تلما با چشمهای ریز شده به ریونکلاویها خیره شده بود. ریونیها که از سنگینی اون نگاهها معذب شده بودن، لبخندهای زورکیای میزنن و سعی میکنن بحث رو شروع کنن.
- خب... چه خبر؟

لیلیلونا اولین سوالی رو که به ذهنش اومده بود رو میپرسه تا شاید از سنگینی جو کم بشه و یخ ملت باز شه. ولی با فرو رفتن چیزی توی پهلوش توسط همگروهیهاش متوجه میشه که سوال خوبی رو انتخاب نکرده...
گریفیندوریها که از سوی دیگه بهخاطر مرلین که لبخند عجیبی به لب داشت و به هلنا زل زده بود خجالت میکشیدن و از طرفی، احتمال تنبیه شدن توسط تلما بابت هر حرکت ناگهانیای رو میدادن، نهتنها چیزی نمیگفتن بلکه حتی تکون هم نمیخوردن.
ملانی که متوجه خرابی اوضاع میشه، سرفهای میکنه.
- اهم...

ملانی سعی میکنه به نگاه مشکوک تلما روی آگاتا نشسته، توجه نکنه.
- ببخشید زودتر مزاحمتون شدیما... این عمو مرلین خیلی مشتاق بود که زودتر با آگاتا خانوم آشنا بشن...

آگاتا که نقشههای شومی توی ذهنش داشت، لبخند خجالتزدهای میزنه و با گونههای سرخشده سرش رو پایین میندازه که انگار مثلاً خیلی متین و سربهزیره... ولی آیا این از چشم ذرهبینی تلما مخفی میمونه؟
تلما به سمت ملانی خم میشه و در گوشش زمزمه میکنه:
- ملانی باور کن یه استکانی زیر استکان این پیرزنههست... خیلی مشکوک میزنه...

ملانی آهی میکشه.
- تلما به طور تقریبی روزانه ۵۶۰ بار کلمهی مشکوک رو ازت میشنوم... بذار کار رو زودتر تمومش کنیم بره دیگه!
اما برخلاف نیت و خواستهی گریفیها، مرلین اصلاً قصد ازدواج با آگاتا رو نداشت. بلکه چشمهای اون پیرمرد، روح هلنا رو گرفته بود و اونچنان چسبیده بود که نمیشد جداش کرد. برای همین مثل پسرهای جوونی که خودشون خجالت میکشن حرفشون رو توی مجلس خواستگاری بگن، به سمت ملانی و تلما خم میشه.
- نمیشه همین هلنای خوش بر و روی ریونکلاوی رو برای ما بگیرین؟

روزالین جیغ خفهای میکشه.
- بابا مرلین هلنا روحه! روح!

مرلین که توی موج دریای آبی موهای هلنا غرق شده بود، آروم میگه:
- دیگه دیره، خیلی دیره... دیگه دیره، دل اسیره...

- دلت کی وقتکرد اسیرش بشه آخه؟

- عشقه دیگه لیسای بابا... دست خود مرلین که نیست...

ملت گریفی به همدیگه نگاه میکنن.
- آخه مرلین بزرگ! جنابعالی معلوم نیست چند هزار و خوردهای سالتونه! این هلنا علاوهبر اینکه روحه، ۱۵ یا ۱۶ سالش بیشتر نیست که!

مرلین دستی به ریشش میکشه.
- سن فقط یه عدده جیمز بابا!

آستریکس درحالیکه سعی داشت جلوی ویبرهی بدنش که ناشی از جلوگیری از خنده بود رو کنترل کنه، با انگشتاش حرکات موزونی رو اجرا میکنه.
- میون دوتا دلبر، من دو دلم کدوم ور؟ اینور برم یا اونور؟
آستریکس زیرزیرکی به آگاتا اشاره میکنه و ادامه میده.
- یکیش سیاهه گیسوش...آبشار ریخته بر دوش!
- سیاه نیستا ولی...

بعد به هلنا که به مرلین چپچپ نگاه میکرد، اشاره میکنه و میخونه:
- یکیش آبیِ آبی... با چشمای طلایی!
- چشمای یار بابا که طلایی نیست...
آستریکس چشمغرهای به همه که اهمیت هنرش رو نمیفهمیدن میره و ناخودآگاه کنترلش رو از دست میده. میکروفون خیالی مرلین در پست اول رو دزدیده و روی مبل سرپا میمونه و داد میزنه:
- یکیش متین و سنگین... ساکت و ناز و شیرین! یکیش شلوغ و طناز... عاشق رقص و آواز!
ریونیها از اینحرکت ناگهانی شوکه شده بودن.
- من دو دلم کدوم ور؟ اینور برم یا ...

آستریکس ادامهی آهنگش رو با بیرون کشیده شدن دمپایی نقطهزن ملانی از داخل جیبش، نمیخونه و مثل بچهی جادوگر سر جاش مینشینه.
- شما که میخواین برای من همسر بستونین؛ حداقل هلنا رو بستونین بذارین با مراد دلم برسم...