جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
۶ (پایانی)

تاریکی ای که وعده ی نور می دهد

در تاریکی فرو رفتن تا به نور رسیدن. این را تو به من گفته بودی، ایزابل. یا اینکه در خاطراتت دیده بودم؟ همان طور که الان دارم می بینم، در حالی که با استخوان هایی خرد شده، قلبی سوخته و آتشی که دارد در پوست و گوشتت پیش می رود، در آغوشم افتاده ای و من دارم خونت را می نوشم.
چشمان آبی ات به من دوخته شده. با حالتی که انگار چیزی فرای مرا می بینی، فرای جسمم. در برابر نگاهت چه گسترانیده شده؟ روحی که در تاریکی تکه تکه شده و در اشتیاق نور می سوزد؟
ایزابل، من می ترسم. از اینکه به هر سوی برویم، تاریکی یا نور، نفرین شویم. گمان می کردم نمی خواهم دست در دست تو در سیاهی فرو روم، چون آنچه باقی خواهد ماند، گادفری کنونی نخواهد بود و من می خواستم با خودی که هستم، دوستت بدارم. با این خود متزلزل که یک دستش به سمت تاریکی دراز است و یک دستش به سمت نور.

هق هق می کنم و از او می نوشم. آه، بله ایزابل. من نمی خواهم به نور بروم. آن زنجیرهای داغ بر تنم را که رستگار می کنند، نمی خواهم. و تاب غرق شدن در باتلاق سیاهی را هم ندارم، آن لذتی که به یک باره در رگ ها سیل به پا می کند و به یک باره خشک می شود.
من فقط می توانم بر این بند باریک بمانم، بگذارم که گاه نور مرگبار، نوری که از جنس خورشید یا آتش است، پوست و گوشتم را بسوزاند و گاه قیر سیاه بر تکه های زخمی تنم بنشیند و در آن رسوخ کند.

و من می خواهم بی رحمانه تو را از زمین سفت بلند کنم و بر روی این بند بگذارم تا در تقلای همیشگی ام بین نور و تاریکی تنها نباشم.

در حالی که بدنم پر است از مخلوط خون ایزابل و خون خودم، مچ دستم را با نیش هایم سوراخ می کنم و آن را بالای دهانش نگه می دارم. خون سرخ تیره بر لب هایش می ریزند و من با وحشت به او نگاه می کنم که بی حرکت مانده، با نگاهی خیره، مثل آستریکس، مثل یک جسد.

به خود می لرزم. فشار را بر سینه ام حس می کنم و غده ای که در گلویم رشد می کند. چشمانم مرطوب می شوند. نفس هایم به شماره می افتند.
"ایزابل، تنهایم نگذار."

لحظات سپری می شوند. ایزابل مثل یک مجسمه ی سنگی، خشکیده از حیات در آغوشم آرمیده. خون از مچم بر دهانش می ریزد و از روی چانه اش پایین می آید و بر گردنش جاری می شود. آستریکس با چشمان خیره و ثابت ناظر این وصلت ناتمام ماست و فشار سینه ام و غده ی گلویم هر لحظه بیشتر می شود و می دانم که غم و درد به زودی مرا در هم خواهد شکست.

آیا امشب شب سوگواریست برای من؟ هنگامه ای که اجساد دو عزیزم را که با دستان خود به مرگ سپرده ام، در گور قرار خواهم داد؟
صدای شیون و اشک از بیرون تالار به گوشم می رسد. جان هایی که گمان می رفت به تاریکی ملحق شوند، اما نشان کرده ی قبر شدند. خون آشام هایی که می خواستند با مرگ حیاتی جاودان بخشند، اما تنها نیستی را تقدیم کردند.
آیا من هم به آن ها پیوسته ام؟

از پشت پرده ی اشک بر چشمانم حرکتی را می بینم. پلک می زنم تا دیدم واضح شود و می فهمم این لب های ایزابل است که دارد به آرامی تکان می خورد و خونم را می نوشد.
می خندم. خنده ای که به هق هق و درد آلوده شده، اما خالی از شعف نیست.

ایزابل را تماشا می کنم که می نوشد و حیات کم کم به رخسارش برمی گردد. پوست سفید رنگ پریده ای که رنگ می گیرد، سرخی ای بر گونه ها. و نگاهی که انگار از عالمی غیر مادی به این دنیا برمی گردد. او دوباره اینجا پیش من است.

و می دانم که اکنون خاطرات من دارد در جانش نفوذ می کند. او مرا می بیند، طوری که پیش از این هیچ گاه ندیده. تک تک لحظاتم، پیش از هدیه ی تاریک و پس از آن. تمام رنج، لذت، غم، امید، ترس و اشتیاقم. او مرا می شناسد، طوری که پیش از این هیچ گاه نشناخته بود.
و می فهمد که برایم چه معنایی دارد. با همه ی تاریکی ای که او را در بر گرفته. و نوری که خواهان رسیدن به آن است. آه، بله نور، ایزابل. من شنیدم، دیدم که در سیاهی به دنبال نوری، اما آشوب درونم سبب شد فقط سیاهی ای را درک کنم که در آن غوطه ور شدی. اما تو هم مثل من روشنایی را می خواهی. نه نوری ویرانگر مثل خورشید یا آتش که خاکسترت کند، تو نور ماه را می خواهی. نرم، ملایم، خنک، نوازشگر.

لبخند می زنم، آغشته به شیرینی ای که اندکی ملس است. مچم را آهسته از او دور می کنم و زخم هایم را با بزاقم می بندم و بعد یک بطری خون از جیب ردایم درمی آورم و به ایزابل می دهم. او چوب پنبه اش را برمی دارد و سرخ‌مایع درونش را با اشتیاق سر می کشد و بطری خالی را کنارش روی زمین می گذارد. به صورتش نگاه می کنم. آرام و راضی است. تبسم کوچکی بر لب دارد. او هدیه ی تاریک را پذیرفته. شاید تاریکی آن به او وعده ی نور داده.

از جایش بلند می شود و به سمت آستریکس می رود و دست او را در دست خود می گیرد و چشمان آبی اش را که حالا درخشان تر از پیش شده، به چشمان قهوه ای و بی حرکت او می دوزد.
وحشت را حس می کنم که از اعماق سینه ام می جوشد و بالا می آید، اما وقتی ایزابل دوباره نگاهش را به من معطوف می کند، می بینم که در چشمانش نور هست و بر لبانش لبخندی حجیم.
"او زنده است، گادفری."
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 20:46
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

~ 5 ~


دیر رسیده بود.

هلنا تقریبا خودش را پرتاب کرده بود تا بتواند در آخرین لحظات با قرار گرفتن در مسیر بین دهان دمنتور و دخترک، این خودش باشد که توسط دمنتور مَکیده می‌شود بلکه ته‌مانده‌ی روح دختر بتواند در وجودش باقی بماند و با بازیابی خودش به حیات ادامه دهد. دستانش را به گونه‌ای باز کرده بود تا او را به آغوش کشد حتی اگر قادر به لمس کردنش نبود.

لحظه‌ی برخورد هلنا با پیکر دخترک دقیقا همزمان با خارج شدن آخرین ذره‌ی روح از بدنش رخ می‌دهد. بعد از آن همه جا را سیاهی فرا می‌گیرد و دنیا از پیش روی چشمان هلنا پر می‌کشد.

تنها چیزی که در پایین آن راه‌پله‌ی مخروبه باقی می‌مانَد، دمنتوری است که خوش‌حال از نوش جان کردن روحِ جوان و پرانرژی دختر مو سرخ به دنبال قربانی بعدی می‌گردد. قربانی بعدی‌ای که باید هلنا می‌بود، اما اثری از او در راهرو دیده نمی‌شد. به خیال دمنتور، هلنا در زمین فرو رفته بود تا از دست او فرار کند. مهم نبود. به اندازه‌ی کافی جادوآموز و دیگر ارواح در قلعه باقی مانده بودند تا گرسنگی بی‌انتهایش را با آن‌ها پر کند.

دمنتور دور می‌شود و گرگینه‌ها و خون‌آشام‌هایی که حالا دیگر به یکی از بالاترین نقاط هاگوارتز نیز نفوذ کرده بودند، با این خیال که دخترک کشته شده است بی‌توجه از کنارش عبور می‌کنند تا قربانی بعدی خود را بیابند. هنوز افراد زیادی بودند که باید طعم تبدیل شدن به اقلیتی که همیشه حقیرانه به آن می‌نگریستند را تجربه کنند.

فارغ از دغدغه‌ی جهان که نبرد در آن ادامه داشت، خاطرات و تصاویری در ذهن هلنا شروع به شکل‌گیری می‌کنند.

هلنا شاهد آن بود که چطور به سرعت سیر بلاهایی که بر سر رز نازل شد، او را به پایان سرنوشتش رساند. ابتدا برخورد چماق با بدن نحیفش، سپس پرت شدن از بیش از ده پله به پایین و سپس این دمنتور بود که ضربه‌ی آخر را بر جان عزیز او وارد کرده بود.

از میان این همه مرگ... چرا باید این یکی نصیبش می‌شد؟

هلنا او را به خوبی می‌شناخت. دختری ریزنقش بود که همیشه موهای بلندش که به رنگ سرخ آتشین بود را دم اسبی می‌بست و چند شاخه از شراره‌های موهایش را در دو طرف صورتش رها می‌کرد. اما این‌بار به دلیل حمله‌ی ناگهانی‌ای که در نیمه‌شب به قلعه رخ داده بود، فرصت نکرده بود موهایش را ببندد و جویبار سرخ رنگ موهایش کف زمین را فرا گرفته بود.

اسمش رز بود. رز ریورسان و به خنده‌های دلنشینش معروف بود که هرگز صورتش را ترک نمی‌کرد.

هلنا عموما با تمام جادوآموزان ریونکلاوی دوست بود، ولی نزدیکی‌اش به این دختر از جنس دیگری بود. به قدری علاقمندی‌هایشان به یکدیگر شباهت داشت که گویی یک روح در دو بدن بودند. هرچند هلنا بدن نداشت و همین موضوع، بر زبان راندن این دیالوگ را همیشه به حاشیه‌ می‌کشاند. جالب‌تر آن بود که تاریخ تولد هر دویشان یکی بود، فقط با فاصله‌ی زمانی هزار سال.

حالا اتفاقی که افتاده بود این بود که هلنا روحی بدون بدن بود و رز بدنی بدون روح.

زمان به صورت فست‌فوروارد شروع به حرکت به جلو می‌کند و عبور و مرور زیادی در اطراف رز که هیچ‌کس توجهی به پیکر مرده‌اش نداشت رخ می‌دهد تا این که ناگهان نفس آرامی می‌کشد و چشم‌های دختر همزمان با بازگشت دنیا به چشمان هلنا باز می‌شود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 16:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

پایان قــســمــت اول:

نقل قول:

در حالی که حدقه چشمان بردلی بصورت ناخودآگاه بیرون زده بود، گردنش در دهان یک گرگینه عظیم الجثه بود و خون فوران میزد...

قــســمــت دوم

در همین لحظه صداهایی که مخلوطی از نعـــره و زوزه کشیدن بود از دور شنیده شد، گوش های گرگینه حساس شد و آن ها را مانند رادار به سمت منبع صدا چرخاند. سپس کمی فکر کرد... خِرخِری از سر ناراحتی کرد و گردن بردلی را رها کرد و به تاخت به سمت منبع صدا دوید.

بدن بردلی نیمه جان بر زمین افتاد. در حالی که چشمانش دیگر سویی نداشتند و گردنش شکسته بود. اما دیگر خون فوران نمیکرد زیرا اکثر خون بدنش خالی شده بود.

در این حین، به ناگاه ابرها کنار رفتند و نور ماه کامل بر بدن بردلی افتاد در حالی که مردمک چشم هایش بالا رفته بود و بنظر میرسید به آن سوی پرده ( تعریف رولینگ از جهان پس از مرگ در کتاب پنجم) مهاجرت کرده است و سفرش در این سو به پایین رسیده است. در واقع نیز همینطور بود. او، زندگی قبلیش و بدن قبلیش مرده بود اما...

نور ماه که بر چشمانش افتاد مردمک چشم هایش به جای خود برگشتند... این بار اما سرخ رنگ! چشم هایی که حالا خشن، سرخ، درشت و عجیب شده بودند و دیوانه وار به هر سو میچرخیدند تا موقعیت فعلی را درک کنند. کم کم تغییرات دیگر نیز شروع شد! دست و پاهایش کشیده و فوق العاده عضلانی شدند. همینطور پر از پشم های زمخت قهوه ای رنگ. 

این تغییر به همه بالا تنه و پایین تنه او تعمیم پیدا کرد. سرش نیز به طور کامل تغییر شکل داد و استخوان های شکسته گردنش پنج برابر قبل ضخامت پیدا کردند و در اثر این حجم از بزرگ شدن، ناخوداگاه به هم برخورد کردند، جوش خوردند و گردنش مثل روز اول شد! البته مثل روز اول که نه... پنج برابر گردن کلفت تر!

بردلی جدید کم کم از جایش برخاست و شروع کرد با زبان بزرگش خود را لیسیدن تا خون هایی که بر بدنش مانده بود پاک شوند. او حالا یک گرگینه شده بود اما خاطراتی محو از زندگی قبلیش بعنوان یک جادوگر نیز در ذهن داشت. خاطراتی که در پوششی از مِه ذهنی بصورت مبهم وجود داشتند...

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
۵

کنارم باش

هرج و مرج. گریز. مقابله. چوبدستی هایی که در هوا به چرخش درمی آیند. انوار طلسم ها که در هوا پخش می شوند. بدن هایی که در هم قلاب می شود و فشار می آورند. بوی خون که ظرف گوشت و استخوانش را ترک می کند و در ظرف دیگری می ریزد.
انگار که حوادث در حال تکرارند. انگار دوباره در جنگ اسکاربرو و ویتبی ام. خون آشام های بی مغز که نیش فرو می بردند، چه در انسان و چه در خون آشام. موجوداتی رقت آلود که فقط طالب خون بودند. رستگاری برایشان خالی از معنا بود‌.

اما خون آشام های اطرافم تنها بدن ها را خالی از خون نمی کنند. آن ها سرخ‌مایعی را که با خون نامیرایشان ترکیب شده، به قربانی شان برمی گردانند. نفرین می خوانندش. اما این لعن فقط نفرت نمی آورد، عشق هم می آورد. و رنج در همین خواهد بود.
امشب پیوندهایی در حال وقوع است. وصلت هایی که مثل آتش داغ می کنند و مثل یخ منجمد. عشقی که تا آسمان بالا می برد و به پایین پرت می کند. این عشق نقابی برای نفرت نیست. فقط بیمار است.

همان طور که آستریکس بر دوشم است، در میان راهروها و پله ها پیش می روم تا اینکه ایزابل را حس می کنم‌، می بویم. او جایی در این نزدیکی ایستاده. بی حرکت. منتظر من است.
رایحه اش را دنبال می کنم و در یک تالار مکعب مستطیلی‌ بزرگ می یابمش. این مکان را مخصوص دوئل ساخته اند. یک سکوی طویل در میان آن است و صندلی هایی مخصوص تماشاگران در دو طرف آن. ایزابل در انتهای سکو ایستاده. یک ردای ابریشمی آبی تیره ی سنگ دوزی شده به تن دارد. موهای سیاه بلند مجعدش روی شانه هایش ریخته اند و کمی آشفته اند. چوبدستی اش را در دست راستش و رو به پایین نگه داشته. چشمان آبی اش با قاطعیت به من دوخته شده.

ایزابل:
"می دانستم باید در چنین شبی منتظرت باشم. تبدیل من در این هنگام برایت معنایی خاص دارد. در حالی که بقیه از نفرت نیش فرو می برند و به عشق پیش رو ناآگاهند، تو با آگاهی نیش فرو می بری، عشق را حس می کنی و نفرت را نیز پذیرا خواهی بود."

من به سمت جایگاه تماشاچیان می روم و آستریکس را با ملایمت روی یک صندلی می نشانم و سرش را به پشتی تکیه می دهم. نگاه سنگین ایزابل را حس می کنم و سرم را به سمت او برمی گردانم و می بینم که چشمانش را با حالتی دردآلود به او دوخته.

ایزابل با صدایی لرزان:
"تو او را کشتی. دوستی که می گفتی برایت عزیز است."

من با لحنی آرام و اطمینان بخش رو به او:
"ایزابل، او زنده است. چه طور ممکن است بتوانم آستریکس را بکشم؟"

ایزابل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، او مرده. هیچ تکان نمی خورد. سینه اش بی حرکت است. نفسی داخل نمی رود و خارج نمی شود. رنگ از صورتش رخت بسته. روح از بدن او خارج شده. هیچ حیاتی در او نیست."

من:
"ایزابل، آستریکس یک خون آشام است. فراموش کردی؟ ما خون آشام ها وقتی داخل تابوتمان به خواب می رویم هم حالتی مثل مرگ پیدا می کنیم، اما با غروب خورشید حیات کم کم به ما بازمی گردد. آستریکس نیز اکنون در همان حالت خواب مرگ گونه است. اما وقتی من خونم را به او بنوشانم، دوباره به زندگی بازخواهد گشت."

اشک را می بینم که در چشمان آبی ایزابل جمع می شود.
"گادفری، تو مرتکب قتل شدی. اما نه به خاطر خشم یا انتقام. به خاطر هدایت به نور. و این هولناک است."

پلک هایش را می بندد و می گذارد اشک از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شود‌.

من:
"ایزابل، خواهش می کنم. تو واقعا فکر می کنی من می توانم به خاطر یک هدف نیک دستانم را به خون آلوده کنم؟"

چشمانش را باز می کند.
"گادفری، ممکن است حواس تیز خون آشامی تو را نداشته باشم و نتوانم حیات خفته در وجود آستریکس را حس کنم، اما روح تو را می بینم. در چشم هایت. مردد است و ترسیده. تو خودت هم اطمینان نداری که آستریکس زنده است یا مرده."

نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم وجودم را آرام کنم، خالی از تردید و از ترس. با صدایی آهسته می گویم:
"انگار فراموش کرده بودم که تو درونم را می بینی. حتی چیزهایی که از چشم خودم ناپیداست."

ایزابل:
"گادفری، نوری که می خواهی به آن برسی، نوری که می خواهی من و آستریکس را به سمت آن ببری، از همین حالا سوزاندن تو را آغاز کرده."

من:
"پس کنارم باش و نگذار آتش بگیرم. بگذار به نور برویم، بی آنکه خاکستر شویم."

ایزابل چوبدستی اش را بالا می برد و به سمتم نشانه می رود.
"کنارت خواهم بود، گادفری. اما برای خاموش کردن تصویر آن آتش ویرانگر در ذهنت."

و اولین طلسم را به سمتم روانه می کند. من جاخالی می دهم، در حالی که وحشت دوباره به قلبم چنگ انداخته. نمی توانم ایزابل را با همان شیوه ای که بر آستریکس پیاده کردم، متوقف کنم. چنان ضربه ای استخوان های قفسه ی سینه اش را خرد خواهد کرد. قلبش و تمام تنش را به آتش خواهد کشید و خواهد سوزاند.

انوار طلسم ها به سمتم شلیک می شوند و من از آن ها جاخالی می دهم و با سرعتی مافوق بشر به طرف ایزابل می روم و او به محض رسیدن من ناپدید می شود و در سمت دیگر سکو ظاهر می شود.

قلبم تند می تپد و نفس هایم تنگ شده اند. می دانم که گریزی نیست. نه اکنون که تا اینجا آمده ام. نه حالا که آستریکس همچون یک جسد خاموش بر صندلی تکیه زده و ناظر مبارزه ی ماست و معلوم نیست آیا به زندگی بازخواهد گشت یا نه.

دستم را بالا می برم و آن را با چشمه ی آتش درونم داغ می کنم، در حالی که به سرعت به سمت ایزابل حرکت می کنم و از میان انوار طلسم هایش می گذرم.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 13:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
×۱×
×۲×
×۳×


تلما به سرعت دستش را روی دهانش می‌گذارد. سعی می‌کند نفس‌هایش بی‌صداتر از همیشه باشند. نه می‌توانست تکان بخورد و نه همان‌گونه آن‌جا بایستد. ترس و اضطراب، اجازه‌ی لحظه‌ای اندیشیدن را به او نمی‌داد. گویا با هر قدمی که خون‌آشام به سمت او برمی‌داشت، بدنش همچون هیزمی در آتش، می‌سوخت و خاکستر می‌شد. نمی‌خواست چند دقیقه‌ی دیگر را تصور کند؛ مرگش فرامی‌رسید یا مجبور می‌شد که مانند آنان یک هیولا باشد؟
تنها چند قدم دیگر باقی مانده بود که خون‌آشام تلما را در کنج پنهانش ببیند که صدای ناشناخته‌ای، او را فرامی‌خواند.

- آلبرت! باید بریم بالا.

خون‌آشام به سمت صدا بازمی‌گردد. نفس عمیقی می‌کشد و به سمت مخالف تلما قدم برمی‌دارد.
- اومدم...

تلما دستش را روی قلبش قرار می‌دهد. تپش وحشیانه‌ی آن زیر انگشتانش را به‌خوبی احساس می‌کرد. به‌راستی خطر رفع شده بود؟ نمی‌توانست باور کند. اگر آن شخص نامعلوم چند ثانیه‌ای دیر تر همراهش را صدا می‌زد، سرانجام وحشتناکی در انتظار دختر بود. برای نخستین بار در عمرش، شانس یارش بود. شاید هم تقدیر، تصمیمی دیگر برای او گرفته بود؛ او باید منجی دوستانش می‌شد. باید قبل از اینکه دیر می‌شد، حرکت می‌کرد.

اکنون تنها مانع او برای خبر کردن دوستانش پله‌ها بودند. تلما تمام توان باقی‌مانده‌ی بدنش را در زانوان لرزانش جمع می‌کند. او پله‌ها را به نوبت رد می‌کند؛ هر پله، یک امید برای نجات... برای اتمام آن کابوس... دیگر می‌توانست تابلوی بانوی چاق را با چشمان خودش ببیند. تنها چند قدم دیگر... اما در همان لحظه، سرمای سوزناکی تمام بدنش را فرا می‌گیرد.
تلما برای اولین بار، نمی‌خواهد حقیقت عیان را باور کند. برخلاف همیشه که به بدترین احتمال ممکن فکر می‌کرد، با نهایت خوشبینی باور داشت که منشا آن سرما، هیجان‌زدگی‌اش است. اما در اعماق وجودش، حضور یک دیوانه‌ساز را در آن‌جا احساس می‌کرد. سرعت قدم‌ برداشتنش بیشتر شده بود. ولی با قرار گرفتن دیوانه‌سازی خوف‌ناک در فاصله‌ی بین او و تابلوی بانوی چاق، در جایش میخکوب شد.

تلما که تاکنون همچین موجودی را به چشم خویش ندیده بود، از ترس عقب‌عقب می‌رود. اما با گیر کردن ردا زیر پایش، به زمین می‌افتد. او سعی می‌کند کشان‌کشان از دیوانه‌ساز دور شود؛ ولی دیوانه‌ساز که مشتاق چشیدن طعم روح لطیف و تازه‌ی دختر بود، با سرعت بیشتری به سمتش می‌رود. مدتی طول نمی‌کشد که دیوانه‌ساز بالای سر تلما پرواز می‌کند و بعد از تماشای صورت ترسیده‌اش، لبان نفرین‌شده‌ی خویش را بر روی لبان دخترک قرار می‌دهد. تلما تلاش می‌کند تکان بخورد و حرکتی برای دفاع از خویشتن انجام دهد اما با بیرون کشیده شدن روحش از بدن، توانی برایش نمی‌ماند. واقعیت مشخص بود؛ تلما شکست‌ خورده بود...

همه‌چیز تمام شده بود؟
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 11:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
باد همچون گرگ مجروح زوزه می‌کشید. هلال ماه، حتی با این که کامل نبود، متفرعنانه زیبایی‌اش را می‌نمایاند.

پیش از آن که کلید را بچرخاند، سرمایی بر وجودش سایه انداخت. نخست با خود اندیشید که حتما از باد است؛ اما آن‌گاه که لمس جسمی جامد و یخ‌گون را بر شانه‌اش حس کرد، مجبور شد سر برگرداند و به چهره‌های رنگ‌پریده و هیکل‌های لاغر و مشکین‌پوش بنگرد. با یک نگاه میشد گفت خون‌آشامند.

مردی نحیف‌اندام و بلندقامت جلو آمد. نحوه‌ی کشیدن پایش بر زمین آشنا بود.

رنگش پرید. دستانش را مشت کرد. از گونه‌ی تکیده‌اش نیشگونی گرفت تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند. صدایش به زحمت از زمزمه‌ای ضعیف فراتر رفت.
- جناب سنگوئینی؟

سنگوئینی نزدیک آمد؛ کلاه شنل را عقب برد و چشمان درشت خاکسترفامش را نمایاند.
- خانم آیلین!

از صدایش نمیشد چیزی خواند؛ نه اخم می‌کرد و نه می‌خندید؛ خنجری در دستش به چشم می‌خورد که نشانه نرفته بود؛ اما در غلاف هم به سر نمی‌برد.

دست آیلین ناخودآگاه به سوی جیب شلوار جینش رفت و چوبدستی‌اش را لمس کرد. درست نبود بی‌احتیاط باشد.
- می‌تونم بپرسم این افتخار رو مدیون چی هستم؟

صدایش می‌لرزید. شنیده بود که اقلیت‌ها بر علیه جامعه جادوگری شوریده‌اند و همین قلبش را به رعشه می‌انداخت.

به چهره‌ی مردان و زنان دیگر نگریست و لرزش چشمانشان را دید. به نظر نمی‌رسید این لرزش از سر ترس باشد.

دست لاغر و استخوانی سنگوئینی به سوی خنجر رفت؛ اما آن را بیرون نکشید. صدایی از اعماق ذهنش یادآوری کرد که این زن زمانی نجاتش داده. چهره‌ی متبسم آیلین در ان جی اوی حمایت از گونه‌های خاص به یادش آمد که برایش چای می‌ریخت.
- شما آدم بدی نیستین. آدم خوبی هستین که برای زنده موندن، ادای آدم‌های بد رو درمی‌آره.

دسته‌ی خنجرش را محکم‌تر فشرد. به خودش ناسزا گفت که بهر چه این‌چنین سست‌اراده است. به چهره‌ی همراهانش نگریست و انتظار را در دیدگانشان دید.

آیلین کلید را در قفل چرخاند. خواست وارد خانه شود که تیزی خنجر را بر گردنش حس کرد. برگشت؛ چهره‌ی سنگوئینی را دید.

دستش به سمت چوبدستی رفت؛ اما کمی لرزید. چهره‌ی تکیده سنگوئینی به یادش آمد، هنگامی که به سختی نفس می‌کشید و فقط می‌گفت:
- خانم آیلین، حال مادرم خوبه؟

احساساتش را به گوشه‌ای راند و پیش از آن که از وردی استفاده کند، خنجر از گردنش برداشته شد.

سنگوئینی خنجر را در غلاف نهاد. عرق سرد بر پیشانی‌اش نشسته بود. جمله‌ی همیشگی خودش را به خاطر آورد:
- یه خون‌آشام هیچ وقت به بی‌گناه‌ها حمله نمی‌کنه.

به همراهانش امر کرد:
- بریم.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 11:34
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

~ 4 ~



همه‌چیز خیلی سریع رخ می‌دهد. از بلند شدن صدای آشنایی که به هلنا هشدار داده بود تا قطع شدن ناگهانی آن. به نظر غول غارنشینی موفق شده بود با چماقش پرتاب موفقیت‌آمیزی به آن‌جا داشته باشد. زیرا شخصی که هلنا را صدا زده بود، ادامه‌ی سخنش بر اثر برخورد چماقی که از پنجره وارد شده بود با تن نحیفش قطع شده بود و حالا در حال سقوط از پله‌ها بود. هلنا حتی فرصت پیدا نمی‌کند تا خودش را از مسیر کنار بکشد و دخترک علاوه بر درد سقوط، باید در این شرایط عبور از بدن یک روح را نیز تحمل می‌کرد.

چه کسی تصور می‌کرد روزی فرا رسد که ارواح در خطر قرار گیرند و موجود زنده‌‌ای هشدار به یک روح را بر دفاع از خودش ارجحیت دهد؟ شاید اگر حواسش به هلنا پرت نشده بود، نزدیک شدن چماق را از پشت پنجره می‌دید و فرصتی برای جاخالی دادن پیدا می‌کرد...

او یکی از جادوآموزان سال‌ششمی ریونکلاو بود. احتمالا ارواح دیگری نیز بودند که قربانی دمنتورها شده بودند و دخترک شاهد آن بوده است که نیاز به هشدار دادن درباره‌شان به هلنا دیده بود.

او حالا پایین پله‌ها بر روی زمین افتاده بود. هلنا از آن فاصله نمی‌توانست تشخیص دهد رنگ سرخی که اطراف دخترک را احاطه کرده است، از موهای بلند سرخ‌رنگش است یا خونریزی‌ای بر اثر سقوط و برخورد چماقِ غول‌پیکرِ غول غارنشین با سرش دارد.

اما چیزی که در آن لحظه مهم‌تر بود، دمنتوری بود که از پشت ظاهر شده بود و در حال نزدیک شدن به آن‌ها بود. مستقیم دخترک را هدف قرار گرفته بود. دختر با این که بر کف زمین حرکت‌های آرامی داشت، اما مشخص بود که بر اثر ضربه‌ی وارده به سرش هوشیاری کاملی ندارد.

هلنا به سرعت جلو می‌رود و سعی می‌کند با سخن گفتن با او حواس دمنتور را به خود جلب کند. دیگر می‌دانست که خودش نیز طعمه‌ی خوبی برای یک دمنتور حساب می‌شود. پس باید تلاشش را می‌کرد.
- هی! من اینجام! یه روح، آماده برای بلعیده شدن!

دمنتور ابتدا نگاه کوتاهی به هلنا می‌اندازد، اما خیلی زود با دیدن روح بودن او سرش را برمی‌گرداند و با خم شدن بر روی پیکر ریزنقش دختر آماده می‌شود تا بوسه‌ای بر لبانش زند و روح را از پیکرش بیرون بکشد.

هلنا با خود چه خیال کرده بود؟ معلوم بود دمنتوری که یک انسان با روح کامل پیش رویش دارد، روحی سرگردان هم‌چون هلنا را در مقابلش ناچیز می‌پندارد. او دیده بود که بلعیده شدن راهب چاق چند برابر سریع‌تر از مکیدن روح یک انسان زمان برده بود. همین نشان می‌داد هرچند روح‌ها نیز برای دمنتورها جذابیت کافی دارند، اما مسلما لذتی که از کشیدن روح از بدن یک موجود زنده کسب می‌کردند بیشتر از به یک‌باره بلعیدن یک روح با عمر هزارساله بود.

هلنا که می‌بیند آن‌قدر برای دمنتور جذابیت ندارد که بتواند دختر را نجات دهد، ناامیدانه شروع به فریاد زدن می‌کند بلکه کسی صدایش را بشنود و قبل از این که دیر شود کمکشان کند.
- یکی کمک کنه، هرکی که باشه!

اما در حالی که زمانی اندکی برای نجات دختر باقی‌مانده بود، خبری از هیچ صدایی که پاسخ آری به درخواست کمک هلنا بدهد نبود. هلنا با درماندگی نگاهی به اطراف می‌اندازد بلکه راهی برای کمک به او بیابد. بی‌مهابا با دیدن چوبدستی دختر که گوشه‌ای افتاده بود به سمتش حرکت می‌کند. اگر می‌توانست آن را به سمت دختر پرتاب کند، شاید شانسی برای نجاتش پیدا می‌کرد. پس تمام نیروی اراده‌ای که در خود می‌دید را در نوک انگشتانش جمع می‌کند تا چوبدستی را به جلو هل دهد.

موفق می‌شود.

ضربه‌اش چندان با قدرت نبود، اما به اندازه‌ی کافی چوبدستی به سمت دختر لیز می‌خورد تا در کنار دستان بی‌رمق او متوقف شود. هلنا با خوش‌حالی نگاهش را از چوبدستی به دختر می‌دوزد اما بلافاصله لبخند بر روی لب‌هایش خشک می‌شود. با چشم‌هایش می‌بیند که آخرین جوهره‌ی روح دختر در حال مکش توسط دمنتور است. هلنا بدون آن که فرصت فکر کردن پیدا کند، ناخودآگاه فریادی سر می‌دهد و به سمت دختر هجوم می‌برد بلکه بتواند خودش را بین دهان دمنتور و دخترک قرار دهد.
- نــــــه!

آخرین چیزی که هلنا می‌بیند بیرون جستن روح دختر از بدنش و فرو رفتن خودش در پیکر اوست.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 08:59
نمایش جزئیات
آفلاین
۴

رنجی برای هدایت به نور

کافه ی محبوب آستریکس. یک فنجان خون‌قهوه ی تلخ غلیظ مقابل خودش و یک فنجان ترکیبی از شیر فراوان، یک ته استکان خون، یک قاشق مرباخوری شیره ی خرما و یک نوک قاشق چای خوری قهوه مقابل من.

من با لبخند:
"آستریکس عزیز، به گمانم ما اولین خون آشام هایی هستیم که توانستیم ذائقه مان را به چیزی غیر از خون عادت دهیم."

من می نوشم و او نیز. من در حالی که قلبم از حضور در آنجا، نوشیدن ترکیب مقابلم و بودن در کنار او نرم شده و او در حالی که در چشمانش و در لبخندش هم شوق هست، هم غم و هم درد.

این ها را به خاطر می آورم، در حالی که من و او در رقصی ظریف بر سقوف قلعه ی هاگوارتز از یک نقطه به نقطه ی دیگر می جهیم و ضرباتی کوبنده اما نه مرگبار بر همدیگر فرود می آوریم. پوست های رنگ پریده ای که به کبودی های آبی و بنفش مزین شده. خطوط باریک شکستگی بر استخوان ها. رگه های خون.

اما هم من و هم او می دانیم که باید رقص را تندتر کنیم، اگر می خواهیم به مطلوبمان برسیم. و مطلوب من چیست؟
حالا که آن غم و درد آمیخته به شوق در چشمان قهوه ای آستریکس را به خاطر آورده ام، فهمیده ام فقط ایزابل نیست که می خواهم نجاتش دهم.

جهشی تند و بلند رو به جلو و ضربه ای که همراه با حرارتی آتشین بر سینه اش، بر قلبش فرود می آورم.
چشمانش گشاد می شوند، دهانش باز می ماند، صورتش منقبض می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند.
او سرشار از ناباوری شده.
به عقب تلوتلو می خورد.

من با لبخندی تلخ:
"آستریکس، در گذشته تصور می کردم تو را می کشم تا تاریکی ای که هستی را نابود کنم. اما بعد سایه ات مثل یک چتر بر فراز روحم گسترانیده شد و مرا آرامش بخشید. حالا نوبت من است."

با حالت نشسته روی زمین می افتد و دستش را روی قلبش می گذارد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویش خارج می شود:
"گادفری، تو چه کار کردی؟"

جلو می روم و مقابلش روی زمین می نشینم و دستم را روی شانه اش می گذارم.
"این قدرتیست که از بدل کننده ام مارکیز مالخازار به ارث برده ام. تاریکی ای که همراه با آتش بر حیات می نشیند. نگران نباش. حرارتی که وارد کردم، حساب شده بود. فقط قلبت را سوزانده و به جاهای دیگر بدنت سرایت نمی کند."

چشمانش مرطوب می شود. صورتش در هم می رود. با لحنی که هم کنایه در آن هست و هم درد:
"فقط قلب؟"

پوزخندی می زند که به تمسخر و رنج آلوده است و در این لحظه بدنش دیگر تاب نمی آورد و مایل می شود و پایین می رود و روی زمین می آرامد. با چشمان باز و نگاه خیره، در حالی که نفس نمی کشد. مثل یک جسد.

ترس از اعماق سینه ام بالا می آید و به گلو و دهانم می رسد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و با صدایی لرزان زمزمه می کنم:
"تو حالت خوب است. فقط الان خوابیده ای."

بله، از خون خودم به او خواهم نوشاند و او قادر خواهد بود قلبش را ترمیم کند.
اما آن نگاهی که قبل از بیهوش شدن در چشمانش بود؟ آن حیرت و ناباوری؟
به یاد دوک گابریل می افتم. مگر غیر از این است که او گاه با نرمی به نور می برد و گاه با درد؟
من نیز چنین می کنم. اعمال رنجی کنترل شده در مسیر هدایت به نور قابل قبول و حتی نیکوست.

این ها را به خودم می گویم، در حالی که دستانم مثل یخ سرد شده اند و دارند می لرزند. بطری خونی را از جیب ردایم بیرون می آورم، چوب پنبه اش را خارج می کنم و سرخ‌مایع درونش را یک نفس می بلعم.
بدنم به طرز خوشایندی گرم می شود و لرزش دست هایم متوقف. غبار ترسی که ذهنم را پوشانده، کنار می رود. رو به آستریکس از هوش رفته لبخند می زنم.
"می بینی دوست عزیرم؟ انگار از بند باریک پایین آمده ام و روی زمین سفتم."

او را بلند می کنم و روی شانه ام می گذارم و بعد برمی خیزم و به سمت لبه ی یکی از سقوف می روم و از دیوار پایین می خزم و به یک پنجره ی بسته می رسم و قفلش را باز می کنم و داخل چارچوبش می لغزم.
حالا داخل قلعه ام و باید رایحه ی ایزابل را بیابم.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 02:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول
پست دوم



زنده بودن در آن لحظه، موهبت بود یا نفرین؟ شاید اگر می‌توانست به درستی هوشیاری‌اش را به دست آورد، پاسخی برای این سوال می‌یافت. بدنش از شدت شوک، هنوز چیزی از درد احساس نمی‌کرد. اما مایع گرم و غلیظی که قطره قطره از روی پیشانی‌اش راه خود را پیدا کرده بود و شقیقه و سپس گونه‌اش را به رنگ سرخ در می‌آورد، نشان می‌داد که ساعات آینده، حال جسمی خوب از او دریغ خواهد شد.

سرمای گزنده‌ای بدنش را به آرامی و با حوصله احاطه کرد و سایه‌های دمنتور، بدن لرزانش را فرا گرفت. حس نا امنی به او اجازه نداد که بیش از این فکر کند. بدن کرخت شده و سنگینش را روی زمین سخت تالار ریونکلاو به عقب کشاند و سعی کرد از دمنتور فاصله بگیرد. به چوبدستی‌اش چنگ انداخت اما بوسه‌ی مرگ آلود دمنتور، قرار نبود به او مجال کمک خواستن بدهد.

قطرات اشک با خون روی صورتش ترکیب شد و پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد، بلکه بتواند در میان سیلی از نا امیدی‌ و ترس‌هایی که به او هجوم می‌آورد و تمام لحظات شومی که تلاش کرده بود از خاطرش بشوید، به خاطره‌ای خوش چنگ بی‌اندازد. گرچه، شاید فقط باید از تقلا برای زنده ماندن دست بر می‌داشت. باید اجازه می‌داد به جای خون، مرگ در رگ‌هایش جریان پیدا کند. اما در اعماق ذهنش، چیزی شروع به نجوا کرد.





_ گفته بودم دیگه برنگرد اینجا، میدهرست.

هر کس دیگری که بود، با شنیدن چنین لحن سردی در جایش می‌ایستاد و قدم از قدم بر نمی‌داشت.

اما او هرکسی نبود. بنابراین با جسارتی فریبنده، بدن ظریفش را میان بازوهای خود قفل کرد. با انگشتان کشیده و رنگ پریده‌اش، موهای سیاه و بلندش را کنار زد و بوسه‌های داغی را از روی لاله‌ گوش تا خط فکش آغاز کرد. بوسه‌ی طولانی روی شاهرگش کاشت و خون شیرینی که در رگ‌های ایزابل جریان داشت را بویید. دندان‌های نیشی که تیز شده بود را هوس‌انگیز بر روی پوستش کشید و در برابر وسوسه‌ی فرو کردن آنها در گوشتش، مقاومت کرد.

ایزابل نیشخندی زد و اغواگرانه بدنش را در آغوش او چرخاند و بدون ثانیه‌ای مجال، یقه‌ی پیراهن خوش پوش خون آشام را محکم گرفت و لب‌های گادفری را اسیر طعم خواستنی لب‌های سرخ خودش کرد. او را به عقب هدایت کرده و مجبورش کرد روی نزدیک‌ترین مبل سلطنتی موجود در سالن بنشیند تا ایزابل کنترل بوسه را کاملا به دست بگیرد.

دقایقی بعد با نفس‌های شلخته و کوتاه، از یکدیگر دست کشیدند. ایزابل با دو انگشت، چانه‌ی گادفری را اسیر کرد تا تمام نگاه و توجهش را برای خود داشته باشد. انگشت شستش را روی لب پایینی‌اش کشید و فاصله‌ی بین صورت‌هایشان را کمتر کرد. در میان نفس‌های داغش، به آرامی لب زد:
_ خوشت نمیاد اگه بفهمی با کسی که بی اجازه بهم دست می‌زنه چیکار می‌کنم. فکر همه جاشو کردی، میدهرست...؟

نگاهش بین اجزای چهره‌ی زیبای بانویش جا به جا شد. ایزابل سرش را کج کرد. لبش را به دندان گرفت و نیشخند زد.

_ بله، بانوی من. می‌خوام به دستت بیارم.
_ اوه لعنتی... یه نفر خجالت رو گذاشته کنار.

سرش را به عقب هل داد و لب‌های تر شده‌اش را روی سیب گلوی گادفری کشید. گناه آلود، روی پوست پاکش زمزمه کرد:
_ با من غرق شو. با من بسوز. با من به جهنم سقوط کن... و فرشته‌ی گناهکار من باش، گادفری میدهرست.

نفس حبس شده‌ای از میان لب‌های خون آشام رها شد.
_ در اقیانوس نگاهت غرق می‌شم. برای تو می‌سوزم و به آتش می‌کشم. از این دنیا جهنم می‌سازم و برای تو بهشت می‌شم.

سرش را پایین آورد تا چشم در چشم او گره بزند.

_ خدای من باش، ایزابل... من تو رو می‌پرستم.




و همین کافی بود تا افسون پاترونوس در کالبد کلاغی نورانی، به کمکش بشتابد.
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1405/2/14 12:45:49
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
1

2

این پیکر منفرد، به اسارت نشسته در تثلیث ترس و تردید و تمایل، می‌رفت به سوی موهوم‌سرایی که وهم و اوهام به آن حکم می‌راند. شماتت می‌کردم زانوانم را که چرا این‌گونه حقیرانه به لرزه در افتاده‌اند و از اراده تهی‌اند؟ و قلبم را که چرا می‌لرزد؟ که چرا شک دارد؟

هرچه بیش‌تر در آن تاریکی بی‌منتها فرو می‌رفتم، بیش‌تر خود را گم می‌یافتم. نگاهم از خود کوتاهی می‌کرد و گام‌هایم پس و پیش می‌افتاد. من که غریبه نبودم با هم‌نشینی با آنها، پس چرا اکنون طاق جسارت برایم کوتاهی می‌کرد؟

صدای‌شان را می‌شنیدم، با سُم‌هایی که در استواری بی‌همتا بودند و یگانه. بازوانی وحشی که امان از زه می‌بریدند و قدرتی رام‌نشدنی. سانتورها بودند که به دورم می‌رقصیدند و شیهه می‌کشیدند و حلقه را به دور من تنگ‌تر می‌کردند. خشمگین و بی‌رحم.

دستانم را بالا آوردم تا ببینند خالی‌ست. کمی خم شدم تا بدانند در خیال حیله و نبردی نیستم. با صدایی که در میان باد گم می‌شد گفتم: «دوستان من، نیازی به این جنگ و...»

- ما دوست تو نیستیم؛ جادوگر!

دیگر هم‌نوعانش با شنیدن این واگویه، فریاد مستی سر دادند و به راستی حرفش بالیدند. سُم کوباندند و گفتند که دوستی در میان جادوگران نخواهند داشت.

- بزرگواران! شکوه‌مندان! هم‌سواران باد! من به جنگ شما نیومدم. من میلی به جنگ با شما...

سم کوفتند. خرناس‌کشان حرف‌هایم را می‌کشتند. هیچ میل‌شان نبودند تا بدانند که چه می‌گویم. به دوستی به آنها راهی نبود. کسی از میان آنها به جلو آمد. بلند قامت‌تر و زلف افراشته‌تر از دیگران بود. صدایی خشن امّا آرام داشت.

- شما هم از بین دیگر جادوگران استثنا نیستی آقای اسکمندر.

مرا می‌شناخت. به مانند بسیاری از جادوگران با من آشنایی داشت؛ امّا گمان نمی‌داشتم که او، مرا به نیک‌نامی بشناسد. دوست داشتم که بدانم او چه خواهد گفت.

- شما رو به خوبی می‌شناسم آقای اسکمندر، فکر کردین در جایگاهی هستین که به این سو و آن سو حرکت کنید و تعیین کنید چه چیزی جانوره و چه چیزی انسان؟

- این حرف شما اشتـ...

- مضحکه‌ست! مضحکه‌ای‌ست که شما راه انداختین. چه کسی به شما این اجازه رو داده که برای دیگران تعیین کنید چه گونه‌ای هستن؟ چه کسی به شما این حق رو داده تا...

خم شدم، تقریباً به زانو افتاده. سر به پایین افتاده و با چشمانی که به خاک می‌نگریستند، بی‌شرمانه صحبت او را قطع می‌کردم: «جناب... من نام شما رو نمی‌دونم... از این ضایعه عذر می‌خوام و امّیدوارم که قصور من رو ببخشید. شما دچار سؤتفـ...»

- آه، آقای اسکمندر، همون‌شکلی که خیال می‌کردم. شما هم تفاوتی با دیگر جادوگران نداری. شما دیدگاه خودت رو حقانیت می‌دونی و هر حرف دیگری رو سؤتفاهم می‌خونی. این‌بار امّا این‌گونه نیست. این‌بار شما تعیین نمی‌کنید که چه چیزی سؤتفاهمه!

به من فرصتی داده نشد. دیری نپایید که پوست به سوزش تازیانه آشنا شد. افسار که بر تن می‌جهید و آنها، آن سانتورها، چه بی‌رحمانه مرا مانند نعشی بی‌هویت، به همراه خود، به تیرگی بیش‌تری فرو می‌بردند.
تصویر تغییر اندازه داده شده