- لوسیوس قربان!
دابی بشکنی زد تا لوسیوس خانگی را متوجه کند. لوسیوس خانگی که گونی پارچهای خاک گرفته و پارهای به تن داشت و زیر بغل جن خانگی پیری را گرفته بود و کمک میکرد که روی صندلی بنشیند، رو به دابی برگشت:
- بله جن احمق؟ در خدمتگزاری حاضرم!

- قربان زود به زیرزمین رفت و برای دابی اون نوشیدنی کرهایِ سگیِ جن ساز 700 ساله رو آورد! امشب برای دابی شب مهم و باشکوهی بود.

سالگرد آزادی!

محفلیها زنبور را فراموش کرده و مشغول غصّه خوردن برای ذهن فقیر دابی شدند که حتا در رویای صاحب عمارت بودن نیز لوسیوس «قربان» بود و او جن «احمق!» سپس توجهشان جلب وینکی شد که در کنار دابی روی تخت مجللی نشسته بود، دامن لباس بلند پف پفیاش را بالا گرفته بود تا به زمین نخورد و این کار باعث شده بود لولهی مسلسلش از زیر دامن بیرون بزند.
- دابی نباید به جادوگرهای مظلوم و بیگناه دستور داد و ازشون بیگاری کشید! دابی باید مرد!

- وینکی سوسول بود!

تازه وینکی کجاش رو دید... دراکو قربان! قربان باید به خاطر این که دابی از ریخت مبارک قربان، علیالخصوص موهای لخت قربان خوشش نیومد، خودش رو جریمه کرد!

- اوامر جن نادون به روی چشم من جا داره. چه جریمهای مدنظرتونه ای جن حیف نون؟

- قربان ماموریت داشت رفت سر کوچه و هر رهگذر گندزادهای که دید، بهش تعظیم کرد و گفت: خون خالص و پاک مالفوی به فدای گندزادههای خون لجنی!

دراکو خانگی که گونی پلاستیکی با نوشتهی «دانه بلند باسماتی 1121 محسن» به تن داشت، بلافاصله تعظیمی به نشانهی اطاعت کرد و راهی شد تا دستور را اجرا کند.
- دابی دیگه شورش رو درآورد!

وینکی که خونش به جوش آمده بود، در حرکتی غافلگیر کننده دست زیر دامنش برد و مسلسلش را بیرون کشید و شروع کرد به تیرهوایی زدن. لوسترهای سالن یکی یکی شروع به سقوط کردند و اجنهی مهمان مانند مورچههایی که پسربچهی بازیگوشی شلنگ به لانهشان گرفته باشد، بی هدف به این سو و آن سو میدویدند. بطریها و بشکههای نوشیدنی کرهای که در واقع اتانول با اسانس کره و قرص کدئین بودند، یک به یک شروع به آتش گرفتن کردند!
- وینکی راست گفت! دابی زیاده روی کرد! دابی نباید ارباب مالفوی و خانوادهاش رو تحقیر کرد! دابی بد!

دابی تخت و وینکی را یک جا از زمین بلند کرد و آن را به تناوب بر سر خود کوبید. ناگهان درب عمارت باز شد. در میان تاریکی حاصل از سقوط لوسترها و رقص نوری که شعلهور شدن بطریهای نوشیدنی کرهای ایجاد میکرد، سایهای بلند قامت و پرابهت و قوی شوکت وارد شد.
- دابی جن تبهکار! به پایان سلام کرد!

بشکهای در آن نزدیکی شعلهور شد و تاریکی درگاه را بلعید. قامت، ابهت و شوکت فورا متوجه شدند که آدرس را اشتباه آمده و سه تایی سوار هیپوگریفشان شدند و به خواب بغلی رفتند و دابی فهمید که مثل جودی ابوت رکب خورده. در مقابل ورودی جن پیر و کوتوله و چروکیدهای باقی ماند به نام کریچر؛ با یک گالن بیست لیتری در دست که رویش عبارت «وایتکس» خودنمایی میکرد. کریچر گالن را باز کرد و با یک حرکت سریع محتویاتش را به هوای عمارت پاشید. همه جا سفید شد.
محفلیها خیالشان راحت شد که اگر دابی ذهنش فقیر است، اقلّا جیبش بعد آزادی آنقدری غنی شده که قبل خواب حسابی پرخوری کند.
سفیدی رو به سیاهی رفت و حالا دابی به تنهایی در زیرزمین تاریک و نموری حضور داشت. بالای سر او تابلوی نئون قدیمی و نیمسوزی به چشم میخورد که سوسوی ضعیفی میزد و عبارت «تهوع» را نشان میداد.
- شلاق! من میخواهم دابی شلاق بخورد و من صدای نالههایش را بشنوم.

صدا از گوشهی تاریکی از زیرزمین به گوش میرسید که نمیشد کسی را آن جا دید. اما محفلیها به خوبی صدای آشنای هرمیون را شناختندو
- گرنجر بانو تنها کسی بود که نیازهای واقعی اجنه رو درک و ازشون حمایت کرد!

دابی عاشق انجمن تهوع بود!

با حرکت چوبدستی هرمیون، شلاقی به کمک جادو روی هوا بلند شد و بر پشت دابی فرود آمد. محکم. و سپس محکمتر!
- زد که خوب زد! آخـــیـــــــــش! جــــان! جیگر دابی حال اومد!

- کافیه! حالا نوبت اون مرحلهایه که بیشتر از همه دوستش داری.

- گردنزنی؟

- گیوتین رو بیارید!

محفلیها دوباره نگران دابی شدند. پرخوری هم حدی داشت... گیوتین فرود آمد و خون دابی تمام قضا را قرمز کرد. حالا همه در میان اتاقی به رنگ قرمز قرار داشتند.
- نظرتون چیه بریم فردا شب بیایم؟ امشب تو خواب دابی چیزای خوبی کاسب نیستیم.

- بذارین بیدارش کنیم و یه چیزایی بهش القا کنیم. میگن آدم وقتی با یه فکری بخوابه، خواب همونو میبینه.

- آدم شاید... ولی دابی... فعکر نکنم!

- دابی! دابی! بیدار شو دابی!

چشمان دابی به آرامی باز شد.
- دابی بیدار شد. دابی در خدمت بود. دابی هوشیار. دابی همیشه آماده!

- آفرین دابی... حالا به تولد زنبورها فکر کن.

- زنبور؟ دابی فکر کرد... بعدش چی کار کرد؟

- هیچی حالا بخواب!

- قربان دابی رو مسخره کرد؟

- نه دابی! به تولد زنبور فکر کن و بخواب.

- چشم.

دابی الان خوابید.
همه منتظر ماندند تا دابی که چشمانش را بسته دوباره به خواب برود... دقایقی در سکوت گذشت.
- به نظرتون خوابید؟

- دابی خوابش نبرد قربان! دابی در این فکر بود که زنبور چطور جفتگیری کرد؟

- تو چی کار به جفتگیری زنبور داری آخه!

- خوب بالاخره زنبور خالی خالی که نزایید! اول جفتگیری کرد دیگه!