Summer Vlog
یه روز گرم و افتضاح دیگه از تابستون هم به پایان رسید. در کلبه کوچک سامورایی و شمشیرش، کاتانا برای نجات از گرما خودش رو در فریزر حبس کرده بود. دست کوچکش رو در جیب کوچیک دستهش برد و موبایلش رو در آورد. شیائومی 17 پرو که چند ساعتی بود تموم برد هاش یخ زده بودن، با کمی نفس نفس زدن و چند باری خاموش و روشن شدن بلاخره صفحه جوتیوب شخصی کاتانا رو بالا آورد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود!
حالتون چطوره ؟!
بهتون قول داده بودم ولاگ اون سفر ساحلی رو براتون بذارم ولی خب چه میشه کرد! جیروشیما دسترسی اینترنت بین الملل رو بر تموم کاتانا ها بسته بود و سامورایی هم راضی نمیشد از اینترنتش استفاده کنم. مرتیکه خسیس!
بگذریم!
این شما و این ولاگ سفری ساحلی من و سامورایی!
سفر ما از چهار صبح شروع شد. من نمی دونم چرا ولی این سامورایی نکبت من رو سه صبح بیدار کرد تا تو ترافیک نمونیم! ده آخه مردک کی جز تو وسط تابستون یهو هوس می کنه بره تو اون گرمای 60 درجه ماهی کبابی بخوره که بخواد ترافیک بشه! ای بر پدر اون لک لکی که من رو داد دست تو لعنت!

داشتم می گفتم.... ما همزمان با طلوع خورشید رسیدیم به سواحل شمالی جیروشیما! سامورایی هنوز جای پاش خشک نشده تصمیم گرفت ماهی بگیره! با همون طلوع شروع کرد... زمان گذشت... شیفت طلوع تموم شد... شیفت آسمون آبی هفت صبح شروع شد... شیفت اون خانومه که همیشه تو رادیو میگه"سلام هم وطن! صبح زیبای تابستونی تون بخیر!" هم تموم شد... اخبار ساعت دوازده هم به پایان رسید اما هنوز سامورایی ماهی نگرفته بود! گذشت و گذشت و گذشت تا شیفت گوینده اخبار ساعت چهار شروع شد که سامورایی خوش و حال خندان به هوا پرید، بعد از ۱۱ ساعت بلاخره این آقا یه جوجه ماهی تونست بگیره! کی گفته سامورایی ها باید ماهی بگیرن؟! بر پدر اون هم لعنت!

نیم ساعت بعد تنها اثر موجود از ماهی استخونش بود! هنوز اسنپی که ماهی رو به معده سامورایی نکبت نرسونده بود که ایده بعدی این آقا شکوفا شد!
ـ کاتانا بابا! بیا بادبادک بازی کنیم.
ـ

ـ خوش می گذره ها!
-

ـ لیاقت نداری! خودم تنهایی میرم.
و رفت! اصلا هم من ناراحت نشدم! اصلا!
بادبادک بازی آکی سوگیاما پنج ساله از اصفهان به پایان رسید و شیفت غروب خانم شروع شد. من غرق در منظره غروب بودم که دیدم آکی پنج ساله داره قلعه می سازه!
ـ
دیالوگ قبلی حاوی کلمات رکیک بود که خب نمیشه ترجمه کرد. کاتانا هم بعضی وقت ها بی ادب میشه دیگه!

ساخت قلعه شنی هم تموم شد و سامورایی بلاخره راضی شد برگردیم خونه. مرلین پدر اون صاحب وانت رو بیامرزه که مارو سوار کرد و به خونه رسوند.
همین!
امیدوارم شما در کل زندگیتون گیر یه سامورایی کند ذهن نیفتید!
لایک و کامنت یادتون نره!
تا ویدیو بعدی بای بای!
این ولاگ کاملا توسط کاتانا ترنسلیت، PixVerse و Pika ساخته شده است.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

:
!







افرادی که لایک کردند