جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 08:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اگرچه دلم سنگین و مملو از اندوه‌های پیاپی است، اما برای عید، همان عیدی که پادشاهانمان همیشه بر آن قدر می‌نهادند، و مردم این مرز و بوم که اصلشان پارسی است، نه عرب، همیشه آن را جشن می‌گرفتند، دلم را کمی از آلودگی‌ها می‌زدایم، در حد توانِ بی‌توانم، به شما نیز توصیه می‌کنم که همین کار را بکنید، چرا که اگر ما، مردم راستین این مرز و بوم، آن را فراموش کنیم، کسانی که بالاتر از ما نشسته‌اند، بیش از پیش به قالب کردن چیزهایی که ربطی به اصل و اساس ما ندارد ادامه می‌دهند.

سالی که گذشت، پر از دردهای متعددی بود که هر یک به تنهایی توانایی کشتن ما را دارد؛ اما ما ماندیم، استوار، چون چشممان روشن است، به ایرانی که خالی‌است از هر چه گرگ در پوستین گوسفند است!
از شما نیز می‌خواهم پایدار بمانید و به آینده‌ای روشن چشم داشته باشید، چرا که هیچ چیز همیشه تاریک نیست!
-------------------------------------------------------------
عیدتان فرخنده و مبارک!

امیدوارم در سال جدید سختی‌های زیادی که امسال و سال‌های گذشته کشیدیم از تنتون پاک بشه و لبتون خندون، و دلتون پر از شادی باشه.
برای همه آرزوی بهترین‌ها رو دارم عزیزانم!

پ.ن: اگه ببینم کسی سبزه سفره هفت سینشو برداره و باهاش گره یا یه همچین چیزی بزنه خودم گره‌اش می‌زنم! #حامی_حقوق_گیاهان
ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/12/29 8:06:39
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 03:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سالهاست که زندگی در محله اسپینر به یک بن‌بست جهنمی رسیده. زندگی‌ای که هر روزش پر از بدبختی و فلاکته. به خودم نگاه می‌کنم... به پدرم... به مادرم... به آدمای این شهر که سالهاست هیچکدوم لبخندی به صورت ندارن. صبر کن، این همون شهری نبود که شهردارانش هر روز توی تلویزیون دم از ساده‌زیستی می‌زدن؟ پس چرا اگر توی بن‌بست اسپینر هم جنازه‌هاشون پیدا بشه همیشه بجای ساختمونای وحشتناکی که برای مردم عادی ساختن توی ویلاهای لوکس کشف می‌شن؟

- اما اون خونه دخترش بود.

لبخند پر از نفرتی روی لبم می‌شینه.

کدوم دخترش؟ همونی که سالها با افتخار برای زندگی نکردن توی شهری که پدرش ساخته بود، به اجنبی خدمت می‌کرد؟! اون اجنبی فقط برای ماها دشمن بود که همواره مجبورمون می‌کردن بهش نفرت بورزیم؟

نفرت بورزیم... نفرت... وجودم پر از نفرته. نفرت سوزانی که هزاران درد پشتشه. نفرتی که اگر می‌تونست ظهور کنه... اگر می‌تونست...

حالا اما زیر آتیشی که سالهاست برای آوردنش داخل این شهر تلاش کردند هستم. سر سفره هفت‌سینی که بوی خون از ذره به ذره‌ش به مشامم می‌رسه. آره... سالهاست که ما شهروندان معمولی به امید یک‌سال بهتر از پارسال برای هم آرزوی نیکی کردیم اما جز غم و درد چیزی ندیدیم. اما این وضع هرگز به همین روال باقی نمی‌مونه. هیچ‌وقت در طی تاریخ به همین روال باقی نمونده. و می‌دونی چیه؟ این نفرتی که توی قلب منه توی قلب میلیون‌ها میلیون آدم این شهره. نفرت از دردی که هرگز بخشیده یا فراموش نمی‌شه.

عید امسال رو فقط به اون سگایی که بیرون پنجره‌های شکسته‌ صدای عو عوشون رو می‌شنوم تبریک می‌گم. سگایی که وقتی پاچه رهگذرای بی‌گناه رو می‌گرفتن فراموش کرده بودن که اونام آفریدگاری دارند. از ته دل امیدوارم سال پیش‌رو براشون پر از درد‌هایی بیشتر و عمیق‌تر باشه چون دریای اشک‌هاشون تا رسیدن به اقیانوس اشک‌های یک ملت هنوز گنجایش زیادی داره.

اما برای عید سال آینده. امیدوارم ما مردم عادی، ما مردم زجرکشیده و سوخته‌دل بتونیم فقط زندگی کنیم. بتونیم تجربه کنیم که یک روز بدون نگرانی برای فردا خوابیدن چه مزه‌ای میده. یک روز شادی بدون ترسیدن چه شکلیه. آرزو می‌کنم اون روز لبخند روی لب همه مردمم باشه و با دل خوش و بدون ترسیدن از قیمت‌ها روانه بازار بشن تا لوازم هفت‌سین‌شونو تهیه کنن و کودکان‌مون به دور از سایه مرگ، با عشق، تخم‌مرغای هفت‌سین رو نقاشی کنن. زنان‌مون بدون حس تبعیض زندگی کنن و مردان‌مون دیگه هرگز شرمنده خودشون و خونواده‌هاشون نشن.
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1404/12/29 3:30:11
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 03:11
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
من و کاتانا اومدیم انجام وظیفه کنیم و بریم!

یادمه چند سال پیش از یه شبکه ای "کلاه قرمزی" پخش میشد. یه کاراکتری بود به اسم "فامیل دور بنده مرلین همیشه می‌گفت :
صد سال به این سال ها
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز


می‌دونم این وسط ربطی نداره ولی یهو یادم افتاد :)))


به غیر از شوخی اول از همه دلم میخواد اگر عزیزی هست که طی این چند ماه به هر دلیلی فرد عزیزی رو از دست داده هم دردی کنم و بگم تنها نیست و این روز ها میگذره. ما همه با هم همدردیم.

داخل چت باکس هم گفتم، امسال سال جالبی نبود برای اکثریت مخصوصا این چند ماه اخیر. فقط میتونم بگم امیدوار باشید، به قول معروف در نا امیدی بسی امید است؛ پایان شبه سیه سفید است.


نوروزتون پیشاپیش مبارک.
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 02:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بازگشایی سالن جشن‌های بین‌المللی لندن به مناسبت

عید نوروز ۱۴۰۵ ایرانیان


گلرت گریندلوالد این عید باستانی رو به جادوگران ایرانی تبریک می‌گه و امید داره بتونیم دست کم به اندازه‌ی یک پاراگراف به عنوان یادگاری این مناسبت رو گرامی بداریم.

آرزو دارم هر کسی مهر ایران رو در قلبش داره خودش و خونواده‌ش در سلامت و شادی سال رو تحویل کنن.

آرزو دارم طلسم‌های شوم از همه‌ی ایرانی‌ها به دور باشه و پرندگان خوش‌یمن و جادویی دوباره تو آسمونش پر بکشن و امواج خوشبختی و آزادی رو با آواز شادی به راه بندازن.

آرزو دارم هفت سین رو با دل خوش بچینن و جز انفجار تحویل سال، دیگه خبری از سروصداهای ناخوشایند و سرسام‌آور نباشه.

آرزو دارم از این به بعد جشن‌های باستانی رو با دل خوش و آرام بگیرن.

عیدتون مبارک رفقا!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/12/29 2:21:49
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/12/29 2:56:45
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 20:02
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لیلی کمی عقب‌تر از سفره ایستاده بود؛ جایی که خلوت تر بود و صداها به همهمه‌ای آرام تبدیل می‌شدند. نگاهش روی اشیایی می‌چرخید که یکی‌یکی به سفره اضافه می‌شدند؛ هرکدام حاوی داستان، نیت، یا زخمی بود که صاحبش تصمیم گرفته بود آن را با دیگران سهیم شود.
هر هدیه، باری به همراه داشت؛ نه از جنس طلا و افسون، بلکه از جنس معنا. چیزی که صاحبش حاضر شده بود از خودش جدا کند.
همین بود که فکرش را درگیر می‌کرد.او چه داشت؟

ذهنش ناخودآگاه شروع به شمردن کرد، اما هیچ‌کدام درست نبودند. همه‌شان یا قابل جایگزین بودند، یا چیزی بودند که شایستگی قرار گرفتن در ان سفره خاطره انگیز را نداشت.
دلش می‌خواست چیزی بیاورد که واقعا متعلق خودش باشد؛ نه چیزی که به او داده شده، نه چیزی که آموخته یا به دست آورده. چیزی که اگر از او جدا می‌شد، جایش خالی می‌ماند.

نگاهش روی سفره مکث کرد. آیا شجاعتش را داشت؟

هرچه که نوبت به او نزدیک‌تر می‌شد،ناخودآگاه، دستش روی دفتری که در آغوش داشت فشرده‌تر می‌شد. دفتر بزرگی نبود؛ نه جلد فاخر داشت و نه قفل جادویی. اما وزنش… وزنش بیشتر از آن بود که با کاغذ توضیح داده شود.

این دفتر، فقط خاطرات روزمره نبود. صفحه‌هایی بود پر از احساساتی که سال‌ها در سکوت نوشته شده بودند؛ احساس نسبت به جادو، به دنیای پیش رو، و مهم‌تر از همه، به "جادوگرانی" که هرکدام به شکلی بخشی از مسیر او شده بودند. بعضی صفحه‌ها پررنگ‌تر بودند، بعضی خط‌خورده، بعضی کامل نشده؛ درست شبیه خود او.


لیلی جلو رفت و دفتر را با احتیاط روی سفره گذاشت.
صدایش آرام، اما مطمئن بود.
- این… یک شیء جادویی نیست. قدرتی به کسی اضافه نمی‌کنه. حتی ممکنه هیچ‌وقت کامل خونده نشه.

مکث کوتاهی کرد، حرف زدن برایش سخت تر از چیزی بود که انتظار داشت.
- این دفتر، تکه‌ای از وجود منه. احساساتی که اگر جادو وجود نداشت، شاید هرگز شکل نمی‌گرفتند. نوشته‌هایی درباره‌ی همه ما. درباره‌ی این‌که جادو فقط طلسم و ورد نیست؛ گاهی فقط احساسات ما به همدیگه هست که.

دستش را عقب کشید و لبخند کم‌رنگی زد.

- دوست داشتم چیزی به این سفره اضافه کنم که مثل یلدا، یادآور کنار هم بودن باشه؛ حتی با تمام تفاوت‌هامون.

و بعد، بی‌آن‌که چیزی اضافه کند، کمی عقب رفت تا دوباره در جمع گم شود؛
در حالی که بخشی از خودش، همان‌جا، روی سفره باقی مانده بود، تکه ای از وجودش.
-----------------
یلدای همگی مبارک، گاهی همین با هم بودن، قوی ترین جادوی دنیاست.

Only Raven

پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 14:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حافظ که از رو نمی‌رفت، کم کم شروع به مشاعره با سوروس اسنیپ کرد. در میان این هیاهو دراکو در اطراف بدنبال پدر گم شده اش می گشت زیر کرسی، لای حافظ، بین شاخ و برگ های کجول دنبال پدرش گشت، اما نبود که نبود. با آهی تنها و غریب بر سر سفره نشست. البته به معنای واقعی کلمه تنها نبود چرا که اعضای تالار اسلیترین و خاله اش بلاتریکس و سایر مرگخواران هم آنجا حضور داشتند اما این حس بیشتر به چشم میخورد وقتی در میان آن جمع کسی متوجه بودن یا نبودنش نشد.

در همین احوال بود که اندیشید، هرچند که حضورش شاید مورد توجه قرار نگرفته اما همچنان میخواست او هم در این شب با شکوه بخشی از روحش را تقدیم کند تا او هم سهمی در تکمیل سفره ی رنگین شب یلدا داشته باشد.

مدتی اندیشید چه چیزی میتواند پر معنا باشد و همزمان از توانش بر بیاید.
- این فقط یه شب برای جمع شدن و خوش بودن کنار همه، نیازی نیست انقدر سخت بگیری.

دامبلدور با لحنی آرام و پر مهر مانند همیشه اش آرام این را گفت و دستی روی شانه های پسر گذاشت پیش از آنکه به سوی ظرف آجیل ها برگردد.

دراکو نفسی عمیق کشید. سپس هندوانه ای ظاهر کرد و میان سفره قرار داد. با تکان کوچکی به چوب دستی اش، آن را به چندین قسمت مساوی تقسیم کرد و بین همه پخش کرد. شاید کار کوچکی بود اما چیزی بود در آن لحظه میخواست برای بقیه انجام دهد و آن گرما و صمیمیت اطرافیانش را هر طور که بود جبران کند.

.....

یلداتون مبارک. امیدوارم همیشه شیرین کام باشید، مثل شیرین ترین هندوانه ای که توی بهترین روز زندگیتون چشیدید.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 04:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه هندونه‌ای:

جشنی به مناسبت آغاز زمستون از شب یلدا تا آغاز سال نو میلادی در جادوگران در حال برگزاریه. حالا میون این برف و سرما، همه اعضای جامعه جادوگری از هر قشر، هر تفکر و هر نژادی زیر یه کرسی جمع شدن تا در کنارهم گرم بشن و برای شب یلدا، هدیه‌هاشونو با یک آرزوی خوب به هم تقدیم کنن. تا الان سالازار، بلاتریکس، لرد، آیلین، کجول، هلنا، گلرت، آلبوس و آستریکس هدیه‌هاشونو به جادوگران تقدیم کردن که برای اطلاع از این هدایا به پستاشون مراجعه کنین و لذت ببرین و شما هم به جمع‌مون ملحق بشین.

* * *

اسنیپ با وجود قیافه عبوسش با دیدن هدیه‌ آستریکس که از دل و جون مایه گذاشته بود و کد مورس خلاقانه‌‌ش، احساس ناکافی بودن کرد؛ به هر حال از قدیم گفتن اهدای خون یعنی اهدای زندگی و چی از زندگی بالاتر؟ تازه اسنیپ چی داشت جز غم و درد که بخواد اهدا کنه؟

خلاصه، همون لحظه که داشت فکر می‌کرد یواشکی جیم بشه و از اون فضای گرم و صمیمی به دخمه سرد و خفقان‌آورش پناه ببره با دیدن نگاه مهربون و تشویق‌کننده مادرش آیلین، نفس‌شو با بی‌حوصلگی بیرون داد و با یه آه کشدار از یکی از بغلای در شرف وقوع دامبلدور، جاخالی داد و رفت نشست روی کرسی وسط آجیلای کجول!

یهو زد زیر ناله که:
- گفتم غم تو دارم... 🚬

همون لحظه حافظ شیرازی از داخل یکی از پسته‌ها بیرون اومد و دستی روی شونه اسنیپ گذاشت و گفتا:
- غمت سرآید!
- گفتم که ماه من شو... 🚬

گفتا:
- اگر برآید!

اسنیپ که از حاضر جوابی حافظ، بدخلق شده بود ابروهای خودشو در هم کشید.
- گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز!

گفتا:
- ز خوب‌رویان این کار کمتر آید. تصویر تغییر اندازه داده شده


در حالی که حافظ زلف‌شو پریشون کرده بود و به اسنیپ چشمک می‌زد، سیگار رو از دست استاد معجون‌ها گرفت و خاموش کرد؛ بعد به همراه دیوان اشعارش به جمع جادوگرانی‌ها ملحق شد تا با غزلیاتش، غم و غصه جملات پشت وانتی اسنیپو بشوره ببره و شخصا به هدایای سر سفره یلدایی ملحق بشه.

________________________

امیدوارم در زمستون پیش‌رو، غم و غصه ازتون دور بمونه و زندگی‌تون به شیرینی غزلیات حافظ باشه. یلداتون مبارک.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 01:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
.... .- .--. .--. -.-- / -.-- .- .-.. -.. .- / -. .. --. .... -
- این چیه؟
- سکوت کن.دارم کد میدم.
-.-. --- ..-. ..-. . . / ..-. --- .-. / . ...- . .-. .-.-.-
- این یکی چیه دیگه؟
- دارم به اون دختر مو آبی ریونکلاوی کد میدم. سوروس تو آهنگش میگفت کد مورس میدن به ملت. منم کد میدم.
- این چه طرز مخ زدنه؟ مگه سال 1936عه؟ عین آدم برو بهش سلام کن دیگه.
- نه بابا. اون ریونکلاویه، باهوشه، نمی‌بینی داره کدامو میگیره و چشمک میزنه...
- زیاد اسپرسو سینگل زدی، سینگلی خونت زیاد شده مشخصه. دختره داره بهت میخنده

- پیس پیس، آستریکس، نوبت توعه...

آستریکس درحال بحث و جدل با ناخوداگاه درونش بود که با صدا کردن هم‌گروهی کناریش ناخوداگاه به خودش میاد.
- اهوم... چیزه، داشتم بودجه زمستون تالار رو حساب میکردم. چیشده؟
- خیلیا رفتن کادو شب یلداشون رو دادنا... نوبت توعه‌ها دیگه.
آستریکس که چشمش به سمت میز و کرسی مقابل ملت بود از جاش پا میشه. کراواتش رو مرتب میکنه، دستی روی لوگو گریفیندور میکشه، دستی هم توی موهاش میکشه، یک دست دیگه هم کمربند شلوارکشو تنظیم میکنه، یه دست دیگم هم مطمعن میشه زیپ شلوارش بسته شده باشه، یه دست دیگه.

- دِه برو دیگه گودریک بزنه از کمرت شوآف میکنی چرا بنده مرلینی...

آستریکس به یک‌باره از جاش پرید و تند تند شروع به قدم زدن کرد که بدلیل تراکم جمعیت و رفت‌آمد بقیه ملت ناگهان یک حس سردی شدید زودگذری در بدنش حس کرد! سریع برگشت و متوجه روح راهب چاق شد که ناخواسته از درونش رد شده بود...

شپلق!

- مرد گنده یه یالله بگو... خجالتم خوب چیزیه. روح به این گندگی نمی‌بینی مستقیم میای تومون؟ خوشت میاد من برم توت؟ ادب و حیاهم خوب چیزیه والا!

آستریکس که دستش پس گردنش بود چند قدم عقب برداشت و رو به راهب چاق کرد...
- والا مسیر یکم تنگ بود، ماهم چشمون به جمالات و برکات مراسم بود. شماهم که یکم پر ملات تشریف دارین... خلاصه اینطوری شد که من اومدم تو شما، شما رفتین تو ما، توهم شدیم دیگه...

شپلق!

آستریکس شپلق دوم رو هم خورد! اما نه از راهب چاق، از یک شخص پشت سری! سریع با اخمای توی هم برگشت تا جواب پر ملاتی به شخص شپلق زنش بده که...

شپلق!

شپلق سوم سیلی در گوش وی بود که از طرف روح القدوس هاگوارتز، هلنا زده شده بود. دستاشو توی هم گره کرد و با اخمی توی هم رفته شروع کرد گفت...
- خجالتت کو مرد؟ حجب و حیات کو مرد؟ شعورت کو مرد؟ نژاد پرسی خاصی نسبت به ما روح‌ها داری؟ یعنی چی که راهب چاق پر ملاته؟ پر ملات آش کشک خالته! اصلا ایشون اسمش چاقه، خیلیم اسکینیه. ارشد هم ارشدای زمان ما والا... نسل زد، ایکس، ایگرد نداشتیم اون زمانا. همه یپا آقا و جنتلمن بودن.

آستریکس که از طرف روح ریونکلاو مقابل ملت روینکلاوی بسی ضایع و شرمسار شده بود، با کشتی‌های غرق شده، نقشه‌های بر آب شده، دیت‌های کنسل شده، شیشه‌ خون‌های شکسته شده، سر به زیر، شونه به زیر و چشما به زیر سمت سفره‌ای که از اول مراسم پهن شده بود حرکت کرد.
ثانیه‌‌ای بعد مقابل همه ملت، یک سفره قرمز خوش زرق و برق مقابلش قرار داشت که روش انواع اقسام اشیا مقدس و نامقدس و چرت و حتی گاهی پرت قرار گرفته بود.

آستریکس که اون لحظه کاملا قیافه جدی به خود گرفته بود، برای مدتی توی فکر فرو رفت. چه چیزی می‌تونست اهدا کند؟ او یک خون‌آشام بود، یک شکارچی، همیشه اون بود که خون و زندگی رو از شکارهاش میگرفت اما حالا خودش چی داشت که می‌تونست بعنوان چیزی با ارزشمند اهدا کنه...
همین لحظه چشماش برق خاصی به خودش گرفت! بلاخره فهمید. ارزشمند ترین چیز برای اون زندگی بود. همیشه زندگی‌ بقیه رو ازشون می‌گرفت. حالا نوبت خودش بود که اون رو پیشکش کند.

برای همین لیوانی که داخلش دونه‌های انار ریخته شده بود رو برداشت، ناخون‌های تیزش رو توی کف دستش فشار داد و رد خون سرخ و تازه‌اش پدیدار شد، حتی می‌تونست برق زدن چشم‌‌های گادفری رو حس کند... قطرات خون توی لیوان و روی دونه‌های انار ریخته شد و نصف لیوان پر شد. دونه‌های انار مثل مروارید سرخ داخل لیوان می‌درخشیدند. بعد از پر شدن لیوان آستریکس آنرا به سمت سالازار اسلیترین بالا گرفت و سپس روی سفره گذاشت و به آروم کنار رفت.

---------------------------------------------------------------------------------
تولد شب یلداتون مبارک. آفرین که تونستین این یلدارو کنار هم زنده بمونین.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 23:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ناگهان دستی از بین جمعیت بیرون آمد و در ظرف آجیل فرو رفت و با حجمی که بعید به نظر می رسید در یک مشت جا بشود از ظرف برداشت و به همان جایی که آمده بود برگشت. اما بلافاصله دوباره بیرون آمد و با سرعت بیشتری همان کار را انجام داد و یک بار دیگر و یک بار دیگر و...

- بیا این ظرف آجیل رو بگیر، هم خودت رو راحت کن هم مارو!

پیرمردی در جایی پشت گلرت و هلنا دولا شده و خودش را به شکل یک پشتی درآورده بود بلند شد و در مقابل سالازار که ظرف آجیل را به طرفش گرفته بود، ایستاد.

- اینا رو می خوای بدی سالازار؟
- آره، بیا کل ظرف رو بگیر ببر گریمولد، بچه های اونجا هم شب کریسمسی آجیل خورده باشن.

آلبوس دامبلدور هر چند مادر خرج محفل بود و باید خرج ویزلی ها را هم می داد و هر سال هم برای کریسمس و عید پاک و روز پسر و پدر و ... برای خیلی ها کادو می فرستاد و به جاهای مختلف می رفت تا جاسازهای تام و اقوامش را پیدا کند و کلا یک مستمری بازنشستگی هاگوارتز داشت که کفاف این ها را نمی داد و باید هوش اقتصادیش را به کار می برد، اما این باعث نمی شد که پیرمرد عزّت نفسش را فراموش کند.

- مرلین از بزرگی کمت نکنه، می دونستم تو دل تو هم روشنایی هست... اوخ! بیا.

آلبوس که ظرف را با یک دستش نگه داشته بود، با دست دیگرش، یک تار موی ریشش را دور انگشتش پیچیده و کنده بودش و بعد تار موی فنری نقره ای را کف دست سالازار گذاشت و با لبخندی عریض و کلی آجیل در بغلش، در جایی که به زور بین بلاتریکس و ولدمورت باز کرده بود، نشست.


***


شب یلداتون مبارک باشه، امیدوارم روز و روزگارتون به خوشی بگذره و یه زمستون پر از خبرهای خوب داشته باشید.
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ: سالن جشن‌های بین‌المللی لندن
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 14:25
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
جادوگری که انتظار می‌رود پیر باشد اما به نظر می‌رسد با جادو خودش را به شکل عجیب و غریبی جوان کرده است، به سوی سفره حرکت می‌کند. رنگ موهایش طبیعی به نظر نمی‌رسد و یکی از چشم‌هایش انگار از کار افتاده است. با این حال، سعی می‌کند دست کم یک بار با افراد حاضر در سالن چشم در چشم شود و ادای احترام کند. خوناشام‌هایی را می‌بیند که هر یک تصویر متفاوتی از خوناشامی که هستند را به نمایش گذاشته‌اند. روحی را می‌بیند که به معنای واقعی کلمه به این دنیای جادوگری روح بخشیده‌ است: به هلنا ریوون‌کلاو دستی تکان می‌دهد. یادش می‌آید همین چند وقت پیش بود که به او پیشنهاد داده بود فامیلی خود را به ایگل‌کلاو (پنجه‌ی عقاب) تغییر بدهد و هر دو از این ایده ذوق کرده و خندیده بودند. به سالازار اسلیترین می‌نگرد که مثل همیشه مقرراتی و اتوکشیده در کنار یکی دیگر از خشک و مقرراتی‌های دنیای جادوگری، سوروس اسنیپ، ایستاده اما از نگاهشان چیزی جز انرژی مثبت و خیرخواهی دیده نمی‌شود. میهمانان بسیاری هنوز نرسیده‌اند و گلرت هم بیش از این جایز نمی‌بیند حالا که به سمت سفره آمده، یک جا خشکش بزند.

به سفره می‌رسد. چوبدستی‌اش را تکان می‌دهد. دو برگ درخت زیتون پدیدار می‌شوند و در کنار سفره قرار می‌گیرند. خرسند از این کار خود. لبخندی نیز به کجول هات و هلگا هافل پاف می‌زند و به جای خود برمی‌گردد تا ببیند نفر بعدی که خود را به این محفل شگفت‌انگیز می‌رساند چه کسی است و چه نشانی با خود دارد.


---------
یلدا و کریسمس و شروع فصل زیبای زمستان رو به همه‌ی آنهایی که جادو در قلبشان جاریست تبریک می‌گم! همه‌تون رو دوست دارم و امیدوارم فصل بی‌نظیری رو در کنار هم تجربه کنیم.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده