقیه هم قابل دیدن باشد بالا آورد. - شما وقتی آجیلها رو دیدید خوشحال شدین. هیچکس نگفت چرا این آجیلهارو آوردی؟ هیچکس نگفت اینا که پوستهی سختی دارن و خوردنشون زحمته رو برای چی آوردی؟ همه فقط خوشحال شدن. چرا؟
فندقی را برداشت و آن را پوستهاش جدا کرد. - چون میدونین توی اون پوسته چیزیه که خوشمزه و فوق العادست. هیچکس آجیلهارو از روی پوستهشون قضاوت نمیکنه، طرفدار زیادی هم دارن چون اون چیزی که توی این پوسته هست مهمه، نه خود این پوسته. اگه یکم به خودمون نگاه کنیم میتونیم همین رو ببینیم. ما باید ذات آدمارو بشناسیم، نباید فقط از روی ظاهرشون قضاوتشون کنیم، و همینطورم نباید تا وقتی اونارو کامل نشناختیم، شناختمون رو بزاریم بر حسب اطلاعاتی که از پوستشون گرفتیم. شاید داخل پوسته اون آدم یه پسته یا فندق خیلی خوشمزه باشه که شما ندیده باشیش، کسی چه میدونه؟
سپس ظرف را کنار بقیه خوراکیها گذاشت و نشست.
همه با شادی دست به آجیلها بردند و حرفهای کجول را در ذهنشان نگه داشتند. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- یلدای همتون مبارک باشه. امیدوارم به همتون خوش بگذره و همیشه اوقات خوب و سبزی رو تجربه کنین!
زن جوانی از میان جمعیت برخاست. در دستان لاغرش، کاغذ لولهشدهای بود که به نظر میرسید یک نقاشی باشد. رز قرمزی بر قسمت بیرونی آن نقش بسته بود.
هیچکس متوجه نشد پلک سوروس اسنیپ کمی میپرد. این رز را میشناخت و از فکر این که مادرش بزرگترین دردهایش را عریان کند و با استهزاء رو به رو شود، تنش میلرزید. سالازار از آنها قول گرفته بود هیچکس را مسخره نکنند و میدانست همگروهیهایش هم تمایلی به این کار ندارند؛ اما آیا میشد به قلدر دوران مدرسهی خودش، جیمز پاتر، یا امثال او اعتماد کرد؟
آیلین لبخند مادرانهای نه به پسرش، بلکه به تمام افراد حاضر زد؛ کرنشی کرد و نقاشی را گستراند.
همان بود که اسنیپ حدس میزد. تصویری تمامقد از توبیاس اسنیپ. مرد درشتهیکلی با بینی عقابی، موهای سیاه و چهرهی خشمگین.
نفسها در سینه حبس شد. آیا آیلین هنوز آن مرد را دوست داشت؟ آن هم در حالی که میدانست توبیاس چه بلاهایی بر سر خودش و فرزندش آورده؟
آیلین دوباره تبسم کرد. ـ برخلاف چیزی که فکر میکنین، من دیگه هیچ علاقهای به توبیاس ندارم. نه چون ماگل بود، بلکه چون منتهای سبکسری و بلاهت بود؛ اما بحث ما این نیست.
لبخندش پررنگتر شد. ـ اشتباهات، به اندازهی پیروزیها تو شکلگیری ما نقش دارن؛ شاید حتی بیشتر. شاید اگر با توبیاس ازدواج نمیکردم و دردهای زندگی تو اون محیط رو نمیچشیدم، هرگز یاد نمی گرفتم از خودم و پسرم محافظت کنم و محکم باشم.
دوباره تعظیم کرد و رفت تا نفر بعدی، تکهای از روحش را به سفره تقدیم کند.
یلدا مبارک عزیزان. امیدوارم زمستون خوبی برای همه باشه.
کسی از جای برخاسته بود، هلنا ریونکلاو بود. او با چهره بسیار زیبا و ردای آبی اش که نمایانگر دریا بود به نزدیکی سفره رفت و با صدایی که مانند نواختن چنگ گوش نواز بود گفت: - از اینکه سالازار تصمیم گرفتند این جشن رو برگزار کنن ممنونم... این میتونه یه رویداد بی مانند باشه... بهتر نیست کسی از شما اولین چیزی که به نظرتون میتونه پر معنا باشه رو برامون بیارید؟ لحنش آرام و پر مهر بود و احترام و دوستی را بانگ میزد. حق میزبان را ادا میکرد و چشمان پر مهرش به اسلیترین دوخته شده بود.
لرد سیاه صدایش را صاف کرد و جلو آمد. در دستش جعبه ای چوبی داشت که نقش و نگارهای فراوان برآن نقش بسته بود. به کنار هلنا ریونکلاو رفت، لبخندی زد و با صدای رسا شروع به صحبت نمود.
- ما خیلی در این مورد که چه چیزی به سفره اضافه کنیم فکر کردیم... اولش فکر کردیم که یکی از هورکراکسهای باارزشمون رو بیاریم که نشون بدیم که قراره یک تیکه از روحمون رو همیشه در کنار همه شما به یادگار بذاریم... ولی بعد فکر کردیم چیزی که خاص امشبه شاید بهتر باشه. در واقع تصمیم گرفتیم چیزی رو انتخاب کنیم که در عین سادگی همیشه نشون دهنده افکار ما باشه...
بعد با متانت در جعبه را گشود و در کمال تعجب همگان اناری سرخ را بیرون آورد. صدایی از میان جمعیت گفت: - اون یه اناره؟... یه انار جادویی؟
لرد جعبه را زمین نهاد و انار را بالا گرفت و بعد با دقت و نیروی مناسب آن را به دو نیمه تقسیم کرد و نیمه انار را رو به جمعیت گرفت.
- راستش رو بخواهید این یک انار ساده است. نه جادوییه و نه ویژگی خاصی داره... درسته که فقط یه اناره... ولی به نظرم میتونه نشون دهنده ماهیت وجودی ما باشه. اگر بهش دقت کنید، هزاران دانه در کنار هم با تراکم و نظم عجیبی قرار گرفتند. هر دانه برای خودش خاصه و هم زمان که به بقیه دانه ها متصله، هسته وجودی خودشو داره. این خود ماییم... هزاران دانه که در عین بی نظمی، نظم داریم و کنار هم یک واحد معنادار رو میسازیم... درسته که متفاوتیم ولی بهم متصلیم. انار به همین مشهوره. دانه های زیبایی که مثل مروارید میدرخشند و کنار هم قرار گرفتند. این همون تفکر ماست. کنار هم بودمون بهمون معنا میده و اینکه بهم متصلیم اصل وجودی قدرت ماست... یادمون باشه که جادوگران در کنار هم معنادارند. این انار رو سر سفره میذاریم که نشون بدیم ما در کنارتون خواهیم بود... ما در اصل یکی هستیم.
سخنرانی دلگرم کننده لرد، حاضرین را به وجد آورد و زمزمه های خوشحالی بین حاضرین شدت گرفت. حتی بلاتریکس نیز با شوق به لرد نگاه میکرد و سرش را به نشانه تایید تکان میداد. لرد انار را در میانه سفره گذاشت و به کنار رفت که نفر بعدی سفره را به چیزی خاطره انگیز مزین کند.
بلاتریکس کنار لرد ولدمورت ایستاد. - ارباب واقعا نقشهی خفنی ریختین. همه رو دعوت کنین بعد بزنین بکشینشون. - ما قرار نیست کسی را بکشیم بلا! - اوووو! از ذهنیتتون خوشم اومد ارباب. قراره به عنوان یکی از میزبانها خودتون رو خوب نشون بدین و ما مرگخوارا به حسابشون برسیم. خیلی باهوشین ارباب! - شما هم قرار نیست کسی رو بکشین بلا! - اوووو! به کجاها که فکر نکردین. خب پس بگین بهم که بدونم. - چی رو بگیم بلا؟ - اینکه کدوم از غذا سمیایه دیگه! که حواسم باشه و بقیه هم اطلاع بدم. - هیچ غذایی سمی نیست بلا! - اووووو... - کوفت بلا! درد بلا! خیر سرمان شب یلداست. مهمانی گرفتیم تا دور هم باشیم. یکم خون و خونریزی رو از سرت بیرون کن. و امروز را جوری رفتار کن که بقیه از اینکه به تو نزدیک شوند نترسند. لبخند میتواند کمککننده باشد.
بلاتریکس به آیینهی روی سفره نگاهی انداخت. به لبخند گشادش نگاه کرد.
- منظورمان لبخندی نیست که ترس را به جان ملت بیاندازی.
لرد ولدمورت میدید که صورت بلاتریکس کم ماندهاس مچاله شود.
- نمیخواهد لبخند بزنی. فقط این را یادت باشد که امشب درگیری و خشونت ممنوعه! الانم پچ پچ کردن را تمام کن. میخواهیم ببینیم این شخصی که بلند شده است چه میگوید.
بلاتریکس کلافه لرد را ترک کرد. - چجوری قراره امشب رو سر کنم؟ مثل اینکه مجبورم باز الکی سر دلفی غر بزنم. اینجوری شاید بشه این جشن رو گذروند.
*****
شب یلدای خونوادهی جادوگران مبارک! همتون رو خیلی دوست دارم. امیدوارم که در کنار خونوادههاتون خوش و خرم باشین و روزگار همیشه روی خوشش رو بهتون نشون بده.
از گوشهگوشه دنیای جادوگری، دعوتنامهها به پرواز درآمدند. تالارهای گریفیندور، ریونکلاو و هافلپاف، محفل و مرگخواران، مجلس جادوگری و حتی لایههای پنهان دولت ماگلی، همگی یک پیام واحد دریافت کردند. متنی کوتاه، قاطع و بینیاز از توضیح اضافه که تنها یک چیز را میخواست: حضور. جادوگران، نیمهجادوگران و آنان که جادو در رگهایشان جریان داشت، راه افتادند و در مکانی واحد گرد هم آمدند. فضا پر از همهمه بود، دیدارهای قدیمی تازه میشد، نگاهها یکدیگر را میسنجیدند و پرسش واحدی در هوا میچرخید که دلیل این گردهمایی چیست.
در لحظهای که جمعیت به اوج گفتوگو رسیده بود، هوا تغییر کرد. سنگینی خاصی بر فضا نشست و نورها به شکلی منظم عقب رفتند. سالازار اسلیترین بر صحنه ظاهر شد و با اشارهای ساده از چوبدستی، صداها آرام گرفتند. سکوتی عمیق شکل گرفت. نگاهها به او دوخته شد و همگی گویی نفسشان را حبس کردند. سالازار قدمی جلوتر آمد و نگاهش را بر جمع چرخاند و گفت: - ماههاست که در دنیای جادوگری درگیری جریان دارد؛ اختلافهایی که هر کدام داستان خودشان را دارند و هر کدام از جایی ریشه گرفتهاند. ما امروز اینجا جمع نشدهایم تا قضاوت کنیم یا گذشته را زیر و رو کنیم. این گردهمایی برای محاکمه نیست، برای حسابکشی هم نیست.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: - حقیقت گاهی میان همه پخش میشود و گاهی در دستان یک نفر جمع میشود. هر دو حالت را در طول تاریخ دیدهایم و هر دو، دنیا را به شکل خودشان جلو بردهاند.
صدایش کمی عمیقتر شد: - در تالار اسلیترین و در میان نوادگان ما، به تصمیمی رسیدیم. تصمیمی که از قدرت میآید و به آینده نگاه میکند. ما دست دوستی خود را به سوی همه جادوگران دراز میکنیم؛ و حتی به سوی آنان که خون ماگلی در رگهایشان جاری است اما جادو در وجودشان نفس میکشد. امروز اینجا هستیم تا این مسیر تازه را آغاز کنیم.
با پایان یافتن سخنانش، حرکت تازهای آغاز شد. اسنیپ، بلاتریکس، دلفی، دراکو مالفوی، کجول و دوریا بلک از پشت سالازار پیش آمدند و سفرهای بزرگ بر زمین گستردند. همزمان لرد ولدمورت و گلرت گریندلوالد در پشت سر سالازار جای گرفتند و حضوری سنگین و باشکوه به صحنه بخشیدند. فضا رنگ آیین به خود گرفت و نگاهها از تردید به کنجکاوی تغییر کرد.
سالازار بار دیگر نگاهش را بر جمع گرداند و گفت: - هر آغاز تازه به مسیری مشترک نیاز دارد. مسیری که همه بتوانند در آن قدم بگذارند و سهم خودشان را بشناسند. ما این سفره را به نام یلدا، کریسمس و آغاز سال میلادی گستردهایم؛ زمانهایی که یادآور چرخهها، تغییر و ادامهدادن هستند.این سفره برای بازتاب تفاوتهاست. هر فرد میتواند چیزی بیاورد که برایش معنا دارد؛ نشانهای از هویت، باور یا راهی که پیموده است. این نشانهها کنار هم قرار میگیرند تا جشن شکل بگیرد؛ جشنی که بر پایه پذیرش ویژگیهای یکدیگر بنا میشود و جمع را با آگاهی و هممسیر شدن در کنار هم نگه میدارد.
در سکوتی آمیخته به انتظار، نخستین فرد از جای خود برخاست و به سوی سفره قدم برداشت. نگاهها او را دنبال کردند و لحظهای تازه در تاریخ این گردهمایی آغاز شد.
---------
* رزرو کردن هنگام ارسال پست فراموش نشود؛ مدت رزرو در این ایونت حداکثر نیم ساعت است. * سبک پستها میتواند در طول داستان تغییر کند و به انتخاب هر فرد، بهصورت طنز یا جدی نوشته شود.