جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  27 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  361 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1405 15:22
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
حقیقت دچار سرخوردگی فراوان گشته بود. نه کسی او را می‌شنید، نه کسی او را می‌دید. نه هم‌دمی داشت، نه هم‌غمی. حتی نمی‌مرد که تمام شود این زندگی سخیف. ویلیام فاوکنر هم که به او اهمیتی نمی‌داد. اصلا اگر آقای فاوکنر به او اهمیت ندهد، پس کی بدهد؟ چقدر مهریه باید می‌داد تا اهمیت را بگیرد؟ صد سکه؟ هزار سکه؟ یک میلیارد؟ دید جیبش خالی است. شاید بهتر می‌بود کلیه‌اش را بفروشد. ولی اگر انقدر آسمان‌جل است، چرا اصلاً زن بگیرد؟ حیران شد. به اینش دیگر فکر نکرده بود.

فقر و فاقه از یک طرف، فروپاشی روانی از طرف دیگر؛ و حالا مانده بود وسطش. وسطش هم ریشی بود بلند به قامت سپیدار. ریشی از رشته‌ تفکرات تمام متفکرانی که هستی به خودش دیده از ازل. تفکراتی درباره‌ی او. حال آنکه او همچنان ناشناخته باقی‌مانده بود و پیرپسری شده بود عزب‌اوغلی؛ درحالی که قرار بود مثلاً دنیا را نجات دهد.
- آه، پدر.

یعنی پدرش می‌توانست حتی نیم‌دلیل بیابد که به او افتخار کند؟ احساس می‌کرد مایه‌ی ننگ او شده. البته اگر اصلاً پدری داشته باشد واقعاً. یادش نمی‌آمد کودک بوده باشد یا کودکی کرده باشد. کودکی یعنی چه؟ او از زمانی که بود، بود. نه جوان بود و نه پیر. نه زشت و نه زیبا.

احساس کرد چروکی به چروک‌های روحش اضافه شد. چینی به پیشنانی‌اش داد. چین‌خوردگی‌ای در زمان. طاقتش طاق شد. بعد هم کعنهو نک و ناله‌هایی که در رسانه‌ی جِی از جوانان عزب‌اوغلی‌ای مانند خودش دیده بود، گفت:
- می‌رم درباره‌ش بخوابم.

ولی دید جای خواب ندارد، لذا رفت توی خواب دابی و همانجا دراز به دراز افتاد و خوابش برد.
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/16 16:22:17
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/16 18:34:08
پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت سنگینی بر فضای اتاقِ نیمه تاریک حاکم شد. موضوع اینجاست که این شوخی بامزه ای برای اعضای محفل بود ، اما نه حالا که درگیرِ ماموریتی به این مهمی بودند ، آن هم نه هرکسی. اعضای محفلِ ققنوس! که همیشه وفادارانه برای جنبشِ ضدِ ولدمورت زحمت می کشیدن.
ریموس نگاهی به دورا انداخت. نگاهی که واضح بود یک چیز بیان می کند:"دابی است دیگر!"

دابی چشمانش را بسته بود، اما لبخندی مرموز و کمی لرزان روی لب داشت، نویسنده معتقد است دابی همچنان به زنبور قربان و جفت گیری اش فکر می کرد.اما راهی برای اثباتش ندارد؛نمی شود انتظار داشت نویسنده همه چیز را بداند. می شود آیا؟!

دامبلدور که متوجه دیدگاه های کاملا دقیق و منطقی و خام که نه ، بلکه پخته و سوخته و... نویسنده شده بود،به نشانه اینکه حرف دل نویسنده را شنیده، این پست را پیشاپیش لایک می کند و با ملایمت و از سرِ رضایت سری تکان می دهد و با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ جادویی می‌اومد ، دستور می دهد:
-دابی! زود باش دوباره بخواب!
-چشم قربان! ضمنا دابی هم تونست صدای نویسنده قربان را بشنودااا!

چشمانِ آیلین از تعجب گرد می شود و دستش را کمی بالا می آورد
-چی؟ منم دارم یه صدایی میشنوم!
با کمی وحشت به در و دیوارِ قرارگاه نگاه می کند.

کوین پیروزمندانه نگاهی به خاله دورا می اندازد و می گوید:
-من اژ همون روژِ اول گفتم اینژا روح ژده شت!

اما نویسنده که حقیقت را می داند ، با کلافگی سرش را تکان می دهد و کلی حسرت می خورد و بارِ بعدی غصه می خورد و آخرِ کار فریاد می زند:
-حیف که دنیا هنوز آماده شنیدنِ حقیقت نییییییییییییست!
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 15:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- لوسیوس قربان!

دابی بشکنی زد تا لوسیوس خانگی را متوجه کند. لوسیوس خانگی که گونی پارچه‌ای خاک گرفته و پاره‌ای به تن داشت و زیر بغل جن خانگی پیری را گرفته بود و کمک می‌کرد که روی صندلی بنشیند، رو به دابی برگشت:

- بله جن احمق؟ در خدمتگزاری حاضرم!

- قربان زود به زیرزمین رفت و برای دابی اون نوشیدنی کره‌ایِ سگیِ جن ساز 700 ساله رو آورد! امشب برای دابی شب مهم و باشکوهی بود. سالگرد آزادی!

محفلی‌ها زنبور را فراموش کرده و مشغول غصّه خوردن برای ذهن فقیر دابی شدند که حتا در رویای صاحب عمارت بودن نیز لوسیوس «قربان» بود و او جن «احمق!» سپس توجهشان جلب وینکی شد که در کنار دابی روی تخت مجللی نشسته بود، دامن لباس بلند پف پفی‌اش را بالا گرفته بود تا به زمین نخورد و این کار باعث شده بود لوله‌ی مسلسلش از زیر دامن بیرون بزند.

- دابی نباید به جادوگرهای مظلوم و بی‌گناه دستور داد و ازشون بی‌گاری کشید! دابی باید مرد!

- وینکی سوسول بود! تازه وینکی کجاش رو دید... دراکو قربان! قربان باید به خاطر این که دابی از ریخت مبارک قربان، علی‌الخصوص موهای لخت قربان خوشش نیومد، خودش رو جریمه کرد!

- اوامر جن نادون به روی چشم من جا داره. چه جریمه‌ای مدنظرتونه ای جن حیف نون؟

- قربان ماموریت داشت رفت سر کوچه و هر رهگذر گندزاده‌ای که دید، بهش تعظیم کرد و گفت: خون خالص و پاک مالفوی به فدای گندزاده‌های خون لجنی!

دراکو خانگی که گونی پلاستیکی با نوشته‌ی «دانه بلند باسماتی 1121 محسن» به تن داشت، بلافاصله تعظیمی به نشانه‌ی اطاعت کرد و راهی شد تا دستور را اجرا کند.

- دابی دیگه شورش رو درآورد!

وینکی که خونش به جوش آمده بود، در حرکتی غافلگیر کننده دست زیر دامنش برد و مسلسلش را بیرون کشید و شروع کرد به تیرهوایی زدن. لوسترهای سالن یکی یکی شروع به سقوط کردند و اجنه‌ی مهمان مانند مورچه‌هایی که پسربچه‌ی بازیگوشی شلنگ به لانه‌شان گرفته باشد، بی هدف به این سو و آن سو می‌دویدند. بطری‌ها و بشکه‌های نوشیدنی کره‌ای که در واقع اتانول با اسانس کره و قرص کدئین بودند، یک به یک شروع به آتش گرفتن کردند!

- وینکی راست گفت! دابی زیاده روی کرد! دابی نباید ارباب مالفوی و خانواده‌اش رو تحقیر کرد! دابی بد!

دابی تخت و وینکی را یک جا از زمین بلند کرد و آن را به تناوب بر سر خود کوبید. ناگهان درب عمارت باز شد. در میان تاریکی حاصل از سقوط لوسترها و رقص نوری که شعله‌ور شدن بطری‌های نوشیدنی کره‌ای ایجاد می‌کرد، سایه‌ای بلند قامت و پرابهت و قوی شوکت وارد شد.

- دابی جن تبهکار! به پایان سلام کرد!

بشکه‌ای در آن نزدیکی شعله‌ور شد و تاریکی درگاه را بلعید. قامت، ابهت و شوکت فورا متوجه شدند که آدرس را اشتباه آمده و سه تایی سوار هیپوگریفشان شدند و به خواب بغلی رفتند و دابی فهمید که مثل جودی ابوت رکب خورده. در مقابل ورودی جن پیر و کوتوله و چروکیده‌ای باقی ماند به نام کریچر؛ با یک گالن بیست لیتری در دست که رویش عبارت «وایتکس» خودنمایی می‌کرد. کریچر گالن را باز کرد و با یک حرکت سریع محتویاتش را به هوای عمارت پاشید. همه جا سفید شد.

محفلی‌ها خیالشان راحت شد که اگر دابی ذهنش فقیر است، اقلّا جیبش بعد آزادی آن‌قدری غنی شده که قبل خواب حسابی پرخوری کند.

سفیدی رو به سیاهی رفت و حالا دابی به تنهایی در زیرزمین تاریک و نموری حضور داشت. بالای سر او تابلوی نئون قدیمی و نیم‌سوزی به چشم می‌خورد که سوسوی ضعیفی می‌زد و عبارت «تهوع» را نشان می‌داد.

- شلاق! من می‌خواهم دابی شلاق بخورد و من صدای ناله‌هایش را بشنوم.

صدا از گوشه‌ی تاریکی از زیرزمین به گوش می‌رسید که نمی‌شد کسی را آن جا دید. اما محفلی‌ها به خوبی صدای آشنای هرمیون را شناختندو

- گرنجر بانو تنها کسی بود که نیازهای واقعی اجنه رو درک و ازشون حمایت کرد! دابی عاشق انجمن تهوع بود!

با حرکت چوبدستی هرمیون، شلاقی به کمک جادو روی هوا بلند شد و بر پشت دابی فرود آمد. محکم. و سپس محکم‌تر!

- زد که خوب زد! آخـــیـــــــــش! جــــان! جیگر دابی حال اومد!

- کافیه! حالا نوبت اون مرحله‌ایه که بیشتر از همه دوستش داری.

- گردن‌زنی؟

- گیوتین رو بیارید!

محفلی‌ها دوباره نگران دابی شدند. پرخوری هم حدی داشت... گیوتین فرود آمد و خون دابی تمام قضا را قرمز کرد. حالا همه در میان اتاقی به رنگ قرمز قرار داشتند.

- نظرتون چیه بریم فردا شب بیایم؟ امشب تو خواب دابی چیزای خوبی کاسب نیستیم.

- بذارین بیدارش کنیم و یه چیزایی بهش القا کنیم. میگن آدم وقتی با یه فکری بخوابه، خواب همونو می‌بینه.

- آدم شاید... ولی دابی... فعکر نکنم!

- دابی! دابی! بیدار شو دابی!

چشمان دابی به آرامی باز شد.

- دابی بیدار شد. دابی در خدمت بود. دابی هوشیار. دابی همیشه آماده!

- آفرین دابی... حالا به تولد زنبورها فکر کن.

- زنبور؟ دابی فکر کرد... بعدش چی کار کرد؟

- هیچی حالا بخواب!

- قربان دابی رو مسخره کرد؟

- نه دابی! به تولد زنبور فکر کن و بخواب.

- چشم. دابی الان خوابید.

همه منتظر ماندند تا دابی که چشمانش را بسته دوباره به خواب برود... دقایقی در سکوت گذشت.

- به نظرتون خوابید؟

- دابی خوابش نبرد قربان! دابی در این فکر بود که زنبور چطور جفتگیری کرد؟

- تو چی کار به جفتگیری زنبور داری آخه!

- خوب بالاخره زنبور خالی خالی که نزایید! اول جفتگیری کرد دیگه!
ویرایش شده توسط دابی در 1405/2/17 15:08:12
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1405 17:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه اماده‌ی ورود به خواب دابی شدند. ، کوین و ایلین و جوزفین و لیلی و بقیه دستشو رو روی سر دابی گذاشتند تا وارد خوابش بشن.

محفلی ها خودشون رو توی یک قصر بزرگ و تجملاتی دیدن. دیوار های خیلی بلند و مرمر و کف‌پوش های طلایی رنگ. عکس هایی از یک خانواده چهارنفره روی دیوار ها بود. صدای اواز و جشن میومد و این یعنی صاحب خونه مجلسی به پا کرده بود. محفلی ها تعجب کرده بودند که این جا کجا هست ‌و چرا دابی باید خواب همچین جایی رو ببینه. اونها با خودشون فکر کردند شاید اینجا عمارت ارباب قبلی دابی هست و با این فکر زنگ خطر کابوس توی ذهنشون فعال شد.

اروم اروم و با تعجب سر میچرخوندن تا ببینن کجا باید زنبور رو پیدا کنن. از پنجره ها باغ بررگ و سرسبزی پیدا بود. جوزفین پیشنهاد داد تا به باغ برن چون اونجا ممکنه زنبور پیدا بشه. اونها به سمت باغ رفتند تا اینکه یک جن خونگی جلوشون رو گرفت و با عصبانیت و صدایی مغرور گفت:
-شما اینجا بودید؟ چرا توی مهمونی نیستید؟ زودباشید لباس فرم هاتون رو بپوشید و برید سرکارتون!

محفلی ها گیج شده به جن خیره بودن که جن عصبانی شد و اونها رو کشوند توی اتاقی، چند دست لباس فرم بهشون داد و دستور داد تا بپوشن و بعد از اتاق بیرون رفت.

-اون چش بود؟
-نفهمیدم. بیاین زودتر این لباسارو بپوشیم تا اون جن عصبانی دوباره نیاد.

محفلی ها لباس ها رو پوشیدن و از اتاق بیرون رفتن. گروهی که لباس هایی مثل اونا تنشون بود رو دیدن که به سمت در بزرگی میرفت پس دنبالشون کردن. وقتی از در رد شدند چیزی بدتر از صدتا کابوس دیدن.
صدها جن خونگی با لباس های قشنگ داشتند با هم میرقصیدن و مینوشیدن و انسان ها ازشون پذیرایی میکردن. دابی صدر مجلس نشسته بود و کنارش هم یک جن دختر با لباس های پفی بود.
اونجا عمارت ارباب قبلی دابی نبود، اینجا عمارت خود دابی بود.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 13:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
محفلی‌ها همه آماده شدند که به خواب دابی بروند. یکی شال و کلاه می‌پوشید؛ زیرا حدس میزد خواب یک جن خانگی خود تنبیه‌کن جای سردی باشد؛یکی غذا آماده می‌کرد تا اگر گم شدند، گرسنه نماند و آن دیگری داشت زیرلب طلسم‌های مختلف و حرکت‌های نینجا تمرین می کرد تا اگر در خواب دابی، مرگخوارها را دیدند، بتواند مبارزه کند. خلاصه، هر کسی مشغول ‌کاری برای آماده شدن بود، به جز آیلین.

آیلین پرینس ایستاده بود و با حالی حکیمانه افق را می‌نگریست. اینقدر افق را نگریست که افق فریاد زد:
- اوی، مگر خودت پدر و برادر نداری؟

آیلین به افق اهمیتی نداد. به گادفری نگریست و لحظه‌ای به چشمش آمد که"چه‌قدر لاغر شده!" به کوین نگریست و آرام بودنش در نظرش برجسته شد. به ریموس،جوزفین و حتی دامبلدور نگریست و در آن‌ها هم چیزی برای اشک ریختن های درونی و پنهان یافت.

از طرف دیگر، با خود اندیشید که اگر خواب دابی حامل کابوس باشد،ممکن است اعضای محفل بترسند و دچار سکته شوند و از دنیا بروند. ر ذهنش بدترین احتمالات را مجسم می‌کرد که...
- آیلین، باباجان؟
- دوشیزه پرینس؟
- آیلین؟
- خاله آیلین؟

محفلی‌ها دور آیلین تجمع کرده بودند. دامبلدور به آرامی شانه‌ی آیلین را تکان داد.
- آیلین باباجان نظرته برگردی به زمین؟

آیلین گوش نداد. در ذهنش، به هپروت سفر کرده بود و در آن هپروت، محفلی‌ها را می‌دید که روانه‌ی سنت‌مانگو شده‌اند.

جوزفین از روی درخت پایین پرید.
- بریم پسرشو بیاریم؟

جوزفین این حرف را از روی هوا گرفته و به زمین انداخته بود؛ اما گویا بیش از هر چیز روی آیلین تاثیر گذاشت، زیرا از آسمان هفتم به زمین سقوط کرد و با چهره‌ای عاقل و معقول، به محفلی‌ها پیوست تا با هم به خواب دابی بروند.

خواب این جن خانگی،جایی بود عجیب‌تر از آن‌جا که لرد ولدمورت،هری پاتر را به فرزندی بگیرد.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آذر 1404 17:25
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه: بین انگشت پای دامبلدور و میز غذاخوری ارتباط احساسی برقرار شده و میز دنبال انگشت دامبلدور می‌گرده. برای از بین بردن این ارتباط، محفلیا باید معجونی بسازن. مواد مورد نیاز این معجون کم پیداست. میوه‌ی آغگورچ که در سیاره‌ی بلیگات رشد می‌کنه، مغز پاپریکتوس که زیستگاهش در جنگل جادویی پامبلیکاست، آپاندیس کسی که شما را چشم‌زده و زنبور رویازاد. محفلی‌ها تصمیم گرفتند که به دنبال زنبور رویازاد بگردند. برای پیدا کردن آن نیاز دارند که وارد رویای کسی شوند تا زنبور را پیدا کنند.


اعضای محفل به علاوه‌ی آلبوس دامبلدور منتظر جواب بودند. منتظر بودند که گرد و خاک حاصل از برخورد آن شخص با زمین محو شود تا بتوانند او را ببینند. شاید آن شخص کمکی از غیب باشد که مشکل 7 پست قبل را حل کند. رفتن به خواب یک نفر!

همگی چشم‌های خود را تنگ کردند که بهتر ببینند. اولین چیزی که به وضوح مشاهده کردند این بود که این شخص شکل عجیبی داشت. پاهایش در هوا بود و سرش روی زمین. یکی از پاهایش جوراب داشت و دیگری نه. جامه‌ای بر تن داشت که بیشتر مانند کیسه‌ی برنج بود تا لباس. گوش‌هایش مانند گوش‌های یک انسان نبود. 

- دابی نباید سوار توپ اون سیرک می‌شد. دابی امتحان کننده! خیلی عصبانیم دا...

چند دقیقه پیش بود که دابی برای یک تجربه‌ی جدید در سیرکی که تازه به هاگزمید آمده بود، داوطلب شد که به داخل توپ برود و شلیک شود. میزان بارون استفاده شده در توپ برای یک انسان بالغ بود و به دلیل وزن پایین دابی، شلیک توپ، او را به بیرون از سیرک و جلوی‌ پای محفلی‌ها پرتاب کرده بود. حاصل این پرتاب نیز اصابت سر دابی به زمین بود. ضربه‌ای که باعث شده بود چند موز با بال‌های خود دور سر او پرواز کنند. تنبیه مجدد نیز هوشیاری‌اش را کامل از او گرفت.

گرد و غبار کامل محو شده بود و محفلی‌ها به وضوح دابی را دیدند.

- عه دابی باباست که. مگه تو قرار نبود امروز سیرک هیبرنیوس باشی بابا جان؟ 

صدایی از سمت دابی نیامد.

محفلی‌ها که حرکتی از دابی ندیدند، نگران او شدند. هرکاری که می‌کردند را رها کردند و دور او جمع شدند. البته غیر از لیلی! لیلی دختر دست و پاچلفته‌ای بود. تا به جسم بی‌هوش دابی برسد، 52 بار زمین خورد. 33 بارش را با سر فرود آمد و تجربه‌ای که از این 33 بار به‌دست آورد باعث شد که در 19 بار بعدی قبل از افتادن، پشتک زدن را بیاموزد و با زانو زمین بخورد.
- منم رسیدم بچه‌ها، حالا می‌تونیم غصه‌ی حال دابی رو بخوریم. ولی خب چون می‌دونم خیلی براتون مهمه. اگه دابی یک متر دور می‌بود می‌تونستم پشتک زدن رو به طور کامل یاد بگیرم. خفن نیست؟ ویبره
- دستاورد خیلی خوبی هست باباجان! ولی خب این سوژه خیلی وقته داره درجا می‌زنه پس من و محفلی‌های دیگه همین الان تصمیم می‌گیریم که به حرفت توجه نکنیم. حتی تصمیم هم می‌گیریم که دابی الان بیهوش نیست و صرفا خوابه باباجان! 

نویسنده خواست مخالفت کند ولی دلیلی برای آن ندید، برای همین قصه را آن‌گونه که دامبلدور گفت تغییر داد.

- بفرمایید باباجانیان. دابی خوابه، برین تو خوابش و این زنبور رو برای دامبل جونیتون پیدا کنین. آخرش این میز منو پیدا می‌کنه‌آ! چه ترسناک

پاسخ: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
چرا سبزه ها سبز بودند؟ چرا آسمان آبی بود؟ چرا آب‌ها خیس بودند؟ چرا کوه‌ها نمی‌شنیدند؟ چرا زنبورها نیش می‌زدند؟ اصلا چرا زمین گرد بود؟

تمام این سوال‌ها، به همراه هزار و یک "چرا"ی دیگر که فقط در داستان‌های فضایی-فلسفی ریگولوس می‌شد پیدایشان کرد؛ در ذهن ریموس می‌چرخیدند.

- چرا درخت‌ها قهوه‌ای و سبزن؟ چرا قهوه‌ای و قرمز نه؟ چرا سیاه و سفید نه؟ اصلا چرا از جنس شکلات نیستن؟

محفلیان در سکوتی سرشار از ناگفته‌ها فرو رفتند و نگاه‌هایی سرشار از آه‌های سرد از دل‌های پردرد به هم انداختند. مغز ریموس حسابی ارور داده بود و در نتیجه، کار جراحی روندا هم می‌رفت روی هوا.

اما ریموس گویی در جریان نبود محفلیان با دهان‌هایی خط صاف شده و چشمانی سرشار از فاذا ماذا نگاهش می‌کنند.
- اگر شکلات رو بریزیم تو خاک نتیجه‌اش چی می‌شه؟

جوزفین حسابی علاقه‌مند شده بود. در واقع، حس می‌کرد این نسخه‌ی ریموس را بیشتر از نسخه‌ی اصلی دوست دارد.
- درخت شکلات در میاد؟

ریموس به افق خیره شد؛ گویی سعی می‌کرد از دل آن، اسرار ناگفته‌ی جهان هستی را بیرون بکشد. حس می‌کرد تمام عقل و هوشی که در جهان وجود دارد را یکباره به مغزش تزریق کرده‌اند.
- اگر...

ریموس فرصت نکرد حرفش را ادامه دهد؛ زیرا سیریوس بلک به صورت ناگهانی او را از پشت در آغوش گرفت و چنان فشرد که انگار می‌خواست آبش را بگیرد.
- مونی! داداشیم از دست رفت. چقدر آدم باهوشی بود! چقدر خارق‌العاده بود! چقدر...

هیچ‌کس متوجه نشد ریموس چقدر چه بود. زیرا فردی از آسمان افتاد، ردایش را تکاند و با ژست‌هایی نمایشی به سوی محفلیان رفت. گویی منجی از غیب رسیده بود...یا شاید هم محفلیان درمانده فکر می‌کردند این تازه وارد منجیست؟

افرادی که لایک کردند

"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ به: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 23:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ریموس بابا، کار خودته. تو می‌تونی. ما هم از همینجا تشویقت می‌کنیم.

محفلیون مثل کودکان چهارساله‌ای که جشن تولد دوست‌شونه، شروع کردن به دست‌زدن و ایجاد هرگونه صوتی که تولیدش برای حنجره‌شون تازگی داشت.

ریموس آماده شد. گرچه نیازی به آماده‌شدن نداشت. اجرای یه افسون ساده چندان حرکت خاصی نیست. اما ریموس به اون احساس نیاز داشت. احساس قهرمان بودن. احساس مفیدبودن... پس خاک نداشته‌ی کتش رو تکوند و چوبدستی‌ش رو به سمت روندایی گرفت که به تخت بسته شده بود و از ترس، صدای بز کوهی می‌داد.
- لجیلیم‍... چی شده؟ صبر کن ببینم! من همین یک ساعت پیش توی یک پست دیگه از همین افسون، و به همین قصد استفاده نکرده بودم؟

ریموس که داشت از ماتریکس خارج می‌شد، سرش رو خاروند و نگاهی به اطرافش انداخت.
- درست... توی همین خونه و... کنار چندنفر از بین همین اشخاص!
- ریموس بابا، چی داری بلغور می‌کنی عزیز دل؟

ریموس مضطرب شده بود. نفس‌های عمیق می‌کشید. این بار، روی دوشش سنگینی می‌کرد. مسئولیت اعضا با ریموس بود و سعی می‌کرد توی هر شرایطی حواسش به همه باشه. به‌قدری که ناخواسته با نسخه‌های دیگه‌ای از خودش ارتباط برقرار کرده بود و داشت به اسرار کیهان دست پیدا می‌کرد.

- خدایا! پای پروفسور و کمر روندا کم بود، مغز ریموس هم اضافه شد.
- ریموس؟ ریــمــوس!

ریموس اما error 404 داده بود و علامتی دایره‌وار بالای سرش می‌چرخید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/5/26 23:51:28
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 21:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-

ناگهان لبخند و نگاه های محفلی ها چنان شیطانی شد که باعث شد دامبلدور احساس خطر کند.
- باباجانیان چیزه... میگما شما عضو سپیدی و ققنوس و عشق هستین نباید چنین نگاهای ترسناکی به دختر مردم بندازید.
- میدونیم پروفسور. ولی انصافا این مدلی خندیدن هم حال میده.
- فرزندانم آدم نباید هر چیزی که بهش حال میده رو امتحان کنه که! ما ها اعضای محفلیم. باید با عشق و مهربونی و دوستی و بغل همه مشکلاتو حل کنیم.

خارج شدن کلمه "بغل" از دهان دامبلدور کافی بود تا گابریل تحریک شود و ویبره زنان، به نیت بغل کردن، سراغ روندای بیهوش برود و از بالا روی روندا شیرجه بزند!

- دارم میام روندا!

شپلخ!


روندای نیش زنبور خورده و بیهو شده، حالا به لطف مهربانی گابریل تبدیل به رُب روندا شده بود و می توانست در رقابت با رب چین چین و طبیعت مقام سوم را کسب کند.
البته قبل از اینکه کسی او را در مسابقه رب های تازه ثبت نام کند، سایه الستور به کمکش آمد و همچون کاردکی بقایایش را از روی زمین جمع کرد.

اعضای محفل فوری تختی ظاهر کردند تا سایه راحت بتواند روندا را روی آن بگذارد. تخت شبیه به تخت های اتاق عمل بود و نشان از این میداد که محفلی ها عمل سختی در پیش دارند.

ریموس که ماسک جراحی را با دقتی خاص به صورتش می بست و دستکش هایش را به دست می کرد تا اصول بهداشتی را رعایت کرده باشد، با فریادی بلند گفت:
- پنس!

ریموند فوری پنسی به ریموس داد که بی شباهت به موچین های مالی ویزلی نبود. ریموس هم با آن پنس موچینی یا حتی موچین پنسی، یک عدد از تار موهای روندا را گرفت و کند.

- آیییییییییییی!

روندا که درد کنده شدن موهایش را حس کرده بود مثل برق گرفته ها از جایش پرید و نگاهی سرشار از تعجب به محفلی های صورت ماسکی که دورش حلقه زده بودند انداخت.
- اینجا چه خبره؟
- چیزی نیست روندا. داشتم تست می کردم ببینم بیهوشی یا نه. که دیدم فقط خوابی. نگران نباش الان بیهوشت می کنم. بیهوشییییی!

ریموند این بارر از جعبه ابزار آرتور ویزلی یک عدد آچار فرانسه بیرون آورد و به دست ریموس داد. ولی قبل از اینکه ریموس بتواند آچار را بگیرد و بعد گرفتن به سر روندا بکوبد و روندا جیغ بکشد و بیهوش شود، دامبلدور آچار را گرفت.
سپس با دلخوری آن را داخل ریشش چپاند تا دیگر هرگز دست محفلی ها بهش نرسد.

- فرزندان روشنایی صد دفعه گفتم که راه های روشن تری هم برای نفوذ به خواب مردم هست. چرا ادای پیروای تام رو در میارین آخه؟ آه! ببینین مجبورم کردین از شکلکی استفاده کنم که اصلا برای ایفای من ساخته نشده! چی کارا که با من پیرمرد نمی کنین! همینه دیگه محفل بی دامبلدور مونده.

محفلی ها خجالت زده سرشان را پایین انداختند.
- ببخشید پروفسور.

دامبلدور با دیدن قیافه نادم آنها، خوشحال شد و مهربانیش عود کرد. در نتیجه محفلی ها را در آغوش کشید.
- اشکالی نداره فرزندانم. ولی قول بدین از این به بعد سفید تر رفتار کنین.... خب حالا روندای بابا آماده ای وارد رویات بشیم؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/5/26 22:00:48
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 20:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- استوپفای!

روندا بی‌هوش شد و روی زمین افتاد.

- ام... الان... همین؟

محفلیون که از جیغ‌های روندا خسته شده بودن، چشم‌غره‌هاشون رو نثار گابریل کردن. از اونجا که عصاره پونه کوهی یا هر دوای دیگه‌ای برای التیام نیش زنبور در دسترس نداشتن، یا حداقل روندا با حرکات ناگهانی‌ش اجازه استفاده از اون‌ها رو بهشون نمی‌داد، افسون بی‌هوشی تنها راه موثر بود. یا حداقل، تنها راه کم‌دردسر و کم‌سروصدا.
آلنیس روی پنجه به سمت روندا حرکت کرد و محلی که توسط نیش زنبور سرخ شده بود رو لیسید. بزاق گرگ، مثل بزاق خیلی از حیوون‌های دیگه، خواص درمانی داشت. چندلحظه‌ای بیشتر طول نکشید که زخم روندا التیام پیدا کنه.

- خب، برگردیم به موضوع! اول از همه باید پای زنبور رویازاد رو پیدا کنیم. اما سوال اینجاست که... از کجا؟

همه محفلی‌ها، بی‌توجه به روندایی که روی زمین ولو شده بود، به فکر فرو رفتن. بیشتر فکر کردن. و باز هم بیشتر. اما چیزی به ذهن‌شون نرسید.
صدای پروفسور دامبلدور از یکی از اتاق‌ها بلند شد:
- فرزندانم نظرتون چیه به ساختار واژه دقت کنید؟

محفلی‌ها به ساختار واژه دقت کردن. بیشتر دقت کردن. و یک‌کمی بیشتر. اما باز هم چیزی به نظرشون نرسید.
پروفسور مجددا باصدای بلند گفت:
- خوب گوش کنید: زنـبـور رویـازاد. رویـــازاد!

محفلی‌ها خوب گوش کردن. بهتر گوش ک‍...

- باباجانیان نظرتون چیه برید به رویای یکی و اونجا دنبال یه زنبور بگردید؟

دامبلدور راست می‌گفت. تنها جایی که می‌شد یک زنبور رویازاد پیدا کرد، عالم رویا بود! اما رویای کی؟
روندا خرخری کرد و نظر اهالی خونه بهش جلب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/5/26 20:50:46
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.