جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  29 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  184 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  304 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  289 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  362 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
:۱:


از سرِ شب، اضطرابی در قلبم ریشه دوانده؛ بی‌دعوت آمده و در ژرف‌ترین نقطه‌ی وجودم رخنه کرده است. خواب ازچشمانم گریخته. آن مزاحمِ همیشگی که آرامشم را می‌دزدد، باز هم پیروز شده است. ساعت‌هاست با پلک‌هایم می‌جنگم تا بسته بمانند، اما دیگر خسته‌ام. تسلیم می‌شوم.اولین چیزی که می‌بینم، سقف خوابگاه دخترانه‌ی گریفیندور است. در این ظلمت، سیاهِ مطلق به نظر می‌رسد؛ سنگین و خفه‌کننده، انگار سایه‌ای غمگین بالای سرم نفس می‌کشد.
خیلی خب، روزالین… فقط یک راه داری. اگر بتوانی بی‌صدا از خوابگاه خارج شوی، اگر ارشدها نفهمند، اگر هیچ‌کس بیدار نشود، شاید کمی هوای تازه بتواند این آشوب را آرام کند. شاید محوطه‌ی قلعه، شاید کتابخانه؛ فرقی ندارد. هر جا، جز این تخت لعنتی که بوی بی‌خوابی می‌دهد.
به‌آرامی از جا بلند می‌شوم. کف زمین سرد است. نفسم را در سینه حبس می‌کنم و با احتیاط از تخت پایین می‌آیم تا کسی را از خواب نپرانم.
درست وقتی دستم به دستگیره می‌رسد، صدایی از سالن عمومی به گوشم می‌رسد.قلبم فرو می‌ریزد.آستریکس؟
البته! چه کسی جز او می‌توانست درست همین امشب، درست همین لحظه‌ای که نباید، در سالن عمومی پرسه بزند؟لحظه‌ای وسوسه می‌شوم برگردم، خودم را زیر پتو پنهان کنم و وانمود کنم هیچ صدایی نشنیده‌ام. اما کنجکاوی، این لعنتیِ سمج، از ترسم نیرومندتر است.در را میلی‌متری باز می‌کنم.و جهانم فرو می‌ریزد.
تابلوی بانوی چاق ، نگهبان همیشه خندان گریفیندور شکسته است. قاب طلایی‌اش تکه‌تکه روی فرش افتاده و بومش از وسط دریده شده است. جای خالی‌اش روی دیوار مثل زخمی تازه دهان باز کرده.او نیست،لبخندش نیست،آوازهایش نیست؛در مرکز سالن عمومی، چهار پیکر ایستاده‌اند.قدبلند، سیاه‌تر از شب. انگار تاریکی شکل گرفته و قامت یافته باشد. هوای اطرافشان سردتر است؛ آن‌قدر که حتی از پشت در هم حسش می‌کنم. شعله‌های شومینه کوتاه شده‌اند و نورشان رنگ باخته، انگار خودِ روشنایی از حضورشان می‌گریزد.
دو نفرشان پشت به من‌اند. دو نفر دیگر روبه‌روی در خوابگاه ایستاده‌اند.اگر یک قدم جلوتر بروم، مرا خواهند.به عقب می‌خزم و پشت در پنهان می‌شوم. قلبم آن‌قدر تند می‌تپد که مطمئنم به‌سادگی شنیده می‌شود. نفس نمی‌کشم.
یکی از آن موجودات سرش را کج می‌کند.انگار چیزی را حس کرده باشدو من برای نخستین‌بار در عمرم آرزو می‌کنم کاش واقعاً نامرئی بودم.صدایشان نزدیک‌تر می‌شود.دارند به سمت خوابگاه دختران می‌آیند.با شتابی که فقط ترس می‌تواند به دست‌هایم ببخشد، در را می‌بندم و قفلش را می‌اندازم. تازه آن‌وقت جرئت می‌کنم نفسی عمیق بکشم، هرچند هوا هنوز هم بوی خطر می‌دهد.

خیلی خب… باید ملانی را بیدار کنم. اگر کسی بداند چه خبر شده، اوست.به سمت تختش می‌روم که ناگهان صدای محکمی از بیرون بلند می‌شود؛ صدای سقوط.
لحظه‌ای بعد می‌فهمم چه شده است. خواسته‌اند از پله‌های خوابگاه دختران بالا بیایند و جادوی قلعه آن‌ها را پس زده است.خیلی خب… ممنونم، قلعه.برایم زمان خریده‌ای.
کم‌کم صداها دخترهای دیگر را هم بیدار می‌کند. یکی‌یکی در تخت‌هایشان نیم‌خیز می‌شوند و ترس را در چشم‌های خواب‌آلودشان می‌بینم. هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانند چه اتفاقی افتاده.
بالای سر تخت ملانی می‌رسم، یخ می‌زنم.او آن‌جا نیست.تختش خالی است.انگار مدتی پیش از جا برخاسته باشد.این دیگر فقط بد نیست.این فاجعه است!
اضطرابی که امشب بی‌دعوت به سراغم آمده بود، حالا دیگر شبیه یک هشدار به نظر می‌رسد؛ هشداری که من خیلی دیر معنایش را فهمیده‌ام.سر برمی‌گردانم. همه‌ی دخترها بیدار شده‌اند. زمزمه‌های هراسان در اتاق پیچیده و هم‌زمان، صدای موجودات که در سالن عمومی بودند هم نزدیک‌تر می‌شوند.هیچ‌چیز عادی نبود. امشب، تاریکی سهم خود را می‌خواست، و من با تمام وجود حس می‌کردم که برای گرفتنش، سراغ من خواهد آمد.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/17 21:07:20
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/17 21:07:22
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/18 1:40:44
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/18 1:43:25
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/2/18 1:43:27
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 16:52
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

پست پنجم


تلما چوبدستی را محکم‌تر فشار می‌دهد و قدمی به عقب بر می‌دارد.
- جلو نیا!

نگاه چندش‌آور مرد، از سر تا پای تلما عبور می‌کند.
- فکر کردی می‌تونی من رو شکست بدی؟!

تلما هر چه می‌کرد نمی‌توانست لرزش دستش را کنترل کند. ذهنش درگیر سخن آن مرد بود. منظور او از "دوستات طرف درست رو انتخاب کردن." چه بود؟ نکند آستریکس و لیسا که هردو خون‌آشام بودند با آن هیولاها همکاری کرده و تاثیری در آن اتفاقات داشتند؟ امکان نداشت... دوستانش هرگز اجازه‌ی آسیب دیدن هم‌گروهی‌های خود را نمی‌دادند. آستریکس همیشه می‌گفت که اعضای گریفیندور همانند یک خانواده‌اند. اکنون ممکن نبود که کاری برعلیه خانواده‌شان انجام دهند... مگر نه؟

- دیده بودمت...

تلما به مرد که به گوشه‌ای نامعلوم خیره شده بود، نگاه می‌کند.

- هر روز جنگل رو بررسی می‌کردی... تو تنها کسی بودی که به وقایع شک کرده بود...

نگاه نافذ مرد، به چشمان خرمایی دختر، خیره می‌شود.
- اگه فقط به حرف تو گوش می‌کردن، هیچکدوم این اتفاقات رخ نمی‌داد.

او به سمت تلما گام برمی‌دارد.
- تو هم عضو اکثریت نیستی... خودتم این رو می‌دونی تلما.

دست رنگ‌پریده‌اش را به سمت تلما دراز می‌کند.
- از مسخره شدن خسته نشدی؟ کافیه به ما بپیوندی تلما...

تلما که ذهنش به هم ریخته بود، چوبدستی را به آرامی پایین می‌آورد. برای اولین بار احساس می‌کرد که مرد حقیقت را می‌گوید... تقصیر او نبود... اگر دیگران به جای تمسخر او، درکش می‌کردند، هرگز چنین بلاهایی بر سرشان نمی‌آمد...
چوبدستی تلما اکنون کاملاً پایین آمده بود. لبخند رضایت‌مندانه‌ای به صورت خون‌آشام نشست. او موفق شده بود که تلما را همراه خود کند... اما درست لحظه‌ای که او نزدیک تلما شد تا دندان‌های نیشش را در پوست گندمی گردنش فرو کند، تلما در طی یک حرکت ناگهانی، مجسمه‌ی سنگی کوچکی را که در آستین لباسش پنهان کرده بود به سر او کوبید. خون‌آشام که شوکه شده بود، در اثر شدت ضربه بر زمین می‌افتد. تلما قدمی به سمت او برمی‌دارد. آستین لباسش را بالا می‌زند و نشان شومی را که بر ساعدش نقش بسته بود، به خون‌آشام نشان می‌دهد.
- متاسفانه با ساحره‌ی بدی در افتادی!

چوبدستی‌اش را بالا می‌آورد.
- آواداکداورا!

نور سبز رنگ، مستقیماً به قلب خون‌آشام برخورد می‌کند. چشمان تیره‌‌ی خون‌آشام، ناباوارانه باز مانده و به سقف خیره شده بود.

تلما به سمت پله‌ها می‌رود. باید به خوابگاه‌ها سری می‌زد تا بلکه بتواند اثری از دوستانش بیابد که کاش هرگز این‌کار را نمی‌کرد...
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/17 17:03:24
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
The Beginning


سکوت تمامی کوچه‌های دهکده‌ی هاگزمید را با صدای خود نوازش می‌کرد، زیر گوش اهالیش لالایی می‌خواند و روی بی‌خانمان‌هایش پتویی می‌کشید. سکوتی بی‌نظیر، بی‌نظیر به این دلیل که در آینده‌ای بسیار نزدیک، این سکوت آرزویی بیش نخواهد بود. آری آرامشی که اکثریت‌ها سعی بر تحکمش داشتند و اقلیت‌های شورشی سعی بر به هم زدنش. هرچند این سکوت همیشگی نبود و بلاخره صدای جیغ زنانه‌ای سکوت دهکده را برای همیشه از میان برد.
هاگزمید بیدار شده بود.زمزمه مردم هر لحظه‌ بیشتر و بیشتر می‌شد و هر جنبنده‌ای را از خواب آرام خود بیدار می‌کرد. چه شده بود؟
صدای زوزه‌‌ی گرگ‌های دور دست هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و سرمای هوا بیشتر و بیشتر، انگار که دیگر هیچ خوشی و گرمایی در این کیهان باقی نمانده بود.

آن شب مرد با شوک از خواب عمیقش بیدار شد، قلبش تند می‌زد و به یکباره مانند هر کس دیگری که خطر را حس می‌کند، مادرش را خطاب قرار داد. صداهای اطرافش انگار از دل خوابش بیرون آمده بودند و به سمت او می‌آمدند. وقتی که پاسخی از کسی دریافت نکرد، فشاری سنگین بر قفسه سینه‌‌اش جا خوش کرد. این فشار منجر به آن شد که بایستد و به سرعت از اتاقش و پلکان دراز خانه‌اش پایین برود. تعجب برانگیز نبود که همانند همیشه با خانه‌ای خالی رو به رو شود اما با این حال باز هم امیدش پوچ شد. او تنها بود، چندین هزارسال است که تنهاست.

و اما صداهایی که از بیرون خانه‌اش می‌آمد خبر از قیامت می‌داد، آیا بلاخره وقت آن بود که با دوست قدیمی خود، مرگ، دیدار کند؟! آماده بود، زمان بسیار زیادی از وقتی که برای اولین بار آماده شده بود، گذشته بود.
با تردیدی مشهود به سمت در قرمز خانه‌‌اش رفت. چه فرخنده بود ملاقات دوستی همانند مرگ، مشتاق و زبده. درِ خانه‌اش را باز کرد و آغوش خود را آماده‌ی خوش‌آمدگویی برای مهمانی که سالهاست منتظرش است، باز کرد. اما، مرگ نبود، امشب هم مرگی در کار نبود.

هر چند صدای گریه‌ی کودکی او را در جای خودش خشک کرد. چشمانش را که در آن تاریکی چرخاند، متوجه کودکی شد که درست در چند قدمی خانه‌ی او چهاردست و پا کنان، احتمالا به دنبال مادرش می‌گردد. چهره‌ی کودک از اشک‌هایش خیس شده بود و دست‌هایش از خورده شیشه‌های کف سنگفرشی خیابان، خون آلود!
کودک هم توجهش به پیرمرد جلب شد و آنی گریه‌اش به سکسکه تبدیل شد. پیرمرد در همان حین، از گوشه چشم خود متوجه نگاهی نافذ شد، یک هیولای سریع، و بوی خون، یک خون‌آشام!
خون آشام هم که تا آن لحظه متمرکز بر کودک بود، حال نگاهش به پیرمرد افتاده بود، پیرمرد‌ی فرتوت که با تلنگری، استخوان‌هایش پودر می‌شود.

به ثانیه نکشید که تصمیم خود را گرفتند، کوچک‌ترین حرکتی از طرفین را زیرنظر داشتند و چیزی نگذشت که هر دو به سرعت به سمت آن کودک هجوم بردند.
ویرایش شده توسط مرلین در 1405/2/17 18:11:58
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 23:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


چطور متوجه نشده بود؟ ذهنش به قدری درگیر اطرافش شده بود که متوجه حضور دمنتور نشده بود؟ اما او احساسش کرده بود، ان سرمایی که ذره‌ذره‌ وجودش را می‌لرزاند را حس کرده بود. بااینکه در ان لحظات شادی در وجودش نبود، اما باز هم جای خالی چیزی را درون قلبش احساس می‌کرد. اما انقدر درگیر صدا‌های اطراف و یا گرگینه هایی که ممکن بود برایش کمین کرده باشند بود، که حتی به این فکر نیوفتاد که ممکن است موجودات درون قلعه، فقط به گرگینه‌ها خلاصه نشوند.

اما حالا که دمنتوری به این عظمت رو‌به‌‌رویش ایستاده بود، کمی برای این افکار دیر شده بود.
وحشت با تمام وجود گلویش را می‌فشرد و اجازه نمی‌داد نفس بکشد. نگاهش را با وحشت به دمنتور دوخته بود. نه پوست داشت و نه گوشت. فقط خرقه‌ ای که سر تا پایش را گرفته بود.

لیلی درحالی که چشمانش روی او قفل شده بود، ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت. قلبش محکم به سینه‌اش می‌کوبید.
او هنوز می‌توانست زنده بماند، او ماه‌های زیادی را همراه با پدر و برادرانش صرف تمرین کرده بود تا بتواند پاترونوس خودش را داشته باشد. با اینکه چند هفته بیشتر از بقیه طول کشید، اما بالاخره توانسته بود پاترونوسی جسمانی درست کند، اما تا به حال هرگز ان را روی دمنتوری واقعی امتحان نکرده بود و اطمینان داشت که خیلی سخت‌تر از قبل خواهد بود.
نمی‌دانست که موفق خواهد شد یا نه اما اگر حالا تلاش نمی‌کرد، دیگر فرصتی پیدا نمیکرد که بخواهد تلاش کند.

چوبدستی‌اش را که هنوز دست خیسش را دورش گره کرده بود، بالا اورد. دستش را به اعماق ذهنش فرو برد و دفتر ذهنش را به دنبال خاطره‌ای قوی جست‌وجو کرد و انقدر ورق زد. تا اینکه یک خاطره‌، مانند چراغی کوچک و در گوشه ذهنش روشن شد.
به یاد می‌آورد... درست یک هفته قبل از شروع سال اولش، البوس و جیمز او را به پشت خانه بردند و به او پرواز بر روی جارو را یاد دادند. با اینکه بعد از ان، تمام بدنش درد می‌کرد اما خیلی به او خوش‌گذشت.
خاطرات ان زمان در مقایسه با حال،مثل بهشت بود حاضر بود همه‌چیزش را بدهد تا به گذشته برگردد.
نفس عمیقی کشید و چشمان را به روی دمنتور که حالا به سرعت به سمتش می‌امد بست.
-اکسپکتو پاترونوم...

به امید اینکه طلسمش کار کرده باشد، ارام چشمانش را از هم باز کرد. اولین صحنه‌ای که با ان مواجه شد، دمنتوری بود که بیش از چند قدم با او فاصله نداشت. وجودش از امید تهی شد.
میخواست فرار کند، اما تنها کاری که از پس پاهایش برامد، قدمی کوچک به سمت عقب بود.
طلسمش کاری نکرده بود، جز نور نقره‌فامی که کوچکترین تاثیری روی دمنتور نگذاشته بود.

دوباره تلاش به دویدن کرد ولی اینبار هم پاهایش از او پیروی نکردند. اما اگر حالا فرار نمی‌کرد، سرنوشتش مرگ بود و او نمیخواست یکجا بنشیند و منتظر مرگ بماند، پس شروع کرد به دویدن اما بعد از چند قدم کوتاه، پایش پشت پای دیگرش گیر کرد و دیگر و لحظه‌ای دیگر، چیزی جز دردی که بر اثر برخورد با زمین در سرش پیچیده بود،احساس نکرد.
دمنتور حالا به او رسیده بود و ارام ارام خودش را به صورت لیلی نزدیک می‌کرد. علی‌رغم سرعت ارامَش، لیلی با تمام وجود، اشیاقش را حس می‌کرد که بی‌صبرانه می‌خروشید. دمنتور ذره ذره و ارام روحش را می‌نوشید و کوچکترین عجله ای از خود نشان نمی‌داد.

شاید لیلی کار اشتباهی کرده بود که بدون اینکه به کسی بگوید از تالار گریخته بود. ایا دوستانش تا کنون متوجه غیبتش شده بودند؟ حالا، نه‌تنها نتوانسته بود کِیت را پیدا کند، بلکه خودش را نیز به کام مرگ کشانده بود. ایا زندگی‌اش اینگونه به پایان می‌رسید؟ او تا به حال بارها و بارها به مرگ فکر کرده بود. اما مرگ، به دست دمنتور... ان هم به این زودی، دربرنامه‌اش جایی نداشت. گرچه حالا مرگ سراغش امده بود و به برنامه اواهمیتی نمیداد.
مادرش چکار می‌کرد؟ ایا بردرانش غمگین می‌شدند؟ نمی‌دانست و هرکز قرار نبود جواب سوال‌هایش را بگیرد.

پیش از این مرگ را در ذهنش روشن تصور میکرد. نوری سفید و باشکوه... اما حالا که چشمانش را بر روی هم میگذاشت، چیزی جز تاریکی نمیدید، احساسی نداشت. و چیزی جز خلاء احساس نمی‌کرد.
گرچه این تنها چیزی نبود که مطابق انتظارش پیش نمی‌رفت. او هرگز فکر نمیکرد که اینچنین بی حرکت به انتظار مرگ بنشیند و هیچ تقلایی نکند. گرچه اگر میخواست هم دیگر نایی نداشت تا با سرنوشتش مقابله کند.
و این اخرین چیزی بود که لیلی پیش از انکه دتیا مقابل چشمانش سیاه شود به ان فکر کرد.

Only Raven

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 21:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 8 ~


- فکر کردی می‌تونی از دست ما فرار کنی؟ اینطوری فقط داری همه چیو هیجان‌انگیزتر می‌کنی!

هلنا بدون توجه به دو خون‌آشامی که تلاش داشتند موانع را از سر راه بردارند و راهی برای رسیدن به او پیدا کنند، تنها بر روی مسیر پیش رویش متمرکز می‌شود. هلنا نمی‌دانست به مرور زمان در حال عادت کردن به جسم جدیدش است یا ترسی که از گیر افتادن به دست خون‌آشام‌ها در وجودش افتاده بود او را وادار به پیش راندن می‌کرد. هرچه که بود، حالا کم‌کم داشت کنترل بدنی که در اختیار گرفته بود را بدست می‌آورد. با این که چند پله‌ی اول را مجبور شده بود با کمک دستانش و کشیدن خودش بر روی زمین طی کند، ولی حالا داشت قوایش برای ایستادن بر روی دو پایش و پریدن از روی موانعی که خرابه‌ها ایجاد کرده بود را بدست می‌آورد.

هلنا می‌دانست انفجاری که باعث ایجاد مانع فیزیکی بین خودش و دو خون‌آشام شده بود تنها زمان اندکی برای او خریده است و دیر یا زود آن‌ها به تعقیبشان برای به چنگ آوردنش ادامه می‌دهند. با این که از نقشه‌ای که در ذهنش شکل گرفته بود مطمئن نبود، اما تنها راه را مخفی شدن در تالار خصوصی ریونکلاو می‌دانست. شاید بعد از کمی گشتن و پیدا نکردن او پشیمان شده و برمی‌گشتند؟ چه فکر خامی!

با رسیدن به تالار خصوصی ریونکلاو، ابتدا می‌خواهد راهِ زیر شیروانی ریونکلاو را در پیش بگیرد. اما بعد یادش می‌افتد اگر آن‌جا گیر بیفتد، دیگر راه فراری برایش باقی نمی‌ماند. پس به دنبال نقطه‌ی دیگری می‌گردد که حداقل دو ورودی داشته باشد. اما هرچه فکر می‌کند به جز خود تالار اصلی ریونکلاو، باقی جاها همگی تنها یک ورودی داشتند.

با شنیدن صدایی که از پشت سرش شنیده می‌شود و خبر از برداشته شدن خرابی حاصل از انفجاری که پیش‌تر ایجاد کرده بود می‌داد، فرصتی برای فکر کردن بیشتر پیدا نمی‌کند و به سرعت پشت یکی از کاناپه‌های کنار پنجره پناه می‌گیرد. همزمان با ناپدید شدن هلنا در پشت کاناپه، در تالار خصوصی ریونکلاو که هلنا موقع ورود آن را پیش کرده بود، با صدای قیژ قیژی که نشان از وارد شدن آسیب به آن می‌داد، شروع به باز شدن می‌کند.

- همم... این بوی چیه؟ خونریزی داری؟

هلنا با یادآوری این که سرش بر اثر ضربه‌ی چماق آن غول غارنشین آسیب دیده و خونریزی کرده بود، لعنتی بر خودش می‌فرستد که فراموش کرده بود اقدامی برای ترمیم و تمیز کردن آن کند. البته نه این که فرصتی هم برای این کار پیدا کرده باشد... ولی چه کسی وقتی تحت تعقیب خون‌آشام است اجازه می‌دهد خونریزی داشته باشد؟ این اولین کاری بود که باید انجام می‌داد چون هر پنهان شدنی با وجود خونریزی در مقابل یک خون‌آشام کاملا بی‌فایده بود!

با این حال به جای این که صدای دو خون‌آشام نزدیک شود، متوجه دور شدن آن می‌شود. هلنا خیلی زود علت غم‌ناک این واقعه را می‌فهمد. چندین نفر در گوشه و کنار تالار خصوصی ریونکلاو بر زمین افتاده بودند و خون سرخی اطرافشان را پر کرده بود. با این وجود هلنا می‌دید که چطور قلبش محکم در حال کوبیدن در سینه‌اش است و آن‌ها اگر به جای حس بویاییشان به حس شنواییشان اتکا می‌کردند، خیلی زود جای او را پیدا می‌کردند. اما هرچه در ذهنش تلاش می‌کند تا خودش را آرام کند بلکه قلبش این‌گونه در جای خود کوبیده نشود، موفق نمی‌شود.

- حیف! گرگینه‌ها واقعا قدرنشناس هستن نه؟

هلنا از گوشه‌ی جایی که پنهان شده بود سرک می‌کشد و خون‌آشام با موهای پرکلاغی را می‌بیند که با تاسف خم شده و در حال کنار زدن موهای دختری ریونکلاوی است که مشخص بود بر اثر حمله‌ی گرگینه‌ای کشته شده است. او دو انگشتش را بر روی خونی که روی زمین ریخته بود می‌کشد و با وَلَع خون جاری شده‌ی دخترک را بر لبانش می‌کشد.

- هی آروم باش الکس. یه وقت صداتو بشنون! فراموش کردی؟ ما الان با اونا تو یه جبهه هستیم.
- فراموش نکردم. ولی فقط یه ابله می‌تونه اینو بپذیره کای. ما فقط موقتا برای اهداف بالاتر آتش بس کردیم.

کای با انزجار نگاهش را از الکس که در حال لیس زدن انگشتانش بود می‌گیرد و دستش را در هوا تکان می‌دهد.
- تا تو با خون مردگان خودتو سرگرم می‌کنی، من می‌رم تا یه زنده‌شو برای خوردن پیدا کنم!

الکس با دیدن کای که به سمت خروجی تالار ریونکلاو حرکت می‌کند اخمی می‌کند.
- فقط داشتم تست می‌کردم خب؟ اون دختره‌ی مو قرمز هنوز اینجاست‌ها!
- اون فقط یک نفره و ما دو نفریم و فکر کنم ترجیح می‌دی تبدیلش کنی تا خون بدنشو خالی کنی نه؟ پس به دوتامون نمی‌رسه.

کای با گفتن این حرف از آن‌جا خارج می‌شود و الکس که انگار از این حرکت کای راضی بود شانه‌اش را بالا می‌اندازد و دقیقا به سمتی برمی‌گردد که هلنا پنهان شده بود. همین باعث می‌شود هلنا سریعا سرش را پس بکشد.

- خب دختر کوچولو... حالا فقط خودم و خودت موندیم!

هلنا با شنیدن این حرف بیشتر خودش را پشت کاناپه مچاله می‌کند و دستش را جلوی دهانش می‌گذارد تا حتی صدای نفس کشیدنش هم شنیده نشود. امیدوار بود در نهایت این قلبش نباشد که جای او را لو می‌دهد... اما جمله‌ی بعدی الکس کاملا او را ناامید می‌کند.

- اگه فکر می‌کنی فرق خون یه آدم زنده رو از مرده تشخیص نمی‌دم، باید بگم در اشتباهی!

با هر کلمه‌ای که الکس بر زبان جاری می‌ساخت، هلنا صدای نزدیک‌تر شدنش را می‌شنود. انگار که دقیقا می‌دانست او کجا پناه گرفته است...
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/16 21:13:28
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 14:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

دو


از آنچه می‌دید خوشش نمی‌آمد


ترجیحم این است ثابت کنم در کدام بخش شورش ایستاده‌ام تا بی‌هوا دندان گرگینه‌ای در گردنم فرو نرود. لحظه‌ای تاریکی مطلق، احساس سبکی. در آسمان ویرانه هاگزمید غوطه‌ور می‌شم.کسی نمی‌تواند مرا تشخیص بدهد؛ تاریکی‌م در دل تاریکی شب، منتها کمی پرخروش‌تر.

در این ارتفاع هیاهوی مبارزه آرام‌تر است. هوا سرد نیست ولی نسیم ملایمی می‌وزد و صدای زوزه‌ها و فریاد طلسم‌ها را به سوی هاگوارتز می‌برد. باد نیز می‌داند هدف بعدیمان چیست. بسیاری از دکه‌ها و مغا‌زه‌ها در آتش می‌سوختند... آتشی که شاید بتوان گفت خورشیدی طلوع کرده در نیمه‌شب است!

***

- خدا لعنتتون کنه عوضیا!
کورکورانه چوبدستی‌اش را برداشته بود و بی‌هوا به‌سوی میدان جنگی که حتی نمی‌دانست چرا آغاز شده حرکت کرده‌بود. شاید بیشتر از بلیعیده شدن بزهایش به دست چند گرگینه، از گم شدن کریدنس این میزان پرخاشگر شده بود. شاید هم تنها این بدخلقی بخشی از روزمره ابرفورث دامبلدور بود.

وقتی در کنار کافه‌ای با گرگینه‌ای درگیر می‌شود، درگیری دیگری با بخشی از وجودش آغاز می‌شود... بخشی که می‌گوید ممکن است این گرگینه پسرت باشد! خونآشامی با دیدن صحنه مبارزه به گرگینه اضافه می‌شود.

- وحشی‌های ناقص‌العقل! چه مرگتونه!؟

دیگر خودداری فایده‌ای ندارد و تصمیم ابرفورث برای استفاده از جادوی سیاه قطعی می‌شود. بر خونآشام نفرینی اجرا می‌کند و از سوی دیگر با صندلی‌های بیرون از کافه راه آرواره‌های گرگینه را می‌ببندد.

- وزارت خونه بفهمه محوکم آزکابانی!

چشم‌غره ابرفورث تنها پاسخی بود که ساحره‌ای که احتملا باید صاحب کافه‌ باشد دریافت کرد. دوباره گرگینه به سمت ابرفورث می‌پرد و این بار ساحره با طسمی مانع گرگینه می‌شود و او را پرتاب می‌کند.

- ممنون ولی لازم نبود.

ابرفورث منتظر پاسخ نمی‌ماند و به سمت دیگری به راه می‌افتد. کمی که فاصله می‌گیرد صدای زجه‌هایی متوالی از آسمان صاحب نگاه‌های مردمان باقی مانده هاگزمید می‌شود. عضو دیگری ورودش را به میدان اعلام می‌کند. دمنتورها. ابرفورث ترسیده بود؟ نگران بود؟ هیچ احساسی در نگاه چشمان آبی ابرفورث نیست... سایه‌ای بر بالای سرش تکان می‌خورد... اول فکر کرد دمتنور باشد پس چوبدستی اش را محکم در دست گرفت... همانگاه بود که دید. ابرفورث میدید... و از آنچه می‌دید خوشش نمی‌آمد...
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/2/16 15:46:17
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 14:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پست چهارم


تصاویر تار و مبهمی، در مقابل چشمانش نیمه‌بسته‌ی تلما، نقش می‌بست. صدای آرامش‌بخش مادرش در ذهنش می‌پیچد. او خاطراتی را به یاد می‌آورد که در تمام عمرش قصد فراموش کردن‌شان را داشت. احساس می‌کرد دوباره در مراسم یادبود پدرش حضور دارد. سعی می‌کرد تکان بخورد و از آن کابوس نفرین‌شده خلاصی یابد. اما دیوانه‌ساز با ولع مشغول بلعیدن روح و ذرات وجودش بود و این اجازه را به او نمی‌داد.

چشمانش بسته می‌شود و تنها سیاهی مطلق باقی می‌ماند. گویا همه‌چیز واقعاً تمام شده بود. تلما نه‌تنها در نجات دادن دوستانش موفق نبود، بلکه نتوانسته بود حتی از خودش محافظت کند. تنها تا چند ساعت دیگر، تمامی ساکنین قلعه‌ی باشکوه هاگوارتز، به اقلیت‌های جامعه می‌پیوستند.
بدن تلما یخ زده بود. اما او نمی‌توانستند به همین راحتی تسلیم شود. هنوز فرصت باقی مانده بود... شاید با ساختن یک پاترونوس حتی ضعیف، شانسی برای زنده ماندن داشت. دستش را به سمت چوبدستی‌اش که روی زمین افتاد می‌برد. اکنون تنها به یک خاطره‌ی خوش نیاز داشت تا از آن شرایط فرار کند. اما سنگینی کنترل دیوانه‌ساز در قلب و ذهنش اجازه‌ی یافت خاطره‌ی خوبی را به او نمی‌داد. هر لحظه، تنها تصویر اجساد خونین دوستانش را می دید که کف تالار گریفیندور افتاده بودند. کوین کوچک که هنوز کاغذ و مدادشمعی‌هایش را در آغوش گرفته بود.

حس نفرت، در وجودش می‌پیچد. دستش ناخودآگاه دور چوبدستی حلقه می‌گردد. لبان بی‌رنگش با تمام سختی تکان می‌خورند. شاید آوایش به اندازه‌ی کافی قدرت نداشت؛ اما احساساتش به قدری شگفت‌انگیز، برای خروج یک روباه برفی زیبا از نوک چوبدستی، کفایت می‌کرد. روباه که انگار به‌جای قدم برداشتن در هوا، می‌رقصید، خود را با شتاب به دیوانه‌سازی که روح تلما را تغذیه می‌کرد، رساند. تنها نزدیک شدن آن به دیوانه‌ساز کافی بود که او تلما را رها کند و تا حد ممکن از آن‌جا دور شود.

تلما چند ثانیه با چشمان بسته، همان‌گونه روی زمین دراز کشید تا جان رفته‌، دوباره به بدنش باز گردد. سپس با تکیه دادن به دستانش، به سختی از جا بلند شد. هنوز تعادل نداشت و می‌لرزید. اما باید هرچه سریع‌تر دست به کار می‌شد...

چیزی که در اولین قدم توجهش را جلب کرد، صدای جیغ و فریادهایی بود که در ابتدا تصور می‌کرد به علت حضور دیوانه‌ساز است. اما حالا که دیگر دیوانه‌سازی در آن‌جا نبود، نشان از حقیقی بودن آن صداها داشت. به سمت تابلوی بانوی چاق قدم برداشت. باید هرچه سریع تر ببه دوستانش می‌رسید تا با همدیگر چاره‌ای برای نجات از فلاکت پیدا می‌کردند. چند لحظه طول کشید تا اسم رمز را به‌خاطر بیاورد. تابلو، تکانی خورد و از راه تلما کنار رفت. تلما با انتهای سرعتی که می‌توانست، خود را به تالار گریفیندور رساند. اما چیزهایی را دید که آرزو داشت هرگز اتفاق نیوفتد.

رنگ قرمزی که در تالار گریفیندور غالب بود، اکنون با لکه‌های خونی که در سرتاسر آن دیده می‌شدند، زینت شده بود. همه‌ی وسایل به گوشه‌ای پرتاب شده بودند و آثاری از درگیری، مشاهده می‌شد.

- دیر رسیدم...

تلما می‌دانست که اتفاقی رخ داده است. اما ترجیح می‌داد که تمام نشانه‌ها را نادیده بگیرد. این اتفاقات تلما را تغییر داده بود... او‌ اکنون با نهایت خوش‌خیالی، هم‌گروهی‌هایش را تصور می‌کرد که در امنیت از هاگوارتز خارج شده‌اند و منتظر رفتن او هستند. اما خودش نیز می‌دانست که این دروغی خوش رنگ و آب است و هرگز حقیقت ندارد...
هر چه او سعی می‌کرد که چشمانش را از خون‌های روی زمین بدزدد، با اثر وحشیانه و جانسوز دیگری مواجه می‌شد. گویا قرار بود تلما بعد از چندین دفعه فرار از دست مرگ، با تماشای آن صحنه از درون خاکستر شود. دست خودش نبود... ذهنش به صورت خودکار اتفاقات افتاده را تخمین می‌زد. او با پاهای لرزان نزدیک شومینه می‌رود؛ خم می‌شود و کاغذ خونینی را که روی زمین داشت، برمی‌دارد.
- کوین...

تلما که تاکنون درحال انکار حقیقت بود، با دیدن نقاشی خونین کوین، می‌شکند. دیگر قدرت سر پا ایستادن را در خود نمی‌بیند و روی زانوانش، بر زمین می‌افتد. بغض در گلویش سنگینی می‌کند. صدای هق‌هق تلما بلند می‌شود و قطرات اشک، با عجله از چشمانش بر زمین سقوط می‌کنند.
- تقصیر... تقصیر منه...
- دیر رسیدی!

با پخش شدن صدای بم و ترسناکی در تالار، تلما سرش را بالا می‌آورد. مرد قد بلندی در چند قدمی تلما ایستاده بود. ردای سیاهی بر تن داشت و روی پیراهن سفید، لکه‌های سرخ خون به چشم می‌آمد. نیشخندی که بر لب داشت، دندان‌های نیش سفیدش را به نمایش می‌گذاشت. تلما با آن صدا و چهره، در همان آغاز بازی آشنا شده بود. او همان خون‌آشامی بود که به شکار تلما نزدیک شده بود... تلما نقاشی را در دستش می‌فشرد و به کمک دیوار، سر پا می‌شود. اشک‌هایش را پاک می‌کند و چوبدستی‌اش را به سمت خون‌آشام نشانه می‌گیرد.
- هم‌گروهی‌هام کجان؟!

مرد دستی بر موهای پرکلاغی‌اش می‌کشد و با نگاه کثیفی به تلما خیره می‌شود.
- از جسارت مثال‌زدنیت مشخص بود که گریفیندوری هستی...

زبانش را بر دندان نیشش می‌کشد و ادامه می‌دهد...
- اونا جاشون امنه. طرف درست رو انتخاب کردن...

تلما سعی می‌کند لرزش صدایش را از بین ببرد.
- ولی وضعیت اینجا همچین چیزی نشون نمی‌ده!
- اوه! درسته... مجبور شدیم از دست چند نفرشون که به‌دردمون نمی‌خوردن خلاص بشیم...
- دهنت رو ببند!

لبخند مرد جایش را به ابروانی در هم می‌دهد و با صدایی که دیگر اثری از تمسخر در آن وجود نداشت، می‌گوید:
- از همون اول تو رو اونجا دیدم؛ فقط خواستم بیننده‌ی نمایش من بشی. خوشحالم که تونستی با اون دیوانه‌سازه مقابله کنی... دلم نمی‌نمی‌خواست اسباب بازیم رو از دست بدم.

او قدمی به سمت تلما برمی‌دارد.
- بازی تازه قراره شروع بشه...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 12:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 7 ~


هلنا به حالت نیمه‌نشسته در می‌آید و نگاه جستجوگرش را به دنبال جایی برای پنهان شدن به اطراف می‌چرخاند. اما نقطه‌ای را نمیابد که بتواند حتی شده برای دقایقی خودش را از دیدگان پنهان کند. به جای آن دو نفر را می‌بیند که در انتهای راهرو ظاهر می‌شوند و با دیدن او لبخندی بر لبانشان نقش می‌بندد.

- به به. اونجا رو داشته باش! یکی دیگه آماده برای تبدیل شدن به خون‌آشام!

خون‌آشام قد بلندی که موهای کوتاه پرکلاغی‌اش به هم ریخته بود این را رو به همراه کوتاه‌ترش با موهای قهوه‌ای می‌گوید و نفر دیگر نیز با خنده‌های شیطانی او را همراهی می‌کند. هلنا بدون این که نگاه نگرانش را از آن‌ها بردارد، کورکورانه دستانش را به دنبال چوبدستی رز بر روی زمین می‌کشد. مطمئن بود چوبدستی جایی همین اطراف بود. خودش آخرین بار آن را پرتاب کرده بود.

اما آیا قادر به اجرای طلسمی بود؟

هلنا در توانایی خودش در اجرای جادو شک داشت. او حتی نتوانسته بود توانایی فیزیکی جدیدش را به کار گیرد و کنترل این بدن را به خوبی بدست بگیرد و در اولین قدم برداشتن شکشست خورده بود، چه رسد به توانایی جادویی که همت بیشتری می‌طلبید. آخر راه رفتن چیزی بود که هر انسانی با دو پای سالم قادر به انجام آن بود، حتی یک کودک یک ساله‌ی ماگل اما جادو...

با لمس چوبدستی بر روی زمین، به سرعت آن را می‌قاپد و به سمت دو خون‌آشامی که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شدند می‌گیرد. این اقدامِ هلنا کوچک‌ترین تاثیری بر روی آن دو نمی‌گذارد. نه سرعت قدم‌هایشان را کم و زیاد می‌کنند و نه اثری از ترس شلیک طلسم در چهره‌شان ظاهر می‌شود. گویا مطمئن بودند که یک ساحره از پس هردویشان برنمی‌آید.

- اکسپلیارموس!

تنها جرقه‌های ضعیفی از انتهای چوبدستی خارج می‌شود. همین باعث می‌شود خنده‌های شیطانی دو خون‌آشام، این‌بار به صورت تمسخرآمیز به هوا بلند شود.
- یا خود دراکولا! تو هم دیدی؟ اون نتونست جادو کنه؟
- به نظر نمیاد سال‌پایینی باشه. به نظرت از ما ترسیده یا کلا بی‌استعداده؟

هلنا از خودش عصبانی و شرم‌گین می‌شود. درست است که هزار سال بود جادو نکرده بود، ولی این حقارت‌آمیز بود که بعنوان دختر روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترین، از پس اجرای یک طلسم ساده برنیاید. مهم نبود چقدر در شرایط استرس‌زایی باشد یا هنوز با این تغییرات ناگهانی پیدا کردن جسم نساخته باشد.

دو خون‌آشام سرجایشان می‌ایستند و یکی از آن‌ها با پوزخند و لحنی تحقیرآمیز می‌گوید:
- نترس. ما عجله‌ای نداریم. بهت اجازه می‌دیم یکم دیگه تلاش کنی. شاید اونوقت بتونی اون جادوی کوچولوتو به کار بگیری.

هلنا از ابتدا قصد نداشت تا دو خون‌آشام را هدف گیرد. گرفتن چوبدستی به سمت آن سه تنها یک حرکت انحرافی بود. چیزی که هلنا در ذهن داشت در واقع طلسم انفجاری به سمت سقف بود تا مانعی فیزیکی بین خودش و آن دو پسر ایجاد کند. بنابراین بعد از این که ذهنش را مرور می‌کند تا نحوه‌ی حرکت چوبدستی و بر زبان راندن طلسم را به یاد آورد، در یک حرکت سریع چوبدستی‌اش را به جای آن دو به سمت سقف می‌گیرد. این‌بار باید موفق می‌شد!
- بومباردا!

طلسم سرخ‌رنگی از انتهای چوبدستی خارج شده و بعد از برخورد با سقف، موجب فرو ریختن آن با صدای بلند مهیبی می‌شود. صدای سرفه کردن آن دو را که بر اثر گرد و خاک ایجاد شده به هوا بلند شده بود را می‌شنود. حالا وقتش بود تا فرار کند. بنابراین در حالی که خودش هم به سرفه افتاده بود، به سختی از جایش بلند می‌شود تا از طریق راه‌پله‌های مخروبه به تالار خصوصی ریونکلاو برود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 20:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

دو ساعت گذشته بود، یا شاید هم بیشتر؛ زمان در تالار مثل چیزی خفه و بی‌جان روی هم تلنبار شده بود، گویا نایی برای جلو رفتن نداشت. لیلی نفس عمیقی کشید و پیش از آن‌که پشیمان شود، آرام از جایش بلند شد. اما هیچ‌چیز درونش آرام نگرفته بود.
وانمود کرده بود قانع شده؛ وانمود کرده بود که می‌ماند. اما نمی‌توانست بنشیند و منتظر بماند، وقتی نمی‌دانست کیت کجاست.
و بدتر از آن، نمی‌توانست اجازه بدهد بقیه همراهش بیایند. اگر اتفاقی برایشان می‌افتاد… اگر همان چشم‌های آتشین دوباره در تاریکی ظاهر می‌شدند… این افکار کافی بود تا گلویش منقبض شود.

از در نیمه باز به بیرون نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد موجودی پشت در کمین نکرده، بی‌صدا، مثل سایه‌ای خاموش، از تالار بیرون لغزید.
در لحظه‌ای که پایش را به راهرو گذاشت، تصویر گرگینه دوباره جلوی چشمانش زنده شد؛ دندان‌ها، پنجه‌ها، آن نگاه سوزان. دستش ناخودآگاه روی چوبدستی‌اش سفت شد. قدم‌هایش کوتاه و محتاط ، سرش کمی پایین و گوش‌هایش تیز شدند.

دهان لیلی از انچه مقابلش می‌دید باز ماند. راهرو دیگر شبیه هاگوارتز نبود...
لکه‌های خون روی دیوارها کشیده شده بودند. انگار فردی زخمی، درحال کشیدن بدنش در طول راهرو بوده باشد. خون خشک‌شده و درهم آمیخته بود. اثری از جنازه نبود؛ نه بدن، نه حتی رد روشنی از مقصدشان. قاب‌های نقاشی‌ پاره و خالی بود و رد پنجه‌ها همه‌جا بود؛ روی سنگ‌فرش، روی دیوار، حتی روی در تالاری که از آن بیرون آمده بود.

چیزی گوشه‌ی راهرو توجهش را جلب کرد. تکه‌ای از لباس، خیس و تیره، روی زمین افتاده بود. بوی آهن‌ خون بینی‌اش را پر کرد. ناگهان معده‌اش منقبض شد. لحظه‌ای سرگیجه گرفت و دنیا در نظرش کج شد. دستش را روی دیوار گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. افکار مثل تیغی سرد از ذهنش می‌گذشتند.
حتی او هم می‌توانست متوجه شود که این همه خون نمی‌تواند متعلق به یک نفر باشد اما حتی تصور اینکه ان فرد چه کسی می‌تواند باشد هم لرزه به دلش می‌انداخت.

نمیتوانست همان جا بایستد باید قبل از اینکه دوستانش متوجهش بشوند یا حتی بدتر، سر و کله موجود دیگر پیدا شود، راه می‌افتاد. شیشه‌های شکسته‌ای که کف راهرو را پر کرده بود، زیر هر قدمش صدای خفیف و وهم‌آوری ایجاد میکرد. با اینکه دندان‌هایش از سرما به هم خورد، نایستاد و عقب نرفت. تصمیم نداشت که تا وقتی که کیت را پیدا نکرده، لحظه‌ای توقف کند.
راهرو را ادامه داد، حتی وقتی لکه‌ها بیشتر شدند، بازهم درنگ نکرد و فقط انگشتان سرد و کشیده‌اش را دور چوبدستی که حالا تا مرز شکستن بود رفته، محکم‌تر کرد.

هرچه جلوتر می‌رفت، سرما عجیب‌تر و درنده‌تر میشد و پشتش را می‌لرزاند. ناگهان اضطرابش دوچندان شد. اما ذهنش آن‌قدر درگیر اطرافش بود، آن‌قدر مشغول رد خون و نشانه‌ها، که نفهمید چیزی درست روبه‌رویش ایستاده و دیگر تنها نیست.
فراموش کرده بود که مرز شجاعت و حماقت باریک‌تر از ان چیزیست که فکرش را می‌کند و حالا قرار بود با اعمالش رو به رو شود.

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 19:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یک

اقلیتی گم شده در اقلیتی دیگر


چه حسی دارد درمیان اقلیتی؛ اقلیتی گم شده باشی؟ گرگینه‌ها، خون‌آشام‌ها، غول‌های غارنشین و... من تنها نماینده زنده از اقلیتی‌ام که تمامشان مرده! من تنها نهانه‌ای هستم که زنده مانده تا امروز را ببیند...

پذیرفته‌ام بخشی از این شورش باشم؛ اما حاضر نیستم نهانه‌ای دیگر بیافرینم. حاضر نیستم کسی را، به بهای افزودن جمعیتی به اقلیتی که در میان اقلیت شورشگر پنهان شده، محکوم به عذابی ابدی کنم... حاضر نیستم کاری کنم نیروی شفابخش کسی به توده‌ای تاریک‌تر از شب و آدمخوار تبدیل شود. مرگ مرا پس زد، آنان را نخواهد زد. حاضر نیستم قاتل آنان باشم.

اما من اینجا ایستاده‌ام. در میان میدان جنگ. جایی که هر که جادو در خون خویش داشته باشد، دفاع می‌کند، می‌دود، فرار می‌کند... از داندان گرگنه‌ها، از نیش خونآشام‌ها، از گرز غول‌ها. هاگزمید در آتش خشم و انتقام ما می‌سوزد.

من مایه ننگ دامبلدورها زاده شده‌ام. در تمام زندگی‌ام منفور بوده‌ام. نام من معنای واقعی بی‌کسی در دنیای جادوگری بوده. سرریز از اشتباهاتم؛ شاید کور شده با احساسات باشم؛ ولی این اولین بار نیست که در کوری مطلق لنگ به سوی راهی می‌روم. این بار قصد ندارم بیدارم شوم. من نماینده کودکان جادوگری ساحره‌ای هستم که مردند چون پذیرفته نمی‌شدند... این بار برای آنان هم که شده جا نمی‌زنم.

چیزی در تمام وجودم سنگینی می‌کند که نمی‌گذارد دستانم آرام بمانند. ابرفورث. او با خودش چه فکر خواهد کرد وقتی ببیند پسرش دوباره برای شورش برخاسته؟ می‌ترسم از من ناامید شود، یا حتی بدتر... از من متنفر شود! می‌ترسم و نمی‌خواهم...
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!