× 6 - خونآشامی به نام الکس ×
ابتدا اخمی میکنم. چون حسابی از نوشیدن خون دخترک در حال لذت بردن بودم. اما بعد به یاد میآورم نباید بیش از این خونش را تخلیه کنم. پس خوشحال میشوم که سرگرمیای تا زمانی که به هوش بیاید دارم. از روی مبل بلند میشوم و در حالی که کش و قوسی به دستان و بدنم میدهم، به سمت منبع صدا حرکت میکنم. با این که صدا متوقف شده بود و شاید هرکس دیگری بود خیال میکرد اشتباه کرده است، اما من از صحت آن اطمینان داشتم. من هرگز اشتباه نمیکردم!
پس به سمت جایی که صدا از آن از سو آماده بود حرکت میکنم. نمیشد با همان تکصدا و از این فاصله فهمید دقیقا از کجا بوده است، پس به راههای دیگری برای پیدا کردن قربانیام رو میآورم.
- متاسفانه باید بگم خودتو لو دادی. یه اشتباه کوچیک بود نه؟
واکنش به حرفم خیلی چیزها را مشخص میکند. چرا که صدای قدمهایی آرام از سمتی به گوشم میرسد و متوجه میشوم که کم سن و سال است، زیرا قدمهایش بسیار سبک بود. با ورود به محوطهی خوابگاه، پسر کوچکی را میبینم که مشخصا سالاولی بود و تلاش داشت خودش را از اتاقی به اتاق دیگر برساند. با دیدن من دیگر تلاشی برای آرام حرکت کردن نمیکند و با حبس کردن نفس در سینهاش، به سرعت شروع به دویدن میکند و با ورود به یکی از اتاقها، در را پشتش سرش میبندد.
با بدخلقی پشت در میروم و دست به کمر میشوم.
- اوه بیخیال. همین الان به اندازه کافی با یه دختر شکار و شکارچی بازی کردم!
فرصتی به پسر نمیدهم که بخواهد تصمیمی در پاسخ به کلام من بگیرد. عقب میروم و با پا ضربهی محکمی به در وارد میکنم که بلافاصله موجب باز شدنش میشود. پسر کوچک بیوقفه طلسمهای رنگارنگی را به سمت من هدایت میکند و من با آسودگی و بدون این که نیاز داشته باشم قدمهایم را متمایل به سویی دیگر کنم، تنها با چپ و راست کردن نیمتنهی بالایی بدنم از همه جا خالی میدهم. هرچند بعید میدانم سطح طلسمهایش در حدی بوده باشد که حتی در صورت برخورد بلای خاصی میتوانست سرم بیاورد.
با نزدیک شدن به پسر، دستم را به حالت تشرمانندی بر روی دستش میزنم که باعث میشود چوبدستی پسرک از دستش خارج شده و با برخورد به زمین، قل بخورد و دور از دسترس قرار گیرد. پسرک با وحشت عقبعقب میرود تا جایی که به دیوار پشت سرش برخورد میکند.
- ببین، خودت میدونی که شانسی در مقابل من نداری. پس یا بپذیر یا... خب، یای دومی وجود نداره!
به سمت او خیز برمیدارم که پسرک ناگهان با صدایی لرزان فریاد میزند:
- ولی من از یه خانواده اصیلم. اگه این کارو باهام کنی، اونا طردم میکنن. من... من کسیو ندارم.
سایهی بدنم کاملا روی پسر تاریکی انداخته بود و دندان نیشم آماده برای فرو رفتن بر روی گردنش بود که با شنیدن این حرف متوقف میشوم. بدون این که تغییری در وضعیتم دهم دستی به نشان ریونکلاو بر روی ردایش میکشم.
- ریونکلاو... و نه اسلیترین! پس فکر کنم خانوادهت بتونن با خونآشام بودنت هم کنار بیان. بهتره از حالا رو متن سخنرانیای که میخوای بکنی فکر کنـ...
با دیدن چشمان ناامید پسرک که به روی من بسته میشود، تازه منظورش را میفهمم. نگرانی او از طرد شدن، خود مفهوم طرد شدن نبود. بلکه تنهاییاش بود. او همین حالا هم تنها بود، چون برخلاف خانوادهاش در گروهی به جز اسلیترین افتاده بود. او همین حالا هم لکهی ننگی برای آنها بود. چند قدم از او دور میشوم و دستم را به سمتش دراز میکنم. پسرک نگاه کنجکاوش را ابتدا به صورتم و سپس به دستم میاندازد.
- به ما ملحق شو تا خانوادهی جدیدت بشیم و دیگه هیچوقت نگران تنها موندن نباشی. در هر صورت خیلیا از امشب دیگه از ما هستن. اما تو میتونی انتخابش کنی به جای این که بهت تحمیل بشه. فرقشو متوجهی که؟
متوجه بود. پسر به چشمهایم خیره میشود و طولی نمیکشد که آن ترسی که پیشتر در آن موج میزد، به اعتماد به نفس تغییر شکل میدهد. با من دست میدهد و لبخندی از روی شادی بر لبانم نقش میبندد.
- عالیه. پس باهام بیا.
برمیگردم و پسر با وجود وقفهای کوتاه، به دنبالم به حرکت در میآید. در راه صدای قورت دادن آب دهانش با دیدن جنازههایی که در هر سو رها شده بود را میشنوم.
- میشناختیشون؟ دوستات بودن؟
- من... من فرصت نکردم دوستی پیدا کنم. ولی... ولی میشناختمشون. دورادور.
با رسیدن به تالار اصلی ریونکلاو، او هم متوجه دخترک مو قرمز که بیهوش بر روی مبل افتاده بود و هنوز زنده بود میشود. پیش از آن که سوالی بپرسد خودم میگویم:
- این دختر برخلاف تو علاقهای به خونآشام شدن نشون نداد. منم مجبور شدم یکم بدنشو از خون خالی کنم تا کمتر مقاومت کنه و...
- به خونم نیاز داری؟ برای همین همون پایین تبدیلم نکردی؟
با هیجان بر روی پاشنهی پایم میچرخم تا به پسرک باهوش ریونکلاوی نگاه کنم. نگاه تحسینآمیزی به او میاندازم.
- تو واقعا برازندهی این گروه بودی. حیف که قدرتو ندونستن. ولی نگران نباش، هوشت برای خونآشام بودن حتی بیشتر میتونه به دردت بخوره.
سه جامی که در گوشهای بر زمین افتاده بود را برمیدارم و بعد از این که با آستین دستم گرد و خاک هر دو را کنار میزنم، به سمت پسرک میروم و دوباره دستم را به سمتش دراز میکنم. اینبار نه به قصد دست اتحاد دادن، بلکه برای این که مچ دستش را برای قرض گرفتن کمی خون تحویل دهد.
- فقط به اندازهی دو جام.
پسر سرش را به نشانهی موافقت تکان میدهد و با دندانهای نیشم مچ دستش را پاره میکنم و دو تا از جامها را با خونم پر میکنم. سپس با رها کردن مچ او، اینبار مچ خودم را گاز میگیرم و جام سوم را لبریز از خون خود میکنم و جلوی او میگیرم.
- نوشِ جان...؟
پسر همزمان با گرفتن جام پاسخ میدهد:
- بنجامین.
- نوش جان بن!
گویا صدا شدنش به نام بن به جای بنجامین، به اندازهای برایش مسرتبخش بود که لبخند کمرنگی میزند. لیوان را از دستم میگیرد. برای چند ثانیه به آن خیره میشود و در نهایت با اطمینان آن را سر میکشد. خون از گوشهی لبهایش شروع به جاری شدن میکند. برخلاف اکثریت، هیچ سرفهای نمیکند و تنها چهرهاش کمی درهم میرود. بار اول و در قامت انسانی طبیعی است. اگر قرار بود انسانها هم طعم خون را دوست داشته باشند مطمئنا حتی بدون نیاز داشتن به آن، تبدیل به رقبای بزرگی برای خونآشامها میشدند. بعد از این که جام را تا انتها مینوشد، با گوشهی ردایش خون کنار لبهایش را پاک میکند.
انگار که در حال نگاه کردن به موجودی باشم که خودم خلق کردهام _که چندان هم بیراه نبود_ با غرور جلو میروم و دستهایم را به نشانهی خوشحالی به آرامی بر پشت کمرش میزنم.
- خب بن، ازت میخوام از اینجا بری چون من هنوز اینجا با این دختر...
- رز... رز ریورسان. تو که نمیخوای...
به جای پاسخ دادن، به سمت دختر حرکت میکنم و دوباره مچم را که از زخم پیشین درمان شده بود با دندانهایم سوراخ میکنم و قطره قطره خونم را در دهان دخترک بیهوش که حالا میدانستم نامش رز است میریزم.
- اونم قراره یکی از ما بشه. تو به ورودی قلعه برو و به بقیه ملحق شو. دیگه خطری هم تو قلعه وجود نداره که نگرانش باشی. تا برسی، احتمالا روند تبدیلت هم کامل بشه. اونجا میبینمت.
پسر سری به نشانهی موافقت تکان میدهد و از من دور میشود. از این که پسر عاقل و باهوشی بود خوشم میآید. در کنار کای میتوانستم از او یک خونآشام قوی بسازم. در همین فکر و خیالها بودم که صدای نالهی ضعیفی مرا به دنیای واقعی باز میگرداند. رز در حال به هوش آمدن بود.