نخستین پست
تالار گریفیندور، درست همانند همیشه شلوغ پر از هیاهو بود و همه مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند. همهچیز مانند سابق بود؛ البته، نه همهچیز...
تلما از عصر خود را خوابگاه محبوس کرده بود، با شنیدن صدای شیطنت همگروهیهایش، دستی به لباسش کشید. از پلهها پایین آمد و در گوشهای ایستاد. توجه همه بهصورت ناخودآگاه به او جلب شد؛ لباس نامرتب و چروک، موهای شانه نزده و رنگپریدگی صورت از ویژگیهای همیشگی تلما نبودند. همه میفهمیدند که اتفاقی افتاده است.
- چیزی شده تلما؟ نکنه مریض شدی؟
تلما بدون نگاه کردن به آستریکس، زمزمه میکند.
- حالم خوبه... حداقل فعلاً.
صدای تلما بهقدری بلند بود که همه بتوانند آن را بهخوبی متوجه شوند. لیسا با همان سرخوشی و لبخند همیشگیاش، قهقههای میزند.
- فعلاً؟ تو برنامهی هفتگیت مریض شدن هست؟
صدای خندهی دیگران، شدت میگیرند. تلما به آنان حق میداد. او از همان ابتدای تولد، با دیگران متفاوت بود؛ دختر چیزهایی را میدید که دیگران بیتوجه از کنارش عبور میکردند. او حقیقت را در وجب به وجب محیط اطرافش جستجو میکرد. در تمام عمرش حتی یک شب را با خیالی آسوده و آرام چشمهایش را نبسته بود. تلما برخلاف دیگران، این بیاعتمادی نه نوعی مشکل روانی، بلکه یک موهبت الهی میدانست. تلما هوشیار بود... نسبت به همهچیز...
- تلما!
روزالین که در کنار تلما نشسته بود، دستش را روی شانهی او میگذارد. لبخند عمیقی بر چهرهاش نقش میبندد.
- مثل همیشه نیستی. برای چی انقدر نگرانی؟
تلما با موهای خرماییاش بازی میکند.
- در اصل جنگل مثل همیشه نیست روزالین...
صدای تلما میلرزید. در اعماق آوایش، ترس ریشه کرده بود. او به چشمان متعجب روزالین خیره میشود و ادامه میدهد...
- روی درختها جای چنگ گرگینه بود. ردپای چندتا موجود دیگه هم داشت به یه نقطهی مشخصی میرفت.
تلما انتظار داشت این سخنان روزالین را نیز همانند خودش نگران کند. اما او که هیچ چیزی نفهمیده بود، به آرامی میگوید:
- تلما! اونجا یه جنگله. معلومه که همچین چیزهایی...
تلما که کلافه شده بود، میان سخنش میپرد.
- پیام امروز رو نخوندی؟ چند نفر توی هاگزمید گم شدن!
تلما شقیقهاش را لمس میکند.
- نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته... ولی هرچی که هست، عاقبت خوبی نداره.
روزالین که گویی رفتارهای تلما را ناشی از جنون میدانست، از او فاصله میگیرد. تلما سرش را پایین میاندازد. برای نخستین بار در طول عمرش از صمیم قلب آرزو میکرد که اشتباه کرده باشد. آرزو میکرد که همهچیز تنها پروردهی تصورات احمقانهی خودش باشد. اما در زمانی که او در خیالاتش غرق شده بود، صدای جیغ بلندی در قلعه میپیچد. صدای جیغی که آژیر خطری را به صدا درآورده بود.
همه با شنیدن صدای جیغ، شوکه میشوند. اما با خود میاندیشند که احتمالاً یکی از شوخیهای احمقانهی دیگران است. ولی تلما که مدتها منتظر یک اتفاق بود، از جایش میپرد و از تالار گریفیندور خارج میشود. او نمیتوانست چیزی را که با چشم خویش میبیند را بپذیرد. او هرگز باور نمیکرد که روزی حملهی خونآشامها، گرگینهها، دمنتورها و غولهای غارنشین به هاگوارتز را به چشم ببیند.
همهچیز، تازه شروع شده بود...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









