پست پایانی سوژه
وقتی اقلیت، اکثریت میشود!
از نوع ادامهدار-تکپستی
وقتی اقلیت، اکثریت میشود!
از نوع ادامهدار-تکپستی
نزدیک سپیدهدم بود و طلوع خورشید انگار که خونهای جاری شده بر روی زمین را به آن پاشیده باشند، به سرخی میگرایید. دیگر خبری از غرشهای ابرهای خشمگین که در شب گذشته به کمک اقلیتها آمده بودند تا به آمادهسازی نقشهشان بدون دیده شدن کمک کنند نبود. گویا که شب همدم اقلیتها بود و روز همدرد اکثریتهایی که حالا دیگر جایگاهشان برعکس شده بود.
در آن شب هرکس روایت متفاوتی را تجربه کرده بود.
مرگ که روبروی صفحهی شطرنج این نبرد قرار گرفته بود و شاهد آن بود که چطور سیاه آغازگر بازی است و با تمام مهرههایش وسط صفحه را محاصره کرده است در حالی که سفید بر اثر این غافلگیری مهرههای زیادی را از دست داده است. البته نه فقط از دستدادنی که به معنای همراه شدن با مرگ برای پیوستن به دنیای پس از او باشد، بلکه بسیاری به یکی از مهرههای سیاه تبدیل شده بودند. در صفحهی شطرنج مرگ به نظر میآمد که پیروز میدان اقلیتهایی بودند که حالا تبدیل به اکثریت شده بودند.
نیوت که خودش را موظف میدانست برای درخواست کمک پا به قلمروی گونهای از جانوران بگذارد که بیش از دیگران علیه انسانها بودند. او تلاشش را کرده بود تا دوستی و شناختی که از موجودات جادویی داشت به کمکش بیایند و گفتگو با سانتورها را برایش ممکن کنند. اما نفرت این گونه از انسانها فراتر از تصورات نیوت بود.
بردلی که خیلی زود طعمهی گرگینههایی شده بود که به دنبال همتایان جدیدی در دنیایی که دیگر در آن اقلیت نبودند میگشتند. بردلی میدانست نمیتواند اتفاقی که افتاده است را خنثی کند یا به دوران قبل از تبدیلش به گرگینه برگردد، پس کاری را میکند که ادامهی حیات برایش را ممکن میکرد. پذیرفتن وجودش و کشیدن زوزهای شبانه تا گرگینهی وجودش را به کمال برساند.
گادفری و ایزابل که با وجود احساساتی که به یکدیگر داشتند، در ابتدا در دو تیم متفاوت قرار داشتند، اما هر دو میدانستند که با فرا رسیدن آن شب، سرنوشت قرار است به گونهای مسیر آن دو را یکی میکند تا در نهایت ایزابل توسط گادفری تبدیل به خونآشام شود. تبدیلی که ایزابل در ابتدا آن را پس زده بود، اما به کمک مالخازار به چیزی فراتر از تصورات گادفری بدل گردیده بود.
تلما که زودتر متوجه نشانهها شده بود و سعی کرده بود همگروهیهایش را از خطری که احساس میکرد مطلع کند. اما مشکوک بودن او تبدیل به عادتی روتین شده بود و همین موجب دست کم گرفته شدن احساسش توسط سایرین میشود. نتیجهی آن از دست دادن میرا و دیگر دوستانیش بود که در برابر این حمله مقاومت کرده بودند و تسلیم خواستهی اقلیتها نشده بودند.
وین که با هجوم گرگینهای که در محل کارش با آن مواجه شده بود، دریافته بود این شورش فراتر از دیوارهای هاگزمید و دهکده هاگزمید رفته است و کل جامعه جادویی در انگلستان را هدف قرار داده است.
نیمفادورا که در آغاز حمله در جنگل ممنوعه حضور داشت و شاهد تحرکات عجیبی بود که در نهایت او را نیز در برگرفتند. او تلاش کرده بود تا با پیشکش کردن خودش بعنوان کیسه خون ابدی خونآشامها، خودش را از تبدیل شدن به یکی از آنها نجات دهد.
لیلی که مثل شبهای دیگر انتظار داشت رویایی از زندگیهای متفاوتی که میتوانست تجربه کند در خواب به سراغش بیاید، اما قلبش که همچون گنجشک در سینهاش میتپید، خبر از این میداد که آن شب نه رویا، بلکه کابوسی است که قرار است جامهی حقیقت بر تن بپوشاند. در نهایت این دمنتورها بودند که با بوسهای روح را از بدنش بیرون کشیدند.
آیلین که فداکاریها و مهربانیهایی که مادرانه در حق دیگران کرده بود، آن شب به کمکش آمدند و دستهای از خونآشامها به رهبری سنگوئینی، رها کردنش را برگزیدند. چرا که او یکی از آن انسانهایی بود که از ابتدا آنها را به چشم اقلیت ندیده بود و برایشان احترام قائل بود.
کریدنس که خودش اقلیت بود. اقلیتی که دردش کمتر از دیگر همپیمانانش نبود، اما خواستهاش مشابه با آنها نبود. با این حال اجباری که او را در تیم متفاوتی از پدرش قرار داده بود، مانع از آن نشده بود تا آبرفورث همچنان با امیدواری منتظر بازگشت پسرش به آغوش گرمش نباشد.
روزالین که با شجاعتی مثالزدنی تمام فکر و ذکرش تنها نجات همگروهیهایش بود. او موفق شده بود و بسیاری را نجات داده بود، اما همیشه زمانهایی وجود دارد که هرچقدر هم تلاش کنی، در نهایت طعم تلخ از دست دادن نیز به سراغت خواهد آمد، پیش از آن که خودت نیز به از دسترفتگان بپیوندی.
مرلین که پس از سالیان دراز خدمت بعنوان خدای جامعهی جادوگری، حالا طاقت تبدیل شدن به چیزی را نداشت که عطش نوشیدن خون را در وجودش شعلهور ساخته بود. بالاخره زمانش بود تا به دیدار دوست دیرینهاش برود و با در آغوش گرفتن مرگ، آرامش ابدی نصیبش شود.
گروگان که روایتگر داستان جادوآموزان سالپایینی بود که هنوز به قدری آموزش ندیده بودند که در نبردی اینچنین غافلگیرانه و سهمگین توانی برای دفاع از خود داشته باشند. اما همیشه افراد فداکاری هستند تا با قربانی کردن خود، راه را برای نجات سایرین باز کنند.
سالازار که در مقابل تهدید پیش رو خم به ابرو نیاورده بود و به گونهای به مقابله با آنها پرداخته بود که فکر هرگونه تبدیل سالازار اسلیترین به یکی از گونههای اقلیتی به کل از ذهنهای خوشخیالشان زدوده شود.
کوین که روایتگر داستان گرگینهای بود که در تمام عمرش شاهد ظلمهایی بود که علتی نداشت به جز در اقلیت بودنش. آن شب با بالا آمدن ماه، برای اولین بار جریان لذت بخش آدرنالین را در رگهایش حس میکند. چرا که زمانش فرا رسیده بود تا به دیگران همان دردی را هدیه دهد که خودش کشیده بود.
لوسیوس که در امارت خاندان مالفویها همراه با خانوادهاش شبی آرام را سپری میکرد تا جایی که گرگینهها به آنجا هجوم میآورند و با تبدیل لوسیوس به یکی از خودشان، اصالتی را فرو میریزند که لوسیوس همیشه به آن میبالید. حالا به جای بالیدن به غرور حاصل از خون اصیلی که در رگهایش جاری بود، تنها کورسویی از غرور گذشته و انتقام بود که در وجودش زبانه میکشید.
آستریکس که حداقل در ظاهر به نظر میآید رهبری جامعهی اقلیتها را برعهده گرفته است و پیشتاز هدایت آنها در این شورش است. اما فقط خودش میداند که آیا در نهایت این خواستهاش است یا در پشت آن نقاب هدفی دیگر را دنبال میکند.
ملانی که همگروهیهایش را در دستان توانمند روزالین سپرده بود تا از پناه گرفتن آنها در مکانی عمل اطمینان حاصل کند، اما خودش در دل خطر منتظر مانده بود تا از امنیت آستریکس اطمینان حاصل کند. احساسی که با یادآوری خونآشام بودن آستریکس به شک بدل میگردد که نکند او نیز نقشی در این شورش داشته باشد.
هلنا که برای اولینبار در طول هزار سال زندگیاش دریافته بود زندگی جاودانهای که به ارواح وعده داده شده بود، چطور دروغی بیش نبوده است و توسط دمنتورهایی که از روح تغذیه میکنند قابل از بین رفتن بود.
کجول که درختسانی بود که به جای خاک، در اندوه و وفاداری ریشه داشت. او سالها ایستاد، شمرد و امید را زنده نگه داشت. اما سرانجام فهمید که گاهی باقی ماندن، خودش شکلی از تنهایی است.
لیسا که جغدی با نامهای تهدیدآمیز از خانودهاش همراه با معمایی درونش دریافت کرده بود. او بیتوجه به طلسمی که با لمس کردن نامه به وجودش نفوذ کرده بود، بلافاصله شمشیر به دست برای مقابله با این تهدید از جای برمیخیزد.
آگاتا که روایتگر رویداد دخترکی بود که زندگیاش در یک شب از جادوآموزی در جستجوی علم به همسر یک گرگینهی آلفا بدل شده بود. جسم و روح او فروخته شده بود تا پیمان صلحی را رقم بزند که او قربانی ماجرا میشد، اما نجات تعداد زیادی را به همراه داشت.
تاتسویا که درست مثل همیشه برای تماشای ماه همراه با کاتانا به بام گریفیندور رفته بود، اما از همان ابتدا دریافته بود چیزی در آن شب نسبت به سایر شبها متفاوت است. حسی که پیش از آن که فرصتی برای کشف آن داشته باشد، با حملهی فنریر گریبک همراه میشود و گازی که برای تبدیل او به یک گرگینه بر بدنش برجای میگذارد.
فقط ماه بود که میدانست در آن شبی که درست مثل هر شب چهارده دیگری، در کمال بزرگواری نهایت نورش را نثار زمینیان کرده بود، چه روایتهای دیگری از چه تعداد شخصیتی در دنیای جادوگری رخ داده بود؛ و این خورشید بود که شاهد نتیجهای بود که در شب قبل رقم خورده بود. اقلیتهایی که حالا دیگر اکثریت بودند و زندگی جدیدی در پیش رو داشتند، در مقابل اکثریتی که با تبدیل شدن به اقلیت، زخمهای عمیقی بر وجودشان بر جای مانده بود.
آیا حالا اقلیتهای اکثریتشده میتوانستند همان رفتاری را با اکثریتِ اقلیتشده داشته باشند که در تمام این سالها انتظار داشتند خودشان از آن برخوردار شوند؟ یا تاریخ محکوم به تکرار شدن بود؟
× پایان سوژه ×
~~~~~~~
* آمار و جوایز شرکتکنندگان در این پست انجام شده.
* لطفا اگه کسی جا مونده یا آمار اشتباه شده اطلاع بدین.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




)