از آنجا که سوروس همیشه فرزندی سربهزیر بوده و مشغولیاتش نیز، محبوس در معجونپزی واقع در اتاقش و به دور از آشپزخانه مادر واقع شده بود، آیلین تمایل چندانی نشان نداد و در حالی که لبخندی زورکی تحویل جوزفین میداد، قدمی به سمت آشپزخانه برداشت. اما جوزفین که از طرحوارههای کمبود توجه و چنین مواردی که روانشناسان بلغور میکنند برخوردار بود، میلی به کوتاه آمدن نداشت.
- البته... کاربردهای دیگهای هم دارنا... مثل... چیز...

آیلین از کنار جوزفینی که همچنان به او چشم دوخته و دندانهایش را با لبخندی زورکی به نمایش گذاشته بود گذشت و به سمت آشپرخانه رفت. دیگران نیز به سان جوجهاردکهایی در پی مادر در صفی منظم به دنبال وی. آیلین در آستانهی چهارچوب آشپزخانه قرار گرفت و نفسی عمیق کشید. بوی آشنای هل و دارچین، در کنار عطر پنکیک تازه پختهشده در هوا جریان داشت و میرقصید. بیشک بوی دستپخت یک مادر بود.
وارد آشپزخانه شد و روی میز را نظاره کرد. آشپز، در حالی که پشتش به او، سوروس و دیگر محفلیون بود، با کفگیر پنکیک را به هوا انداخت و پنکیک پس از چندبار چرخیدن، روی دیگر پنکیکهای درون بشقاب گلدار روی میز قرار گرفت. آشپز چرخید و با گامی بلند پشت بشقاب روی میز ایستاد و لبخندی نثار جمعیت بهتزده کرد.
- کسی پنکیک شکلاتی میل داره؟

پیشبندی به تن داشت و روی تکه مقوای آویزان به گردنش، نوشته شده بود:
پنکیک شکلاتی با طعم هل و دارچین، ۱۰ گالیون
اما واکنشی که مدنظر داشت را دریافت نکرد. جماعت که با دهانهایی باز و نیمهباز به وی خیره شده بودند، جیغی بنفش کشیده و مهمانان را به هوا پراندند.
- ریموس بابا جان، تو اینجا چیکار میکنی؟

گویی چپاندن شخصیت خود در داستان توسط راوی، چندان هم کار پذیرفتهشدهای نبود. ریموس که پس از یک سال و اندی غیبت و مفقودشدگی، ناگهان سر از آشپزخانه درآورده بود، به نظر نمیرسید چندان هم از خانه دور شده باشد. نه خبر از چمدانی بود و نه نامهای.
دامبلدور با نگاهی سرشار از «وات د خاک» پاسخ پرسشش را از ریموس طلب میکرد. ولی ریموس، همچنان لبخندبهلب به مشتریهای نازنینش زل زده بود و بشقاب حاوی پنکیک را جلویشان گرفته بود.
- ولی ما که رمز ورودی و قفل در و اینا همه رو عوض کرده بودیم.

ریموس که همچنان از نگاههای جدی پروفسور سیلی میخورد، نگاهش را از آیلین و سوروس دزدید و رو به پروفسور کرد.
- همین حیاط پشتی بودم دیگه. الانم دارم کسب درآمد میکنم.

- صبر کنین ببینم، مگه راوی بالاتر نگفته بود دستپخت یک مادر؟

ریموس که لبخند از لبش پریده بود، به محفلی رندومی که میان جمعیت این را پرسیده بود زل زد.
- ببخشید؟ مگه آقایون نمیتونن مادری کنن؟
آلنیس نیز از ناکجا وارد سوژه شد تا در دفاع از حقوق پسازبارانیان به وی بپیوندد.
- بعدم، بنده سرپرست و ناظر اینجام دیگه.

- ریموس، باباجان، فکر کنم اشتباه به عرضت رسوندن. بنده ناظر اینجام.

- نه، منم.

- نه، منم.