~ 8 ~
- فکر کردی میتونی از دست ما فرار کنی؟ اینطوری فقط داری همه چیو هیجانانگیزتر میکنی!
هلنا بدون توجه به دو خونآشامی که تلاش داشتند موانع را از سر راه بردارند و راهی برای رسیدن به او پیدا کنند، تنها بر روی مسیر پیش رویش متمرکز میشود. هلنا نمیدانست به مرور زمان در حال عادت کردن به جسم جدیدش است یا ترسی که از گیر افتادن به دست خونآشامها در وجودش افتاده بود او را وادار به پیش راندن میکرد. هرچه که بود، حالا کمکم داشت کنترل بدنی که در اختیار گرفته بود را بدست میآورد. با این که چند پلهی اول را مجبور شده بود با کمک دستانش و کشیدن خودش بر روی زمین طی کند، ولی حالا داشت قوایش برای ایستادن بر روی دو پایش و پریدن از روی موانعی که خرابهها ایجاد کرده بود را بدست میآورد.
هلنا میدانست انفجاری که باعث ایجاد مانع فیزیکی بین خودش و دو خونآشام شده بود تنها زمان اندکی برای او خریده است و دیر یا زود آنها به تعقیبشان برای به چنگ آوردنش ادامه میدهند. با این که از نقشهای که در ذهنش شکل گرفته بود مطمئن نبود، اما تنها راه را مخفی شدن در تالار خصوصی ریونکلاو میدانست. شاید بعد از کمی گشتن و پیدا نکردن او پشیمان شده و برمیگشتند؟ چه فکر خامی!
با رسیدن به تالار خصوصی ریونکلاو، ابتدا میخواهد راهِ
زیر شیروانی ریونکلاو را در پیش بگیرد. اما بعد یادش میافتد اگر آنجا گیر بیفتد، دیگر راه فراری برایش باقی نمیماند. پس به دنبال نقطهی دیگری میگردد که حداقل دو ورودی داشته باشد. اما هرچه فکر میکند به جز خود تالار اصلی ریونکلاو، باقی جاها همگی تنها یک ورودی داشتند.
با شنیدن صدایی که از پشت سرش شنیده میشود و خبر از برداشته شدن خرابی حاصل از انفجاری که پیشتر ایجاد کرده بود میداد، فرصتی برای فکر کردن بیشتر پیدا نمیکند و به سرعت پشت یکی از کاناپههای کنار پنجره پناه میگیرد. همزمان با ناپدید شدن هلنا در پشت کاناپه، در تالار خصوصی ریونکلاو که هلنا موقع ورود آن را پیش کرده بود، با صدای قیژ قیژی که نشان از وارد شدن آسیب به آن میداد، شروع به باز شدن میکند.
- همم... این بوی چیه؟ خونریزی داری؟
هلنا با یادآوری این که سرش بر اثر ضربهی چماق آن غول غارنشین آسیب دیده و خونریزی کرده بود، لعنتی بر خودش میفرستد که فراموش کرده بود اقدامی برای ترمیم و تمیز کردن آن کند. البته نه این که فرصتی هم برای این کار پیدا کرده باشد... ولی چه کسی وقتی تحت تعقیب خونآشام است اجازه میدهد خونریزی داشته باشد؟ این اولین کاری بود که باید انجام میداد چون هر پنهان شدنی با وجود خونریزی در مقابل یک خونآشام کاملا بیفایده بود!
با این حال به جای این که صدای دو خونآشام نزدیک شود، متوجه دور شدن آن میشود. هلنا خیلی زود علت غمناک این واقعه را میفهمد. چندین نفر در گوشه و کنار تالار خصوصی ریونکلاو بر زمین افتاده بودند و خون سرخی اطرافشان را پر کرده بود. با این وجود هلنا میدید که چطور قلبش محکم در حال کوبیدن در سینهاش است و آنها اگر به جای حس بویاییشان به حس شنواییشان اتکا میکردند، خیلی زود جای او را پیدا میکردند. اما هرچه در ذهنش تلاش میکند تا خودش را آرام کند بلکه قلبش اینگونه در جای خود کوبیده نشود، موفق نمیشود.
- حیف! گرگینهها واقعا قدرنشناس هستن نه؟
هلنا از گوشهی جایی که پنهان شده بود سرک میکشد و خونآشام با موهای پرکلاغی را میبیند که با تاسف خم شده و در حال کنار زدن موهای دختری ریونکلاوی است که مشخص بود بر اثر حملهی گرگینهای کشته شده است. او دو انگشتش را بر روی خونی که روی زمین ریخته بود میکشد و با وَلَع خون جاری شدهی دخترک را بر لبانش میکشد.
- هی آروم باش الکس. یه وقت صداتو بشنون! فراموش کردی؟ ما الان با اونا تو یه جبهه هستیم.
- فراموش نکردم. ولی فقط یه ابله میتونه اینو بپذیره کای. ما فقط موقتا برای اهداف بالاتر آتش بس کردیم.
کای با انزجار نگاهش را از الکس که در حال لیس زدن انگشتانش بود میگیرد و دستش را در هوا تکان میدهد.
- تا تو با خون مردگان خودتو سرگرم میکنی، من میرم تا یه زندهشو برای خوردن پیدا کنم!
الکس با دیدن کای که به سمت خروجی تالار ریونکلاو حرکت میکند اخمی میکند.
- فقط داشتم تست میکردم خب؟ اون دخترهی مو قرمز هنوز اینجاستها!
- اون فقط یک نفره و ما دو نفریم و فکر کنم ترجیح میدی تبدیلش کنی تا خون بدنشو خالی کنی نه؟ پس به دوتامون نمیرسه.
کای با گفتن این حرف از آنجا خارج میشود و الکس که انگار از این حرکت کای راضی بود شانهاش را بالا میاندازد و دقیقا به سمتی برمیگردد که هلنا پنهان شده بود. همین باعث میشود هلنا سریعا سرش را پس بکشد.
- خب دختر کوچولو... حالا فقط خودم و خودت موندیم!
هلنا با شنیدن این حرف بیشتر خودش را پشت کاناپه مچاله میکند و دستش را جلوی دهانش میگذارد تا حتی صدای نفس کشیدنش هم شنیده نشود. امیدوار بود در نهایت این قلبش نباشد که جای او را لو میدهد... اما جملهی بعدی الکس کاملا او را ناامید میکند.
- اگه فکر میکنی فرق خون یه آدم زنده رو از مرده تشخیص نمیدم، باید بگم در اشتباهی!
با هر کلمهای که الکس بر زبان جاری میساخت، هلنا صدای نزدیکتر شدنش را میشنود. انگار که دقیقا میدانست او کجا پناه گرفته است...