با خودش که فکر میکرد، او یک روح بود. روحی که تنها با صرف انرژی میتوانست اجسام یا دیگران را لمس کند و خارج از این حالت، همه چیز و همه کس همچون گذرگاهی بودند که تنها میتوانست از میانشان عبور کند و ردی از سرما برایشان به جا بگذارد. پس در واقع او هیچ چیز از خودش نداشت و تنها وسیلهای که میتوانست متعلق به خودش بنامد، چوبدستیای بود که حامل نگین نیمتاج مادرش بود.
چوبدستیای که حتی مطمئن نبود درست کار میکند یا خیر... و در ساختش اطمینان حاصل کرده بود که نهتنها برای دیگر جادوگران کار نکند، بلکه در دست گرفتنش نیز برای موجودات زنده به خاطر گوشههای تیزی که داشت ساده نباشد.
پس او که میخواست چیزی از خودش را به دیگران بدهد، در واقع هیچچیز برای تقدیم کردن نداشت. حتی هنگامی که زنده بود و در جستجوی پدرش، هاگوارتز و مادرش را ترک کرده بود نیز تنها داراییاش نیمتاج مادرش بود. حالا نیمتاج را نیز نداشت، چرا که بعنوان جانپیچ لرد ولدمورت مدتها پیش نابود شده بود. نگینی که پیش از پنهان کردن نیمتاج از روی آن کنده بود نیز درون چوبدستیاش جاسازی شده بود.
بنابراین با هر بار تفکر، به نقطهی شروع برمیگشت که تنها وسیلهای که از خودش داشت، همان چوبدستی بلا استفاده بود. اما او نباید در حالی که دیگران با شور و حرارت چیزی به قلب و روح آن جمع اضافه میکردند، ساکت گوشهای میایستاد و تنها به تماشا مینشست. باید بیشتر فکر میکرد... باید چیزی مییافت تا او نیز بتواند از ته قلبش فریاد بزند:
- یلدای همگی مبارک.

مطمئن بود نوبت او نیز بالاخره فرا میرسد. شاید باید تنها تا زمانی منتظر میماند که از روح دیگر جمع ایده بگیرد... راهب چاق!
در این میان حواسش بود تا آنچه در آن جمع رخ میدهد را از دست ندهد. چرا که نفر بعد آماده بود تا چیزی را به سفره اضافه کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




