جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  17 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  114 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  297 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  284 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  359 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین که دیگه فراموش کرده بود که یه پیرمرد و محو چشم و ابروی هلنا شده بود.تنبان خود...نه یعنی چیز شلوار دومادی ملانی دوزشو بالا کشید و شروع کرد به اجرای شرط دوم عروس خانم.
-هلنای زیبای ما...

با سلقمه ی محکمی که ملانی نثار پهلوی مبارکش کرد رو به رو شد حرفش رو اصلاح کرد.
-دوشیزه هلنا محترم؛لطف کنید بیاید اینجا.

هلنا که یکم تردید داشت ،کمی فقط کمی نزدیک تر به مرلین ایستاد.مرلین که تو این فاصله غرق زیبایی هلنا شده بود و فراموش کرده بود میخواست چیکار کنه با اصابت دومین سلقمه ملانی به خاطر اورد.
-اهم....هلنا بانو شما یه دقیقه ریش این مرلین بگیر بی زحمت.

از اونجایی که مرلین ریشش خط قرمزش بود و همیشه مثل برف سفید و تمیز بود هلنا دست روحیشو خیلی اروم بهش زد ولی در کمال تعجب سنگینی عجیبی رو احساس کرد.
-چیزه...میگم اقا مرلین این ریشت چقدر سنگینه!من با اینکه روحم دستم درد گرفت.
-هلنا ی زیبای ما...نه یعنی بانو هلنا این چیزی نیست جینی باباست میاد بیرون زود،این بچه های گریف یه همت کنن زود درش میارن! فقط شما باید بی زحمت انتهای ریش این مرلین دل باخته رو بگیری.

از اونجایی که اگاتا منتظر بهم زدن این ازدواج بود سریع خودشو انداخت وسط.
-چه بهانه ها!انتهای ریش مرلین رو کی دیده؟

مرلین یه نگاه بالا عینکی دامبلدوری به اگاتا کرد.
-اگاتا فرزندم این همه ایراد برای یک زوج نو شکوفته درست نیستا!بابا مرلین درستش میکنه،فقط...فقط فکر کنم انتهای ریشم تو سالن عمومی گریف جا مونده؟

و وقتی که داشت حرف میزد دستش رو به صورت بادبزنی وار پشتش تکون داد تا بلکه بچه های گریفی بتونن انتهای ریشش رو ببارن!

روزالین که اصلا با ازدواج بابا مرلینش موافق نبود زودتر از همه به ملانی نگاه کرد و زیر لب بهش گفت که خودش میره و از مجلش خواستگاری با غر های زیر لبی بیرون رفت.
-سی تی شیرط دیریم.....مگه ادم برای مرلین به این نازی شرط میزاره؟ اصلا کی به اینا اجازه داد برا بابام زن بگیرن؟

همینجوری که داشت میرفت به سمت سالن گریف و انتهای ریش بابا مرلینشو پیدا نمیکرد بیشتر غر میزد.
-اصلا من نمیدونم چرا اینقدر سخته از یه پیرمرد نگهداری کردن؟خب صبح ها پا میشه پاشید باهاش ورزش کنید برای سلامتیتون خوبه اصلا...اهم بانوی چاق میشه باز بشی ریش بابا مرلینم گیر کرده بهت باید برم انتهاشو بیارم از تو سالن عمومی.
-هی رز راسته؟مرلین عاشق هلنا شده؟
- کی بهت این حرفارو زده؟اصلا کی گفته این همه جدیه؟نخیرم عاشق چیه.
-خب بابا!دختره بد اخلاق بیا برو ببر ریششو.

روزالین وارد خوابگاه شد و ریش بابا مرلینی دستش گرفت و به ارومی مثل کاموا جمع کرد و به سمت سالن ریونکلاوی ها رفت.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 08:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آگاتا روی یک مبل تک نفره نشست و منتظر شد تا مرلین معجزه اش رو انجام بده. حالا کل اعضای دو گروه، به دور آگاتا و مرلین جمع شده اند.

مرلین رداش رو دراورد و روی صورت آگاتا انداخت و شروع کرد به دراوردن حرکات موزون و تکون دادن دستاش دور آگاتا.
بعد از مدتی، وقتی ردا رو برداشتند صورت آگاتا چروکیده تر و پیرتر شد.

- اوه ببخشید، برعکس انداختم!
مرلین با خنده اینو گفتم و ردا رو برعکس کرد و دوباره روی صورت اگاتا انداخت و حرکاتش رو شروع کرد.
بعد از مدتی وقتی مرلین ردا رو برداشت، یک دختر پدیدار شد، اما ای کاش پدیدار نمیشد.
موهای چرب، صورت پر جوش و صدای گرفته. مرلین اگاتا رو به دوران نوجوانی و اوج بلوغش برگردونده بود.

هلنا که دید مرلین چه معجزه ای کرد که تونست آگاتا رو هفتادسال جوون تر کنه، چشمکی به مرلین زد و به همگروهی هاش لبخند زد.
مرلین که چشمک هلنا رو دید، دست روی قلبش گذاشت و توی بغل جیمز بیهوش شد.

از اون طرف، اگاتا اینه ای توی دستش گرفته بود و با خوشحالی به صورتش نگاه میکرد. اون حالا جوون شده بود و انتظار داشت مرلین جلوش زانو بزنه و بگه تسترالتم بانو، اما مرلین بجای آگاتا، جلوی هلنا زانو زد و انگشتر رو جلوش گرفت.

هلنا دست روی صورتش گذاشت و هین کشید.
- با اجازه ارشدمون و بزرگترای ریونکلاو، بله.

لیسا و روزالین کل کشیدن و مرلین انگشتر رو توی دست هلنا کرد. گریفیندوری ها خوشحال از اینکه بالاخره مرلین داره سروسامون میگیره، دست میزدن و کل میکشیدن.

- خب، هلنا خانوم معجزه دوم چی باشه؟
- من...میخوام من رو تبدیل کنه به یک روح با جسم. یعنی بقیه قابلیت لمس کردن من رو داشته باشن.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/2/28 9:13:00
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/2/28 10:25:52
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 17:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هلنا تا خواست خجالت بکشه و با گوشه ی چادر ردای سفیدش بازی کنه و زیرلبی درخواست معجزه کنه، آگاتا مثل پاتیل نشسته خودش رو انداخت وسط و ارتباط چشمی مرلین و هلنا رو قطع کرد.
-من یه معجزه میگم تا عیار دامادمون رو بسنجیم.
-مرلین ما 24 عیاره.
-صبر کن ملانی فرزندم، بذار ببینیم خانواده عروس چی میخوان. درخواستتون چیه مادرجان؟
-مادر جان نیستم. خیلی هم خوب موندم. به عنوان دست گرمی شما، فعلا بفرما من رو به جوونی و زیبایی زلیخا 20 سال قبلم دربیار تا ببینیم چند مرده حلاجی.

بلاخره آگاتا حریف قوی ای بود و به همین سادگی پا پس نمی کشید و طعمه ای رو که خودش شکار کرده بود و با پای خودش به تالارشون اومده بود رو به هلنا که هیچ زحمتی برای شوهر پیدا کردن نکشیده بود، تسلیم نمی کرد. آگاتا باید قدرت خودش رو توی این مثلث عشقی افزایش می داد.
-یا که قدرتشو نداری؟

ریونی ها یه نگاه به آگاتا و یه نگاه به مرلین کردن. یعنی ممکن بود شاهد قدرت مرلین باشن و آگاتا تبدیل به دختر جوونی بشه؟ هلنا نگاه شرمنده ای به مرلین انداخت و خجالت کشید، اما مرلین بیدی نبود که با این آگاتا ها بلرزه.
-چرا که نه مادر جان، البته بگم معجزات من به نیت پاک متقاضی وابسته ن ولی از اونجایی که میدونم بانوجان دلش مثل آینه صافه، چشم.

ملانی که دید مرلین حاضره هرکاری بکنه و هوا پسه سریع پادرمیونی کرد.
-البته ما هم انتظاراتی داریم. بلاخره مرلین ما هم بر و بیایی داره، اینجوری نیست که گوشه تالار افتاده باشه و بخوایم قالبش کنیم.
ملانی نگاه ناظرانه ای به گریفی ها انداخت و همگی یک صدا و یک آوا با حرکات سر تایید کردن.

-پس من پیشنهاد میکنم عروس خانوم با معجزه اول این نشون مارو بپذیرن، با معجزه دوم هم خطبه عقد رو بخونن... زشته همینجوری با هم دیده بشن مردم چی میگن. با معجزه سوم هم که بساط عروسی میان تالاری رو راه بندازیم.

ملانی بعد از این جملات طوفانی جعبه ای رو هم از جیبش دراورد و باز کرد. حلقه نقره ی زیبایی با یه نگین درشت در زمینه مخمل قرمز جعبه برق می زد.

هلنا که میخواست اعتراض کنه با دیدن نگین انگشتر نشون، چشماش برق میزنه و بازم خجالت میکشه. اما آگاتا نقشه هاش رو آپدیت کرد و در نظر گرفت که بعد از اینکه به زیبایی 20 سال قبلش برگشت مرلین هم انگشتر رو بهش تقدیم میکنه و همه چی حله. البته این رو در نظر نمی گرفت که در آگاتای 20 سال قبل، جوانی دیده میشد اما زیبایی... نه زیاد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه که: گریفیندوری ها از دست مرلین و روتین روزانه‌اش خسته شده بودند و تصمیم گرفتند زنش بدن. از طرفی مرلین هم که متوجه این توطئه‌ها شده بود تصمیم گرفت از کاندیداها ایراد بگیره. بانو آگاتا هم این وسط گریفیندوری‌هارو دعوت به چای نبات کرده بود تا بتونه قاپ مرلین رو بدزده. ولی مرلین تا هلنا رو توی تالار ریونکلاو دید یه دل نه صد دل عاشقش شد و قصد ازدواج پیدا کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


گریفیندوری ها به مجبور لبخند‌های تصنعی ای زدند. ملانی همونطور که پاش رو انداخت رو پای دیگه‌ش، سعی کرد فضای داخل تالار ریونکلاو رو عوض کنه.
- آب و هوا چقدر خوبه این چند وقت، مگه نه؟

لیلی‌لونا درِ گوش روحی هلنا درحالیکه نگاه تلما دنبالش می‌کرد، گفت:
- چرا یه جورایی حس می‌کنم جلسه خواستگاری شده اینجا؟!

مرلین که دید اینا پیش قدم نمیشن و بزرگ فامیل خودشه، اومد جلوتر و همون‌طور که نگاهش از بانوی نقره‌ای، هلنای عزیزش برداشته نمی‌شد کلام رو منعقد کرد.
- با اجازه سالازار و سنت خودم، دخترتون رو ازتون خواستگاری میکنم.

آگاتا سرخ و سفید و آبی شد و پا شد که بره چایی نبات هایی رو که آماده کرده بود بیاره که با حرف بعدی مرلین مثل بادکنک بادش خالی شد و سرجاش نشست.

- دخترتون هلنا رو ماشاالمرلین.

ملانی زشته زشته گویان افسار جلسه رو به دست گرفت.
- البته بابای ما یکم عجله دارن، ولی خب چی ازین بهتر که آدم حرف و دلش انقدر صاف و ساده باشه؟

گریفی ها باید خوشحال هم می‌بودند که بدون هیچ زحمتی مرلین رو به تله انداخته بودند. مرلین عاشق شده بود. عاشق روحی که در زمان‌های قدیم او را زنده هم دیده بود. بانوی نقره‌ای چه زنده و چه روح برای مرلین باشکوه و زیبا بود.

ریونکلاوی ها که از شجاعت این گریفیندوری‌های ورپریده تعجب کرده بودن، لب به سخن گشودن.
- هلنای ما قصد ادامه تحصیل داره حاجی مرلین، اشتباه اومدی.
- اصلا شما سربازی رفتی؟ خونه داری؟ بیمه داری؟

آستریکس به دفاع از مرلین صداشو صاف کرد و خانواده‌ی عروس رو سرجای خودشون نشوند.
- مرلینه ها... بیمه میخواد چیکار، خودش بیمه‌ی یه عمره. یه کلبه‌ی درویشی هم داره، سربازی هم بهرحال تو این زندگی طولانی‌اش چند باری باید رفته باشه. یه نیمبوس ۲۰۰۰ هم خودم می‌ندازم زیر پاش.

از طرفی هلنا با وجود روح بودنش بدش نیومده بود که بعد اینهمه وقت بازم زیبایی و اصالتش دیده شده بود و مرلین تا دیدش یه دل نه صد دل عاشقش شده بود. هر چند ازونجایی که بسوزه پدر تجربه، به جادوگر‌های دور و برش بسیار بسیار بدبین بود. پس فکری به سرش زد که مرلین رو امتحان کنه.
- من یه شرطی دارم.

مرلین مشتاق نگاه خیره‌اش که از وقتی اومده بودند توی تالار روی هلنا بود رو خیره تر کرد.
- هر چی شوما بگید بانو.

- من سه تا معجزه می‌خوام ازت. اگه تونستی این شرط منو اجرا کنی زنت می‌شم.
- به روی دو چشمم، معجزه‌ی مرلین معجزه‌س، قولشم قوله.

کمی اونورتری که آگاتا نشسته بود بوی حسادت می‌اومد، مرلین طعمه‌ی خودش بود، اونا به خاطر اون اینجا بودن نه یه روح. باید نقشه‌ای می‌کشید، هلنا حالا توی یه مثلث عشقی رقیبش شده بود.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 23:45
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تلما با چشم‌های ریز شده به ریونکلاوی‌ها خیره شده بود. ریونی‌ها که از سنگینی اون نگاه‌ها معذب شده بودن، لبخند‌های زورکی‌ای می‌زنن و سعی می‌کنن بحث رو شروع کنن.

- خب... چه خبر؟

لیلی‌لونا اولین سوالی رو که به ذهنش اومده بود رو می‌پرسه تا شاید از سنگینی جو کم بشه و یخ ملت باز شه. ولی با فرو رفتن چیزی توی پهلوش توسط هم‌گروهی‌هاش متوجه میشه که سوال خوبی رو انتخاب نکرده...
گریفیندوری‌ها که از سوی دیگه به‌خاطر مرلین که لبخند عجیبی به لب داشت و به هلنا زل زده بود خجالت می‌کشیدن و از طرفی، احتمال تنبیه شدن توسط تلما بابت هر حرکت ناگهانی‌ای رو می‌دادن، نه‌تنها چیزی نمی‌گفتن بلکه حتی تکون هم نمی‌خوردن.
ملانی که متوجه خرابی اوضاع میشه، سرفه‌ای می‌کنه.
- اهم...

ملانی سعی می‌کنه به نگاه مشکوک تلما روی آگاتا نشسته، توجه نکنه.
- ببخشید زودتر مزاحم‌تون شدیما... این عمو مرلین خیلی مشتاق بود که زودتر با آگاتا خانوم آشنا بشن...

آگاتا که نقشه‌های شومی توی ذهنش داشت، لبخند خجالت‌زده‌ای می‌زنه و با گونه‌های سرخ‌شده سرش رو پایین می‌ندازه که انگار مثلاً خیلی متین و سربه‌زیره... ولی آیا این از چشم ذره‌بینی تلما مخفی می‌مونه؟
تلما به سمت ملانی خم میشه و در گوشش زمزمه می‌کنه:
- ملانی باور کن یه استکانی زیر استکان این پیرزنه‌هست... خیلی مشکوک می‌زنه...

ملانی آهی می‌کشه.
- تلما به طور تقریبی روزانه ۵۶۰ بار کلمه‌ی مشکوک رو ازت می‌شنوم... بذار کار رو زودتر تمومش کنیم بره دیگه!

اما برخلاف نیت و خواسته‌ی گریفی‌ها، مرلین اصلاً قصد ازدواج با آگاتا رو نداشت. بلکه چشم‌های اون پیرمرد، روح هلنا رو گرفته بود و اون‌چنان چسبیده بود که نمی‌شد جداش کرد. برای همین مثل پسر‌های جوونی که خودشون خجالت می‌کشن حرف‌شون رو توی مجلس خواستگاری بگن، به سمت ملانی و تلما خم میشه.
- نمیشه همین هلنای خوش بر و روی ریونکلاوی رو برای ما بگیرین؟

روزالین جیغ خفه‌ای می‌کشه.
- بابا مرلین هلنا روحه! روح!

مرلین که توی موج دریای آبی موهای هلنا غرق شده بود، آروم می‌گه:
- دیگه دیره، خیلی دیره... دیگه دیره، دل اسیره...
- دلت کی وقت‌کرد اسیرش بشه آخه؟
- عشقه دیگه لیسای بابا... دست خود مرلین که نیست...

ملت گریفی به همدیگه نگاه می‌کنن.

- آخه مرلین بزرگ! جناب‌عالی معلوم نیست چند هزار و خورده‌ای سالتونه! این هلنا علاوه‌بر اینکه روحه، ۱۵ یا‌ ۱۶ سالش بیشتر نیست که!

مرلین دستی به ریشش می‌کشه.
- سن فقط یه عدده جیمز بابا!

آستریکس درحالی‌که سعی داشت جلوی ویبره‌ی بدنش که ناشی از جلوگیری از خنده بود رو کنترل کنه، با انگشتاش حرکات موزونی رو اجرا می‌کنه.
- میون دوتا دلبر، من دو دلم کدوم ور؟ این‌ور برم یا اون‌ور؟

آستریکس زیرزیرکی به آگاتا اشاره می‌کنه و ادامه میده.
- یکیش سیاهه گیسوش...آبشار ریخته بر دوش!
- سیاه نیستا ولی...

بعد به هلنا که به مرلین چپ‌چپ نگاه می‌کرد، اشاره می‌کنه و می‌خونه:
- یکیش آبیِ آبی... با چشمای طلایی!
- چشمای یار بابا که طلایی نیست...

آستریکس چشم‌غره‌ای به همه که اهمیت هنرش رو نمی‌فهمیدن می‌ره و ناخودآگاه کنترلش رو از دست میده. میکروفون خیالی‌ مرلین در پست اول رو دزدیده و روی مبل سرپا می‌مونه و داد می‌زنه:
- یکیش متین و سنگین... ساکت و ناز و شیرین! یکیش شلوغ و طناز... عاشق رقص و آواز!

ریونی‌ها از این‌حرکت ناگهانی شوکه شده بودن.

- من دو دلم کدوم ور؟ این‌ور برم یا ...

آستریکس ادامه‌ی آهنگش رو با بیرون کشیده شدن دمپایی نقطه‌زن ملانی از داخل جیبش، نمی‌خونه و مثل بچه‌ی جادوگر سر جاش می‌نشینه.

- شما که می‌خواین برای من همسر بستونین؛ حداقل هلنا رو بستونین بذارین با مراد دلم برسم...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 22:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-بابا جان، این خانومه بود صبح اومده بود اینجا؟
-پیرزنه رو میگی؟
-پیر نبود که... خیلی هم... با کمالات بود... بابا دو دقیقه اون طناب رو بذار کنار. دارم حرف میزنم.

مرلین که ریش هاش دور طناب پیچیده بود و با هر بار طناب زدن کلی پشم به اطراف تالار می پراکند وایستاد و شروع به نرمش کرد.
-بفرما فرزندم. چرا عصبی میشی، مدیتیشن کن برات خوبه.

ملانی نفس عمیقی کشید.
-این خانومه دعوتمون کرد شب بریم تالارشون به صرف چایی...
-و شیرینی؟
-شما قند برات خوب نیس پدرم، شیرینی چیه. گفت چایی نبات...
-یعنی بلد نیست یه نون خامه ای درست کنه؟ زن من باید از هر انگشتش یه هنر بریزه، گفته باشم.
-حالا میریم میبینیم شاید هنر هم بریزه.
-بریم پس.
-گفت فردا شب، الان ظهره. کجا میری؟

ملت گریفیندوری توی تالار نشسته بودن و داشتن میکاپ و لباس مهمونی شب شون رو انتخاب می کردن که دیدن مرلین درحالی که ملانی از ریشش آویزون بود و سعی می کرد نگهش داره، وارد شد.
-خب فرزندانم، بریم یه چای و نون خامه ای بزنیم تو رگ... چیز، یعنی پاشید بریم که همسرم رو ببینم.

ملانی که تلاشش بی حاصل بود و نتونسته بود ذره ای از سرعت مرلین کم کنه، از راه دیگه ای وارد شد.
-بابا شاید آماده نباشن پدرم. تالارو جارو نزده باشن، مرلینو خوش نمیاد...
-خیلی هم خوشم میاد. من باید تو شرایط واقعی زنم رو ببینم.

-حالا من چی بپوشم؟

کسی تو اون وضعیت به فلور توجه نکرد. به نظر میومد مرلین خیلی جدیه چون در کسری از ثانیه جورابش رو پوشید، یه شلوار پلوخوری روی پیژامه اش کشید و شروع کرد هر چند ثانیه به ساعت نگاه کردن و نچ نچ کردن.
گریفیا با عجله اینور اونور می دویدن. هیچکس نمیخواست از مجلس انتخاب همسر برای مرلین جا بمونه. دخترا بزک دوزک کردن و لاک زدن و لباس پوشیدن رو با سرعت 3x انجام دادن و جیمز و آستریکس هم جورابای بدون سوراخشون رو پوشیدن و همگی به طرف تالار ریونکلاو راه افتادن.

نیم ساعت بعد-دم در تالار ریونکلاو
-تق تق تق

-وا! اینا تابلوی ورود ندارن؟ عقابه چی میگه!
-خواهر شوهر بازی درنیار لیسا.

تا عقابه اومد چیزی بگه در تالار باز شد و هلنا ظاهر شد. پشت سر هلنا سر و صدای جارو جادویی و جابجایی ظرفا میومد.
-عزیزم، خیلی شرمنده م، جغدم به دستت رسید دیگه؟

هلنا که با دیدن شونصدتا دختر و پسر گریفی که پشت ملانی با لباسای پلوخوری و نیش باز ایستاده بودن و منتظر ورود بودن، شوکه شده بود، لبخند زورکی ای به ملانی زد.
-آره همین یه ربع پیش رسید، بفرمایید داخل. گفتی چه خبره؟

ملانی همونطور که وارد تالار ریونکلاو می شد سعی کرد به هلنا نزدیک بشه.
-راستش ما برای امر خیر اومدیم. آگاتا خانوم مارو دعوت کرده بو...

-برید کنار باباجان نمیبینم که... بههههه چه خانم با کمالاتی. قد کمون، روی سفید، موی بلند، همینو میبرم.
-جانم؟
-جانت بی بلا.

هلنا یه نگاه به مرلین که آب از لب و لوچه ش آویزون بود و یه نگاه به ملت گریفی خوش لباس و لبخند به لب انداخت و گالیونش افتاد.
-راستش آگاتا خانوم امروز نیستش...

-همین شما هستی کافیه بانوی نقره ای.

مرلین منتظر جواب هلنا نشد و با لبخند رضایت و یامرلین گویان وارد تالار ریونکلاو شد و روی مبل نشست. بقیه گریفیا هم که برای امر خیر اومده بودن و براشون فرقی نداشت، اطراف مرلین نشستن.
-یه چایی به ما نمیدی بانوجان؟

تلما زیر گوش ملانی پچ پچ می کرد.
-به مرلین که این پیرمرد فهمیده هلنا روحه و نمیتونیم زن بدیمش اینو پسند کرده، خیلی زرنگه.
-بابا تو هم به همه چی مشکوکی ها.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 20:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما با خودش فکر می‌کنه... آیا این خوب بود یا بد؟

چون پیرزن هم از نظر سنی با مرلین جور بود و هم به نظر کاربلد میومد و این یعنی خوب می‌تونست مرلین رو درگیر خودش کنه و یه تالار رو از صبح زود بیدار شدن، نرمش صبحگاهی و باقی روتین‌های صبحگاهیش نجات بده. آیا این دقیقا تمام چیزهایی نبود که گریفیندوریا به دنبالش بودن؟

تلما بازم با خودش فکر می‌کنه... اما به چه قیمتی؟

مرلین به هر حال هم‌گروهیشون بود و درسته که به دنبال راهی برای خلاص شدن از برنامه‌های روزانه مرلین بودن، اما به هر حال می‌خواستن علتش خوشبختی مرلین باشه و نه چیز دیگه و این تلاش غیر عادی آگاتا برای عادی جلوه دادن خودش، چیزی نبود که تلما بتونه به راحتی ازش عبور کنه.

تلما بالاخره دست از فکر کردن برمی‌داره و با دیدن گریفیندوریا که با اشتیاق داشتن از پیدا شدن همدم برای مرلین خوش‌حالی می‌کردن و حتی تا مراسم ازدواجشون هم جلو رفته و خیال‌پردازیش کرده بودن، یه آگهی بازرگانی می‌ره:
- ولی من مشکوکم بهش.
- خب مگه تو همیشه به همه چیز مشکوک نیستی؟

جیمز اینو می‌گه و به دنبالش سر باقی اعضای گریفیندور به نشانه تایید به حرکت در میاد. تلما سعی می‌کنه موقعیت رو بهتر توضیح بده.
- آره ولی ببینین این فرق داره! این پیرزنه خیلی سعی داشت خودشو عادی جلوه بده...
- یعنی الان چون عادی بوده باید بهش مشکوک بشیم؟ همیشه نمی‌گفتی غیر عادی بودن رو باید در نظر بگیریم؟
- گفتم سعی داشت! در حالی که اصلا عادی نبود.

گریفیندوریا نگاهی به هم می‌ندازن. چون از نظر اونا آگاتا نه‌تنها عادی بود، بلکه بسیار گزینه‌ی مناسبی برای مرلین به نظر می‌رسید. به هر حال اونا که از خاندان هلمز نبودن تا متوجه نکاتی بشن که از چشمان ریزبین تلما جا نمی‌موند.

- خب حالا چی می‌شه یه شب بریم تالار ریونکلاو؟ فوقش عروسو پسند نمی‌کنیم دیگه.

تلما میرا رو در آغوش می‌کشه و می‌گه:
- درسته، می‌ریم. ولی حواستونو جمع می‌کنین خب؟

ملت گریفیندوری می‌گن خب، ولی بازم همه که تلما نبودن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 19:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خبر اینکه مرلین می خواد زن بگیره به سرعت توی هاگوارتز و بین سه گروه دیگه پخش شده بود، اون شب ریونیا کنار شومینه جمع شده بودن و بحث زن آینده مرلین بینشون حسابی داغ بود، لیلی با چشمایی که طبق معمول ازش شیطنت می بارید گفت:
-شنیدین مرلین گفته چی می خواد؟ یه زن به بلندی بید کتک زن که موهاش بلوند باشه و گوشت تنش زیاد.

با شنیدن این حرفا برق از سر آگاتا پرید، با خودش فکر کرد که ویژگیای مورد علاقه مرلین توی اون جمع شده و از شدت هیجان افکارش با بی قراری خاصی راه می رفت. جلوی آینه قدی تالار ایستاد و ویژگی هایی که مرلین گفته بود رو با خودش تکرار کرد.
- بلند و بلوند و پرگوشت باشه... خودشه... منو می گه منو می خواد

این یه چالش بخت آزمایی بود که آگاتا باید ازش سربلند بیرون می اومد، تمام شب به عکس شوهر مرلین بیامرزش که توی یه قاب نقره ای روی میز کنار تختش بود، زل زده بود و به این فکر میکرد که چطور میتونه به مرلین نزدیک بشه. نیمه های شب برق ناگهانی چشمای سبزش خبر ازین میداد که راه حل مد نظرشو پیدا کرده.
- چای نبات! معجون عشقو با یه لیوان چای نبات میدم نوش جان کنه

پیرزن تا سپیده دم توی تختش غلت زد و به این فکر میکرد که نقشه ش نیاز به ظرافت و حیله گری بیشتری داره... صبح روز بعد آماده ماجراجویی بود،یقه خزدار لباسشو مرتب کرد و راهی تالار گریفیندور شد، به محض رسیدن، با احتیاط یکی از گوشاش رو روی در ورودی تالار گریفیندور گذاشت تا سر و گوشی آب بده.
- حالا موقعشه که... ازینا ازینا... ازینا ازینا... یک دو سه چهار... بالا دو سه عوض...

آگاتا پناه بر مرلین گویان در زد، با باز شدن در لبخند شیطنت آمیزی تحویل ملانی داد.
- من دختر تالار بغلی تونم، براتون سون ننگک... چیزه... نون سنگگ آوردم

ملانی بعد از گرفتن نون داغ و تازه به قصد بستن در تالار تشکر کرد اما آگاتا به سرعت پای راستشو جلوی در انداخت و مانع این کار شد.
- مهمون نوازی تون به همینجا ختم می شه دختر جون؟ نمیخوای دعوتم کنی داخل؟

پیرزن وارد تالار شد، مرلین هنوز داشت با آهنگ خردادیان قر میداد و متوجه حضور اون نشد.
-دلم می خواد با اون باشم همیشه، هیشکی واسه ی من مثه اون نمی شه

ملت گریفیندوری بعدِ فارغ شدن از ورزش صبحگاهی و روتین پوستی مخصوص مراقبت از پوست های حساس مرلین، خسته و کوفته دور آگاتا جمع شدن، پیرزن سیاستمدار از اینکه تا اون لحظه همه چی طبق استراتژی و پلنش پیش می رفت احساس راحتی خاصی داشت و مادامی که به مبل لم داده بود مرلین رو زیر نظر داشت. چیزی نگذشت که آگاتا بعد از آنالیز دقیق، متوجه شده بود که مرلین تایپشه و با لبخندی که تا بناگوشش کشیده شده بود به تلما خیره شد.
- اومدم همه شمارو برای فردا شب به صرف معجون عش...ای بابا... یعنی به صرف چای نبات مخصوص به تالار ریونکلاو دعوت کنم.

تلاشای پیرزن برای عادی به نظر رسیدن از چشمای تیزبین تلما دور نمونده بود اما قبل از اینکه بتونه سوالی بپرسه، آگاتا با لبخند خبیثی که ناشی از پهن کردن تله بود، از تالار گریفیندور خارج شد...
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار گریفیندور مثل همیشه شلوغ و گرم و صمیمی بود. ملانی درحالیکه که کنار شومینه نشسته بود و چرخ خیاطی مامان گودریک رو از وسایل قدیمی تالار برداشته بود، پارچه‌هایی رو به هم می‌دوخت تا برای مرلین کت و شلوار دامادی‌ بدوزه. مرلین بی‌خبر از همه‌ی این‌ها، به بالشتک‌های نرم تالار تکیه داده بود و با ولومی بسیار بلند درحال نگاه کردن ریلز‌هایی بود که از گوشی کوین پخش میشد. انقدر محو بود که متوجه تلما و فلوری که با نیش باز به او نزدیک می‌شدند، نشد.

-مرلین تا حالا به زن گرفتن فکر کردی؟
-...هوم؟ ناموس؟!
نگاه مرلین از گوشی کوین گرفته شد و به تلما که صاف و مستقیم بدون پلک زدن اونجا نشسته بود، خیره شد.
- جونم برات بگه فرزندم، زن کیلو چنده نوکرتیم، زمونه دیگه اون زمونه قدیم نیست که ننه‌مون ما رو به زور شوهـ... چیز زن داد.

- منظورم اینه که اگه یه ساحره‌ یا موجود با کمالات پیدا شد، پا نمیدی؟
- آره مرلینی فکرشو بکن، یکی که یارت بشه، همدم شب و روزات بشه، باهاش بری جنگل ممنوعه قدم بزنی، برات چایی نبات درست کنه، تازه از اینهمه فرزندی هم که داری نگهداری کنه.
فلور همینطور که گوشه‌ای از ریش‌های مرلین رو می‌بافت اینو گفت و با تلما لبخند خبیثی رد و بدل کردند.
ملانی هم از پشت چرخ خیاطی و درحالیکه با دقت داشت قسمت تحتانی شلوار آقا دوماد رو می دوخت داد زد:
- دیگه حتی لازم نیست بین ما بچه ها بمونی، می‌تونی با همسن و سالای خودت بگردی.

مرلین فکر کرد که بی راه هم نمی‌گن، بلاخره یکی پیدا میشد که یه دست به ریشش بکشه، هر سال تولدش برای جوراب بخره و از شر جورابای چندین هزارساله‌ش خلاصش کنه، یکمم به نصیحت‌هاش گوش کنه. اما مرلین نمی‌خواست کُنده‌ای باشه که دود ازش بلند میشه، از آخرین باری هم که با حوری‌هاش وقت گذرونده بود خیلی وقت گذشته بود و حتی نمی‌دونست وقتی یکی قهر می‌کنه چطوری بدون نصیحت کردنش آشتیش بده.

آستریکس که کمین کرده بود از گوشه‌ای سرش رو آورد بیرون.
- هاگوارتز تازگیا پر از ساحره‌های باکمالات شده، مرلین جان حیف نیست جوونی مثل تو همش تنها باشه؟ یعنی یکی از این ساحره‌های باکمالات حق بابا مرلین ما نیست؟ اونوقت دیگه می‌تونی بری خونه خودت و ما راحـ... چیز ما هم درخدمتتون هستیم.

مرلین بو برده بود، از بین بوهای داخل تالار گریفیندور اعم از بوی جوراب و بوی شیشه خون‌های اقلیت‌ها و بوی بچه و بوی عطر فرانسوی، بوی توطئه کاملا مشخص بود.

مرلین روتین زندگیش رو دوست داشت، خوشحال بود که صبح بین گریفیندوری‌ها بیدار میشه و رادیو گوش میده و فضای تالار رو با بودنش نورانی می‌کنه. از نون تازه‌هایی که آستریکس می‌گرفت و از حمایت کردن گریفی‌ها دربرابر دمپایی‌های ملانی هم خوشش اومده بود. کاملا راضی بود، اونقدر راضی که حتی وجود ساحره‌ای با کمالات هم توی زندگیش در این حد راضیش نمی‌کرد. توی تالار گریفیندور هیچکس ازش نمی‌پرسید کجا می‌ره و میاد، چیکار می‌کنه، چرا با حوری‌های ملکوتی می‌پره. مرلین معتقد بود که ازدواج کردن فقط باعث مهار روحیه‌ی آزاد مردانه‌ش بود، ازدواج توطئه‌ی زن‌ها و توطئه‌ی گریفیندوری‌ها بود.

اما اینکه چطور از این توطئه جون سالم به در ببره رو نمی‌دونست. اگه می‌گفت نمی‌خوام زن بگیرم، باز هم همین آش و همین کاسه بود و ممکن بود بیشتر بهش گیر بدن. پس با هوش و ذکاوت پیامبری خود، در آن تصمیمی گرفت.
- خیلخب، اما فقط خودم باید انتخاب کنم جون تو، ناموس خودمه، مال خودمه، خودمم میگم چیطو باشه.

مرلین نقشه داشت، یه نقشه خوب، چرا از هر کسی که براش پیدا می‌کنن ایراد نگیره؟!
- یه ناموس به بلندی بید کتک زن می‌خوام، موهاشم بلوند باشه که دستتون رو هم می‌بوسم. گوشت هم به تنش زیاد باشه، اسکینی تایپ ما نیست.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 13:30
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه‌ی جدید


توی یک صبح آروم بهاری، قلعه هاگوارتز در سکوت به سر می‌برد و ملت داشتن خواب‌های قشنگ می‌دیدن. البته، نه دقیقاً همه...

- صبحت بخیر عزیزم!

صدای رادیوی قدیمی و صدای مرلین که چندین برابر بلندتر از رادیو بود، ترکیب گوش‌خراشی بود که چند وقت بود که اجازه‌ی لذت بردن از خواب صبحگاهی رو به گریفیندوری نمی‌داد. مرلین که شلوار کردی راه‌راه و زیرپوش نازکی پوشیده بود، رو به میکروفون خیالی‌ای که به دست داشت، آهنگ رو فریاد می‌زد.
- با آنکه گفته بودی... دیشب مرلین‌نگهدااااار!

مرلین با فریاد آخرش، ضربه‌ی نهایی رو به خواب ملت می‌زنه و طولی نمی‌کشه که همه با چشم‌های ورم کرده و پیژامه‌های رنگی، از خوابگاه‌هاشون به تالار میان. تلما درحالی‌که میرا رو روی زمین می‌ذاره، خمیازه‌ای می‌کشه.
- باز چه‌خبره؟

مرلین لبخند بزرگی می‌زنه و دستی به ریشش می‌کشه.
- صبح‌تون بخیر! بیدار شدین بالاخره؟
- بیدار شدم یا بیدارمون کردی آخه مرلین مومن؟

مرلین بی‌توجه به لیسا، به آستریکس نگاه می‌کنه و با حالت طلبکارانه‌ای میگه:
- آستر بابا نرفتی نون سنگک نگرفتی؟ مگه دیروز بهت نگفتم از این به بعد هر روز صبح برو برای صبحونه نون تازه بگیر؟

جیمزسیریوس دوباره وسط حرف مرلین می‌پره.
- کله‌سحر چیکار دارین می‌کنین احیاناً؟
- معلومه جیمز بابا... دارم صبحم رو با موسیقی شروع می‌کنم دیگه!
- دیروزم داشتین ورزش صبحگاهی می‌کردین. این روتین صبح‌تون رو یکم دیرتر شروع کنین بهتر نیست؟

ملانی که سعی می‌کرد لبخند مصنوعیش رو حفظ کنه، این رو میگه.

- ملان بابا! صبحی که بعد از طلوع خورشید شروع نشه که صبح نیست. تازه، اون دیروزی کانال ورزش بود. این رادیو جوانه!

مرلین به همه پشت می‌کنه و مشغول همراهی خواننده میشه. ملت دور ملانی و تلما جمع میشن. فلور درحالی‌که زیر چشمی داره مرلین رو نگاه می‌کنه، آهی می‌کشه.
- الان چند روزه نتونستم درست و حسابی بخوابم... الان حتی کانسیلر هم نمی‌تونه سیاهی زیر چشم‌هام رو بپوشونه!

آستریکس سرش رو می‌خارونه.
- چند روزه گیر داده به من که برو نون سنگک بگیر سر صبح... آخه مگه بهمون نون نمی‌دن اینجا؟!

لورا گربه‌اش رو نوازش می‌کنه.
- به‌علاوه کل زمین رو هم که ریشش گرفته. تا الان دوتا از گربه‌هام افتادن توی ریشش و هنوز مفقودن! جینی رو هم که همه‌تون خبر دارین...

همه به ملانی و تلما زل می‌زنن تا بلکه به‌عنوان ارشد گروه بتونن کاری بکنن.

- شما نمی‌تونین جلوش رو بگیرین؟

اشک تو چشم‌های ملانی جمع میشه.
- من اگه کاری از دستم برمی‌اومد اون روز که با من اون‌کار رو کرد...
- چی‌کار؟
- دمپاییم رو که به سمت لیسا پرتاب کرده بودم تو هوا نگه داشت. بعدشم بهم گفت که دیگه نباید از دمپاییم استفاده کنم... باورتون میشه؟

نگاه‌های گریفی‌ها بین همدیگه رد و بدل میشه.

- اگه یه روز بری سفرررر! بری ز پیشم بی‌خبرررر!

صدای مرلین همراه با آهنگ‌ جدیدی که از رادیو پخش می‌شد، دوباره بلند شده بود.
- اسیر رویاها می‌شم! دوباره باز تنها می‌شم!
- آخه پیرمرد تو یاری داری که بخواد بره سفر؟

با اینکه نور آفتاب توی تالار تابیده بود و همه‌جا رو روشن کرده بود، ملت به‌سرعت متوجه روشن شدن لامپ پرمصرفی که بالای سر تلما روشن شده بود می‌شن. تلما لبخند خبیثانه‌ای می‌زنه...
- راه نجات رو پیدا کردم ملت... نباید بذاریم مرلین تنها بمونه... اگه براش یار پیدا کنیم، دیگه دست از شکنجه دادن ما برمی‌داره...

فردای اون روز

اهالی هاگوارتز وقتی داشتن مثل همیشه از کنار تابلوی اعلانات رد می‌شدن، با اطلاعیه‌ی جدیدی مواجه میشن. روی کاغذ پوستی، با دست‌خط مرتبی نوشته شده بود:

نقل قول:
توجه! توجه!

به اطلاع عموم جادوآموختگان، جادوآموزان، موجودات جادویی، و سایر علاقه‌مندان می‌رسونیم که تصمیم گرفته شده که برای مرلینِ بزرگ، همسری شایسته، اصیل، و درخورِ مقام ایشون انتخاب کنیم.

از اونجا که مرلین، بی‌تردید، بزرگ‌ترین جادوگر تمام تاریخ بوده و هست، و اسمش همیشه با شکوه، جلال، عظمت، و قدرتی فراتر از توصیف همراه بوده، مشخصه که همسرش هم باید در همون حد و اندازه باشه.

پس از تموم افرادی که واجد شرایط هستن دعوت می‌شه تا برای کاندید همسر مرلین شدن، به سرسرا مراجعه کنن و اسم خودشون رو ثبت کنن. تمام کسانی که واجد شرایط هستن، با هر سن و گونه و جنسیتی می‌تونن کاندیدای ازدواج با مرلین بزرگ بشن.
این انتخاب، نه‌تنها فرصتی برای همراهی با یکی از درخشان‌ترین چهره‌های تاریخ جادوگریه، بلکه باعث میشه شما بدون پرداخت هرگونه هزینه، اشتراک پرمیوم ریش مرلین رو دریافت کنین و تموم آرزو هاتون بدون مدت‌ها صبر در صف انتظار، مستقیماً برآورده بشه.

پی‌نوشت: گریفیندوری‌ها هیچ‌گونه خصوصیات بابابزرگونه‌ی مرلین رو گردن نمی‌گیرن و هرگونه مشکلات بعد ازدواج، به خود زوج محترم بستگی داره.
Certainty is a delightful illusion