وحشت مثل پردهای سنگین رویش سایه انداخته بود و او را میفشرد .چشمهایش به تاریکی مطلق راهرو دوخته شده بود. ناگهان، سایه ای کنار رفت و نوری لرزان روی ان چیزی افتاد که لیلی را میخکوب کرده بود. قبل از آنکه بتواند بفهمد چه میبیند، موجودی مهیب از دل تاریکی بیرون جهید. انبوهی از موهای خاکستری و درهمتنیده، صورتی پنهان، اما چشمانی که مثل دو اخگر آتشین در تاریکی میدرخشیدند. چشمانی به رنگ گدازههای داغ، که مستقیم به لیلی دوخته شده بود.
قلب لیلی چنان در سینهاش میکوبید، که احساس میکرد چیزی نمانده به آن که از قفسه سینهاش بیرون جهد و دیگر نتپد . تمام بدنش مثل مجسمهای یخی، خشک و بیحرکت شد. انگار فریادی که در درونش خفه شده بود، تنها صدای باقیمانده از او بود. موجود، که حالا کاملاً اشکار شده بود، دندانهای بلند و زردرنگش را به نمایش گذاشت. صدایی شبیه به خشخش برگ، از میان لثههای خونینش شنیده شد. ناگهان، روی دو پای عقبش بلند شد؛ پنجههایش که مثل خنجری تیز بودند که هر لحظه اماده بود بندبند وجود لیلی را از هم بشکافد، با صدایی گوشخراش روی سنگفرشها خراش انداختند.
لیلی حس کرد زمان از حرکت ایستاده است. تصویر مرگ، مثل بخار سردی، جلوی چشمانش را گرفت. آیندهاش را میدید؛ آیندهای محو و بیرمق، چون برگی کوچک در باد، که سرنوشتش تنها ناپدید شدن بود. حس میکرد در آستانهی نیستی ایستاده و این موجود قرار است او را تا دروازه مرگ بدرقه کند.
اما درست در لحظهای که پنجههای مرگآور گرگینه آمادهی ربودن جانش بود، وزنی شدید و ناگهانی به شانهاش برخورد کرد. انگشتان خنک و ظریف لاکرتیا، با سرعت و قدرتی که حتی از او هم بعید بود بود، به لباس لیلی چنگ زد و او را با چنان شدتی به درون تالار کشید که لیلی حتی فرصتی برای واکنش نشن دادن پیدا نکرد. درِ سنگین تالار، با غرش کرکنندهای که تمام هاگوارتز را به لرزه درآورد، بسته شد. چشمهای اتشین گرگینه که در تاریکی میسوخت ،آخرین تصویری بود که از راهرو به خاطر سپردند.
صدای بسته شدن در، پژواکی در گوش لیلی باقی گذاشت. و به همراه لاکرتیا، با صورت بر روی سنگفرشهای سرد و سخت تالار افتاد. نفسش بند آمده بود و انگشتانش از شدت فشاری که به دستگیره در آورده بود، سفید و بیحس شده بودند. تنها صدایی که از درون گلویش خارج میشد، صدای تپش نامنظم قلبش بود؛ کوبشی جنونآمیز که حس میکرد تمام تالار را پر کرده است. اطرافش، سکوت سنگینی حکمفرما بود، سکوتی که از وحشت محض تکتک افراد ساطع میشد. انگار هیچکس، حتی جرئت سخن گفتن هم نداشت. بالاخره ایزابل سکوت را شکست.
- این دیگه چی بود؟ اصلا یه گرگینه چطور وارد هاگوارتز شده و خودش رو تا بلندترین برج رسونده؟
لیلی گوش هایش را تیز کرد و تلاش کرد که به جز صدای قلب بیقرارش صدای دیگری را بشنود. چشمانش را بست و بیهوده شروع کرد به پس زدن افکار و سوالهای بیپاسخش. اما هرچقدر عمیقتر دست میانداخت، افکارش نیز به بیشتر به عقب لیز میخوردند.
-با این صداها، امکان نداره فقط همین یدونه اون بیرون باشه.
-قطعا موجودات بیشتری اون بیرونن... شاید یه حمله دستهجمعی؟
-اخه چی از تبدیل کرد هاگوارتز به کشتارگاه نصیبشون میشه؟
-انتقام؟ همیشه ساحرهها و جادوگران اونها رو پس میزنن.
-مطمئنم کـِیت چندروز پیش داشت یه داستان راجب چند دهه پیش میگفت که دقیقا همی...
لیلی دیگر نتوانست ادامه حرف هایشان را بشنود. بارها و بارها چشمان گرد شدهاش را میان دوستانش گرداند و درحالی وحشت دوباه در وجودش ریشه میزد، بالاخره توانست کلمات را به زبان بیاورد.
-کیت... کیت کجاست؟
لیلی دیگر کوچکترین حرفی را نمیشنید و فقط و فقط از جا بلند شد و به همراه بقیه وجب به وجب تالار را جستوجو کرد. اما کِیت هیچجا نبود انگار اب شده بود داخل زمین فرو رفته بود و شاید، ان بیرون در میان صدها موجود به تنهایی پرسه میزد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








