جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 21:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

~ 8 ~


- فکر کردی می‌تونی از دست ما فرار کنی؟ اینطوری فقط داری همه چیو هیجان‌انگیزتر می‌کنی!

هلنا بدون توجه به دو خون‌آشامی که تلاش داشتند موانع را از سر راه بردارند و راهی برای رسیدن به او پیدا کنند، تنها بر روی مسیر پیش رویش متمرکز می‌شود. هلنا نمی‌دانست به مرور زمان در حال عادت کردن به جسم جدیدش است یا ترسی که از گیر افتادن به دست خون‌آشام‌ها در وجودش افتاده بود او را وادار به پیش راندن می‌کرد. هرچه که بود، حالا کم‌کم داشت کنترل بدنی که در اختیار گرفته بود را بدست می‌آورد. با این که چند پله‌ی اول را مجبور شده بود با کمک دستانش و کشیدن خودش بر روی زمین طی کند، ولی حالا داشت قوایش برای ایستادن بر روی دو پایش و پریدن از روی موانعی که خرابه‌ها ایجاد کرده بود را بدست می‌آورد.

هلنا می‌دانست انفجاری که باعث ایجاد مانع فیزیکی بین خودش و دو خون‌آشام شده بود تنها زمان اندکی برای او خریده است و دیر یا زود آن‌ها به تعقیبشان برای به چنگ آوردنش ادامه می‌دهند. با این که از نقشه‌ای که در ذهنش شکل گرفته بود مطمئن نبود، اما تنها راه را مخفی شدن در تالار خصوصی ریونکلاو می‌دانست. شاید بعد از کمی گشتن و پیدا نکردن او پشیمان شده و برمی‌گشتند؟ چه فکر خامی!

با رسیدن به تالار خصوصی ریونکلاو، ابتدا می‌خواهد راهِ زیر شیروانی ریونکلاو را در پیش بگیرد. اما بعد یادش می‌افتد اگر آن‌جا گیر بیفتد، دیگر راه فراری برایش باقی نمی‌ماند. پس به دنبال نقطه‌ی دیگری می‌گردد که حداقل دو ورودی داشته باشد. اما هرچه فکر می‌کند به جز خود تالار اصلی ریونکلاو، باقی جاها همگی تنها یک ورودی داشتند.

با شنیدن صدایی که از پشت سرش شنیده می‌شود و خبر از برداشته شدن خرابی حاصل از انفجاری که پیش‌تر ایجاد کرده بود می‌داد، فرصتی برای فکر کردن بیشتر پیدا نمی‌کند و به سرعت پشت یکی از کاناپه‌های کنار پنجره پناه می‌گیرد. همزمان با ناپدید شدن هلنا در پشت کاناپه، در تالار خصوصی ریونکلاو که هلنا موقع ورود آن را پیش کرده بود، با صدای قیژ قیژی که نشان از وارد شدن آسیب به آن می‌داد، شروع به باز شدن می‌کند.

- همم... این بوی چیه؟ خونریزی داری؟

هلنا با یادآوری این که سرش بر اثر ضربه‌ی چماق آن غول غارنشین آسیب دیده و خونریزی کرده بود، لعنتی بر خودش می‌فرستد که فراموش کرده بود اقدامی برای ترمیم و تمیز کردن آن کند. البته نه این که فرصتی هم برای این کار پیدا کرده باشد... ولی چه کسی وقتی تحت تعقیب خون‌آشام است اجازه می‌دهد خونریزی داشته باشد؟ این اولین کاری بود که باید انجام می‌داد چون هر پنهان شدنی با وجود خونریزی در مقابل یک خون‌آشام کاملا بی‌فایده بود!

با این حال به جای این که صدای دو خون‌آشام نزدیک شود، متوجه دور شدن آن می‌شود. هلنا خیلی زود علت غم‌ناک این واقعه را می‌فهمد. چندین نفر در گوشه و کنار تالار خصوصی ریونکلاو بر زمین افتاده بودند و خون سرخی اطرافشان را پر کرده بود. با این وجود هلنا می‌دید که چطور قلبش محکم در حال کوبیدن در سینه‌اش است و آن‌ها اگر به جای حس بویاییشان به حس شنواییشان اتکا می‌کردند، خیلی زود جای او را پیدا می‌کردند. اما هرچه در ذهنش تلاش می‌کند تا خودش را آرام کند بلکه قلبش این‌گونه در جای خود کوبیده نشود، موفق نمی‌شود.

- حیف! گرگینه‌ها واقعا قدرنشناس هستن نه؟

هلنا از گوشه‌ی جایی که پنهان شده بود سرک می‌کشد و خون‌آشام با موهای پرکلاغی را می‌بیند که با تاسف خم شده و در حال کنار زدن موهای دختری ریونکلاوی است که مشخص بود بر اثر حمله‌ی گرگینه‌ای کشته شده است. او دو انگشتش را بر روی خونی که روی زمین ریخته بود می‌کشد و با وَلَع خون جاری شده‌ی دخترک را بر لبانش می‌کشد.

- هی آروم باش الکس. یه وقت صداتو بشنون! فراموش کردی؟ ما الان با اونا تو یه جبهه هستیم.
- فراموش نکردم. ولی فقط یه ابله می‌تونه اینو بپذیره کای. ما فقط موقتا برای اهداف بالاتر آتش بس کردیم.

کای با انزجار نگاهش را از الکس که در حال لیس زدن انگشتانش بود می‌گیرد و دستش را در هوا تکان می‌دهد.
- تا تو با خون مردگان خودتو سرگرم می‌کنی، من می‌رم تا یه زنده‌شو برای خوردن پیدا کنم!

الکس با دیدن کای که به سمت خروجی تالار ریونکلاو حرکت می‌کند اخمی می‌کند.
- فقط داشتم تست می‌کردم خب؟ اون دختره‌ی مو قرمز هنوز اینجاست‌ها!
- اون فقط یک نفره و ما دو نفریم و فکر کنم ترجیح می‌دی تبدیلش کنی تا خون بدنشو خالی کنی نه؟ پس به دوتامون نمی‌رسه.

کای با گفتن این حرف از آن‌جا خارج می‌شود و الکس که انگار از این حرکت کای راضی بود شانه‌اش را بالا می‌اندازد و دقیقا به سمتی برمی‌گردد که هلنا پنهان شده بود. همین باعث می‌شود هلنا سریعا سرش را پس بکشد.

- خب دختر کوچولو... حالا فقط خودم و خودت موندیم!

هلنا با شنیدن این حرف بیشتر خودش را پشت کاناپه مچاله می‌کند و دستش را جلوی دهانش می‌گذارد تا حتی صدای نفس کشیدنش هم شنیده نشود. امیدوار بود در نهایت این قلبش نباشد که جای او را لو می‌دهد... اما جمله‌ی بعدی الکس کاملا او را ناامید می‌کند.

- اگه فکر می‌کنی فرق خون یه آدم زنده رو از مرده تشخیص نمی‌دم، باید بگم در اشتباهی!

با هر کلمه‌ای که الکس بر زبان جاری می‌ساخت، هلنا صدای نزدیک‌تر شدنش را می‌شنود. انگار که دقیقا می‌دانست او کجا پناه گرفته است...
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/16 21:13:28
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین

دو


از آنچه می‌دید خوشش نمی‌آمد


ترجیحم این است ثابت کنم در کدام بخش شورش ایستاده‌ام تا بی‌هوا دندان گرگینه‌ای در گردنم فرو نرود. لحظه‌ای تاریکی مطلق، احساس سبکی. در آسمان ویرانه هاگزمید غوطه‌ور می‌شم.کسی نمی‌تواند مرا تشخیص بدهد؛ تاریکی‌م در دل تاریکی شب، منتها کمی پرخروش‌تر.

در این ارتفاع هیاهوی مبارزه آرام‌تر است. هوا سرد نیست ولی نسیم ملایمی می‌وزد و صدای زوزه‌ها و فریاد طلسم‌ها را به سوی هاگوارتز می‌برد. باد نیز می‌داند هدف بعدیمان چیست. بسیاری از دکه‌ها و مغا‌زه‌ها در آتش می‌سوختند... آتشی که شاید بتوان گفت خورشیدی طلوع کرده در نیمه‌شب است!

***

- خدا لعنتتون کنه عوضیا!
کورکورانه چوبدستی‌اش را برداشته بود و بی‌هوا به‌سوی میدان جنگی که حتی نمی‌دانست چرا آغاز شده حرکت کرده‌بود. شاید بیشتر از بلیعیده شدن بزهایش به دست چند گرگینه، از گم شدن کریدنس این میزان پرخاشگر شده بود. شاید هم تنها این بدخلقی بخشی از روزمره ابرفورث دامبلدور بود.

وقتی در کنار کافه‌ای با گرگینه‌ای درگیر می‌شود، درگیری دیگری با بخشی از وجودش آغاز می‌شود... بخشی که می‌گوید ممکن است این گرگینه پسرت باشد! خونآشامی با دیدن صحنه مبارزه به گرگینه اضافه می‌شود.

- وحشی‌های ناقص‌العقل! چه مرگتونه!؟

دیگر خودداری فایده‌ای ندارد و تصمیم ابرفورث برای استفاده از جادوی سیاه قطعی می‌شود. بر خونآشام نفرینی اجرا می‌کند و از سوی دیگر با صندلی‌های بیرون از کافه راه آرواره‌های گرگینه را می‌ببندد.

- وزارت خونه بفهمه محوکم آزکابانی!

چشم‌غره ابرفورث تنها پاسخی بود که ساحره‌ای که احتملا باید صاحب کافه‌ باشد دریافت کرد. دوباره گرگینه به سمت ابرفورث می‌پرد و این بار ساحره با طسمی مانع گرگینه می‌شود و او را پرتاب می‌کند.

- ممنون ولی لازم نبود.

ابرفورث منتظر پاسخ نمی‌ماند و به سمت دیگری به راه می‌افتد. کمی که فاصله می‌گیرد صدای زجه‌هایی متوالی از آسمان صاحب نگاه‌های مردمان باقی مانده هاگزمید می‌شود. عضو دیگری ورودش را به میدان اعلام می‌کند. دمنتورها. ابرفورث ترسیده بود؟ نگران بود؟ هیچ احساسی در نگاه چشمان آبی ابرفورث نیست... سایه‌ای بر بالای سرش تکان می‌خورد... اول فکر کرد دمتنور باشد پس چوبدستی اش را محکم در دست گرفت... همانگاه بود که دید. ابرفورث میدید... و از آنچه می‌دید خوشش نمی‌آمد...
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1405/2/16 15:46:17
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 14:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست چهارم


تصاویر تار و مبهمی، در مقابل چشمانش نیمه‌بسته‌ی تلما، نقش می‌بست. صدای آرامش‌بخش مادرش در ذهنش می‌پیچد. او خاطراتی را به یاد می‌آورد که در تمام عمرش قصد فراموش کردن‌شان را داشت. احساس می‌کرد دوباره در مراسم یادبود پدرش حضور دارد. سعی می‌کرد تکان بخورد و از آن کابوس نفرین‌شده خلاصی یابد. اما دیوانه‌ساز با ولع مشغول بلعیدن روح و ذرات وجودش بود و این اجازه را به او نمی‌داد.

چشمانش بسته می‌شود و تنها سیاهی مطلق باقی می‌ماند. گویا همه‌چیز واقعاً تمام شده بود. تلما نه‌تنها در نجات دادن دوستانش موفق نبود، بلکه نتوانسته بود حتی از خودش محافظت کند. تنها تا چند ساعت دیگر، تمامی ساکنین قلعه‌ی باشکوه هاگوارتز، به اقلیت‌های جامعه می‌پیوستند.
بدن تلما یخ زده بود. اما او نمی‌توانستند به همین راحتی تسلیم شود. هنوز فرصت باقی مانده بود... شاید با ساختن یک پاترونوس حتی ضعیف، شانسی برای زنده ماندن داشت. دستش را به سمت چوبدستی‌اش که روی زمین افتاد می‌برد. اکنون تنها به یک خاطره‌ی خوش نیاز داشت تا از آن شرایط فرار کند. اما سنگینی کنترل دیوانه‌ساز در قلب و ذهنش اجازه‌ی یافت خاطره‌ی خوبی را به او نمی‌داد. هر لحظه، تنها تصویر اجساد خونین دوستانش را می دید که کف تالار گریفیندور افتاده بودند. کوین کوچک که هنوز کاغذ و مدادشمعی‌هایش را در آغوش گرفته بود.

حس نفرت، در وجودش می‌پیچد. دستش ناخودآگاه دور چوبدستی حلقه می‌گردد. لبان بی‌رنگش با تمام سختی تکان می‌خورند. شاید آوایش به اندازه‌ی کافی قدرت نداشت؛ اما احساساتش به قدری شگفت‌انگیز، برای خروج یک روباه برفی زیبا از نوک چوبدستی، کفایت می‌کرد. روباه که انگار به‌جای قدم برداشتن در هوا، می‌رقصید، خود را با شتاب به دیوانه‌سازی که روح تلما را تغذیه می‌کرد، رساند. تنها نزدیک شدن آن به دیوانه‌ساز کافی بود که او تلما را رها کند و تا حد ممکن از آن‌جا دور شود.

تلما چند ثانیه با چشمان بسته، همان‌گونه روی زمین دراز کشید تا جان رفته‌، دوباره به بدنش باز گردد. سپس با تکیه دادن به دستانش، به سختی از جا بلند شد. هنوز تعادل نداشت و می‌لرزید. اما باید هرچه سریع‌تر دست به کار می‌شد...

چیزی که در اولین قدم توجهش را جلب کرد، صدای جیغ و فریادهایی بود که در ابتدا تصور می‌کرد به علت حضور دیوانه‌ساز است. اما حالا که دیگر دیوانه‌سازی در آن‌جا نبود، نشان از حقیقی بودن آن صداها داشت. به سمت تابلوی بانوی چاق قدم برداشت. باید هرچه سریع تر ببه دوستانش می‌رسید تا با همدیگر چاره‌ای برای نجات از فلاکت پیدا می‌کردند. چند لحظه طول کشید تا اسم رمز را به‌خاطر بیاورد. تابلو، تکانی خورد و از راه تلما کنار رفت. تلما با انتهای سرعتی که می‌توانست، خود را به تالار گریفیندور رساند. اما چیزهایی را دید که آرزو داشت هرگز اتفاق نیوفتد.

رنگ قرمزی که در تالار گریفیندور غالب بود، اکنون با لکه‌های خونی که در سرتاسر آن دیده می‌شدند، زینت شده بود. همه‌ی وسایل به گوشه‌ای پرتاب شده بودند و آثاری از درگیری، مشاهده می‌شد.

- دیر رسیدم...

تلما می‌دانست که اتفاقی رخ داده است. اما ترجیح می‌داد که تمام نشانه‌ها را نادیده بگیرد. این اتفاقات تلما را تغییر داده بود... او‌ اکنون با نهایت خوش‌خیالی، هم‌گروهی‌هایش را تصور می‌کرد که در امنیت از هاگوارتز خارج شده‌اند و منتظر رفتن او هستند. اما خودش نیز می‌دانست که این دروغی خوش رنگ و آب است و هرگز حقیقت ندارد...
هر چه او سعی می‌کرد که چشمانش را از خون‌های روی زمین بدزدد، با اثر وحشیانه و جانسوز دیگری مواجه می‌شد. گویا قرار بود تلما بعد از چندین دفعه فرار از دست مرگ، با تماشای آن صحنه از درون خاکستر شود. دست خودش نبود... ذهنش به صورت خودکار اتفاقات افتاده را تخمین می‌زد. او با پاهای لرزان نزدیک شومینه می‌رود؛ خم می‌شود و کاغذ خونینی را که روی زمین داشت، برمی‌دارد.
- کوین...

تلما که تاکنون درحال انکار حقیقت بود، با دیدن نقاشی خونین کوین، می‌شکند. دیگر قدرت سر پا ایستادن را در خود نمی‌بیند و روی زانوانش، بر زمین می‌افتد. بغض در گلویش سنگینی می‌کند. صدای هق‌هق تلما بلند می‌شود و قطرات اشک، با عجله از چشمانش بر زمین سقوط می‌کنند.
- تقصیر... تقصیر منه...
- دیر رسیدی!

با پخش شدن صدای بم و ترسناکی در تالار، تلما سرش را بالا می‌آورد. مرد قد بلندی در چند قدمی تلما ایستاده بود. ردای سیاهی بر تن داشت و روی پیراهن سفید، لکه‌های سرخ خون به چشم می‌آمد. نیشخندی که بر لب داشت، دندان‌های نیش سفیدش را به نمایش می‌گذاشت. تلما با آن صدا و چهره، در همان آغاز بازی آشنا شده بود. او همان خون‌آشامی بود که به شکار تلما نزدیک شده بود... تلما نقاشی را در دستش می‌فشرد و به کمک دیوار، سر پا می‌شود. اشک‌هایش را پاک می‌کند و چوبدستی‌اش را به سمت خون‌آشام نشانه می‌گیرد.
- هم‌گروهی‌هام کجان؟!

مرد دستی بر موهای پرکلاغی‌اش می‌کشد و با نگاه کثیفی به تلما خیره می‌شود.
- از جسارت مثال‌زدنیت مشخص بود که گریفیندوری هستی...

زبانش را بر دندان نیشش می‌کشد و ادامه می‌دهد...
- اونا جاشون امنه. طرف درست رو انتخاب کردن...

تلما سعی می‌کند لرزش صدایش را از بین ببرد.
- ولی وضعیت اینجا همچین چیزی نشون نمی‌ده!
- اوه! درسته... مجبور شدیم از دست چند نفرشون که به‌دردمون نمی‌خوردن خلاص بشیم...
- دهنت رو ببند!

لبخند مرد جایش را به ابروانی در هم می‌دهد و با صدایی که دیگر اثری از تمسخر در آن وجود نداشت، می‌گوید:
- از همون اول تو رو اونجا دیدم؛ فقط خواستم بیننده‌ی نمایش من بشی. خوشحالم که تونستی با اون دیوانه‌سازه مقابله کنی... دلم نمی‌نمی‌خواست اسباب بازیم رو از دست بدم.

او قدمی به سمت تلما برمی‌دارد.
- بازی تازه قراره شروع بشه...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 12:53
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

~ 7 ~


هلنا به حالت نیمه‌نشسته در می‌آید و نگاه جستجوگرش را به دنبال جایی برای پنهان شدن به اطراف می‌چرخاند. اما نقطه‌ای را نمیابد که بتواند حتی شده برای دقایقی خودش را از دیدگان پنهان کند. به جای آن دو نفر را می‌بیند که در انتهای راهرو ظاهر می‌شوند و با دیدن او لبخندی بر لبانشان نقش می‌بندد.

- به به. اونجا رو داشته باش! یکی دیگه آماده برای تبدیل شدن به خون‌آشام!

خون‌آشام قد بلندی که موهای کوتاه پرکلاغی‌اش به هم ریخته بود این را رو به همراه کوتاه‌ترش با موهای قهوه‌ای می‌گوید و نفر دیگر نیز با خنده‌های شیطانی او را همراهی می‌کند. هلنا بدون این که نگاه نگرانش را از آن‌ها بردارد، کورکورانه دستانش را به دنبال چوبدستی رز بر روی زمین می‌کشد. مطمئن بود چوبدستی جایی همین اطراف بود. خودش آخرین بار آن را پرتاب کرده بود.

اما آیا قادر به اجرای طلسمی بود؟

هلنا در توانایی خودش در اجرای جادو شک داشت. او حتی نتوانسته بود توانایی فیزیکی جدیدش را به کار گیرد و کنترل این بدن را به خوبی بدست بگیرد و در اولین قدم برداشتن شکشست خورده بود، چه رسد به توانایی جادویی که همت بیشتری می‌طلبید. آخر راه رفتن چیزی بود که هر انسانی با دو پای سالم قادر به انجام آن بود، حتی یک کودک یک ساله‌ی ماگل اما جادو...

با لمس چوبدستی بر روی زمین، به سرعت آن را می‌قاپد و به سمت دو خون‌آشامی که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شدند می‌گیرد. این اقدامِ هلنا کوچک‌ترین تاثیری بر روی آن دو نمی‌گذارد. نه سرعت قدم‌هایشان را کم و زیاد می‌کنند و نه اثری از ترس شلیک طلسم در چهره‌شان ظاهر می‌شود. گویا مطمئن بودند که یک ساحره از پس هردویشان برنمی‌آید.

- اکسپلیارموس!

تنها جرقه‌های ضعیفی از انتهای چوبدستی خارج می‌شود. همین باعث می‌شود خنده‌های شیطانی دو خون‌آشام، این‌بار به صورت تمسخرآمیز به هوا بلند شود.
- یا خود دراکولا! تو هم دیدی؟ اون نتونست جادو کنه؟
- به نظر نمیاد سال‌پایینی باشه. به نظرت از ما ترسیده یا کلا بی‌استعداده؟

هلنا از خودش عصبانی و شرم‌گین می‌شود. درست است که هزار سال بود جادو نکرده بود، ولی این حقارت‌آمیز بود که بعنوان دختر روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترین، از پس اجرای یک طلسم ساده برنیاید. مهم نبود چقدر در شرایط استرس‌زایی باشد یا هنوز با این تغییرات ناگهانی پیدا کردن جسم نساخته باشد.

دو خون‌آشام سرجایشان می‌ایستند و یکی از آن‌ها با پوزخند و لحنی تحقیرآمیز می‌گوید:
- نترس. ما عجله‌ای نداریم. بهت اجازه می‌دیم یکم دیگه تلاش کنی. شاید اونوقت بتونی اون جادوی کوچولوتو به کار بگیری.

هلنا از ابتدا قصد نداشت تا دو خون‌آشام را هدف گیرد. گرفتن چوبدستی به سمت آن سه تنها یک حرکت انحرافی بود. چیزی که هلنا در ذهن داشت در واقع طلسم انفجاری به سمت سقف بود تا مانعی فیزیکی بین خودش و آن دو پسر ایجاد کند. بنابراین بعد از این که ذهنش را مرور می‌کند تا نحوه‌ی حرکت چوبدستی و بر زبان راندن طلسم را به یاد آورد، در یک حرکت سریع چوبدستی‌اش را به جای آن دو به سمت سقف می‌گیرد. این‌بار باید موفق می‌شد!
- بومباردا!

طلسم سرخ‌رنگی از انتهای چوبدستی خارج شده و بعد از برخورد با سقف، موجب فرو ریختن آن با صدای بلند مهیبی می‌شود. صدای سرفه کردن آن دو را که بر اثر گرد و خاک ایجاد شده به هوا بلند شده بود را می‌شنود. حالا وقتش بود تا فرار کند. بنابراین در حالی که خودش هم به سرفه افتاده بود، به سختی از جایش بلند می‌شود تا از طریق راه‌پله‌های مخروبه به تالار خصوصی ریونکلاو برود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 20:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

دو ساعت گذشته بود، یا شاید هم بیشتر؛ زمان در تالار مثل چیزی خفه و بی‌جان روی هم تلنبار شده بود، گویا نایی برای جلو رفتن نداشت. لیلی نفس عمیقی کشید و پیش از آن‌که پشیمان شود، آرام از جایش بلند شد. اما هیچ‌چیز درونش آرام نگرفته بود.
وانمود کرده بود قانع شده؛ وانمود کرده بود که می‌ماند. اما نمی‌توانست بنشیند و منتظر بماند، وقتی نمی‌دانست کیت کجاست.
و بدتر از آن، نمی‌توانست اجازه بدهد بقیه همراهش بیایند. اگر اتفاقی برایشان می‌افتاد… اگر همان چشم‌های آتشین دوباره در تاریکی ظاهر می‌شدند… این افکار کافی بود تا گلویش منقبض شود.

از در نیمه باز به بیرون نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد موجودی پشت در کمین نکرده، بی‌صدا، مثل سایه‌ای خاموش، از تالار بیرون لغزید.
در لحظه‌ای که پایش را به راهرو گذاشت، تصویر گرگینه دوباره جلوی چشمانش زنده شد؛ دندان‌ها، پنجه‌ها، آن نگاه سوزان. دستش ناخودآگاه روی چوبدستی‌اش سفت شد. قدم‌هایش کوتاه و محتاط ، سرش کمی پایین و گوش‌هایش تیز شدند.

دهان لیلی از انچه مقابلش می‌دید باز ماند. راهرو دیگر شبیه هاگوارتز نبود...
لکه‌های خون روی دیوارها کشیده شده بودند. انگار فردی زخمی، درحال کشیدن بدنش در طول راهرو بوده باشد. خون خشک‌شده و درهم آمیخته بود. اثری از جنازه نبود؛ نه بدن، نه حتی رد روشنی از مقصدشان. قاب‌های نقاشی‌ پاره و خالی بود و رد پنجه‌ها همه‌جا بود؛ روی سنگ‌فرش، روی دیوار، حتی روی در تالاری که از آن بیرون آمده بود.

چیزی گوشه‌ی راهرو توجهش را جلب کرد. تکه‌ای از لباس، خیس و تیره، روی زمین افتاده بود. بوی آهن‌ خون بینی‌اش را پر کرد. ناگهان معده‌اش منقبض شد. لحظه‌ای سرگیجه گرفت و دنیا در نظرش کج شد. دستش را روی دیوار گذاشت تا تعادلش را حفظ کند. افکار مثل تیغی سرد از ذهنش می‌گذشتند.
حتی او هم می‌توانست متوجه شود که این همه خون نمی‌تواند متعلق به یک نفر باشد اما حتی تصور اینکه ان فرد چه کسی می‌تواند باشد هم لرزه به دلش می‌انداخت.

نمیتوانست همان جا بایستد باید قبل از اینکه دوستانش متوجهش بشوند یا حتی بدتر، سر و کله موجود دیگر پیدا شود، راه می‌افتاد. شیشه‌های شکسته‌ای که کف راهرو را پر کرده بود، زیر هر قدمش صدای خفیف و وهم‌آوری ایجاد میکرد. با اینکه دندان‌هایش از سرما به هم خورد، نایستاد و عقب نرفت. تصمیم نداشت که تا وقتی که کیت را پیدا نکرده، لحظه‌ای توقف کند.
راهرو را ادامه داد، حتی وقتی لکه‌ها بیشتر شدند، بازهم درنگ نکرد و فقط انگشتان سرد و کشیده‌اش را دور چوبدستی که حالا تا مرز شکستن بود رفته، محکم‌تر کرد.

هرچه جلوتر می‌رفت، سرما عجیب‌تر و درنده‌تر میشد و پشتش را می‌لرزاند. ناگهان اضطرابش دوچندان شد. اما ذهنش آن‌قدر درگیر اطرافش بود، آن‌قدر مشغول رد خون و نشانه‌ها، که نفهمید چیزی درست روبه‌رویش ایستاده و دیگر تنها نیست.
فراموش کرده بود که مرز شجاعت و حماقت باریک‌تر از ان چیزیست که فکرش را می‌کند و حالا قرار بود با اعمالش رو به رو شود.

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
یک

اقلیتی گم شده در اقلیتی دیگر


چه حسی دارد درمیان اقلیتی؛ اقلیتی گم شده باشی؟ گرگینه‌ها، خون‌آشام‌ها، غول‌های غارنشین و... من تنها نماینده زنده از اقلیتی‌ام که تمامشان مرده! من تنها نهانه‌ای هستم که زنده مانده تا امروز را ببیند...

پذیرفته‌ام بخشی از این شورش باشم؛ اما حاضر نیستم نهانه‌ای دیگر بیافرینم. حاضر نیستم کسی را، به بهای افزودن جمعیتی به اقلیتی که در میان اقلیت شورشگر پنهان شده، محکوم به عذابی ابدی کنم... حاضر نیستم کاری کنم نیروی شفابخش کسی به توده‌ای تاریک‌تر از شب و آدمخوار تبدیل شود. مرگ مرا پس زد، آنان را نخواهد زد. حاضر نیستم قاتل آنان باشم.

اما من اینجا ایستاده‌ام. در میان میدان جنگ. جایی که هر که جادو در خون خویش داشته باشد، دفاع می‌کند، می‌دود، فرار می‌کند... از داندان گرگنه‌ها، از نیش خونآشام‌ها، از گرز غول‌ها. هاگزمید در آتش خشم و انتقام ما می‌سوزد.

من مایه ننگ دامبلدورها زاده شده‌ام. در تمام زندگی‌ام منفور بوده‌ام. نام من معنای واقعی بی‌کسی در دنیای جادوگری بوده. سرریز از اشتباهاتم؛ شاید کور شده با احساسات باشم؛ ولی این اولین بار نیست که در کوری مطلق لنگ به سوی راهی می‌روم. این بار قصد ندارم بیدارم شوم. من نماینده کودکان جادوگری ساحره‌ای هستم که مردند چون پذیرفته نمی‌شدند... این بار برای آنان هم که شده جا نمی‌زنم.

چیزی در تمام وجودم سنگینی می‌کند که نمی‌گذارد دستانم آرام بمانند. ابرفورث. او با خودش چه فکر خواهد کرد وقتی ببیند پسرش دوباره برای شورش برخاسته؟ می‌ترسم از من ناامید شود، یا حتی بدتر... از من متنفر شود! می‌ترسم و نمی‌خواهم...
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 13:20
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
~۲~



وحشت مثل پرده‌ای سنگین رویش سایه انداخته بود و او را می‌فشرد .چشم‌هایش به تاریکی مطلق راهرو دوخته شده بود. ناگهان، سایه ای کنار رفت و نوری لرزان روی ان چیزی افتاد که لیلی را میخکوب کرده بود. قبل از آنکه بتواند بفهمد چه می‌بیند، موجودی مهیب از دل تاریکی بیرون جهید. انبوهی از موهای خاکستری و درهم‌تنیده، صورتی پنهان، اما چشمانی که مثل دو اخگر آتشین در تاریکی می‌درخشیدند. چشمانی به رنگ گدا‌زه‌های داغ، که مستقیم به لیلی دوخته شده بود.

قلب لیلی چنان در سینه‌اش می‌کوبید، که احساس می‌کرد چیزی نمانده به آن که از قفسه سینه‌اش بیرون جهد و دیگر نتپد . تمام بدنش مثل مجسمه‌ای یخی، خشک و بی‌حرکت شد. انگار فریادی که در درونش خفه شده بود، تنها صدای باقی‌مانده از او بود. موجود، که حالا کاملاً اشکار شده بود، دندان‌های بلند و زردرنگش را به نمایش گذاشت. صدایی شبیه به خش‌خش برگ‌، از میان لثه‌های خونینش شنیده شد. ناگهان، روی دو پای عقبش بلند شد؛ پنجه‌هایش که مثل خنجری تیز بودند که هر لحظه اماده بود بند‌بند وجود لیلی را از هم بشکافد، با صدایی گوش‌خراش روی سنگ‌فرش‌ها خراش انداختند.

لیلی حس کرد زمان از حرکت ایستاده است. تصویر مرگ، مثل بخار سردی، جلوی چشمانش را گرفت. آینده‌اش را می‌دید؛ آینده‌ای محو و بی‌رمق، چون برگی کوچک در باد، که سرنوشتش تنها ناپدید شدن بود. حس می‌کرد در آستانه‌ی نیستی ایستاده و این موجود قرار است او را تا دروازه مرگ بدرقه کند.
اما درست در لحظه‌ای که پنجه‌های مرگ‌آور گرگینه آماده‌ی ربودن جانش بود، وزنی شدید و ناگهانی به شانه‌اش برخورد کرد. انگشتان خنک و ظریف لاکرتیا، با سرعت و قدرتی که حتی از او هم بعید بود بود، به لباس لیلی چنگ زد و او را با چنان شدتی به درون تالار کشید که لیلی حتی فرصتی برای واکنش نشن دادن پیدا نکرد. درِ سنگین تالار، با غرش کرکننده‌ای که تمام هاگوارتز را به لرزه درآورد، بسته شد. چشم‌های اتشین گرگینه که در تاریکی می‌سوخت ،آخرین تصویری بود که از راهرو به خاطر سپردند.

صدای بسته شدن در، پژواکی در گوش لیلی باقی گذاشت. و به همراه لاکرتیا، با صورت بر روی سنگ‌فرش‌های سرد و سخت تالار افتاد. نفسش بند آمده بود و انگشتانش از شدت فشاری که به دستگیره در آورده بود، سفید و بی‌حس شده بودند. تنها صدایی که از درون گلویش خارج می‌شد، صدای تپش نامنظم قلبش بود؛ کوبشی جنون‌آمیز که حس می‌کرد تمام تالار را پر کرده است. اطرافش، سکوت سنگینی حکم‌فرما بود، سکوتی که از وحشت محض تک‌تک افراد ساطع می‌شد. انگار هیچ‌کس، حتی جرئت سخن گفتن هم نداشت. بالاخره ایزابل سکوت را شکست.
- این دیگه چی بود؟ اصلا یه گرگینه چطور وارد هاگوارتز شده و خودش رو تا بلندترین برج رسونده؟

لیلی گوش هایش را تیز کرد و تلاش کرد که به جز صدای قلب بی‌قرارش صدای دیگری را بشنود. چشمانش را بست و بیهوده شروع کرد به پس زدن افکار و سوال‌های بی‌پاسخش. اما هرچقدر عمیق‌تر دست می‌انداخت، افکارش نیز به بیشتر به عقب لیز می‌خوردند.

-با این صداها، امکان نداره فقط همین یدونه اون بیرون باشه.
-قطعا موجودات بیشتری اون بیرونن... شاید یه حمله دسته‌جمعی؟
-اخه چی از تبدیل کرد هاگوارتز به کشتارگاه نصیبشون میشه؟
-انتقام؟ همیشه ساحره‌ها و جادوگران اونها رو پس میزنن.
-مطمئنم کـِیت چندروز پیش داشت یه داستان راجب چند دهه پیش می‌گفت که دقیقا همی...

لیلی دیگر نتوانست ادامه حرف هایشان را بشنود. بارها و بارها چشمان گرد شده‌اش را میان دوستانش گرداند و درحالی وحشت دوباه در وجودش ریشه میزد، بالاخره توانست کلمات را به زبان بیاورد.
-کیت... کیت کجاست؟

لیلی دیگر کوچکترین حرفی را نمی‌شنید و فقط و فقط از جا بلند شد و به همراه بقیه وجب به وجب تالار را جست‌وجو کرد. اما کِیت هیچ‌جا نبود انگار اب شده بود داخل زمین فرو رفته بود و شاید، ان بیرون در میان صدها موجود به تنهایی پرسه می‌زد...

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 13:13
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

~ 6 ~


اولین کاری که هلنا بعد از باز کردن چشم‌هایش انجام می‌دهد، نه نگاه کردن به اطراف بلکه دوباره بستن آن‌ها از شدت درد است.

درد...

احساسی که بیش از هزار سال بود آن را تجربه نکرده بود. او یک روح بود و روح قادر به حس کردن درد نبود. نه، امکان نداشت. پس شاید...

روحش به نیستی پیوسته بود؟

احتمالا همین بود. دمنتور ابتدا روح رز را از بدنش تخلیه کرده بود و سپس روح هلنا را بلعیده بود. منطقی‌اش این بود. اما اگر این‌چنین بود، پس چرا باید درد می‌کشید؟

نکند در حال تبدیل شدن به یک دمنتور بود و این دردِ حاصل از آن تبدیل بود؟

همین موضوع باعث می‌شود هلنا فارغ از دردی که می‌کشد، به سرعت چشمانش را باز کند تا نگاهی به اطراف بیندازد. بله اطراف... و نه خودش! جرات نداشت ابتدا به بررسی جسمش بپردازد. تصور دیدن خودش در قالب یک دمنتور حتی از مرگ هم برایش بدتر بود. پس تنها می‌خواست مطمئن شود که مرگ روحش پایانی برای او رقم زده است یا خیر.

چیزی که می‌بیند، همان مکانی است که آخرین‌بار در آن حضور داشت. راه‌پله‌ی مخروبه بر اثر برخورد چماق و خودش که در گوشه‌ای پایین پله‌ها رها شده بود. درست در همان نقطه‌ای که رز جان داده بود. پس نمرده بود... و فکر تبدیل شدن به دمنتور برایش دیوانه‌کننده بود. وقتش بود تا با این حقیقت مواجه شود. پس یکی از دست‌هایش را بالا می‌آورد تا جلوی دید چشمانش قرار گیرد.

هلنا اگر در وضعیت بدی قرار نداشت، قطعا حاصل آن‌چه دیده بود یک جیغ بلند از شدت شوک بود. چرا که دستش شبیه دست‌های یک دمنتور نبود، بلکه دست یک انسان بود! آن هم نه یک انسانی که به روح بدل شده است تا در نتیجه‌اش شفاف باشد. بلکه او جسم داشت!

دست هلنا به همان سرعتی که بالا آمده بود، سرجایش برمی‌گردد و روی زمین آرام می‌گیرد. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ شروع به مرور آخرین اتفاقاتی که رخ داده بود می‌کند. اما فرقی نداشت چند بار خاطراتش را مرور کند و هر بار چه جزئیاتی با بازگشت خاطراتش به آن افزوده شود. در نهایت تمامشان به لحظه‌ای ختم می‌شد که خودش را به سمت رز پرتاب کرده بود و شاهد خارج شدن آخرین ذره‌ی روح دخترک از بدنش بود. بعد از آن فقط سیاهی بود و سیاهی.

احساس می‌کرد بدنش کوفته شده است و درد در سرتاسر آن پخش شده است. شاید چون روحی بود که هزار سال بود حتی کوچک‌ترین دردها را هم تجربه نکرده بود، این دردها برایش چند برابر حالت عادی به نظر می‌رسید. هلنا با وجود دردی که داشت، با کمک دست‌هایش خودش را عقب می‌کشد و به حالت نیمه نشسته در می‌آید تا به دیوار پشت سرش تکیه دهد.

مشخص بود مدت زمان زیادی بیهوش بوده است، زیرا پیش از آن جیغ و فریادها از هر سوی هاگوارتز شنیده می‌شد، اما حالا با فاصله‌ی زمانی بیشتری و در نقاط دورتری صداهای مشابه شنیده می‌شد. احتمالا نبرد اولیه به سرعت به پایان رسیده بود و حالا در جستجوی بازماندگان بودند. بازماندگانی که هلنا به صورت کاملا اتفاقی یکی از آن‌ها بود.

ولی چرا جسم داشتن باید اینقد دردناک می‌بود؟ پاسخ این سوال را با دیدن موهای سرخ‌رنگی که در دو طرفش رها شده بود می‌گیرد. او در بدن رز بود و آخرین تجربه‌ای که رز پیش از، از دست دادن روحش داشت، پرتاب شدن از پله‌ها بود. به همین دلیل بود که درد کل وجودش را فرا گرفته بود، چون بدنش تجربه‌ی سقوط از حداقل ده پله را داشت.

بدنش؟

چقدر زود فراموش کرده بود این بدن متعلق به دیگری است... متعلق به رز، یکی از بهترین دوستانش که برای هشدار دادن به او حواسش از اطراف پرت شده بود. حالا که ماجرای برخورد چماق با تن نحیف رز را به یاد می‌آورد، ناگهان دردی در گوشه‌ی سرش تیر می‌کشد. ناخودآگاه دستش را به همان نقطه می‌برد و بعد از لمس اندکی که از درد باعث می‌شود سریع دستش را پس کشد، خونی که به همان سرخی رنگ موهایش بود را می‌بیند.

مهم نبود. او در یک بدن، زنده بود. بدنی که رز به امانت به او داده بود و مطمئن بود قرار نیست ماجرا این‌گونه پایان یابد که با یک ضربه‌ی چماق و پرتاب شدن از پله‌ها مرگش رقم بخورد. این بدن متعلق به یک ساحره بود و ساحرگان نسبت به ماگل‌ها قدرت تحمل و درمانی بالاتری داشتند. هلنا نمی‌دانست چطور همه‌ی این‌ها ممکن شده بود تا در یک لحظه‌ی نادر که ورود او به جسم، با خروج روح از جسم رخ داده بود، بدن اشتباه کند و روح را برای خود بپذیرد. اما می‌دانست که باید حرکت کند. پس عزمش را جزم می‌کند تا بر روی دو پایش بایستد.

ایستادن بر روی دو پا... حتی این را هم بیش از هزار سال بود که تجربه نکرده بود.

- آخ!

اولین اقدامش برای بلند شدن اصلا موفقیت‌آمیز نبود. بلافاصله به خاطر عدم تعادل در کنترل بدنش و دردی که هنوز در وجودش سوسو می‌زد، پایش خم می‌شود و با برخورد دردآلودی دوباره خودش را دراز کشیده بر کف زمین میابد. صدای برخوردش با زمین و ناله‌ای که راهی برای فرار از گلویش پیدا کرده بود، طنینی در راهروی ساکت می‌اندازد. همان موقع صدای گفتگویی که برایش مبهم بود از دور شنیده می‌شود و به دنبال آن ارتعاش قدم‌هایی که به او نزدیک می‌شدند را حس می‌کند.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 02:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه قسمت های اول و دوم:

در دورانی تاریک از حیات جامعه جادوگری، بردلی در حومه هاگزمید توسط یگ گرگینه عظیم الجثه گاز گرفته شد و خودش نیز در نهایت به یک گرگینه تبدیل شد...

قــســمــت ســــوم

کم کم... مغز دگرگون شده بردلی گرگینه شده، بعنوان فرمانده بدن نو، شروع کرد به شناسایی و آنالیز تغییرات بسیار زیاد انجام شده. اول از همه توانایی چشمانش جلب توجه میکرد. چشمان او به مانند دوربین های دید در شب شده بود و فضای تاریک اطراف را به خوبی و با دقت میدید. همینطور گویی چشمانش مسلح به حسگرهای حرارتی شده بودند و موجودات زنده اطراف را نیز میتوانست با دقت آنالیز و رصد کند. بعنوان مثال: هشتصد متر آنطرف تر یک خرگوش در حال دویدن بود...

بینی یا در واقع پوزه اش نیز سیستم پیشرفته ای داشت. توانایی بسیار زیاد در تفکیک بوهای مختلف و استشمام آن ها از فواصل دور و نزدیک. به عنوان مثال: لاشه یک انسان در پانصد متر دورتر بر زمین افتاده بود و او میتوانست آن را استشمام کند. همینطور تشخیص میداد که از مرگ آن انسان سه روز گذشته است و دیگر خونی نیز در بدنش وجود ندارد.

اینجا بود که سیستم آنالیز پیشرفته مغزی وارد شد و هشداد داد که احتمالا آن منطقه محل نزاع گرگینه ها و خون آشام ها است. زیرا خون بدن آن انسان را کامل مکیده بودند.

مورد دیگر و عجیب تر از همه بود این بود که حالا از طریق کف پاهایش میتوانست ارتعاشات عجیبی را از زمین درک کند. باید روی این قابلیت بیشتر کار میکرد. شاید هر ارتعاش خاص نشان دهنده نزدیک شدن یا دور شدن موجودی خاص بود. این ارتعاشات از فاصله پنج کیلومتری برای او قابل تشخیص بودند و این باورکردنی نبود! بعنوان مثال متوجه شده بود که در فاصله دو و نیم کیلومتری از آن جا، موجوداتی با شدت در حال بالا و پایین پریدن و درگیری هستند.

تکامل بصورت طبیعی طی میلیاردها سال بشدت پیشرفته کرده است. حالا چیزی که در بدن جدید بردلی به آن اضافه شده بود این بود که تکامل طبیعی با جهش ژنی جادویی ترکیب شده بود و حاصل: ماشین کشتار فوق العاده قوی ای بود به نام: گرگینه.

از همه این ها گذشته چیزی که باعث شده بود بردلی غرق در احساس لذت و قدرت شود این بود که متوجه شده بود گردن شکسته اش به لطف این تکامل جادویی ترمیم شده و در نتیجه بدن جدیدش قابلیت خود ترمیمی دارد...

و منتهای لذت آن بود که او میدانست دلیلش چیست: چیزی که مانند اژدهایی سرکش و سرخ رنگ در رگ هایش میجوشید: خون وحشی! این خون، حسی به بردلی القا میکرد که گویی همه زندگی و نگرانی های قبلیش از بین رفته. در حال حاضر تنها یک چیز معنا داشت:

یافتن شکار، تکه پاره کردن آن، مست شدن با استشمام بوی خون آن و حس پیروزی بعد از آن. غریزه او حالا همین یک حکم را صادر میکرد و تمام. این همه هدف زندگی بود ... باضافه یک چیز دیگر. او حالا بشدت دوست داشت که موجودات همنوع خود و در واقع نزدیک ترین گله گرگینه ها را بیابد و به آن ها بپیوند ...

اما قبل از هر چیزی باید یک کار لذتبخش انجام میداد: سرش را رو به آسمان گرفت، چشمانش را بست و زوزه کشید:

عو عـــو عـــــــو عوووووووووو ...

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 01:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست سوم (پایانی)



ترس شروع به محو شدن کرد و خستگی در بدن آسیب دیده‌اش خزید. کلمه‌ی احمق اگر یک انسان بود، شکلی مشابه ایزابل به خود می‌گرفت. او هیچ چیز نبود. بانوی هیچ عمارتی نبود. عشق کسی نبود. دلیل نفس کشیدن کسی نبود. او موجودی رقت انگیز بود که در جای جای زندگی‌اش به دنبال دستی برای گرفتن و محبتی برای دریافت کردن می‌گشت.

روی زمین سرد و سنگی تالار ریونکلاو دراز کشیده بود و همانند مرده‌ای از گور برگشته، درکی از اتفاقات اطرافش نداشت. گرچه مطمئن بود دقایقی قبل، روحی که توسط دمنتور مکیده می‌شد، دوباره به تن بی ارزشش هدیه داده شده. انگار که باید ادامه‌ی زندگی‌اش را به تشکر از سرنوشت می‌پرداخت و به مغزش برای به یاد آوردن خاطره‌ای چندش آور، آفرین می‌گفت!

نیاز داشت که برای برخاستن از یک تکیه‌گاه استفاده کند. دست چپش را روی زمین گذاشت. یک فشار کوچک کافی بود تا بدنش را بالا بکشد، اما دردی که تمام اعصاب دستش را درگیر کرد، مانع از هرگونه حرکتی شد. صورتش با درد جمع شد و فریاد خفه‌‌ای کشید. در خودش جمع شد و تلاشی برای متوقف کردن اشک‌هایش انجام نداد. به دستی که در اثر ضربه و شکسته شدن استخوان‌هایش کبود و بنفش رنگ می‌شد نگاه کرد.

تمام این دردها را تنبیهی شایسته و به جا در نظر گرفت و شکایتی نکرد.
از این به بعد با هم دشمنیم.
مگر همین کلمات از دهان خودش بیرون نیامده بود؟ پس چرا گادفری در خاطراتش طوری رژه می‌رفت که انگار حس رقت انگیزی با نام عشق وجود داشت؟
لعنت به احساسات!
دروغ بود. می‌دانست که دروغ است. باید دروغ باشد.
مگر احساسات وسیله‌ای برای رسیدن به اهدافش نبود؟
حالا قرار بود بازیچه‌ی دست قلب خودش شود؟
باید یک خنجر در قلب آن خون آشام فرو می‌کرد.
اما اگر انجامش می‌داد، گویی خنجری در قلب خودش فرو کرده بود.

خیلی طول کشید تا خودش را جمع و جور کند، روی پاهایش بایستد و برای کشتن جسم نامیرای گادفری و روح میرای خودش، تن آسیب دیده‌اش را به سالن دوئل بکشاند. می‌دانست که گادفری خواهد آمد. باید می‌آمد.
نمی‌دانست که این نبرد نا عادلانه، بالاخره امشب به پایان خواهد رسید. اما برای ایزابل و گادفری، تا ابد ادامه داشت.

***


فرار کن.
به خودش نهیب زد.
فرار کن تا جایی که نفست بِبُره. پاهات از کار بی‌افته. انقدر از خودت، از عشقت، از احساساتت، از زندگی نکبت بارت فرار کن تا بمیری.

در سیاهی جنگل ممنوعه پیش می‌رفت. طوری می‌دوید که درختان در هم تنیده دیگر ترسناک به نظر نمی‌رسید. لباس سفیدش او را در میان سیاهی، قابل تشخیص می‌کرد و هرچیزی که روی زمین جنگل ریخته بود، به پاهای برهنه‌اش زخم می‌زد.

ترسو!
چرا نکشتیش؟
چرا تمومش نکردی؟
مگه ازش متنفر نیستی؟
نه، نیستی.
تو می‌ترسی.
از خودت.
از کارهایی که کردی و ازت بر میاد.
از این حس...


و با اسیر شدن گردنش در میان دندان‌های نیش گادفری، صداهای درون سرش هم خاموش شد.

***


خونی که قطره قطره بر روی زبانش می‌ریخت، تلخ‌تر از زهرمار بود. مگر او حالا یک خون‌آشام نبود؟ طعم خون باید وسوسه‌انگیز و شیرین باشد، نه مثل یک سم، تلخ و زننده! اما عطشی برای نوشیدنش داشت که آرام نمی‌گرفت.
با جدا شدن مچ دست گادفری از لب‌هایش، چشمانش را باز کرد و نا امید و حریص‌تر، به دنبال خون بیشتری می‌گشت. چیزی اشتباه بود. جسم ایزابل برای برطرف کردن تشنگی‌اش تقلا می‌کرد، اما روحش التماس می‌کرد که دست از این کار بکشد.

وانمود کن. لبخند بزن. بذار فکر کنه پیوند کامل انجام شده، وگرنه هزار بار تو رو می‌کشه و دوباره زنده می‌کنه تا مطمئن بشه به اون تعلق داری.


لبخند زد و نگاه گادفری غرق در احساس شد.

***

یک هفته بعد...

نمی‌دانست که برای چندمین بار عوق می‌زند و به جای این که جانش به لب برسد، خون بالا می‌آورد. در یک دور باطل گیر افتاده بود. از تشنگی و عطش خون، به جنون می‌رسید. مثل یک شکارچی درنده، گوشت شکارش را به دندان می‌کشید، و بعد تمام خونی که در معده‌اش جمع شده بود را استفراغ می‌کرد.

در واقع، روحش این پیوند و زندگی جدید را پس می‌زد و جسمش، در حال پس زدن روحش بود.

گادفری هرگز نباید می‌فهمید...
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1405/2/15 1:25:25
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده