~ 4 ~
همهچیز خیلی سریع رخ میدهد. از بلند شدن صدای آشنایی که به هلنا هشدار داده بود تا قطع شدن ناگهانی آن. به نظر غول غارنشینی موفق شده بود با چماقش پرتاب موفقیتآمیزی به آنجا داشته باشد. زیرا شخصی که هلنا را صدا زده بود، ادامهی سخنش بر اثر برخورد چماقی که از پنجره وارد شده بود با تن نحیفش قطع شده بود و حالا در حال سقوط از پلهها بود. هلنا حتی فرصت پیدا نمیکند تا خودش را از مسیر کنار بکشد و دخترک علاوه بر درد سقوط، باید در این شرایط عبور از بدن یک روح را نیز تحمل میکرد.
چه کسی تصور میکرد روزی فرا رسد که ارواح در خطر قرار گیرند و موجود زندهای هشدار به یک روح را بر دفاع از خودش ارجحیت دهد؟ شاید اگر حواسش به هلنا پرت نشده بود، نزدیک شدن چماق را از پشت پنجره میدید و فرصتی برای جاخالی دادن پیدا میکرد...
او یکی از جادوآموزان سالششمی ریونکلاو بود. احتمالا ارواح دیگری نیز بودند که قربانی دمنتورها شده بودند و دخترک شاهد آن بوده است که نیاز به هشدار دادن دربارهشان به هلنا دیده بود.
او حالا پایین پلهها بر روی زمین افتاده بود. هلنا از آن فاصله نمیتوانست تشخیص دهد رنگ سرخی که اطراف دخترک را احاطه کرده است، از موهای بلند سرخرنگش است یا خونریزیای بر اثر سقوط و برخورد چماقِ غولپیکرِ غول غارنشین با سرش دارد.
اما چیزی که در آن لحظه مهمتر بود، دمنتوری بود که از پشت ظاهر شده بود و در حال نزدیک شدن به آنها بود. مستقیم دخترک را هدف قرار گرفته بود. دختر با این که بر کف زمین حرکتهای آرامی داشت، اما مشخص بود که بر اثر ضربهی وارده به سرش هوشیاری کاملی ندارد.
هلنا به سرعت جلو میرود و سعی میکند با سخن گفتن با او حواس دمنتور را به خود جلب کند. دیگر میدانست که خودش نیز طعمهی خوبی برای یک دمنتور حساب میشود. پس باید تلاشش را میکرد.
- هی! من اینجام! یه روح، آماده برای بلعیده شدن!
دمنتور ابتدا نگاه کوتاهی به هلنا میاندازد، اما خیلی زود با دیدن روح بودن او سرش را برمیگرداند و با خم شدن بر روی پیکر ریزنقش دختر آماده میشود تا بوسهای بر لبانش زند و روح را از پیکرش بیرون بکشد.
هلنا با خود چه خیال کرده بود؟ معلوم بود دمنتوری که یک انسان با روح کامل پیش رویش دارد، روحی سرگردان همچون هلنا را در مقابلش ناچیز میپندارد. او دیده بود که بلعیده شدن راهب چاق چند برابر سریعتر از مکیدن روح یک انسان زمان برده بود. همین نشان میداد هرچند روحها نیز برای دمنتورها جذابیت کافی دارند، اما مسلما لذتی که از کشیدن روح از بدن یک موجود زنده کسب میکردند بیشتر از به یکباره بلعیدن یک روح با عمر هزارساله بود.
هلنا که میبیند آنقدر برای دمنتور جذابیت ندارد که بتواند دختر را نجات دهد، ناامیدانه شروع به فریاد زدن میکند بلکه کسی صدایش را بشنود و قبل از این که دیر شود کمکشان کند.
- یکی کمک کنه، هرکی که باشه!
اما در حالی که زمانی اندکی برای نجات دختر باقیمانده بود، خبری از هیچ صدایی که پاسخ آری به درخواست کمک هلنا بدهد نبود. هلنا با درماندگی نگاهی به اطراف میاندازد بلکه راهی برای کمک به او بیابد. بیمهابا با دیدن چوبدستی دختر که گوشهای افتاده بود به سمتش حرکت میکند. اگر میتوانست آن را به سمت دختر پرتاب کند، شاید شانسی برای نجاتش پیدا میکرد. پس تمام نیروی ارادهای که در خود میدید را در نوک انگشتانش جمع میکند تا چوبدستی را به جلو هل دهد.
موفق میشود.
ضربهاش چندان با قدرت نبود، اما به اندازهی کافی چوبدستی به سمت دختر لیز میخورد تا در کنار دستان بیرمق او متوقف شود. هلنا با خوشحالی نگاهش را از چوبدستی به دختر میدوزد اما بلافاصله لبخند بر روی لبهایش خشک میشود. با چشمهایش میبیند که آخرین جوهرهی روح دختر در حال مکش توسط دمنتور است. هلنا بدون آن که فرصت فکر کردن پیدا کند، ناخودآگاه فریادی سر میدهد و به سمت دختر هجوم میبرد بلکه بتواند خودش را بین دهان دمنتور و دخترک قرار دهد.
- نــــــه!
آخرین چیزی که هلنا میبیند بیرون جستن روح دختر از بدنش و فرو رفتن خودش در پیکر اوست.