جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زير نور ماه! (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 13:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~۲~



وحشت مثل پرده‌ای سنگین رویش سایه انداخته بود و او را می‌فشرد .چشم‌هایش به تاریکی مطلق راهرو دوخته شده بود. ناگهان، سایه ای کنار رفت و نوری لرزان روی ان چیزی افتاد که لیلی را میخکوب کرده بود. قبل از آنکه بتواند بفهمد چه می‌بیند، موجودی مهیب از دل تاریکی بیرون جهید. انبوهی از موهای خاکستری و درهم‌تنیده، صورتی پنهان، اما چشمانی که مثل دو اخگر آتشین در تاریکی می‌درخشیدند. چشمانی به رنگ گدا‌زه‌های داغ، که مستقیم به لیلی دوخته شده بود.

قلب لیلی چنان در سینه‌اش می‌کوبید، که احساس می‌کرد چیزی نمانده به آن که از قفسه سینه‌اش بیرون جهد و دیگر نتپد . تمام بدنش مثل مجسمه‌ای یخی، خشک و بی‌حرکت شد. انگار فریادی که در درونش خفه شده بود، تنها صدای باقی‌مانده از او بود. موجود، که حالا کاملاً اشکار شده بود، دندان‌های بلند و زردرنگش را به نمایش گذاشت. صدایی شبیه به خش‌خش برگ‌، از میان لثه‌های خونینش شنیده شد. ناگهان، روی دو پای عقبش بلند شد؛ پنجه‌هایش که مثل خنجری تیز بودند که هر لحظه اماده بود بند‌بند وجود لیلی را از هم بشکافد، با صدایی گوش‌خراش روی سنگ‌فرش‌ها خراش انداختند.

لیلی حس کرد زمان از حرکت ایستاده است. تصویر مرگ، مثل بخار سردی، جلوی چشمانش را گرفت. آینده‌اش را می‌دید؛ آینده‌ای محو و بی‌رمق، چون برگی کوچک در باد، که سرنوشتش تنها ناپدید شدن بود. حس می‌کرد در آستانه‌ی نیستی ایستاده و این موجود قرار است او را تا دروازه مرگ بدرقه کند.
اما درست در لحظه‌ای که پنجه‌های مرگ‌آور گرگینه آماده‌ی ربودن جانش بود، وزنی شدید و ناگهانی به شانه‌اش برخورد کرد. انگشتان خنک و ظریف لاکرتیا، با سرعت و قدرتی که حتی از او هم بعید بود بود، به لباس لیلی چنگ زد و او را با چنان شدتی به درون تالار کشید که لیلی حتی فرصتی برای واکنش نشن دادن پیدا نکرد. درِ سنگین تالار، با غرش کرکننده‌ای که تمام هاگوارتز را به لرزه درآورد، بسته شد. چشم‌های اتشین گرگینه که در تاریکی می‌سوخت ،آخرین تصویری بود که از راهرو به خاطر سپردند.

صدای بسته شدن در، پژواکی در گوش لیلی باقی گذاشت. و به همراه لاکرتیا، با صورت بر روی سنگ‌فرش‌های سرد و سخت تالار افتاد. نفسش بند آمده بود و انگشتانش از شدت فشاری که به دستگیره در آورده بود، سفید و بی‌حس شده بودند. تنها صدایی که از درون گلویش خارج می‌شد، صدای تپش نامنظم قلبش بود؛ کوبشی جنون‌آمیز که حس می‌کرد تمام تالار را پر کرده است. اطرافش، سکوت سنگینی حکم‌فرما بود، سکوتی که از وحشت محض تک‌تک افراد ساطع می‌شد. انگار هیچ‌کس، حتی جرئت سخن گفتن هم نداشت. بالاخره ایزابل سکوت را شکست.
- این دیگه چی بود؟ اصلا یه گرگینه چطور وارد هاگوارتز شده و خودش رو تا بلندترین برج رسونده؟

لیلی گوش هایش را تیز کرد و تلاش کرد که به جز صدای قلب بی‌قرارش صدای دیگری را بشنود. چشمانش را بست و بیهوده شروع کرد به پس زدن افکار و سوال‌های بی‌پاسخش. اما هرچقدر عمیق‌تر دست می‌انداخت، افکارش نیز به بیشتر به عقب لیز می‌خوردند.

-با این صداها، امکان نداره فقط همین یدونه اون بیرون باشه.
-قطعا موجودات بیشتری اون بیرونن... شاید یه حمله دسته‌جمعی؟
-اخه چی از تبدیل کرد هاگوارتز به کشتارگاه نصیبشون میشه؟
-انتقام؟ همیشه ساحره‌ها و جادوگران اونها رو پس میزنن.
-مطمئنم کـِیت چندروز پیش داشت یه داستان راجب چند دهه پیش می‌گفت که دقیقا همی...

لیلی دیگر نتوانست ادامه حرف هایشان را بشنود. بارها و بارها چشمان گرد شده‌اش را میان دوستانش گرداند و درحالی وحشت دوباه در وجودش ریشه میزد، بالاخره توانست کلمات را به زبان بیاورد.
-کیت... کیت کجاست؟

لیلی دیگر کوچکترین حرفی را نمی‌شنید و فقط و فقط از جا بلند شد و به همراه بقیه وجب به وجب تالار را جست‌وجو کرد. اما کِیت هیچ‌جا نبود انگار اب شده بود داخل زمین فرو رفته بود و شاید، ان بیرون در میان صدها موجود به تنهایی پرسه می‌زد...

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 13:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 6 ~


اولین کاری که هلنا بعد از باز کردن چشم‌هایش انجام می‌دهد، نه نگاه کردن به اطراف بلکه دوباره بستن آن‌ها از شدت درد است.

درد...

احساسی که بیش از هزار سال بود آن را تجربه نکرده بود. او یک روح بود و روح قادر به حس کردن درد نبود. نه، امکان نداشت. پس شاید...

روحش به نیستی پیوسته بود؟

احتمالا همین بود. دمنتور ابتدا روح رز را از بدنش تخلیه کرده بود و سپس روح هلنا را بلعیده بود. منطقی‌اش این بود. اما اگر این‌چنین بود، پس چرا باید درد می‌کشید؟

نکند در حال تبدیل شدن به یک دمنتور بود و این دردِ حاصل از آن تبدیل بود؟

همین موضوع باعث می‌شود هلنا فارغ از دردی که می‌کشد، به سرعت چشمانش را باز کند تا نگاهی به اطراف بیندازد. بله اطراف... و نه خودش! جرات نداشت ابتدا به بررسی جسمش بپردازد. تصور دیدن خودش در قالب یک دمنتور حتی از مرگ هم برایش بدتر بود. پس تنها می‌خواست مطمئن شود که مرگ روحش پایانی برای او رقم زده است یا خیر.

چیزی که می‌بیند، همان مکانی است که آخرین‌بار در آن حضور داشت. راه‌پله‌ی مخروبه بر اثر برخورد چماق و خودش که در گوشه‌ای پایین پله‌ها رها شده بود. درست در همان نقطه‌ای که رز جان داده بود. پس نمرده بود... و فکر تبدیل شدن به دمنتور برایش دیوانه‌کننده بود. وقتش بود تا با این حقیقت مواجه شود. پس یکی از دست‌هایش را بالا می‌آورد تا جلوی دید چشمانش قرار گیرد.

هلنا اگر در وضعیت بدی قرار نداشت، قطعا حاصل آن‌چه دیده بود یک جیغ بلند از شدت شوک بود. چرا که دستش شبیه دست‌های یک دمنتور نبود، بلکه دست یک انسان بود! آن هم نه یک انسانی که به روح بدل شده است تا در نتیجه‌اش شفاف باشد. بلکه او جسم داشت!

دست هلنا به همان سرعتی که بالا آمده بود، سرجایش برمی‌گردد و روی زمین آرام می‌گیرد. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ شروع به مرور آخرین اتفاقاتی که رخ داده بود می‌کند. اما فرقی نداشت چند بار خاطراتش را مرور کند و هر بار چه جزئیاتی با بازگشت خاطراتش به آن افزوده شود. در نهایت تمامشان به لحظه‌ای ختم می‌شد که خودش را به سمت رز پرتاب کرده بود و شاهد خارج شدن آخرین ذره‌ی روح دخترک از بدنش بود. بعد از آن فقط سیاهی بود و سیاهی.

احساس می‌کرد بدنش کوفته شده است و درد در سرتاسر آن پخش شده است. شاید چون روحی بود که هزار سال بود حتی کوچک‌ترین دردها را هم تجربه نکرده بود، این دردها برایش چند برابر حالت عادی به نظر می‌رسید. هلنا با وجود دردی که داشت، با کمک دست‌هایش خودش را عقب می‌کشد و به حالت نیمه نشسته در می‌آید تا به دیوار پشت سرش تکیه دهد.

مشخص بود مدت زمان زیادی بیهوش بوده است، زیرا پیش از آن جیغ و فریادها از هر سوی هاگوارتز شنیده می‌شد، اما حالا با فاصله‌ی زمانی بیشتری و در نقاط دورتری صداهای مشابه شنیده می‌شد. احتمالا نبرد اولیه به سرعت به پایان رسیده بود و حالا در جستجوی بازماندگان بودند. بازماندگانی که هلنا به صورت کاملا اتفاقی یکی از آن‌ها بود.

ولی چرا جسم داشتن باید اینقد دردناک می‌بود؟ پاسخ این سوال را با دیدن موهای سرخ‌رنگی که در دو طرفش رها شده بود می‌گیرد. او در بدن رز بود و آخرین تجربه‌ای که رز پیش از، از دست دادن روحش داشت، پرتاب شدن از پله‌ها بود. به همین دلیل بود که درد کل وجودش را فرا گرفته بود، چون بدنش تجربه‌ی سقوط از حداقل ده پله را داشت.

بدنش؟

چقدر زود فراموش کرده بود این بدن متعلق به دیگری است... متعلق به رز، یکی از بهترین دوستانش که برای هشدار دادن به او حواسش از اطراف پرت شده بود. حالا که ماجرای برخورد چماق با تن نحیف رز را به یاد می‌آورد، ناگهان دردی در گوشه‌ی سرش تیر می‌کشد. ناخودآگاه دستش را به همان نقطه می‌برد و بعد از لمس اندکی که از درد باعث می‌شود سریع دستش را پس کشد، خونی که به همان سرخی رنگ موهایش بود را می‌بیند.

مهم نبود. او در یک بدن، زنده بود. بدنی که رز به امانت به او داده بود و مطمئن بود قرار نیست ماجرا این‌گونه پایان یابد که با یک ضربه‌ی چماق و پرتاب شدن از پله‌ها مرگش رقم بخورد. این بدن متعلق به یک ساحره بود و ساحرگان نسبت به ماگل‌ها قدرت تحمل و درمانی بالاتری داشتند. هلنا نمی‌دانست چطور همه‌ی این‌ها ممکن شده بود تا در یک لحظه‌ی نادر که ورود او به جسم، با خروج روح از جسم رخ داده بود، بدن اشتباه کند و روح را برای خود بپذیرد. اما می‌دانست که باید حرکت کند. پس عزمش را جزم می‌کند تا بر روی دو پایش بایستد.

ایستادن بر روی دو پا... حتی این را هم بیش از هزار سال بود که تجربه نکرده بود.

- آخ!

اولین اقدامش برای بلند شدن اصلا موفقیت‌آمیز نبود. بلافاصله به خاطر عدم تعادل در کنترل بدنش و دردی که هنوز در وجودش سوسو می‌زد، پایش خم می‌شود و با برخورد دردآلودی دوباره خودش را دراز کشیده بر کف زمین میابد. صدای برخوردش با زمین و ناله‌ای که راهی برای فرار از گلویش پیدا کرده بود، طنینی در راهروی ساکت می‌اندازد. همان موقع صدای گفتگویی که برایش مبهم بود از دور شنیده می‌شود و به دنبال آن ارتعاش قدم‌هایی که به او نزدیک می‌شدند را حس می‌کند.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 02:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه قسمت های اول و دوم:

در دورانی تاریک از حیات جامعه جادوگری، بردلی در حومه هاگزمید توسط یگ گرگینه عظیم الجثه گاز گرفته شد و خودش نیز در نهایت به یک گرگینه تبدیل شد...

قــســمــت ســــوم

کم کم... مغز دگرگون شده بردلی گرگینه شده، بعنوان فرمانده بدن نو، شروع کرد به شناسایی و آنالیز تغییرات بسیار زیاد انجام شده. اول از همه توانایی چشمانش جلب توجه میکرد. چشمان او به مانند دوربین های دید در شب شده بود و فضای تاریک اطراف را به خوبی و با دقت میدید. همینطور گویی چشمانش مسلح به حسگرهای حرارتی شده بودند و موجودات زنده اطراف را نیز میتوانست با دقت آنالیز و رصد کند. بعنوان مثال: هشتصد متر آنطرف تر یک خرگوش در حال دویدن بود...

بینی یا در واقع پوزه اش نیز سیستم پیشرفته ای داشت. توانایی بسیار زیاد در تفکیک بوهای مختلف و استشمام آن ها از فواصل دور و نزدیک. به عنوان مثال: لاشه یک انسان در پانصد متر دورتر بر زمین افتاده بود و او میتوانست آن را استشمام کند. همینطور تشخیص میداد که از مرگ آن انسان سه روز گذشته است و دیگر خونی نیز در بدنش وجود ندارد.

اینجا بود که سیستم آنالیز پیشرفته مغزی وارد شد و هشداد داد که احتمالا آن منطقه محل نزاع گرگینه ها و خون آشام ها است. زیرا خون بدن آن انسان را کامل مکیده بودند.

مورد دیگر و عجیب تر از همه بود این بود که حالا از طریق کف پاهایش میتوانست ارتعاشات عجیبی را از زمین درک کند. باید روی این قابلیت بیشتر کار میکرد. شاید هر ارتعاش خاص نشان دهنده نزدیک شدن یا دور شدن موجودی خاص بود. این ارتعاشات از فاصله پنج کیلومتری برای او قابل تشخیص بودند و این باورکردنی نبود! بعنوان مثال متوجه شده بود که در فاصله دو و نیم کیلومتری از آن جا، موجوداتی با شدت در حال بالا و پایین پریدن و درگیری هستند.

تکامل بصورت طبیعی طی میلیاردها سال بشدت پیشرفته کرده است. حالا چیزی که در بدن جدید بردلی به آن اضافه شده بود این بود که تکامل طبیعی با جهش ژنی جادویی ترکیب شده بود و حاصل: ماشین کشتار فوق العاده قوی ای بود به نام: گرگینه.

از همه این ها گذشته چیزی که باعث شده بود بردلی غرق در احساس لذت و قدرت شود این بود که متوجه شده بود گردن شکسته اش به لطف این تکامل جادویی ترمیم شده و در نتیجه بدن جدیدش قابلیت خود ترمیمی دارد...

و منتهای لذت آن بود که او میدانست دلیلش چیست: چیزی که مانند اژدهایی سرکش و سرخ رنگ در رگ هایش میجوشید: خون وحشی! این خون، حسی به بردلی القا میکرد که گویی همه زندگی و نگرانی های قبلیش از بین رفته. در حال حاضر تنها یک چیز معنا داشت:

یافتن شکار، تکه پاره کردن آن، مست شدن با استشمام بوی خون آن و حس پیروزی بعد از آن. غریزه او حالا همین یک حکم را صادر میکرد و تمام. این همه هدف زندگی بود ... باضافه یک چیز دیگر. او حالا بشدت دوست داشت که موجودات همنوع خود و در واقع نزدیک ترین گله گرگینه ها را بیابد و به آن ها بپیوند ...

اما قبل از هر چیزی باید یک کار لذتبخش انجام میداد: سرش را رو به آسمان گرفت، چشمانش را بست و زوزه کشید:

عو عـــو عـــــــو عوووووووووو ...

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 01:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست سوم (پایانی)



ترس شروع به محو شدن کرد و خستگی در بدن آسیب دیده‌اش خزید. کلمه‌ی احمق اگر یک انسان بود، شکلی مشابه ایزابل به خود می‌گرفت. او هیچ چیز نبود. بانوی هیچ عمارتی نبود. عشق کسی نبود. دلیل نفس کشیدن کسی نبود. او موجودی رقت انگیز بود که در جای جای زندگی‌اش به دنبال دستی برای گرفتن و محبتی برای دریافت کردن می‌گشت.

روی زمین سرد و سنگی تالار ریونکلاو دراز کشیده بود و همانند مرده‌ای از گور برگشته، درکی از اتفاقات اطرافش نداشت. گرچه مطمئن بود دقایقی قبل، روحی که توسط دمنتور مکیده می‌شد، دوباره به تن بی ارزشش هدیه داده شده. انگار که باید ادامه‌ی زندگی‌اش را به تشکر از سرنوشت می‌پرداخت و به مغزش برای به یاد آوردن خاطره‌ای چندش آور، آفرین می‌گفت!

نیاز داشت که برای برخاستن از یک تکیه‌گاه استفاده کند. دست چپش را روی زمین گذاشت. یک فشار کوچک کافی بود تا بدنش را بالا بکشد، اما دردی که تمام اعصاب دستش را درگیر کرد، مانع از هرگونه حرکتی شد. صورتش با درد جمع شد و فریاد خفه‌‌ای کشید. در خودش جمع شد و تلاشی برای متوقف کردن اشک‌هایش انجام نداد. به دستی که در اثر ضربه و شکسته شدن استخوان‌هایش کبود و بنفش رنگ می‌شد نگاه کرد.

تمام این دردها را تنبیهی شایسته و به جا در نظر گرفت و شکایتی نکرد.
از این به بعد با هم دشمنیم.
مگر همین کلمات از دهان خودش بیرون نیامده بود؟ پس چرا گادفری در خاطراتش طوری رژه می‌رفت که انگار حس رقت انگیزی با نام عشق وجود داشت؟
لعنت به احساسات!
دروغ بود. می‌دانست که دروغ است. باید دروغ باشد.
مگر احساسات وسیله‌ای برای رسیدن به اهدافش نبود؟
حالا قرار بود بازیچه‌ی دست قلب خودش شود؟
باید یک خنجر در قلب آن خون آشام فرو می‌کرد.
اما اگر انجامش می‌داد، گویی خنجری در قلب خودش فرو کرده بود.

خیلی طول کشید تا خودش را جمع و جور کند، روی پاهایش بایستد و برای کشتن جسم نامیرای گادفری و روح میرای خودش، تن آسیب دیده‌اش را به سالن دوئل بکشاند. می‌دانست که گادفری خواهد آمد. باید می‌آمد.
نمی‌دانست که این نبرد نا عادلانه، بالاخره امشب به پایان خواهد رسید. اما برای ایزابل و گادفری، تا ابد ادامه داشت.

***


فرار کن.
به خودش نهیب زد.
فرار کن تا جایی که نفست بِبُره. پاهات از کار بی‌افته. انقدر از خودت، از عشقت، از احساساتت، از زندگی نکبت بارت فرار کن تا بمیری.

در سیاهی جنگل ممنوعه پیش می‌رفت. طوری می‌دوید که درختان در هم تنیده دیگر ترسناک به نظر نمی‌رسید. لباس سفیدش او را در میان سیاهی، قابل تشخیص می‌کرد و هرچیزی که روی زمین جنگل ریخته بود، به پاهای برهنه‌اش زخم می‌زد.

ترسو!
چرا نکشتیش؟
چرا تمومش نکردی؟
مگه ازش متنفر نیستی؟
نه، نیستی.
تو می‌ترسی.
از خودت.
از کارهایی که کردی و ازت بر میاد.
از این حس...


و با اسیر شدن گردنش در میان دندان‌های نیش گادفری، صداهای درون سرش هم خاموش شد.

***


خونی که قطره قطره بر روی زبانش می‌ریخت، تلخ‌تر از زهرمار بود. مگر او حالا یک خون‌آشام نبود؟ طعم خون باید وسوسه‌انگیز و شیرین باشد، نه مثل یک سم، تلخ و زننده! اما عطشی برای نوشیدنش داشت که آرام نمی‌گرفت.
با جدا شدن مچ دست گادفری از لب‌هایش، چشمانش را باز کرد و نا امید و حریص‌تر، به دنبال خون بیشتری می‌گشت. چیزی اشتباه بود. جسم ایزابل برای برطرف کردن تشنگی‌اش تقلا می‌کرد، اما روحش التماس می‌کرد که دست از این کار بکشد.

وانمود کن. لبخند بزن. بذار فکر کنه پیوند کامل انجام شده، وگرنه هزار بار تو رو می‌کشه و دوباره زنده می‌کنه تا مطمئن بشه به اون تعلق داری.


لبخند زد و نگاه گادفری غرق در احساس شد.

***

یک هفته بعد...

نمی‌دانست که برای چندمین بار عوق می‌زند و به جای این که جانش به لب برسد، خون بالا می‌آورد. در یک دور باطل گیر افتاده بود. از تشنگی و عطش خون، به جنون می‌رسید. مثل یک شکارچی درنده، گوشت شکارش را به دندان می‌کشید، و بعد تمام خونی که در معده‌اش جمع شده بود را استفراغ می‌کرد.

در واقع، روحش این پیوند و زندگی جدید را پس می‌زد و جسمش، در حال پس زدن روحش بود.

گادفری هرگز نباید می‌فهمید...
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1405/2/15 1:25:25
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
۶ (پایانی)

تاریکی ای که وعده ی نور می دهد

در تاریکی فرو رفتن تا به نور رسیدن. این را تو به من گفته بودی، ایزابل. یا اینکه در خاطراتت دیده بودم؟ همان طور که الان دارم می بینم، در حالی که با استخوان هایی خرد شده، قلبی سوخته و آتشی که دارد در پوست و گوشتت پیش می رود، در آغوشم افتاده ای و من دارم خونت را می نوشم.
چشمان آبی ات به من دوخته شده. با حالتی که انگار چیزی فرای مرا می بینی، فرای جسمم. در برابر نگاهت چه گسترانیده شده؟ روحی که در تاریکی تکه تکه شده و در اشتیاق نور می سوزد؟
ایزابل، من می ترسم. از اینکه به هر سوی برویم، تاریکی یا نور، نفرین شویم. گمان می کردم نمی خواهم دست در دست تو در سیاهی فرو روم، چون آنچه باقی خواهد ماند، گادفری کنونی نخواهد بود و من می خواستم با خودی که هستم، دوستت بدارم. با این خود متزلزل که یک دستش به سمت تاریکی دراز است و یک دستش به سمت نور.

هق هق می کنم و از او می نوشم. آه، بله ایزابل. من نمی خواهم به نور بروم. آن زنجیرهای داغ بر تنم را که رستگار می کنند، نمی خواهم. و تاب غرق شدن در باتلاق سیاهی را هم ندارم، آن لذتی که به یک باره در رگ ها سیل به پا می کند و به یک باره خشک می شود.
من فقط می توانم بر این بند باریک بمانم، بگذارم که گاه نور مرگبار، نوری که از جنس خورشید یا آتش است، پوست و گوشتم را بسوزاند و گاه قیر سیاه بر تکه های زخمی تنم بنشیند و در آن رسوخ کند.

و من می خواهم بی رحمانه تو را از زمین سفت بلند کنم و بر روی این بند بگذارم تا در تقلای همیشگی ام بین نور و تاریکی تنها نباشم.

در حالی که بدنم پر است از مخلوط خون ایزابل و خون خودم، مچ دستم را با نیش هایم سوراخ می کنم و آن را بالای دهانش نگه می دارم. خون سرخ تیره بر لب هایش می ریزند و من با وحشت به او نگاه می کنم که بی حرکت مانده، با نگاهی خیره، مثل آستریکس، مثل یک جسد.

به خود می لرزم. فشار را بر سینه ام حس می کنم و غده ای که در گلویم رشد می کند. چشمانم مرطوب می شوند. نفس هایم به شماره می افتند.
"ایزابل، تنهایم نگذار."

لحظات سپری می شوند. ایزابل مثل یک مجسمه ی سنگی، خشکیده از حیات در آغوشم آرمیده. خون از مچم بر دهانش می ریزد و از روی چانه اش پایین می آید و بر گردنش جاری می شود. آستریکس با چشمان خیره و ثابت ناظر این وصلت ناتمام ماست و فشار سینه ام و غده ی گلویم هر لحظه بیشتر می شود و می دانم که غم و درد به زودی مرا در هم خواهد شکست.

آیا امشب شب سوگواریست برای من؟ هنگامه ای که اجساد دو عزیزم را که با دستان خود به مرگ سپرده ام، در گور قرار خواهم داد؟
صدای شیون و اشک از بیرون تالار به گوشم می رسد. جان هایی که گمان می رفت به تاریکی ملحق شوند، اما نشان کرده ی قبر شدند. خون آشام هایی که می خواستند با مرگ حیاتی جاودان بخشند، اما تنها نیستی را تقدیم کردند.
آیا من هم به آن ها پیوسته ام؟

از پشت پرده ی اشک بر چشمانم حرکتی را می بینم. پلک می زنم تا دیدم واضح شود و می فهمم این لب های ایزابل است که دارد به آرامی تکان می خورد و خونم را می نوشد.
می خندم. خنده ای که به هق هق و درد آلوده شده، اما خالی از شعف نیست.

ایزابل را تماشا می کنم که می نوشد و حیات کم کم به رخسارش برمی گردد. پوست سفید رنگ پریده ای که رنگ می گیرد، سرخی ای بر گونه ها. و نگاهی که انگار از عالمی غیر مادی به این دنیا برمی گردد. او دوباره اینجا پیش من است.

و می دانم که اکنون خاطرات من دارد در جانش نفوذ می کند. او مرا می بیند، طوری که پیش از این هیچ گاه ندیده. تک تک لحظاتم، پیش از هدیه ی تاریک و پس از آن. تمام رنج، لذت، غم، امید، ترس و اشتیاقم. او مرا می شناسد، طوری که پیش از این هیچ گاه نشناخته بود.
و می فهمد که برایم چه معنایی دارد. با همه ی تاریکی ای که او را در بر گرفته. و نوری که خواهان رسیدن به آن است. آه، بله نور، ایزابل. من شنیدم، دیدم که در سیاهی به دنبال نوری، اما آشوب درونم سبب شد فقط سیاهی ای را درک کنم که در آن غوطه ور شدی. اما تو هم مثل من روشنایی را می خواهی. نه نوری ویرانگر مثل خورشید یا آتش که خاکسترت کند، تو نور ماه را می خواهی. نرم، ملایم، خنک، نوازشگر.

لبخند می زنم، آغشته به شیرینی ای که اندکی ملس است. مچم را آهسته از او دور می کنم و زخم هایم را با بزاقم می بندم و بعد یک بطری خون از جیب ردایم درمی آورم و به ایزابل می دهم. او چوب پنبه اش را برمی دارد و سرخ‌مایع درونش را با اشتیاق سر می کشد و بطری خالی را کنارش روی زمین می گذارد. به صورتش نگاه می کنم. آرام و راضی است. تبسم کوچکی بر لب دارد. او هدیه ی تاریک را پذیرفته. شاید تاریکی آن به او وعده ی نور داده.

از جایش بلند می شود و به سمت آستریکس می رود و دست او را در دست خود می گیرد و چشمان آبی اش را که حالا درخشان تر از پیش شده، به چشمان قهوه ای و بی حرکت او می دوزد.
وحشت را حس می کنم که از اعماق سینه ام می جوشد و بالا می آید، اما وقتی ایزابل دوباره نگاهش را به من معطوف می کند، می بینم که در چشمانش نور هست و بر لبانش لبخندی حجیم.
"او زنده است، گادفری."
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 20:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

~ 5 ~


دیر رسیده بود.

هلنا تقریبا خودش را پرتاب کرده بود تا بتواند در آخرین لحظات با قرار گرفتن در مسیر بین دهان دمنتور و دخترک، این خودش باشد که توسط دمنتور مَکیده می‌شود بلکه ته‌مانده‌ی روح دختر بتواند در وجودش باقی بماند و با بازیابی خودش به حیات ادامه دهد. دستانش را به گونه‌ای باز کرده بود تا او را به آغوش کشد حتی اگر قادر به لمس کردنش نبود.

لحظه‌ی برخورد هلنا با پیکر دخترک دقیقا همزمان با خارج شدن آخرین ذره‌ی روح از بدنش رخ می‌دهد. بعد از آن همه جا را سیاهی فرا می‌گیرد و دنیا از پیش روی چشمان هلنا پر می‌کشد.

تنها چیزی که در پایین آن راه‌پله‌ی مخروبه باقی می‌مانَد، دمنتوری است که خوش‌حال از نوش جان کردن روحِ جوان و پرانرژی دختر مو سرخ به دنبال قربانی بعدی می‌گردد. قربانی بعدی‌ای که باید هلنا می‌بود، اما اثری از او در راهرو دیده نمی‌شد. به خیال دمنتور، هلنا در زمین فرو رفته بود تا از دست او فرار کند. مهم نبود. به اندازه‌ی کافی جادوآموز و دیگر ارواح در قلعه باقی مانده بودند تا گرسنگی بی‌انتهایش را با آن‌ها پر کند.

دمنتور دور می‌شود و گرگینه‌ها و خون‌آشام‌هایی که حالا دیگر به یکی از بالاترین نقاط هاگوارتز نیز نفوذ کرده بودند، با این خیال که دخترک کشته شده است بی‌توجه از کنارش عبور می‌کنند تا قربانی بعدی خود را بیابند. هنوز افراد زیادی بودند که باید طعم تبدیل شدن به اقلیتی که همیشه حقیرانه به آن می‌نگریستند را تجربه کنند.

فارغ از دغدغه‌ی جهان که نبرد در آن ادامه داشت، خاطرات و تصاویری در ذهن هلنا شروع به شکل‌گیری می‌کنند.

هلنا شاهد آن بود که چطور به سرعت سیر بلاهایی که بر سر رز نازل شد، او را به پایان سرنوشتش رساند. ابتدا برخورد چماق با بدن نحیفش، سپس پرت شدن از بیش از ده پله به پایین و سپس این دمنتور بود که ضربه‌ی آخر را بر جان عزیز او وارد کرده بود.

از میان این همه مرگ... چرا باید این یکی نصیبش می‌شد؟

هلنا او را به خوبی می‌شناخت. دختری ریزنقش بود که همیشه موهای بلندش که به رنگ سرخ آتشین بود را دم اسبی می‌بست و چند شاخه از شراره‌های موهایش را در دو طرف صورتش رها می‌کرد. اما این‌بار به دلیل حمله‌ی ناگهانی‌ای که در نیمه‌شب به قلعه رخ داده بود، فرصت نکرده بود موهایش را ببندد و جویبار سرخ رنگ موهایش کف زمین را فرا گرفته بود.

اسمش رز بود. رز ریورسان و به خنده‌های دلنشینش معروف بود که هرگز صورتش را ترک نمی‌کرد.

هلنا عموما با تمام جادوآموزان ریونکلاوی دوست بود، ولی نزدیکی‌اش به این دختر از جنس دیگری بود. به قدری علاقمندی‌هایشان به یکدیگر شباهت داشت که گویی یک روح در دو بدن بودند. هرچند هلنا بدن نداشت و همین موضوع، بر زبان راندن این دیالوگ را همیشه به حاشیه‌ می‌کشاند. جالب‌تر آن بود که تاریخ تولد هر دویشان یکی بود، فقط با فاصله‌ی زمانی هزار سال.

حالا اتفاقی که افتاده بود این بود که هلنا روحی بدون بدن بود و رز بدنی بدون روح.

زمان به صورت فست‌فوروارد شروع به حرکت به جلو می‌کند و عبور و مرور زیادی در اطراف رز که هیچ‌کس توجهی به پیکر مرده‌اش نداشت رخ می‌دهد تا این که ناگهان نفس آرامی می‌کشد و چشم‌های دختر همزمان با بازگشت دنیا به چشمان هلنا باز می‌شود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 16:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

پایان قــســمــت اول:

نقل قول:

در حالی که حدقه چشمان بردلی بصورت ناخودآگاه بیرون زده بود، گردنش در دهان یک گرگینه عظیم الجثه بود و خون فوران میزد...

قــســمــت دوم

در همین لحظه صداهایی که مخلوطی از نعـــره و زوزه کشیدن بود از دور شنیده شد، گوش های گرگینه حساس شد و آن ها را مانند رادار به سمت منبع صدا چرخاند. سپس کمی فکر کرد... خِرخِری از سر ناراحتی کرد و گردن بردلی را رها کرد و به تاخت به سمت منبع صدا دوید.

بدن بردلی نیمه جان بر زمین افتاد. در حالی که چشمانش دیگر سویی نداشتند و گردنش شکسته بود. اما دیگر خون فوران نمیکرد زیرا اکثر خون بدنش خالی شده بود.

در این حین، به ناگاه ابرها کنار رفتند و نور ماه کامل بر بدن بردلی افتاد در حالی که مردمک چشم هایش بالا رفته بود و بنظر میرسید به آن سوی پرده ( تعریف رولینگ از جهان پس از مرگ در کتاب پنجم) مهاجرت کرده است و سفرش در این سو به پایین رسیده است. در واقع نیز همینطور بود. او، زندگی قبلیش و بدن قبلیش مرده بود اما...

نور ماه که بر چشمانش افتاد مردمک چشم هایش به جای خود برگشتند... این بار اما سرخ رنگ! چشم هایی که حالا خشن، سرخ، درشت و عجیب شده بودند و دیوانه وار به هر سو میچرخیدند تا موقعیت فعلی را درک کنند. کم کم تغییرات دیگر نیز شروع شد! دست و پاهایش کشیده و فوق العاده عضلانی شدند. همینطور پر از پشم های زمخت قهوه ای رنگ. 

این تغییر به همه بالا تنه و پایین تنه او تعمیم پیدا کرد. سرش نیز به طور کامل تغییر شکل داد و استخوان های شکسته گردنش پنج برابر قبل ضخامت پیدا کردند و در اثر این حجم از بزرگ شدن، ناخوداگاه به هم برخورد کردند، جوش خوردند و گردنش مثل روز اول شد! البته مثل روز اول که نه... پنج برابر گردن کلفت تر!

بردلی جدید کم کم از جایش برخاست و شروع کرد با زبان بزرگش خود را لیسیدن تا خون هایی که بر بدنش مانده بود پاک شوند. او حالا یک گرگینه شده بود اما خاطراتی محو از زندگی قبلیش بعنوان یک جادوگر نیز در ذهن داشت. خاطراتی که در پوششی از مِه ذهنی بصورت مبهم وجود داشتند...

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
۵

کنارم باش

هرج و مرج. گریز. مقابله. چوبدستی هایی که در هوا به چرخش درمی آیند. انوار طلسم ها که در هوا پخش می شوند. بدن هایی که در هم قلاب می شود و فشار می آورند. بوی خون که ظرف گوشت و استخوانش را ترک می کند و در ظرف دیگری می ریزد.
انگار که حوادث در حال تکرارند. انگار دوباره در جنگ اسکاربرو و ویتبی ام. خون آشام های بی مغز که نیش فرو می بردند، چه در انسان و چه در خون آشام. موجوداتی رقت آلود که فقط طالب خون بودند. رستگاری برایشان خالی از معنا بود‌.

اما خون آشام های اطرافم تنها بدن ها را خالی از خون نمی کنند. آن ها سرخ‌مایعی را که با خون نامیرایشان ترکیب شده، به قربانی شان برمی گردانند. نفرین می خوانندش. اما این لعن فقط نفرت نمی آورد، عشق هم می آورد. و رنج در همین خواهد بود.
امشب پیوندهایی در حال وقوع است. وصلت هایی که مثل آتش داغ می کنند و مثل یخ منجمد. عشقی که تا آسمان بالا می برد و به پایین پرت می کند. این عشق نقابی برای نفرت نیست. فقط بیمار است.

همان طور که آستریکس بر دوشم است، در میان راهروها و پله ها پیش می روم تا اینکه ایزابل را حس می کنم‌، می بویم. او جایی در این نزدیکی ایستاده. بی حرکت. منتظر من است.
رایحه اش را دنبال می کنم و در یک تالار مکعب مستطیلی‌ بزرگ می یابمش. این مکان را مخصوص دوئل ساخته اند. یک سکوی طویل در میان آن است و صندلی هایی مخصوص تماشاگران در دو طرف آن. ایزابل در انتهای سکو ایستاده. یک ردای ابریشمی آبی تیره ی سنگ دوزی شده به تن دارد. موهای سیاه بلند مجعدش روی شانه هایش ریخته اند و کمی آشفته اند. چوبدستی اش را در دست راستش و رو به پایین نگه داشته. چشمان آبی اش با قاطعیت به من دوخته شده.

ایزابل:
"می دانستم باید در چنین شبی منتظرت باشم. تبدیل من در این هنگام برایت معنایی خاص دارد. در حالی که بقیه از نفرت نیش فرو می برند و به عشق پیش رو ناآگاهند، تو با آگاهی نیش فرو می بری، عشق را حس می کنی و نفرت را نیز پذیرا خواهی بود."

من به سمت جایگاه تماشاچیان می روم و آستریکس را با ملایمت روی یک صندلی می نشانم و سرش را به پشتی تکیه می دهم. نگاه سنگین ایزابل را حس می کنم و سرم را به سمت او برمی گردانم و می بینم که چشمانش را با حالتی دردآلود به او دوخته.

ایزابل با صدایی لرزان:
"تو او را کشتی. دوستی که می گفتی برایت عزیز است."

من با لحنی آرام و اطمینان بخش رو به او:
"ایزابل، او زنده است. چه طور ممکن است بتوانم آستریکس را بکشم؟"

ایزابل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، او مرده. هیچ تکان نمی خورد. سینه اش بی حرکت است. نفسی داخل نمی رود و خارج نمی شود. رنگ از صورتش رخت بسته. روح از بدن او خارج شده. هیچ حیاتی در او نیست."

من:
"ایزابل، آستریکس یک خون آشام است. فراموش کردی؟ ما خون آشام ها وقتی داخل تابوتمان به خواب می رویم هم حالتی مثل مرگ پیدا می کنیم، اما با غروب خورشید حیات کم کم به ما بازمی گردد. آستریکس نیز اکنون در همان حالت خواب مرگ گونه است. اما وقتی من خونم را به او بنوشانم، دوباره به زندگی بازخواهد گشت."

اشک را می بینم که در چشمان آبی ایزابل جمع می شود.
"گادفری، تو مرتکب قتل شدی. اما نه به خاطر خشم یا انتقام. به خاطر هدایت به نور. و این هولناک است."

پلک هایش را می بندد و می گذارد اشک از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شود‌.

من:
"ایزابل، خواهش می کنم. تو واقعا فکر می کنی من می توانم به خاطر یک هدف نیک دستانم را به خون آلوده کنم؟"

چشمانش را باز می کند.
"گادفری، ممکن است حواس تیز خون آشامی تو را نداشته باشم و نتوانم حیات خفته در وجود آستریکس را حس کنم، اما روح تو را می بینم. در چشم هایت. مردد است و ترسیده. تو خودت هم اطمینان نداری که آستریکس زنده است یا مرده."

نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم وجودم را آرام کنم، خالی از تردید و از ترس. با صدایی آهسته می گویم:
"انگار فراموش کرده بودم که تو درونم را می بینی. حتی چیزهایی که از چشم خودم ناپیداست."

ایزابل:
"گادفری، نوری که می خواهی به آن برسی، نوری که می خواهی من و آستریکس را به سمت آن ببری، از همین حالا سوزاندن تو را آغاز کرده."

من:
"پس کنارم باش و نگذار آتش بگیرم. بگذار به نور برویم، بی آنکه خاکستر شویم."

ایزابل چوبدستی اش را بالا می برد و به سمتم نشانه می رود.
"کنارت خواهم بود، گادفری. اما برای خاموش کردن تصویر آن آتش ویرانگر در ذهنت."

و اولین طلسم را به سمتم روانه می کند. من جاخالی می دهم، در حالی که وحشت دوباره به قلبم چنگ انداخته. نمی توانم ایزابل را با همان شیوه ای که بر آستریکس پیاده کردم، متوقف کنم. چنان ضربه ای استخوان های قفسه ی سینه اش را خرد خواهد کرد. قلبش و تمام تنش را به آتش خواهد کشید و خواهد سوزاند.

انوار طلسم ها به سمتم شلیک می شوند و من از آن ها جاخالی می دهم و با سرعتی مافوق بشر به طرف ایزابل می روم و او به محض رسیدن من ناپدید می شود و در سمت دیگر سکو ظاهر می شود.

قلبم تند می تپد و نفس هایم تنگ شده اند. می دانم که گریزی نیست. نه اکنون که تا اینجا آمده ام. نه حالا که آستریکس همچون یک جسد خاموش بر صندلی تکیه زده و ناظر مبارزه ی ماست و معلوم نیست آیا به زندگی بازخواهد گشت یا نه.

دستم را بالا می برم و آن را با چشمه ی آتش درونم داغ می کنم، در حالی که به سرعت به سمت ایزابل حرکت می کنم و از میان انوار طلسم هایش می گذرم.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 13:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
×۱×
×۲×
×۳×


تلما به سرعت دستش را روی دهانش می‌گذارد. سعی می‌کند نفس‌هایش بی‌صداتر از همیشه باشند. نه می‌توانست تکان بخورد و نه همان‌گونه آن‌جا بایستد. ترس و اضطراب، اجازه‌ی لحظه‌ای اندیشیدن را به او نمی‌داد. گویا با هر قدمی که خون‌آشام به سمت او برمی‌داشت، بدنش همچون هیزمی در آتش، می‌سوخت و خاکستر می‌شد. نمی‌خواست چند دقیقه‌ی دیگر را تصور کند؛ مرگش فرامی‌رسید یا مجبور می‌شد که مانند آنان یک هیولا باشد؟
تنها چند قدم دیگر باقی مانده بود که خون‌آشام تلما را در کنج پنهانش ببیند که صدای ناشناخته‌ای، او را فرامی‌خواند.

- آلبرت! باید بریم بالا.

خون‌آشام به سمت صدا بازمی‌گردد. نفس عمیقی می‌کشد و به سمت مخالف تلما قدم برمی‌دارد.
- اومدم...

تلما دستش را روی قلبش قرار می‌دهد. تپش وحشیانه‌ی آن زیر انگشتانش را به‌خوبی احساس می‌کرد. به‌راستی خطر رفع شده بود؟ نمی‌توانست باور کند. اگر آن شخص نامعلوم چند ثانیه‌ای دیر تر همراهش را صدا می‌زد، سرانجام وحشتناکی در انتظار دختر بود. برای نخستین بار در عمرش، شانس یارش بود. شاید هم تقدیر، تصمیمی دیگر برای او گرفته بود؛ او باید منجی دوستانش می‌شد. باید قبل از اینکه دیر می‌شد، حرکت می‌کرد.

اکنون تنها مانع او برای خبر کردن دوستانش پله‌ها بودند. تلما تمام توان باقی‌مانده‌ی بدنش را در زانوان لرزانش جمع می‌کند. او پله‌ها را به نوبت رد می‌کند؛ هر پله، یک امید برای نجات... برای اتمام آن کابوس... دیگر می‌توانست تابلوی بانوی چاق را با چشمان خودش ببیند. تنها چند قدم دیگر... اما در همان لحظه، سرمای سوزناکی تمام بدنش را فرا می‌گیرد.
تلما برای اولین بار، نمی‌خواهد حقیقت عیان را باور کند. برخلاف همیشه که به بدترین احتمال ممکن فکر می‌کرد، با نهایت خوشبینی باور داشت که منشا آن سرما، هیجان‌زدگی‌اش است. اما در اعماق وجودش، حضور یک دیوانه‌ساز را در آن‌جا احساس می‌کرد. سرعت قدم‌ برداشتنش بیشتر شده بود. ولی با قرار گرفتن دیوانه‌سازی خوف‌ناک در فاصله‌ی بین او و تابلوی بانوی چاق، در جایش میخکوب شد.

تلما که تاکنون همچین موجودی را به چشم خویش ندیده بود، از ترس عقب‌عقب می‌رود. اما با گیر کردن ردا زیر پایش، به زمین می‌افتد. او سعی می‌کند کشان‌کشان از دیوانه‌ساز دور شود؛ ولی دیوانه‌ساز که مشتاق چشیدن طعم روح لطیف و تازه‌ی دختر بود، با سرعت بیشتری به سمتش می‌رود. مدتی طول نمی‌کشد که دیوانه‌ساز بالای سر تلما پرواز می‌کند و بعد از تماشای صورت ترسیده‌اش، لبان نفرین‌شده‌ی خویش را بر روی لبان دخترک قرار می‌دهد. تلما تلاش می‌کند تکان بخورد و حرکتی برای دفاع از خویشتن انجام دهد اما با بیرون کشیده شدن روحش از بدن، توانی برایش نمی‌ماند. واقعیت مشخص بود؛ تلما شکست‌ خورده بود...

همه‌چیز تمام شده بود؟
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
فکر می‌کنی نمی‌دونم می‌خوای ازم آش‌رشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 11:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
باد همچون گرگ مجروح زوزه می‌کشید. هلال ماه، حتی با این که کامل نبود، متفرعنانه زیبایی‌اش را می‌نمایاند.

پیش از آن که کلید را بچرخاند، سرمایی بر وجودش سایه انداخت. نخست با خود اندیشید که حتما از باد است؛ اما آن‌گاه که لمس جسمی جامد و یخ‌گون را بر شانه‌اش حس کرد، مجبور شد سر برگرداند و به چهره‌های رنگ‌پریده و هیکل‌های لاغر و مشکین‌پوش بنگرد. با یک نگاه میشد گفت خون‌آشامند.

مردی نحیف‌اندام و بلندقامت جلو آمد. نحوه‌ی کشیدن پایش بر زمین آشنا بود.

رنگش پرید. دستانش را مشت کرد. از گونه‌ی تکیده‌اش نیشگونی گرفت تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند. صدایش به زحمت از زمزمه‌ای ضعیف فراتر رفت.
- جناب سنگوئینی؟

سنگوئینی نزدیک آمد؛ کلاه شنل را عقب برد و چشمان درشت خاکسترفامش را نمایاند.
- خانم آیلین!

از صدایش نمیشد چیزی خواند؛ نه اخم می‌کرد و نه می‌خندید؛ خنجری در دستش به چشم می‌خورد که نشانه نرفته بود؛ اما در غلاف هم به سر نمی‌برد.

دست آیلین ناخودآگاه به سوی جیب شلوار جینش رفت و چوبدستی‌اش را لمس کرد. درست نبود بی‌احتیاط باشد.
- می‌تونم بپرسم این افتخار رو مدیون چی هستم؟

صدایش می‌لرزید. شنیده بود که اقلیت‌ها بر علیه جامعه جادوگری شوریده‌اند و همین قلبش را به رعشه می‌انداخت.

به چهره‌ی مردان و زنان دیگر نگریست و لرزش چشمانشان را دید. به نظر نمی‌رسید این لرزش از سر ترس باشد.

دست لاغر و استخوانی سنگوئینی به سوی خنجر رفت؛ اما آن را بیرون نکشید. صدایی از اعماق ذهنش یادآوری کرد که این زن زمانی نجاتش داده. چهره‌ی متبسم آیلین در ان جی اوی حمایت از گونه‌های خاص به یادش آمد که برایش چای می‌ریخت.
- شما آدم بدی نیستین. آدم خوبی هستین که برای زنده موندن، ادای آدم‌های بد رو درمی‌آره.

دسته‌ی خنجرش را محکم‌تر فشرد. به خودش ناسزا گفت که بهر چه این‌چنین سست‌اراده است. به چهره‌ی همراهانش نگریست و انتظار را در دیدگانشان دید.

آیلین کلید را در قفل چرخاند. خواست وارد خانه شود که تیزی خنجر را بر گردنش حس کرد. برگشت؛ چهره‌ی سنگوئینی را دید.

دستش به سمت چوبدستی رفت؛ اما کمی لرزید. چهره‌ی تکیده سنگوئینی به یادش آمد، هنگامی که به سختی نفس می‌کشید و فقط می‌گفت:
- خانم آیلین، حال مادرم خوبه؟

احساساتش را به گوشه‌ای راند و پیش از آن که از وردی استفاده کند، خنجر از گردنش برداشته شد.

سنگوئینی خنجر را در غلاف نهاد. عرق سرد بر پیشانی‌اش نشسته بود. جمله‌ی همیشگی خودش را به خاطر آورد:
- یه خون‌آشام هیچ وقت به بی‌گناه‌ها حمله نمی‌کنه.

به همراهانش امر کرد:
- بریم.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.