جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
9
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 19:47
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
* با توجه به نزدیک شدن به پایان زمان برای شرکت در سوژه ادامه‌دار-تک‌پستی زیر نور ماه، می‌تونین برای اطمینان از فرصت پیدا کردن برای پایان دادن به داستانی که شروع کردین، پشت سر خودتون هم پست بزنین و داستانتون رو ادامه بدین. (مهلت تا پایان 12 خرداد ماه)


× 7 - خون‌آشامی به نام الکس ×
(پست پایانی)

(این قسمت تکرار ماجرای سری قبل اما از دیدگاه الکسه، پس خوندنش توصیه نمی‌شه و صرفا خودم دوست داشتم بنویسمش. )


با دقت به دخترک خیره می‌شوم که بالاخره چشم‌هایش را گشوده بود و سرگرم تحلیل آن بود که چه شده است. با دیدن تلاش بی‌فایده‌اش برای بلند شدن از جایش با خونسردی می‌گویم:
- خیلی تلاش نکن. مجبور شدم یکم از خونت بخورم تا مطمئن شم اونقد ضعیف می‌شی که بیش از این شیطنت نکنی...

او را می‌بینم که دستش را به سرعت به سمت گردنش می‌برد و با لمس کردن آن، ناله‌ی ضعیفی می‌کند. وقتش بود تا او را با حقیقت مواجه کنم.
- و بذاری مراحل تبدیلت در آرامش پیش بره.

بلافاصله رنگ از رخ دخترک می‌پرد و سرفه‌های کوتاهی به قصد پس دادن خونم که به او نوشانده بودم می‌کند. باور نکردنی است که حتی هنوز هم در حال مقابله کردن است تا هدیه‌ای که به او تقدیم کرده بودم را پس بزند. با لحنی آرام و مطمئن می‌گویم:
- باهاش مقابله نکن. چیزیه که در نهایت رخ می‌ده.

چرا باید پذیرفتن چنین هدیه‌ای برای او که ساحره‌ی ضعیفی بود اینقدر سخت می‌بود؟ شاید باید دوباره قدمی در این راستا بردارم. پس از جایم برمی‌خیزم و با قرار گرفتن جلوی او، دستم را به دستش دراز می‌کنم تا برای بلند شدن از جایش به او کمک کنم. اما او بدون قبول کمک من، خودش به حالت نشسته در می‌آید. چقدر لجباز! با این حال مهم این بود که من برنده‌ی میدان بودم و او دیگر راهی برای خلاصی از آن نداشت. دیگر نیازی نبود به او سخت بگیرم. او بزودی مراحل تبدیلش به خون‌آشام تکمیل می‌شود و تبدیل به یکی از ما می‌شود.

دوباره از او دور می‌شوم تا دو جامی که از خون بنجامین پر کرده بودم را بردارم. خون زیادی از دخترک نوشیده بودم و حالا که راه فراری از این تبدیل نداشت، باید برای تجدید قوایش به او کمک می‌کردم. پس جام‌های لبریز از خون را برمی‌دارم و دوباره پیش او بازمی‌گردم.
- تا بیهوش بودی متوجه شدم یه سال‌اولی ناقلا تونسته بود تمام مدت تو خوابگاه پسران پنهان بشه. اتفاق خوبی بود. چون حالا که مراحل تبدیلت در حال تکمیله، برای تجدید قوا نیاز به خون داری.

حدس می‌زنم خیال می‌کند آن پسر را کشته‌ و بدنش را از خون خالی کرده‌ام. چرا که سرفه‌هایش شدیدتر می‌شود. مشخص بود هنوز در حال مقاومت کردن در برابر تبدیل است و نوشیدن خون یکی از هم‌گروهی‌هایش چیزی نیست که به دنبال آن باشد. مقاومتی بی‌فایده که باعث می‌شود با خود فکر کنم دلیل این همه لجبازی چیست؟ حالا دیگر می‌توانم حدس بزنم که احتمالا نوشیدنِ خون از روی اختیار را هم پس می‌زند، با این حال باید تلاش خود را می‌کردم. اما آماده! پس یکی از جام‌ها را به سمت او می‌گیرم.
- بخور. حالتو بهتر می‌کنه.

خشم به ناگاه در چهره‌اش اوج می‌گیرد و دستش را به قصد ضربه زدن به جام حرکت می‌دهد به این امید که جام از دست من رها شده و بشکند. درست همان‌طور که پیش‌بینی می‌کردم! شاید اگر تا این حد در برابر من از خود مقاومت نشان نمی‌داد، به چنین دانشی برای پیش‌بینی حرکاتش دست نمیافتم. پس دستم را سریع‌تر از او عقب می‌کشم و اخمی می‌کنم. چرا باید مدام مهربانی من را پس بزند؟ بالاخره صبر من هم حدی دارد! در حالی که جام را گوشه‌ای می‌گذارم می‌گویم:
- باشه. اگه این چیزیه که خودت می‌خوای، می‌تونیم از راه سخت جلو بریم.

این‌بار نوبت من بود تا خشمگین شوم. خودم را کنار دخترک می‌اندازم و او را از پشت می‌گیرم. با یک دست هر دو دستش را گیر می‌اندازم تا نتواند مقاومتی کند و با دست دیگرم دوباره جام لبریز از خون را برمی‌دارم و به زور در دهان دخترک می‌ریزم. با این که با تقلایی که می‌کند مقداری از خون از لب‌هایش جاری می‌شود، اما به قدر کافی که قوای بدنش را باز پس گیرد، مجبور به قورت دادنش می‌شود. بعد از اطمینان از آن‌که آخرین قطره از خون درون جام نیز توسط او نوشیده می‌شود، رهایش می‌کنم تا با نوشیدن از جام خود این پیروزی را جشن بگیرم.
- دوست داشتم به سلامتی هم بنوشیم، ولی تقلا کردنت هم دوست داشتنیه.

مهم نبود که دختر چقدر حقیقت وجودی جدیدش را پس بزند، من موفق شده بودم و او مغلوب. حس پیروزی سراسر وجودم را فرا می‌گیرد. به کنار پنجره می‌روم و با کنار زدن پرده‌ای که نیمی از آن پاره شده بود، به بیرون خیره می‌شوم. نمی‌توانستم شادی آن شب را با هیچ کلماتی توصیف کنم. هم به اندازه‌ی کافی از نوشیدن خون دیگران سیراب شده بودم، هم خالق تعداد زیادی از آن‌ها به خون‌آشام شده بودم. علاوه بر این، تعقیب و گریز بازماندگان نیز هیجان وصف‌ناپذیری را در وجودم شعله‌ور کرده بود.
- شب زیباییه. شاید بتونم بگم بهترین شب زندگیم!
- و همین‌طور آخریش!

با شنیدن این حرف برمی‌گردم و به محض بازگشت، دخترک را می‌بینم که با چشمانی که آتش از آن می‌بارید به من خیره شده است و همان‌جا است که نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. چشم‌هایم با وحشتی آمیخته از تعجب باز می‌ماند. نمی‌خواستم... نمی‌توانستم چیزی که بدنم هشدار وقوعش را می‌داد باور کنم. وجودش را و دردش را به وضوح حس می‌کردم. اما از نظرم حقیقت نداشت. باید مطمئن می‌شدم که این توهمی بیش نیست. سرم را به آرامی پایین می‌آورم ولی به جای آسودگی خاطر، با چیزی که از آن می‌ترسیدم مواجه می‌شوم. تکه چوبی که در قلبم فرو رفته بود را می‌بینم...

قدرتی که به آرامی در حال پر کشیدن از وجودم بود را حس می‌کنم. ولی من هنوز زنده‌ام، هنوز می‌توانم خودم را نجات دهم. دست‌هایم را عاجزانه به سمت چوب می‌برم. هنوز فرصتش را داشتم تا با بیرون کشیدن آن خودم را نجات دهم. اما به محض گره خوردن دستم بر روی چوب و تلاش برای بیرون کشیدن آن، دست دخترک بر روی دستم قرار می‌گیرد که در جهت فرو بردن هرچه بیشتر چوب در قلبم نیرو وارد می‌کند. هرچه بیشتر توانم را به کار می‌گیرم، بیشتر موفق نمی‌شوم تا با قدرت او مقابله کنم. چطور ممکن بود؟ درست است که من خون‌آشامی با یک چوب در قلبم بودم و قدرتم در حال تحلیل رفتن بود، ولی او بعنوان ساحره‌ای که به تازگی مراحل تبدیلش را تکمیل کرده بود، نباید می‌توانست با قدرت من برابری کند، چه رسد به آن که پیروز میدان شود!

تلاشم بی‌فایده بود. چوب به جای بیرون رفتن، در حال بیشتر فرو رفتن بود و به ثانیه‌شمار افتادن زندگی خون‌آشامی‌ام را پیش روی چشمانم می‌دیدم. زندگی‌ای که با وعده‌ی جاودانگی به من اهدا شده بود، حالا رو به نابودی بود. با وحشت نگاهم را از چوب برمی‌دارم و به دخترک می‌دوزم. این قدرت از کجا سرچشمه گرفته بود؟

- خون‌آشاما قدرتشون رو از روحشون می‌گیرن نه؟ تو در مقابل من کودکی بیش نیستی. نباید با یه روح هزار ساله در میفتادی!

نمی‌دانم به خاطر نزدیک شدن به مرگ بود که خیال می‌کردم چنین جملات عجیبی را شنیده‌ام، یا واقعا دخترک این جملات به ظاهر ابلهانه را به زبان آورده بود. هرچه که بود من تنها به تقلایم برای بیرون کشیدن چوب ادامه می‌دهم. آن شب قرار بود دنیایی جدید را برای ما اقلیت‌ها رقم زند و من می‌خواستم طعم این دنیای جدید را بچشم. نباید تسلیم شوم. نباید بمیرم. آخرین توانم را در دستانم جمع می‌کنم بلکه بتوانم با قدرت دخترک مقابله کرده و خودم را از این مرگی که حق خود نمی‌دانستم نجات دهم.

اما نمی‌توانم.

× پایان ×
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 20:34
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
(1)The Bride

تصویر تغییر اندازه داده شده

دخترک روی تخت اتاق مشترکش در هاگوارتز نشسته بود. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و او نتوانسته بود بخوابد. سر و صدایی از سالن عمومی ریونکلاو به گوش می‌رسید؛ زمزمه‌های مضطرب و قدم‌های تند. موهای بلندش روی شانه‌هایش ریخته بود و چشم‌های سبز روشن او به تاریکی دیوار مقابل خیره بود. قلبش شروع به تپیدن کرد. این سر و صداها فرق داشت. این نگرانی واقعی بود و هیچ وقت مطمئن نبود بتواند ترس واقعی را از نگرانی‌های معمولی فردی تشخیص دهد. ناگهان، در اتاقشان با شدت باز شد. یکی از هم‌اتاقی‌هایش، نفس زنان و رنگ‌پریده وارد شد.
- اقلیت‌ها... حمله کردن! همه جا رو گرفتن.

صدیش می‌لرزید. این همان خبری بود که همه از آن می‌ترسیدند. از روزها پیش در مورد شورش‌ها صحبت می‌کردند، اما هیچ‌کس فکر نمی‌کرد به این سرعت و شدت به قلعه برسند.

- میگن هدفشون کشتن نیست. می‌خوان تبدیل کنن.

دخترک نفسش را در سینه حبس کرد. نیمه‌ی پنهان وجودش که در خود محبوسش کرده بود، داشت توی ذهن او فریاد می‌کشید و اعلام خطر می‌کرد. احساس می‌کرد که باید فرار کند.
چند ساعت بعد، دخترک در کنار اساتید و مدیر قلعه ایستاده بود. اخبار وحشتناک بود. شورش گرگینه‌ها، خون‌آشام‌ها و غول‌ها بی‌سابقه بود. جادوگران بسیاری زخمی یا تبدیل شده بودند. او حرف‌هایشان را می‌شنید، اما ذهنش در جای دیگری بود. غریزه‌ای که از تمدن بشری هم قدیمی‌تر بود به او هشدار می‌داد فرار کند، که شروع کند به دویدن، که از آنجا بگریزد، اما دخترک از جایش تکان نخورد.
نام خانوادگی اش، از قدیمی‌ترین و قدرتمندترین خاندان‌های جادوگری بود. آن‌ها نفوذ داشتند. این را می‌دانست. می‌دانست که این وضعیت برای خانواده‌اش مهم است. مدتی بعد خودش را در یکی از دخمه ی سرد و تاریک قلعه، در حضور خاندانش دید.

-تنها یه راه برای جلوگیری از این جنگ وجود داره.

دخترک به چشمان سرد پدرش نگاه کرد. او هیچ وقت مطمئن نبود بتواند احساس کسی را از چشمانش بخواند، اما الان می‌دانست چه چیزی در ذهن او می‌گذرد. می‌دانست که از این تصمیم متنفر است. می توانست بی میلی پنهان چهره های حاضر در جمع را ببیند.
- گرگینه‌ها به ما پیشنهاد صلح دادن. یه ازدواج. یه پیوند بین یکی از ما و یکی از اونا می تونه صلح رو برقرار کنه. از فرزندان ارشد خاندان‌های اصیل هر دو گونه.

دخترک حس کرد که خون در رگ‌هایش یخ می‌زند. این او بود. می‌دانست که این دقیقاً همان چیزی است که اطرافیانش فکرش را می‌کنند. به پدرش نگاه کرد که بدون هیچ حرفی او را صدا می زد.
- تو به عنوان وجه المصالحه به قلمرو گرگینه ها فرستاده می شی، به عنوان عروس!

قلبش شروع کرد به تندتر و تندتر تپیدن. این یک تصمیم بود. یک واقعیت غیر قابل انکار...
ساعاتی بعد، او در محاصره‌ی تعدادی از شوالیه‌های جادوگر، با چوب‌دستی‌های برافراشته، در میان جنگلی انبوه قدم برمی‌داشت. هوای سرد شب به صورتش می‌خورد. ماه کامل در آسمان می‌درخشید و سایه‌های بلند درختان را روی زمین می‌انداخت. دخترک می‌دانست که هر قدم او را به قلمروی ناشناخته و سرنوشتی نامعلوم نزدیک‌تر می‌کند و هیچ اختیاری نداشت. این ازدواج یک بازی بود، یک معامله، که او مهره‌ی اصلی‌اش بود.
آنها به میانه ی جنگل رسیدند. در برابرشان، دشتی وسیع و سپس حصاری بلند از تنه درختان عظیم قرار داشت. این قلمرو گرگینه‌ها بود. دروازه‌ای از چوب‌های تیره و سنگین باز شد. بویی عجیب، بوی خاک، خون و چیزی وحشی، مشامش را پر کرد. از میان دروازه، چند گرگینه با جثه‌های بزرگ و چشمان زرد درخشان ظاهر شدند. سکوت سنگینی میانشان حکم‌فرما بود. حرفی رد و بدل نمی شد، اما دخترک می‌دانست که آن‌ها او را ارزیابی می‌کنند. می‌توانست این را از طرز نگاه‌هایشان درک کند.می توانست بفهمد چه چیزی در ذهن گرگینه‌ها می‌گذرد. می‌دانست آن‌ها دارند او را می‌بینند، هرچند که قیافه‌شان اصلاً این را نشان نمی‌داد...
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:16
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

× 6 - خون‌آشامی به نام الکس ×



ابتدا اخمی می‌کنم. چون حسابی از نوشیدن خون دخترک در حال لذت بردن بودم. اما بعد به یاد می‌آورم نباید بیش از این خونش را تخلیه کنم. پس خوش‌حال می‌شوم که سرگرمی‌ای تا زمانی که به هوش بیاید دارم. از روی مبل بلند می‌شوم و در حالی که کش و قوسی به دستان و بدنم می‌دهم، به سمت منبع صدا حرکت می‌کنم. با این که صدا متوقف شده بود و شاید هرکس دیگری بود خیال می‌کرد اشتباه کرده است، اما من از صحت آن اطمینان داشتم. من هرگز اشتباه نمی‌کردم!

پس به سمت جایی که صدا از آن از سو آماده بود حرکت می‌کنم. نمی‌شد با همان تک‌صدا و از این فاصله فهمید دقیقا از کجا بوده است، پس به راه‌های دیگری برای پیدا کردن قربانی‌ام رو می‌آورم.
- متاسفانه باید بگم خودتو لو دادی. یه اشتباه کوچیک بود نه؟

واکنش به حرفم خیلی چیزها را مشخص می‌کند. چرا که صدای قدم‌هایی آرام از سمتی به گوشم می‌رسد و متوجه می‌شوم که کم سن و سال است، زیرا قدم‌هایش بسیار سبک بود. با ورود به محوطه‌ی خوابگاه، پسر کوچکی را می‌بینم که مشخصا سال‌اولی بود و تلاش داشت خودش را از اتاقی به اتاق دیگر برساند. با دیدن من دیگر تلاشی برای آرام حرکت کردن نمی‌کند و با حبس کردن نفس در سینه‌اش، به سرعت شروع به دویدن می‌کند و با ورود به یکی از اتاق‌ها، در را پشتش سرش می‌بندد.

با بدخلقی پشت در می‌روم و دست به کمر می‌شوم.
- اوه بیخیال. همین الان به اندازه کافی با یه دختر شکار و شکارچی بازی کردم!

فرصتی به پسر نمی‌دهم که بخواهد تصمیمی در پاسخ به کلام من بگیرد. عقب می‌روم و با پا ضربه‌ی محکمی به در وارد می‌کنم که بلافاصله موجب باز شدنش می‌شود. پسر کوچک بی‌وقفه طلسم‌های رنگارنگی را به سمت من هدایت می‌کند و من با آسودگی و بدون این که نیاز داشته باشم قدم‌هایم را متمایل به سویی دیگر کنم، تنها با چپ و راست کردن نیم‌تنه‌ی بالایی بدنم از همه جا خالی می‌دهم. هرچند بعید می‌دانم سطح طلسم‌هایش در حدی بوده باشد که حتی در صورت برخورد بلای خاصی می‌توانست سرم بیاورد.

با نزدیک شدن به پسر، دستم را به حالت تشرمانندی بر روی دستش می‌زنم که باعث می‌شود چوبدستی‌ پسرک از دستش خارج شده و با برخورد به زمین، قل بخورد و دور از دسترس قرار گیرد. پسرک با وحشت عقب‌عقب می‌رود تا جایی که به دیوار پشت سرش برخورد می‌کند.

- ببین، خودت می‌دونی که شانسی در مقابل من نداری. پس یا بپذیر یا... خب، یای دومی وجود نداره!

به سمت او خیز برمی‌دارم که پسرک ناگهان با صدایی لرزان فریاد می‌زند:
- ولی من از یه خانواده اصیلم. اگه این کارو باهام کنی، اونا طردم می‌کنن. من... من کسیو ندارم.

سایه‌ی بدنم کاملا روی پسر تاریکی انداخته بود و دندان نیشم آماده برای فرو رفتن بر روی گردنش بود که با شنیدن این حرف متوقف می‌شوم. بدون این که تغییری در وضعیتم دهم دستی به نشان ریونکلاو بر روی ردایش می‌کشم.
- ریونکلاو... و نه اسلیترین! پس فکر کنم خانواده‌ت بتونن با خون‌آشام بودنت هم کنار بیان. بهتره از حالا رو متن سخنرانی‌ای که می‌خوای بکنی فکر کنـ...

با دیدن چشمان ناامید پسرک که به روی من بسته می‌شود، تازه منظورش را می‌فهمم. نگرانی او از طرد شدن، خود مفهوم طرد شدن نبود. بلکه تنهایی‌اش بود. او همین حالا هم تنها بود، چون برخلاف خانواده‌اش در گروهی به جز اسلیترین افتاده بود. او همین حالا هم لکه‌ی ننگی برای آن‌ها بود. چند قدم از او دور می‌شوم و دستم را به سمتش دراز می‌کنم. پسرک نگاه کنجکاوش را ابتدا به صورتم و سپس به دستم می‌اندازد.

- به ما ملحق شو تا خانواده‌ی جدیدت بشیم و دیگه هیچ‌وقت نگران تنها موندن نباشی. در هر صورت خیلیا از امشب دیگه از ما هستن. اما تو می‌تونی انتخابش کنی به جای این که بهت تحمیل بشه. فرقشو متوجهی که؟

متوجه بود. پسر به چشم‌هایم خیره می‌شود و طولی نمی‌کشد که آن ترسی که پیش‌تر در آن موج می‌زد، به اعتماد به نفس تغییر شکل می‌دهد. با من دست می‌دهد و لبخندی از روی شادی بر لبانم نقش می‌بندد.
- عالیه. پس باهام بیا.

برمی‌گردم و پسر با وجود وقفه‌ای کوتاه، به دنبالم به حرکت در می‌آید. در راه صدای قورت دادن آب دهانش با دیدن جنازه‌هایی که در هر سو رها شده بود را می‌شنوم.
- می‌شناختیشون؟ دوستات بودن؟
- من... من فرصت نکردم دوستی پیدا کنم. ولی... ولی می‌شناختمشون. دورادور.

با رسیدن به تالار اصلی ریونکلاو، او هم متوجه دخترک مو قرمز که بیهوش بر روی مبل افتاده بود و هنوز زنده بود می‌شود. پیش از آن که سوالی بپرسد خودم می‌گویم:
- این دختر برخلاف تو علاقه‌ای به خون‌آشام شدن نشون نداد. منم مجبور شدم یکم بدنشو از خون خالی کنم تا کم‌تر مقاومت کنه و...
- به خونم نیاز داری؟ برای همین همون پایین تبدیلم نکردی؟

با هیجان بر روی پاشنه‌ی پایم می‌چرخم تا به پسرک باهوش ریونکلاوی نگاه کنم. نگاه تحسین‌آمیزی به او می‌اندازم.
- تو واقعا برازند‌ه‌ی این گروه بودی. حیف که قدرتو ندونستن. ولی نگران نباش، هوشت برای خون‌آشام بودن حتی بیشتر می‌تونه به دردت بخوره.

سه جامی که در گوشه‌ای بر زمین افتاده بود را برمی‌دارم و بعد از این که با آستین دستم گرد و خاک هر دو را کنار می‌زنم، به سمت پسرک می‌روم و دوباره دستم را به سمتش دراز می‌کنم. این‌بار نه به قصد دست اتحاد دادن، بلکه برای این که مچ دستش را برای قرض گرفتن کمی خون تحویل دهد.
- فقط به اندازه‌ی دو جام.

پسر سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان می‌دهد و با دندان‌های نیشم مچ دستش را پاره می‌کنم و دو تا از جام‌ها را با خونم پر می‌کنم. سپس با رها کردن مچ او، این‌بار مچ خودم را گاز می‌گیرم و جام سوم را لبریز از خون خود می‌کنم و جلوی او می‌گیرم.
- نوشِ جان...؟

پسر همزمان با گرفتن جام پاسخ می‌دهد:
- بنجامین.
- نوش جان بن!

گویا صدا شدنش به نام بن به جای بنجامین، به اندازه‌ای برایش مسرت‌بخش بود که لبخند کمرنگی می‌زند. لیوان را از دستم می‌گیرد. برای چند ثانیه به آن خیره می‌شود و در نهایت با اطمینان آن را سر می‌کشد. خون از گوشه‌ی لب‌هایش شروع به جاری شدن می‌کند. برخلاف اکثریت، هیچ سرفه‌ای نمی‌کند و تنها چهره‌اش کمی درهم می‌رود. بار اول و در قامت انسانی طبیعی است. اگر قرار بود انسان‌ها هم طعم خون را دوست داشته باشند مطمئنا حتی بدون نیاز داشتن به آن، تبدیل به رقبای بزرگی برای خون‌آشام‌ها می‌شدند. بعد از این که جام را تا انتها می‌نوشد، با گوشه‌ی ردایش خون کنار لب‌هایش را پاک می‌کند.

انگار که در حال نگاه کردن به موجودی باشم که خودم خلق کرده‌ام _که چندان هم بی‌راه نبود_ با غرور جلو می‌روم و دست‌هایم را به نشانه‌ی خوش‌حالی به آرامی بر پشت کمرش می‌زنم.
- خب بن، ازت می‌خوام از اینجا بری چون من هنوز اینجا با این دختر...
- رز... رز ریورسان. تو که نمی‌خوای...

به جای پاسخ دادن، به سمت دختر حرکت می‌کنم و دوباره مچم را که از زخم پیشین درمان شده بود با دندان‌هایم سوراخ می‌کنم و قطره قطره خونم را در دهان دخترک بیهوش که حالا می‌دانستم نامش رز است می‌ریزم.
- اونم قراره یکی از ما بشه. تو به ورودی قلعه برو و به بقیه ملحق شو. دیگه خطری هم تو قلعه وجود نداره که نگرانش باشی. تا برسی، احتمالا روند تبدیلت هم کامل بشه. اونجا می‌بینمت.

پسر سری به نشانه‌ی موافقت تکان می‌دهد و از من دور می‌شود. از این که پسر عاقل و باهوشی بود خوشم می‌آید. در کنار کای می‌توانستم از او یک خون‌آشام قوی بسازم. در همین فکر و خیال‌ها بودم که صدای ناله‌ی ضعیفی مرا به دنیای واقعی باز می‌گرداند. رز در حال به هوش آمدن بود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 20:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول

لیسا خسته و کوفته روی مبل افتاد و دستش رو به چشماش کشید. خیلی خسته بود. از صبح داشت با فامیلای پدری اش سر و کله میزد.
امروز یادبود والدینش بود و اون به خونه عمه اش رفت تا کنار خانواده ای که هیچوقت ازشون خوشش نمیومد سروکله بزنه.

چشماش رو بسته بود و گرمای شومینه رو با جون و دل میپذیرفت.

-تق!

چشماش باز شد و به اطراف نگاهی انداخت. هیچ کس اونجا نبود. شونه ای بالا انداخت و دوباره سرش رو به مبل تکیه داد و چشم هاش رو بست.

-تق! تق!

حالا دیگه خواب از سر لیسا پریده بود. به سمت پنجره نکاه کرد و جغدی دید که محکم خودش رو به پنجره میکوبید. پنجره رو باز کرد و به جغد اجازه‌ی ورود داد. جفد پر زد و کنار شومینه نشست. به پای جفد پاکت نامه ای بسته بود.

لیسا پاکت رو برداشت و باز کرد و با دیدنش قرمز چشماش به رنگ خون شد.
عکسی از جمع خانواده اش که همگی زخمی و بیجون توی خونه عمه‌ی لیسا افتاده بودند. اما این نبود که لیسا رو خشمگین کرد؛ اون گوشه عکس، عمه،خواهر و برادر کوچیکتر لیسا افتاده بودند و خون بیشتری از بقیه از دست دادند.
لیسا توجهش به پشت عکس جمع شد. سه انگشت اشاره متعلق به عمه و خواهر و برادرش که پشت عکس چسبانده شده بود با یک متن زیر ان.
- من همه‌جا هستم، جادومیکنم اما جادوگر نیستم. نمیتونی من رو ببینی ولی من همه‌جا میبینمت. من توی همه هستم و این تویی که نمیتونی متوجه شخص من بشی.

لیسا نامه رو با عصبانیت توی اتیش شومینه پرت کرد و به سمت شمشیر یک مجسمه شوالیه گوشه تالار رفت و اون رو برداشت.

نعره ای از سر خشم کشید و چشم های قرمزش، قرمز تر شد؛ به رنگ خون شد.

- من، همه اتون رو، میکشم!

لیسا رفت تا شمشیر توی دستش رو درون قلب هر فردی که توی راهش میدید فرو کنه. و متوجه نوک انگشتهای بنفشش و طلسمی که توی عکس بود نشد.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 18:34
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

× 5 - خون‌آشامی به نام الکس ×

(این قسمت تکرار ماجرای سری قبل اما از دیدگاه الکسه، پس خوندنش توصیه نمی‌شه و صرفا خودم دوست داشتم بنویسمش. )


با رسیدن به کاناپه آن را کنار می‌زنم و بلافاصله طلسمی به سمتم شلیک می‌شود که به راحتی از آن جاخالی می‌دهم. از این که بالاخره توانسته بود دوباره طلسمی بر زبان آورد به هیجان می‌آیم.
- به نظر داری تو اجرای طلسم مهارت پیدا می‌کنی نه؟

او را می‌بینم که در حالی که چوبدستی‌اش را به سمت من نشانه گرفته است، سعی دارد به سمت دری حرکت کند که پشت سرش قرار دارد. حدس می‌زنم تنها امید دارد با تعقیب و گریز کمی وقت بیشتری برای خود بخرد، اما به یاد می‌آوردم که او پیش‌تر هم با طلسمی به سمت سقف مانع خوبی برای فاصله انداختن بینمان ایجاد کرده بود. پس شاید فکر در ذهن داشته باشد و بهتر است ریسک ورودش به جایی که تلاش دارد به آن وارد شود را ندهم.

پس به سرعت به سمتش می‌دوم. دخترک تلاش مذبوحانه‌ای برای این که طلسم دیگری بگوید می‌کند، اما من زودتر به او می‌رسم. چوبدستی‌اش را از دستش بیرون می‌کشم و با قدرت به سمت دیوار پرتاب می‌کنم که باعث چند تکه شدنش می‌شود. او برمی‌گردد تا به سمت همان دری که پشت سرش قرار داشت بدود، ولی دستانم را به دور کمرش حلقه می‌کنم و با بلند کردنش از روی زمین مانع این کار می‌شوم.

- ولم کن! بذار برم!

دخترک در حالی که برای خلاص شدن دست و پا می‌زد این را می‌گوید. اما به قدری ریزنقش و ظریف بود که به راحتی قادر به مهار کردنش بودم. او را روی زمین می‌گذارم و با کنار زدن موهای سرخ رنگش از مقابل گوشش زمزمه می‌کنم:
- بهم بگو... یه جادوآموز سال‌بالایی هاگوارتز که از قضا ریونکلاوی هم هست چطور می‌تونه اینقد در انجام جادو ضعیف باشه؟ واقعا از ترسه؟

چند قطره از خونی که از زخم سرش جاری شده بود را می‌چشم تا تئوری‌ام را بررسی کنم. مزه‌ی غیر عادی‌ای که نشان از ترس بیش از حد باشد نمی‌داد.
- بوی ترس رو توی خونت حس می‌کنم، ولی نه بیشتر از باقی کسانی که تا حالا کشتم. ناتوانی در اجرای جادو فقط به خاطر ترس... یعنی اینقد ضعیفی؟

با این حرف، دخترک دوباره تقلا کردنش برای گریختن از دستان من را آغاز می‌کند. برای آرام کردنش بازوهایش را می‌گیرم و او را به سمت خودم برمی‌گردانم. حرکتش متوقف می‌شود ولی از نگاه کردن به من طفره می‌رود. اصلا خوشم نمی‌آید! پس چانه‌اش را می‌گیرم تا وادارش کنم به من نگاه کند. باید می‌دیدم که واکنشش در مقابل هدیه‌ای که می‌خواهم به او تقدیم کنم چیست. وقتی چنین ساحره‌ی ضعیفی است، اگر عاقل باشد حتما از پیشنهاد من استقبال می‌کند!
- حالا که اینقد ساحره‌ی ضعیفی هستی، نمی‌خوای هدیه‌ای که می‌تونم بهت بدم رو با افتخار بپذیری؟ حداقل بعنوان یه خون‌آشام می‌تونی قوی باشی!

برخلاف انتظارم تنها چیزی که در چشم‌های دخترک می‌بینم حس انزجار است.
- هرگز.

با شنیدن این حرف کنترل خودم را از دست می‌دهم و سیلی محکمی به او می‌زنم که باعث می‌شود بر زمین افتد. چطور می‌توانست تا این حد ابله باشد؟ او حتی ساحره‌ی خوبی هم نبود و من به او شانس یک زندگی‌ای را می‌دادم که می‌توانست در آن بدرخشد و برای خودش کسی شود! دخترک احمق.
- شاید واقعا ضعیف‌تر از اونی هستی که لیاقت خون‌آشام شدن رو داشته باشی. شاید بهتره به جای تبدیل کردنت، خونتو خالی کنم تا حداقل دلی از عزا در بیارم!

جدی نبودم. تنها حرفی از روی خشم بود بلکه او از ترس از دست دادن زندگی‌اش، نظرش را عوض کند. خم می‌شوم و با نشستن بر روی زانوانم به او خیره می‌شوم. دستانش را بر گونه‌ی سرخش گذاشته بود و دوباره از نگاه کردن به من طفره می‌رفت. مشخص بود قصد تسلیم شدن ندارد. دختر زیبایی بود. اگر خودش آن‌قدر عاقل نبود تا بفهمد چه چیزی برایش بهتر است، خودم باید برای نجاتش قدم برمی‌داشتم. مطمئنم در آینده قدردان من خواهد شد.
- ولی خب، نمی‌تونم انکار کنم که خوشگلی. بعدا ازم تشکر می‌کنی که چطور تو رو از یه ساحره‌ی ضعیف، به یه خون‌آشام قوی تبدیل کردم!

دندان‌های نیشم را تیزتر می‌کنم تا با ایجاد زخمی بر روی مچ دستم، خونم را به او بدهم. اما به محض این که مچم را بالا می‌آورم، چماقی را می‌بینم که در یک آن با صورتم برخورد می‌کند. سورپرایزهای بی‌فایده‌ی این دختر در شکست دادن من تمامی نداشت؟ دیگر کافی بود! به اندازه‌ی کافی با طعمه‌ام بازی کرده بودم و وقتش بود تا کاری که برایش به آن‌جا آمده بودم را به پایان برسانم.

گردنم را تکان می‌دهم تا مهره‌هایش جا بیفتد و به سرعت به سمت دخترک حرکت می‌کنم که دوباره سعی داشت وارد همان در کذایی شود. از او جلو می‌زنم و مستقیم سر راهش می‌ایستم. نمی‌توانم جلوی لبخند شادی‌بخشی که بر صورتم نقش می‌بندد را بگیرم. دخترک را می‌گیرم و به سمت دیوار پرتابش می‌کنم. با برخورد سرش با دیوار، بیهوش بر روی زمین می‌افتد.

هوووف، بالاخره کمی آرامش!

او را که هم‌چون پری سبک بود بلند می‌کنم و آرام بر روی مبلی در نزدیکی شومینه قرار می‌دهم. دیگر حوصله‌ی کلنجار رفتن با دختر را بعد از این که به هوش می‌آید ندارم. پس شروع به خوردن خون بدنش می‌کنم تا مطمئن شوم به اندازه‌ی کافی ضعیف می‌شود تا وقتی به هوش می‌آید دوباره مجبور به سر و کله زدن با او نباشم. در حالی که با وَلَع به خوردن خون خوش‌طعم دخترک مشغول هستم، ناگهان صدایی از دور توجهم را به خود جلب می‌کند.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 20:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین



می‌گن بیداری سر آغاز همه چیزه. پذیرفتن هر چیزی با آگاهی، باعث می‌شه گناهش هم پای خودت باشه. موافقی؟


تبدیل شدن سه مرحله دار...

درد استخون‌ها و عضلات.

از دست دادن تدریجی هوشیاری.

گرفتن قیافه هیولاگونه و تغییر هویت.


این‌بار که ماه رو دیدم و عضلاتم شروع کرد به درد گرفتن، دیگه نترسیدم... فرار نکردم... مقاومت خاصی انجام ندادم... همه‌ی اینا باعث شد هیولای درونم رو بپذیرم. همه‌ی اینا باعث شد با لذت تغییر رو قبول کنم حتی اگه پر درد باشه. همه‌ی اینا باعث شد هوشیاریمو از دست ندم.

وقتی یه گرگینه شدم حافظم سرجاش بود. می‌دونستم کی‌ام. الانم می‌دونم کی‌ام و با زوزه سرخوشانه اعلامش می‌کنم. با بلندترین صدای ممکن رو به آسمون فریاد می‌کشم تا تموم جنبنده‌های روی زمین بشنونش! تا همه‌ی جادوگرایی که مسخرم می‌کردن از ترس به خودشون بلرزن!

تصور نگاه‌های وحشتزده‌شون واقعا حالمو خوب می‌کنه. اون احمقایی که همیشه فکر می‌کنن کنترل هرچیزی دست خودشونه، یهو زیر نگاه های یه گرگینه به التماس و گریه می‌افتن‌. با تمنا و خواهش ازم می‌خوان که کاری به کارشون نداشته باشم اما... هه!

تصورش هم جنون بر انگیزه!

با ذوقی که ناشی از یکی شدن با تاریکی‌هامه به سمت قلعه هاگوارتز راه می‌افتم. مدرسه جادوگری مسخره که به فشفشه‌ها اهمیت نمی‌ده ولی خودش رو اسطوره‌ی دنیای جادوگری می‌دونه!
با دانش آموزاش کاری ندارم. اما دلم‌ می‌خواد دونه دونه استادا رو پیدا کنم و بهشون دردمو بفهمونم‌. دردی که یه عمر تحمل کردم اما جای اینکه هوامو داشته باشن بابتش مسخرم کردن. بعد سراغ بقیه‌ی آدمایی که ازشون متنفرم می‌رم و یکی یکی کارشونو می‌سازم.


همونطور که تو جنگل می‌دوئم، یاد زنی می‌افتم که وقتی جادوآموز هاگوارتز بود از تو چاله بیرون کشیده بودمش. اون زمان حواسش نبود موقع جنگل گردی افتاده بود تو چاله. من پیداش کردم و بیرون کشیدمش. کم کم رابطه‌مون گرم و صمیمی شد. شب و روز با هم رویا بافتیم و زمانی که بزرگ شدیم، تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. اما تا بهش گفتم گرگینه‌ هستم ازم فرار کرد!

اولین بارم نبود یکی ازم فرار می‌کرد ولی انتظار نداشتم عشقم همچین کاری کنه. تازه فکر می‌کرد فریبش دادم و باید تقاص پس بدم... از اینجور دوستی‌ها زیاد داشتم. حالا که فکرشو می‌کنم همه جادوگرا همینن. همه شون افتضاحن و باید درد بکشن تا حالیشون شه قضاوت نکنن!


مشتمو گره می‌کنم و به در قلعه خیره می‌شم. ناخود آگاه آب از دهنم جاری می‌شه. وقتشه به همه همون دردی رو هدیه بدم که خودم کشیدم.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 00:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
من به درخت‌ها باور دارم.


قدم‌هایش را به آرامی و با دقت برمی‌داشت، انگار که با هر قدمش، نقشی بر زمین ببندد و پاک کردن آن کار هر کسی نباشد. پیش می‌رفت و به همهمه دور و برش نگاه می‌کرد. نظاره کردن، مدت زیادی بود که نظاره می‌کرد. اگر مدت زمانی طولانی تنها بزیستی، به درازای زمانِ عبور کرده، نظاره کردن را خواهی آموخت.

دست‌هایش را پناه چشم‌هایش کرده بود، نه برای آفتاب، نه برای دوده‌هایی که معلوم نبود از کجا و چرا بر سر و رویش می‌ریختند، برای اینکه فراسوی دامنه‌ی دیدش را بپوشاند. نمی‌خواست پرچم‌های برافراشته اقلیت‌های مختلف را ببیند که با جمع هم‌نوعانشان در حال قیام بودند. هر کدام در سر قیامی داشتند و سرهایشان در کنار یکدیگر قیام بزرگی را پدید می‌آورد که جامعه جادوگری توان مقابله با آن را نداشت. کجول به این موضوع آگاه بود. نوع خودش، نمونه‌ی زنده‌ای از این مسئله بود. یک برگ‌، هیچوقت نمی‌تواند به تنهایی درخت شود. او یک برگ بود، یک برگ که نمی‌توانست به تنهایی درخت شود.

آه کشید و به پیش پایش نگاهی انداخت. آیینه‌ای در این هیاهو، از خودِ کاملش بودن دست کشیده بود و تکه‌های شکسته‌اش روی زمین خودنمایی می‌کردند. بزرگترین تکه را برداشت و در آن خیره شد. به خودش، برگ‌های آویزان از شاخه‌هایش، صورت تکیده‌اش، لب‌هایش که انگار هیچوقت رنگ لبخند به خودشان ندیده بودند. تکه‌ آیینه را با احتیاط به گوشه‌‌ای تکیه داد. آنهایی که اکنون قیام را در دست داشتند، بیشتر از او درخت بودند.

کجول از همان ابتدا که همه‌چیز سخت شد، شروع کرد به شمردن سال‌ها، بعد از آن شمردن دهه‌ها را پیش گرفت، و بعد آن قرن‌ها را. زمانی رسید که از شمردن خسته شد، آنچه درونش می‌سوخت و روشن نگهش می‌داشت خاموش شد، و او را مجاب کرد که دست از تنها نبودن بردارد.

دستش را در جیبش فرو برد و چیزی را حس کرد. تکه کاغذ مچاله شده را از جیبش بیرون آورد و سعی کرد در حد توان صافش کند. اعلامیه بود، از همان اعلامیه‌های احمقانه‌ای که روزها و شب‌ها در برف و باران پخش می‌کرد. انگار که بار اولش باشد، آنچه روی اعلامیه بود را با صدای بلند برای خودش خواند.
- شما هم می‌توانید به جمع درخت‌سان‌ها بپیوندید و از جامعه‌ی درختی محافظت کنید.

صدایش در فریاد‌های معترضانه‌ی اقلیت‌ها گم می‌شد و به گوشش نمی‌رسید آنچه می‌خواند، بلکه به قلبش می‌رسید و همانجا نهان می‌شد. تلاش ‌برای زنده‌ نگه داشتن آرمان‌های خانواده‌اش و درخت‌سان‌ها اکنون دیگر او را فرسوده کرده بود. کاغذ را روی زمین انداخت و قدم‌هایش را از سر گرفت.

سخت است درخت‌ باشی، درختی با دست‌های گُشاده و ریشه‌هایی در زمین. سخت است نتوانی ریشه از خاک بیرون بیاوری و از آنجا بروی، نه اینکه نتوانی! تمام معنی درخت بودن در همین نهفته است. تو در خاک آرمان‌ها و ارزش‌هایت ریشه داری، رها کردن سخت است، و گاه غیرممکن، مثل درخت‌ها، که اگر خاک را ترک کنند خواهند مُرد.
او، همین بود، درختی که اگرچه در خاک نمی‌زیست، اما بسیار در خاک آرمان‌هایش ریشه دوانده و یاد خانواده و هم‌نوعانش را زنده نگه می‌داشت.

حالا او تنها درخت‌سان باقی مانده در دنیا بود.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 00:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

× 4 - خون‌آشامی به نام الکس ×

(این قسمت تکرار ماجرای سری قبل اما از دیدگاه الکسه، پس خوندنش توصیه نمی‌شه و صرفا خودم دوست داشتم بنویسمش. )


چندین ساعت از لحظه‌ی شورشمان برعلیه جادوگران و ساحرگان گذشته است و کلمه‌ی "شکار" بیش از پیش به معنای حقیقی خود نزدیک می‌شود. حالا دیگر تنها بازماندگانی که در گوشه و کنار قلعه به آرامی می‌خزند تا توسط اقلیت‌ها شکار نشوند باقی مانده‌اند. با این که تا همین الان هم تک‌تک لحظه‌های شورش برایم سرشار از هیجان بوده است، اما لذت این یکی برایم از جنس دیگری است. عده‌ی کثیری سیراب از نتایج فوق‌العاده‌ی آن شب، به جشن و سرور رو آورده بودند. اما من و تعدادی دیگر از گونه‌های اقلیتی مختلف، هم‌چنان در راهروهای قلعه در حرکت هستیم تا بازماندگان را شکار کنیم.

من و کای با گوش‌های تیز شده در حال قدم زدن هستیم که ناگهان صدایی توجهمان را به خود جلب می‌کند. هر دو نگاهی به یکدیگر می‌اندازیم و به سمت منبع صدا تغییر جهت می‌دهیم. با پیچیدن در راهرو، از دور دختری را می‌بینیم که روی زمین نشسته است و چشمان جستجوگرش به دنبال جایی برای پنهان شدن می‌گردد که ناگهان نگاهش با ما برخورد می‌کند. بالاخره آن‌چه را می‌خواستیم پیدا کردیم. ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش می‌بندد.
- به به. اونجا رو داشته باش! یکی دیگه آماده برای تبدیل شدن به خون‌آشام!

کای به دنبال حرف من خنده‌ای شیطانی سر می‌دهد. خیال می‌کردم دخترک درجا بلند می‌شود و تلاش بی‌فایده‌ای برای فرار کردن از دستمان را پیش می‌گیرد. اما برخلاف انتظارم دختر هیچ تلاشی برای فرار کردن کورکورانه نمی‌کند. حتی سرجایش نیز نمی‌ایستد. در حالی که هم‌چنان سرجایش نشسته است، چوبدستی‌اش را بلند کرده و به سمت ما نشانه می‌گیرد. یعنی آسیب جسمی دیده است؟

- اکسپلیارموس!

تنها جرقه‌های ضعیفی از انتهای چوبدستی‌اش خارج می‌شود که باعث می‌شود خنده‌های شیطانیمان به قصد تمسخر بلند شود. به نظر یک جادوآموز سال‌بالایی می‌آمد. پس چطور ممکن بود قادر به اجرای ساده‌ترین طلسم نباشد؟ حیرتم از دیدن این صحنه قابل بیان نیست.
- یا خود دراکولا! تو هم دیدی؟ اون نتونست جادو کنه؟
- به نظر نمیاد سال‌پایینی باشه. به نظرت از ما ترسیده یا کلا بی‌استعداده؟

با خود می‌گویم چه طعمه‌ی ساده‌ای! این چیزی نبود که به دنبالش بوده باشم. پس هیجانش کجاست؟ سرجایمان می‌ایستیم بلکه بتوانیم کمی هیجان به این واقعه‌ی بی‌چالش بیفزاییم. با پوزخند و لحنی تحقیرآمیز رو به دختر می‌گویم:
- نترس. ما عجله‌ای نداریم. بهت اجازه می‌دیم یکم دیگه تلاش کنی. شاید اونوقت بتونی اون جادوی کوچولوتو به کار بگیری.

چوبدستی‌اش در دستانش می‌لرزد. برخلاف سایر جادوگران که بی‌مهابا به شلیک طلسم رو می‌آورند، او عجله‌ای برای اجرای طلسم‌های بی‌حاصلش ندارد. درست در لحظه‌ای که می‌خواهم به الکس بگویم از این قربانی، هیجان بیرون نمی‌آید، اتفاقی که انتظارش را می‌کشیدم رخ می‌دهد.

- بومباردا!

طلسم سرخ‌رنگی از انتهای چوبدستی دختر خارج شده و بعد از برخورد با سقف، موجب فرو ریختن آن با صدای مهیبی می‌شود که مانعی بین ما و دخترک ایجاد می‌کند. همه‌جا را چنان گرد و خاکی فرا می‌گیرد که بی‌اختیار شروع به سرفه کردن می‌کنیم. هیجانی که به دنبال آن بودم بالاخره در وجودم زبانه می‌کشد. شاید آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم ساحره‌ی بی‌استعدادی نبود. شاید زیادی باهوش بود.

با هیجان کای را که از شدت سرفه روی زمین زانو زده بود بلند می‌کنم و او را به کنار زدن آواری که روی زمین ریخته بود تشویق می‌کنم.
- زود باش. نباید بذاریم فرار کنه.
- اوهو... نگران نباش، ته اینجا راه‌پله‌ایه که... اوهو... به تالار خصوصی ریونکلاو می‌ره. راه فراری نداره.

با شنیدن این حرف احساس هیجان بیشتری می‌کنم و بلافاصله رو به دختر فریاد می‌زنم:
- فکر کردی می‌تونی از دست ما فرار کنی؟ اینطوری فقط داری همه چیو هیجان‌انگیزتر می‌کنی!

با این که نمی‌دانم کای این اطلاعات را از کجا آورده است، اما وقتم را برای پرسیدن این سوال هدر نمی‌دهم و به کنار زدن آوار ادامه می‌دهم تا بتوانم شکار را از سر گیرم. طولی نمی‌کشد که مسیر برای عبورمان باز می‌شود و کای جلوتر از من به حرکت در می‌آید. حق با او بود، راه‌پله‌ی خرابه‌ای ظاهر می‌شود که با چماقی که در وسط دیوارش گیر کرده بود، مشخص بود تحت حمله‌ی غول‌های غارنشین آوار شده است. در انتهایش نیز درِ عقاب‌نشانی قرار داشت که می‌شد حدس زد ورودی تالار خصوصی ریونکلاو است.

راه‌پله را پشت سر گذاشته و شروع به باز کردن در می‌کنم که با صدای قیژی ورود ما به تالار را لو می‌دهد. به محض ورود بوی خون است که تمام بویایی‌ام را به خود اختصاص می‌دهد. در آن تالار به وضوح نبرد خونینی به راه افتاده بود. با این حال تنها یک رد بو بود که از بدن یک انسان زنده جاری بود و جای دخترک را به وضوح لو می‌داد، پشت کاناپه‌ای کنار پنجره! چطور می‌توانست در مقابل دو خون‌آشام این‌قدر بی‌فکر باشد که از شر خونریزی بدنش خلاص نشده باشد؟

به کای اشاره‌ای میکنم تا مرا در بازی جدیدم همراهی کند و به جای حرکت به سمت دخترک، به سویی دیگر که چندین جسد بر روی زمین افتاده بود حرکت می‌کنم.

- حیف! گرگینه‌ها واقعا قدرنشناس هستن نه؟

در حالی که کنار دختری خم شده‌ام، موهایش را کنار می‌زنم تا بهتر صورتش را ببینم. زیبا بود و اگر من جای گرگینه‌ها بودم حاضر بودم در مبارزه با دخترک زخم بردارم اما شانس تبدیل کردن او به یکی از خودمان را از دست ندهم. دو انگشتم را بر روی خونی که روی زمین ریخته بود می‌کشم و خون جاری شده‌ی دخترک را بر لبانم می‌کشم. خوشمزه بود اگر که با طعم مرگ آمیخته نشده بود.

- هی آروم باش الکس. یه وقت صداتو بشنون! فراموش کردی؟ ما الان با اونا تو یه جبهه هستیم.
- فراموش نکردم. ولی فقط یه ابله می‌تونه اینو بپذیره کای. ما فقط موقتا برای اهداف بالاتر آتش بس کردیم.

شروع به لیس زدن انگشتانم می‌کنم که صدای کای دوباره بلند می‌شود.
- تا تو با خون مردگان خودتو سرگرم می‌کنی، من می‌رم تا یه زنده‌شو برای خوردن پیدا کنم!

به سمت کای برمی‌گردم که در حال حرکت به سمت خروجی تالار ریونکلاو بود. قرار نبود به تغذیه کردن از خون مردگان مشغول شوم، آن هم زمانی که آن شب به اندازه‌ی یک عمر از زندگان نوشیده بودم و حالا یک طعمه‌ی دیگر منتظر شکار شدن بود. با اخم می‌گویم:
- فقط داشتم تست می‌کردم خب؟ اون دختره‌ی مو قرمز هنوز اینجاست‌ها!
- اون فقط یک نفره و ما دو نفریم و فکر کنم ترجیح می‌دی تبدیلش کنی تا خون بدنشو خالی کنی نه؟ پس به دوتامون نمی‌رسه.

کای با گفتن این حرف از آن‌جا خارج می‌شود. حق با او بود و من ترجیح می‌دادم دخترک را با کسی شریک نشوم، پس تلاشی برای متوقف کردن کای انجام نمی‌دهم. شانه‌ام را بالا می‌اندازم تا هیجان بازی‌ای را که از لحظه‌ی ورود به تالار خصوصی ریونکلاو آغاز کرده بودم، بالاتر ببرم. رویم را دقیقا به سمت کاناپه‌ای می‌چرخانم که دخترک مو قرمز پشت آن پناه گرفته بود که پس کشیدن سرش را می‌بینم.
- خب دختر کوچولو... حالا فقط خودم و خودت موندیم!

با هیجان به سمت او حرکت می‌کنم. وقتش بود تا به او بفهمانم چطور تا این لحظه به بازی گرفته شده است.
- اگه فکر می‌کنی فرق خون یه آدم زنده رو از مرده تشخیص نمی‌دم، باید بگم در اشتباهی!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 01:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1

قرمز به رنگ غروب آفتاب

بند های ردای مشکی اش را به دور خودش محکم کرد و کلاهش را به سرش انداخت. کلاه موهایش را که از ترس نقره ای شده بودند پوشاند تا در تاریکی جایش را لو ندهد. هرچه بیشتر سعی می کرد بفهمد چه خبر شده، بیشتر گیج می شد.
به همین سادگی امنیتشان به باد رفته بود؟ نگهبانان قلعه کجا بودند؟ اساتید ماهر و جادوهای باستانی هاگوارتز... هیچکدام نتوانسته بودند جلوی این کابوس شبانه را بگیرند؟

ملانی به بی صدایی یک روح در سایه های راهروها پیش می رفت و همزمان فکر می کرد. باید قبل از موجوداتی که خونخواری و درندگی شان را به چشم دیده بود به برج گریفیندور می رسید.
با بیشترین سرعتی که می توانست، بی صدا می دوید. از میانبرهایی که می شناخت می گذشت و با هر صدایی، هر جنبشی، کاملا هوشیار می ایستاد.
فقط یک بی احتیاطی کافی بود تا نتواند به دوستانش خبر بدهد و همگی غافلگیر شوند.

ساعتی پیش یک تصادف باعث شده بود آن شب به حمام ارشدها برود و از شورشی که در راه بود خبردار شود. صدای سرد مرد غریبه که مانند تیغ برنده بود، در گوشش زنگ می زد.
-تا وقتی قلعه بیدار بشه ارتش ما دوبرابر شده و اونایی که ضعیف هستن هم کشته شدن...

صورت ملانی از اضطراب ناشی از یادآوری گفتگوهایی که شنیده بود درهم رفت.
-لطفا همه خواب باشید، لطفا لطفا لطفا... بعد از این راهرو... بانوی چاق رو میبینم که توی تابلوش خوابیده. هنوز اتفاق بدی نیفتاده... هنوز...

هیکل تاریکی از پشت ملانی رد شد و او فورا به دیوار چسبید. آنها هرکسی که بودند نقشه شان را با سرعت و دقت به اجرا در می آوردند. باید عجله می کرد.

بانوی چاق در تابلویش خروپف می کرد و خواب آلود و غرغرکنان حفره را برای ملانی که عرق ریزان و خسته جلویش ایستاده بود باز کرد.
-تو زیاده از حد کار میکنی ملانی... یه ارشد...

ملانی نایستاد که حرف هایش را گوش دهد. خودش را از حفره بالا کشید و با دیدن تالار خالی گریفیندور نفس راحتی کشید. لحظه ای بعد در راه پله خوابگاه دختران می دوید.

ملانی همین که در خوابگاه را باز کرد روزالین را دید که طبق معمول خوابش نمی برد و لب پنجره نشسته بود.
-مرلین رو شکر که در حال گشت و گذار نیستی. بدو رز، اصلا وقت نداریم.

ملانی به طرف تک تک دخترهای خواب آلود رفت و آنها را با شدت تکان داد.
-بجنبید دخترا، اینجا امن نیست. فقط ردا و چوبدستی تون رو بردارید، جونتون در خطره!
-ملانی چی شده؟
-نکنه هنوز خوابم؟

-ای کاش خواب بودی فلور. یه دسته جادوگر وحشی داخل قلعه ان و دارن به دانش اموزا حمله میکنن. هرچه سریعتر باید از اینجا برید.

ملانی دستش را به پهلویش گرفت. پهلویش تیر می کشید و نفسش بعد از اینهمه دویدن و عجله گرفته بود. درونش از فشار و ناباوری و بیخیالی دوستانش مچاله شده بود. اما باید خونسردی اش را حفظ می کرد.
-من... من یه ارشد هافلپاف رو دیدم که جلوی حموم ارشدها افتاده بود و زخم های عمیقی داشت. چندنفر بالا سرش بودن و داشتن درمورد نقشه هاشون حرف می زدن... الان وقت ندارم توضیح بدم بچه ها. فقط بهم اعتماد کنید. لیسا، از میونبری که هردومون میدونیم بچه ها رو ببر به شیون آوارگان. کسی نمیدونه اونجایید و منم بزودی بهتون ملحق میشم. هرچی که شد از اونجا بیرون نزنید و به فکر ماجراجویی هم نیفتید.

ملانی جمله ی آخر را رو به روزالین گفت که چشمانش می درخشید.

-پس تو چی؟
-من اول باید مطمئن شم همتون جاتون امنه، بعد میام پیشتون. لورا، میشه بری به پسرا هم بگی؟

پاهایش دیگر توان نداشتند. روی اولین تختی که دید افتاد. لورا به سرعت از خوابگاه بیرون رفت.

-یعنی چی که دارن حمله میکنن؟ پس استادا...
-نمیدونم کجان... اصلا خبر دارن یا نه... اونا هم احتمالا هدفشون اینه از همین غافلگیری استفاده کنن. شما چرا هنوز اینجایید؟

دخترا با فریاد ملانی رداهایشان را روی لباس های خوابشان پوشیدند و گیج و ترسیده پشت سر لیسا از خوابگاه بیرون رفتند.

-رز، تو بزرگتری. مراقبشون باش... این کیف کمک های اولیه رو بگیر و این دوتا چیز رو هم از خودت جدا نکن.

ملانی یک دندان نیمه پوسیده که به بندی آویزان بود و یک خنجر نقره ای را درون دستان روزالین چپاند.

-اینا...
-گرگینه ها از نقره می ترسن و این دندون گرگینه هم برای خون آشام ها مرگ آوره.
-گرگینه و خون...
-وقت نداریم. اگه سایه ای دیدید قایم شید. اگه مجبور شدید بجنگید ازشون استفاده کن. مراقب لیسا هم باش... برو.

بعد از رفتن روزالین، ملانی دوباره روی تخت نشست. خوابگاه دختران بعد از آنهمه جنب و جوش در سکوت فرو رفته بود. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود و وضعیت اضطراری ای هم در پیش نبود.
ملانی گوش داد. لحافی از سکوتی مرگبار و آرامشی خیانت پیشه بر روی قلعه افتاده بود.
آرام به سمت پنجره رفت. همه جا در تاریکی فرو رفته بود. اگر کمی با دقت نگاه می کردی سایه های شتابزده ای را می دیدی که در محوطه قلعه به طرف بید کتک زن می دوند. اگر فقط تا صبح دوام می آوردند...
صداهای مبهمی از پایین پله ها بلند شد و او را از افکارش بیرون آورد. شاید آستریکس از شکار شبانه اش برگشته بود. آستریکس با سرعت و مهارتی که داشت کمک خیلی بزرگی بود.
ملانی با جانی تازه از جایش بلند شد و از خوابگاه دختران بیرون زد. پله ها را دوتا یکی پایین آمد و همانطور که صداها بلند و بلندتر به گوشش می رسیدند فکر می کرد.
-صداها بیشتر از یه نفره. پس آستریکس کجاست؟
دستش را در جیب ردایش کرد تا مطمئن شود چوبدستی و وسایلش سر جایشان هستند. درست وقتی به پایین پله ها رسید چیز دیگری هم به ذهنش خطور کرد و دلش هُری پایین ریخت. آستریکس هم خونآشام بود.
-یعنی ممکنه...

-شب بخیر مل، بچه ها کجان؟

آستریکس پشت به شومینه ایستاده بود و آتش شومینه باعث شده بود صورت و هیکلش در تاریکی فرو برود. چند فرد غریبه در اطراف تالار ایستاده بودند. کنار حفره ی ورودی، کنار در خوابگاه پسران، کنار شومینه، خیلی زیاد بودند. صدای آستریکس خونسرد و بی احساس بود.

-لطفا دستتو از جیب ردات بیار بیرون و کار احمقانه ای نکن.

ملانی صدای خنده ی بلند خودش را شنید. باید اضطرابش را پنهان می کرد و راه فراری پیدا می کرد.
-احمقانه؟ امشب همه چی احمقانه ست!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/2/24 1:38:59
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 19:14
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

× 3 - خون‌آشامی به نام الکس ×


من و کای پا به پای پنج گرگینه‌ای که در راهروها به دنبال قربانیان بعدی بودند می‌دویم. آن‌ها با دیدن ملحق شدن ما به خودشان حتی خم به ابرو هم نمی‌آورند. اتحادی که شاید هیچ‌کس حتی در بهترین رویاهایش هم نمی‌توانست آن را تصور کند، حالا محقق شده بود. دویدن در کنار گرگینه‌ها حس متفاوتی داشت. برایم شبیه به سگ‌های دست‌آموزی می‌ماندند که در کنار صاحبانشان که من و کای بودیم در حرکت بودند. چقدر خوب که آن‌ها قدرت ذهن‌خوانی نداشتند، وگرنه همان‌جا برمی‌گشتند و مرا بعنوان قربانی بعدی خود انتخاب می‌کردند!

همان موقع عبور طلسم زرد رنگی را می‌بینم و به دنبال آن صدای ناله‌ی یکی از گرگینه‌ها که به زمین می‌خورد به هوا بلند می‌شود. همگی متوقف می‌شویم و نگاه پر از خشممان را به جلو می‌دوزیم. این‌بار به نظر شش تا از جادوآموزان سال آخر هاگوارتز را در مقابل خود داشتیم. با خوش‌حالی لبخند گشادی می‌زنم تا مطمئن شوم دندان‌های نیشم به اندازه‌ی کافی به نمایش در می‌آیند.
- بالاخره رقبای ارزشمند!

به دنبال این حرفم انبوه طلسم‌های رنگارنگ است که به سمتمان روانه می‌شود. در حالی که چهار تا از گرگینه‌ها مستقیم به سمت جادوآموزان می‌تازند، من و کای گرگینه‌ی پنجم را از مسیر خارج کرده و پشت مجسمه‌ی غول‌پیکر زره‌پوشی که در کنار راهرو بود می‌بریم. یکی از طلسم‌ها باعث می‌شود سر سرباز منفجر شود و بارانی از سازه‌هایش بر سرمان بریزد. به خاطر گردی که بر لباسم می‌نشیند زیر لب ناسزایی می‌گویم.

بعد از آن همراه کای از پشت مجسمه بیرون می‌آییم و با جاخالی دادن از چندتای آن، به جمع گرگینه‌هایی ملحق می‌شویم که همین حالا هم دو تن را از پای در آورده بودند و چند گاز نصیبشان کرده بودند. با ناامیدی نگاهم را از دو جادوآموزی که فرصت تبدیلشان به خون‌آشام از دست رفته بود می‌گیرم و به سمت نزدیک‌ترین جادوآموز خیز برمی‌دارم که طلسمی از سمت دیگر به بازویم نشانه می‌رود و باعث می‌شود به عقب پرتاب شوم. خرد شدن چندین آجر از دیواری که با آن برخورد کرده بودم را در کمرم حس می‌کنم. اما به محض این که بر روی زمین می‌افتم از جایم برمی‌خیزم و چنان با سرعت به سمت جادوآموزی که این کار را با من کرده بود حرکت می‌کنم که او فرصتی برای اجرای طلسم مجدد پیدا نمی‌کند. با پرش بلندی خودم را بر رویش می‌اندازم.

چشمانش که از ترس گشاد شده بود همان لذتی بود که به دنبالش بودم. نگاهی که یک ثانیه پیش پیروزمندانه عقب راندن مرا تماشا کرده بود، حالا تنها به وحشت بدل شده بود. اکنون او بر کف زمین افتاده بود در حالی که من بالای سرش بودم. از متوقف شدن طلسم‌ها در میابم که باقی جادوآموزان نیز زمین‌گیر شده‌اند. بنابراین با آرامش چوبدستی‌ دختر را از روی زمین برمی‌دارم و جلوی چشمانش از وسط به دو نصف تقسیم می‌کنم. در چشمانش می‌بینم که خرد شدن چوبدستی برایش همانند آن بود که بخشی از وجودش را از او گرفته باشم.

- منتظر چی هستی؟ زودباش تمومش کن.
- هه. واقعا فکر کردی ما برای کشتن شما به اینجا اومدیم؟

صدای خنده‌ی کای از سوی دیگر بلند می‌شود. دیگر حتی گرگینه‌ها هم بعد از آن که گازهایشان را نصیب چهار نفرشان کرده بودند آرام گرفته بودند. چشم‌های دختر را می‌بینم که یکی یکی بر روی دوستان بر زمین افتاده‌اش حرکت می‌کند. هیچ‌کدام کشته نشده بودند، بلکه به جز خودش و دیگری که گرفتار کای بود، باقی زنده رها شده بودند تا مراحل تبدیل شدن به گرگینه را طی کنند.

گرگینه‌ها راضی از کرده‌ی خویش، سری برای من و کای تکان می‌دهند و از آن‌جا دور می‌شوند تا به نبرد بعدی بپیوندند. من و کای اما هنوز کار نیمه‌تماممان برای تبدیل دو دختر باقی‌مانده را در پیش داشتیم.

- نمی‌دونم ترجیح می‌دادی گرگینه بشی یا خون‌آشام، ولی فعلا که گیر من افتادی!

و همزمان با دندان‌های نیشم که در گردن دختر فرو می‌رود، صدای فریادش به هوا بلند می‌شود.
🦅 Only Raven 🦅