ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
دخمهی خاطرات


پس متوجه شدیم که تخم و بذر شک، نه تنها در دل بزرگترین، باهوشترین، قدرتمندترین و باقی ترینهای جادوگران کاشته میشه، بلکه میتونه توی وجود یک انسان که در گذشته زندگی میکنه ک روحه هم کاشته بشه. شک خیلی قدرتمنده! میتونه همهجا وجود داشته باشه و ترس از شک، حتی در مطمئن ترین اوضاع و احوال هم خودش رو بر کرسی قدرت بنشونه. پست تامل برانگیز و زیبایی بود.
تایید شد! پاترونوس آرلاو برای شما تایید و فعال شد.
افرادی که لایک کردند



هلنا بدون آن که منتظر شود در ورود به دخمهی خاطرات باز شود، از وسط آن عبور میکند و بعد از عبور از دالان کوتاهی که داشت، وارد محوطهای میشود که به محض ورود سرمای داخلش را حس میکند. انگار که دمنتورها در گوشه و کنار دخمه کمین کرده باشند تا در لحظهی موعود حملهشان را آغاز کنند.
اما هلنا میدانست خبری از حملهی هیچ دمنتوری نخواهد بود. چه واقعیاش و چه تقلبیاش، چرا که او یک روح بود که راهی برای دفاع از خود در مقابل هیچگونهی آن نداشت. اما چیزی که میخواست و علت حضورش در آنجا بود، دانستن این موضوع بود که در صورت توانایی برای ساخت سپر مدافع، به چه شکلی ظاهر میشد؟
شاید دلیل عجیبی باشد. ولی اگر به این فکر کنید که شما هم اگر قادر به استفاده از سپر مدافع برای دفاع از خود نباشید، احتمالا به تنها چیزی که در مورد آن اهمیت میدهید دانستن شکل ظاهریاش است. سپر مدافع از درونتان سرچشمه میگیرد و هلنا میخواست با آن آشنا شود.
اگر در زمان زنده بودنش که در هاگوارتز تحصیل میکرد میپرسیدی، احتمالا اولین پاسخش عقاب بود. او فرزند روونا ریونکلاو بود، یکی از بزرگترین ساحرگان تاریخ که موسس مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود. او همیشه میخواست یک کپی کامل از مادرش باشد. همانقدر باهوش و همانقدر گره خورده با تمام ویژگیهایی که گروه ریونکلاو را میساخت. پس فکر و ذهن و خواستهاش همه چیز را مهیا میکرد تا پاترونوسش عقابی با شکوه تولید کرده و روانهی تهدیدهای زندگی کند.
ولی تمام این موارد همیشه برای هلنا با شک به همراه بود. او به اندازهی مادرش باهوش نبود و ویژگیهای زیادی در تضاد با او داشت. ویژگیهایی که حدس میزد از پدر ناشناختهاش به ارث برده است، پدری که حتی در بهترین رویاهایش هم تصور نمیکرد که نامش سالازار اسلیترین باشد. برای همین همیشه با خودش در جنجال بود که چرا؟ چرا نباید یک کپی بینقص یا حتی بهتر از مادرش میبود؟ مطمئنا اگر میدانست پدری دارد که درست به اندازهی مادرش جادوگری توانمند است، آنگاه علت تمام تفاوتهایش با مادرش را به راحتی میپذیرفت. نه این که خودش را یک فرزند مایهی ننگ در مقابل مادرش ببیند.
حالا که به این نقطه از تصوراتش میرسد، تازه در میابد که هرچند مادرش همیشه صمیمانه او را دوست داشت و با رفتار مهربانی که داشت خوشحالیاش از وجود هلنا را نشان میداد، اما برای خودش همه چیز آنطور ساده نبود که با لبخند زدنی دنیا به رویش بخندد. او همیشه درونش از آشوب پر بود تا خودش را به همه ثابت کند.
افتخارِ فرزندِ چنین مادری بودن یک طرف خوب ماجرا است و فشارهایی که برای ثابت کردن خود بر شما تحمیل میشود طرف بد دیگر آن است. همه از هلنا انتظار داشتند درست مثل مادرش باشد. از رفتار گرفته تا هوش کمنظیرش. خصوصا که ظاهرش نیز شباهت بینظیری با مادرش داشت. تنها رنگ چشمهایش بود که متفاوت از او بود. او چشمان آبی رنگ مادرش را نداشت و چشمانی به رنگ سبز نصیبش شده بود.
ولی آن روزها به پایان رسیده بود و هلنا دیگر علت تمام تفاوتهایش با مادرش را میدانست. نهتنها میدانست، بلکه آنها را با تمام وجود پذیرفته بود. او نه یک عقاب کامل بود و نه یک مار کامل. او ترکیبی از هر دو بود. متفاوت از هر دو و در عین حال با شباهتهایی به هردویشان. یک گونهی جدید!
او برای شباهتهایش به عقاب و مار، چهرهی مار مانند و بالهای عقاب را میخواست. جانوری که پذیرفتن تفاوتهایش را نه با مار بدون پا، و نه با عقاب دو پا نشان میداد، بلکه جانوری چهار پا با گوشهای دراز عجیب بود که تک بودنش در دنیا را با شاخی که از میان سرش بیرون زده بود فریاد میزد. با تصور موجودی که در ذهنش نقش بسته بود، ناخودآگاه لبخندی بر لبش مینشیند. هنوز کامل نبود و نیاز داشت خاطرهای با آن همراه شود تا به کمال برسد.
اما چه خاطرهای؟
در دوران پیش از هاگوارتز قدرتهای جادویی کنترلنشدهاش که هر کودک جادوگری از خود نشان میدهد، تفاوت چندانی با سایرین نداشت. در دوران تحصیل در هاگوارتز نیز دریافته بود هرچقدر هم که تلاش کند، در هوش نمیتواند مادرش را شکست دهد. بیشتر که فکر میکند، این احساس سرخوردگی از یکی نبودن با مادرش همیشه همراهش بود و تمام خاطراتش را محو و کدر کرده بود.
به جز یک خاطرهی خاص... خاطرهای که با وجود این که مه کمرنگی در گوشهاش دیده میشد، اما درخشانتر از سایرین بود و همچنان با قدرت بین سایر خاطرات میدرخشید.
مراسم گروهبندی هلنا در هاگوارتز شروع به شکل گرفتن در ذهنش میکند. آغازش سرشار از شادی است. دختری یازده ساله که با غرور از میان جادوآموزانی که نام او را زمزمه میکنند عبور میکند. او هلنا ریونکلاو بود، دختر روونا ریونکلاو که نامش زبانزد همگان بود و ملاقات با او افتخاری بزرگ. هلنا مطمئن بود کلاه گروهبندی با سرعت او را در گروه ریونکلاو قرار میدهد. شاید حتی بلافاصله بعد از برخورد با سرش. احتمالا پیش از آن که روی صندلی آرام گیرد، فریاد کلاه به هوا برمیخاست و جادوآموزان ریونکلاوی فریاد شادی سر میدادند.
از نظر هلنا، آن روز روزی بود که کلاه حقیقت وجودیاش را عیان کرده بود و هوش و استعدادی که از مادرش به ارث برده بود را به همان پررنگی که هلنا میخواست در وجودش دیده بود. احساس اطمینانخاطری که هرگاه شک در وجودش راهی پیدا میکرد، لنگری بود تا به او یادآوری کند بیش از هرچیز دختر روونا ریونکلاو است.
با این حال همه چیز در مورد گروهبندیاش آنطور که خیال میکرد نبود. دخترک که منتظر بود تا کلاه بلافاصله از روی سرش برداشته شود تا از روی صندلی پایین بپرد و به همگروهیهایش در ریونکلاو ملحق شود، حالا با کلاهی مواجه میشود که در فکر فرو رفته بود. نگاه هلنا بیاختیار به مادرش دوخته میشود و برای اولینبار چیزی را میبیند که تخم این تفکر که مایهی ننگ نام مادرش است در دلش کاشته میشود.
در چهرهی مادرش چیزی را میبیند که هرگز انتظارش را نداشت. او نگران بود. ولی چرا؟ مگر او دخترش نبود؟
آن زمان خیال میکرد نگرانی مادرش شک داشتن به هوش و استعداد کافی هلنا باشد. اما حالا میدانست که علت نگرانی مادرش چیز دیگری بوده است. او همانقدر که دختر روونا ریونکلاو بود، دختر سالازار اسلیترین نیز بود. کافی بود کلاه نام اسلیترین را فریاد بزند تا زمزمهها آغاز شوند و همه دریابند سالازار اسلیترینی در میان است. اما لحظهی خاص برای هلنا آن لحظهای بود که کلاه با مکث کوتاهی تصمیمش را رو به همگان اعلام میکند و نام ریونکلاو را فریاد میزند.
دیگر اثری از نگرانی در چهرهی مادرش نبود. به قدری خوشحال بود که تبدیل به گلی خندان شده بود. این همان آخرین لحظهای از زمان زنده بودنش بود که در کنار مادرش، خودش نیز از صمیم قلب خوشحال بود. چون خیال میکرد تمام تصوراتی که از هوش و استعداد خود داشته است توسط کلاه دیده و اثبات شده است. که او یک کپی برابر اصل از مادرش است. که مادرش حسابی به او افتخار میکند.
و حالا که تمام حقایق کنار رفته بودند، مهی که بر روی این خاطره سایه میانداخت نیز شروع به ناپدید شدن میکند. او دیگر میدانست نگرانی مادرش از کمبود هوش و استعداد هلنا نبود، بلکه تنها نگرانیاش از پررنگتر بودن بُعدِ دیگری از هلنا است که نام سالازار اسلیترین را افشا میکرد. مکث کلاه نیز اثباتی بر این بود که هلنا نهتنها از مادرش، بلکه از پدرش نیز ویژگیهای زیادی به ارث برده است.
این همان خاطرهای بود که به قدری به او قدرت میبخشد که جانور از وجودش بیرون کشیده شده و پروازکنان دور هلنا اوج میگیرد.
افرادی که لایک کردند


با توجه به آپدیتهایی که برای قیمت و کاربردهای چوبدستی و در نتیجهی اون سپر مدافع یا مهاجم داریم، قیمت فعالسازی پاترونوس یا سونورتاپ از 7 گالیون به 75 گالیون افزایش پیدا میکنه.
کاربردهای سپر مدافع / مهاجم:
1. یک تصویر زیبا در پروفایل شما: برای خیلیا دوست داشتنیه نه؟

2. تسهیل درمان بیماری در شفاخانه مرداب زیرین: به این معنا که به جای این که شما برای درمان به شفاخانه مراجعه کنین، میتونین پاترونوس یا سونورتاپی در محلی که هستین برای شفاخانه ارسال کنین تا این شفادهندهها باشن که برای درمان در اسرع وقت خودشون رو به محلی که شما هستین برسونن.
3. امکان خنثیسازی طلسمهای چوبدستی: برای رهایی از اثرات طلسمی که بر روی شما اجرا میشه نیاز به سپر مدافع یا مهاجم دارین.


بابا رونالدو! سی آر سون نهها... د ریِل وان! آر ناین! همونی که یه شاخهی مو درست وسط فرق سرش اون بالا روییده و دندوناش خرگوشیه. دندونای رونالدينيو هم خرگوشی بود. برزیلیا چقد خرگوشیان و داستان... خاطرهی زیبایی بود. بیشتر اون قسمتش رو دوست داشتم که با سپر مدافعت مجنونگرا رو فراری دادی و از دستشون نجات پیدا کردی. چی؟ نبود تو پستت اصلا؟ ای بابا! حالا اشکال نداره مهم نیته!
تایید شد! پاترونوس عقاب آبی برای شما ثبت و فعال شد.
افرادی که لایک کردند

کد ثبت چوبدستی: ۳50ب310
---
پاترونوس بردلی: عقاب آبی
هر از گاهی بردلی به اطاق خاطراتش سر میزد. اطاقی زیبا که قدح اندیشه در وسطش قرار داشت و شیشه های خاطرات در گوشه گوشه اش. او آن روز قصد داشت بالاخره پاترونوسش را بسازد و در نتیجه به بهترین خاطره اش نیاز داشت. بین شیشه ها گشت تا بالاخره آن شیشه خاص با برچسب رویش را یافت:
"اولیــــن روز هـــاگوارتـــز"
و شیشه را داخل قدح اندیشه ریخت و سرش را داخل قدح کرد:
بردلی که حالا پسر بچه ای کوچک بود در حالی که توپ در جلوی پایش قرار داشت به سرعت به دروازه حریف نزدیک میشد... یکی از مدافعان را دِریبل کرد و حالا فقط دروازه بان در جلویش بود... دروازه بان حریف که فردی جسور بود روی پای بردلی تَکل رفت ولی بردلی قبل از آن، آرام زیر توپ زد و توپ از بالای سر دروازه بان وارد دروازه شد و فریادها به هوا رفت:
گُل گُـــل گُــــــل پیروزی 
هنوز آخرین گُل از دهان هم تیمی های بردلی خارج نشده بود که پاهای دروازه بان حریف به پاهای بردلی برخورد کرد و او پرت شد و با شدت روی زمین افتاد. پاهایش زخمی و خونی شده بودند و بدنش پر از خاک اما... چند ثانیه بیشتر طول نکشید که بردلی از زمین برخاست و در حالی که اصلا به زخم پایش اهمیتی نمیداد به هم تیمی هایش ملحق شد و شروع به شادی و بالا پایین پریدن کردند.
---
آن پسر بچه، شباهنگام، زمانی که میخواست سرش را روی بالش بگذارد، هنوز لبخند رضایت روی لبانش بود و توپ فوتبالش را در آغوش گرفته بود و خیال میکرد این اتفاقات بهترین اتفاقات زندگی روی زمین هستند اما او بیخبر از سورپرایز بود...
چشمانش دیگر داشتند گرم خواب میشدند که ناگهان صدای بال زدن پرنده ای آمد و جغدی روی شکمش نشست! بردلی در حالی که از ترس و تعجب، قدرت حرکت دادن بدنش را نداشت به جغد زیبا و سفید رنگ، خیره نگاه میکرد!
چند ثانیه که گذشت، جغد، کاغذی پوستی را روی بدن بردلی گذاشت و سپس از روی شکم او بلند شد و کنارش نشست. چیزی ناخوداگاه به بردلی گفت که باید جغد را نوازش کند و به او آب و دانه بدهد. همین کار را نیز کرد و سپس در حالی که جغد مشغول خوردن غذایش بود، بردلی با تعجب کاغذ پوستی را باز کرد و آن را خواند:
گیرنده: خیابان هشتم - کوچه پنجم - پلاک دوم - کوچکترین اطاق خانه - آقای بردلی
فرستنده: مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
آقای بردلی
مفتخرم به اطلاعتان برسانم که شما در سال تحصیلی جدید در مدرسه پر افتخار علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شده اید. ما میدانیم که شما در خانواده ای مشنگ زندگی میکنید و هیچ اطلاعی از دنیای جادوگری ندارید اما اصلا نگران نباشید. فردا، یکی از اساتید هاگوارتز جهت راهنمایی شما در جلوی منزلتان حاضر خواهد شد. بیصبرانه منتظر ملاقات شما هستیم.
با تشکر
مدیر مدرسه
پرفسور مینروا مک گونگال
یـــک مـــاه بعــــد
بردلی و سایر همکلاسی های سال اولیش از قطار پیاده شدند و به همراه هاگرید راهی هاگوارتز شدند. هاگوارتز چه قلعه بینظیری بود و آن شب چه جشن باشکوهی برگزار شد! گروهبندی نیز انجام شد و کلاه، کمی تامل کرد و سپس گروه بردلی را اعلام کرد:
ریــونکلاو!
بردلی به سمت همگروهی های آبی رنگش دوید و در شوق تشویق و خوشامدگویی آنان غرق شد. 
---
فردا اما هیجان انگیزترین قسمت ماجرا بود. جایی که بردلی با چند ثانیه فکر کردن به آن به سرعت میتوانست عقاب آبی رنگ پاترونوس خود را بسازد:
او صبح زود به حیاط بزرگ هاگوارتز قدم گذاشت و یکی از بازیکنان کوییدیچ تیم ریونکلاو را دید که در حالی که سوار بر جاروی پرنده براق و زیبایش بود مانند عقاب در آسمان پرواز میکرد و توپی طلایی و پرنده را دنبال میکرد، توپی که بردلی بعدا متوجه شد نام آن "گوی زرین" است و همین پایه علاقه او برای تبدیل شدن به یک بازیکن جستجوگر حرفه ای کوییدیچ شد.
افرادی که لایک کردند



بنژوغ، مادام!

کُمُن سوا؟!

خاطرهای زیبا! سپیدی خواهرانه! حقیقتا که چینش و قیاس سه خاطره خیلی عالی انجام شده بود. نزدیکی روابط خوب به تصویر کشیده شده بود. توصیفات هم خوب به تصویر کشیده شده بودن. ولی یهچیزی خوب به تصویر کشیده نشده بود. آقا شما چوبدستیت کو؟
قانونا کسی که سند یا معرفی چوبدستیش توی دفتر ثبت چوبدستیها رو نیاورده باشه، پاترونوس/سونورتاپ نداریم براش. ولی خب به عنوان اولین مشتری، ما زیر داسی رد میکنیم. 
تایید شد! پاترونوس قو برای شما ثبت شد.
جادوگر سیاه، سالازار اسلیترین!
ای بابا!
جلاد بهشت که اینهمه دنبالش بودیم تو جیب شما بود؟ هعی... ای بابا... ای بابا!
داستان زیبایی بود. روونا بنده روونا رو هم بنده سالازار کردی شما... همه رو بندهی سالازار کردی شما! حقیقتا که برازنده شماست و پاینده باشید! منتهی این دمنتورهایی که فرستادی دنبال سونورتاپ سیاه کو؟!
بازم برای اینکه مشتری دوم بودین و اینهمه زحمت کشیدین، ما شما رو هم زیر داسی رد میکنیم!
ضمنا! ما دنبال جلاد بهشت نمیرفتیم و او ما را به دنبال نداشت. او وجود سیاه و بزرگ ما را به ارمغان میآورد. کاری که شما نیز مشغول انجامش هستید. 
تایید شد! سونورتاپ جلاد بهشت برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند

نقل قول:
جلادِ بهشت، فرشتهای باستانی و از نخستین مجریان ارادهی بهشت بود؛ موجودی که وظیفهاش اجرای حکم، نابودی شورشیان و پایان دادن به جنگهایی بود که حتی فرشتگان دیگر جرئت نزدیک شدن به آنها را نداشتند. او با زرهی سپید و بالهایی پوشیده از نور در میدانهای نبرد ظاهر میشد و هر جا قدم میگذاشت، سکوت و مرگ بهدنبال او حرکت میکرد. در دوران جنگ میان جهنم و بهشت، جلادِ بهشت بهعنوان آخرین سلاح بهشت برای متوقف کردن سالازار اسلیترین وارد میدان شد؛ نبردی که روزها ادامه پیدا کرد و رد آن تا اعماق جهنم و دروازههای بهشت کشیده شد. در نهایت، سالازار موفق شد او را شکست دهد، اما بهجای نابود کردنش، روح و موجودیتش را به خود زنجیر کرد و او را از فرمان بهشت جدا ساخت.
نقل قول:
اکنون جلادِ بهشت همچنان یک فرشته است، اما فرشتهای سقوطکرده؛ بالهایش رنگ نور خود را از دست دادهاند و زرهش با شکافهایی از آتش سبز جهنمی پوشیده شده است. او دیگر به هیچ فرمانی جز صدای سالازار پاسخ نمیدهد و حضورش در کنار فرمانروای جهنم، به افسانهای هراسآور در میان موجودات تاریکی تبدیل شده است. هنگام ظاهر شدن سونورتاپ سالازار، شکافی سرد در هوا شکل میگیرد و جلادِ بهشت از میان زنجیرها و شعلههای سبز بیرون میآید؛ آرام، خاموش و با همان هیبت مقدسی که زمانی ارتشهای بهشت را به حرکت درمیآورد، اما این بار در خدمت کسی که او را شکست داده است.
-----
روبهروی یکدیگر قرار گرفته بودند. هاگوارتز پشت سرشان قرار داشت؛ قلعهای عظیم که هنوز بخشی از برجهایش کامل نشده بود و صدای جادوی کارگران، سنگهای شناور و چکشهای افسونشده در هوای اطراف جریان داشت. آسمان غروب، نور نارنجی و طلایی خود را روی دیوارهای نیمهکامل قلعه پخش کرده بود و باد سرد ارتفاعات اسکاتلند ردای هر دویشان را بهآرامی به حرکت درمیآورد. دو جادوگر جوان با آیندهای عظیم روبهروی یکدیگر ایستاده بودند؛ دو نامی که قرار بود قرنها بعد، در کتابها، افسانهها و ذهن جادوگران زنده بماند.
روونا دستانش را جلو آورد و دستهای سالازار را گرفت. دستانش گرم بودند؛ زنده، آرام و سرشار از حسی که سالازار هنوز نام دقیقی برای آن نداشت. چشمان آبی روونا زیر نور غروب میدرخشیدند و با تمرکزی کامل در چشمان سبز سالازار خیره شده بودند؛ نگاهی که گویی دیوارهای ذهن آدم را کنار میزد و مستقیم به درون او راه پیدا میکرد. فاصلهی میانشان کم بود و سکوتی که میانشان شکل گرفته بود، از هر گفتگویی سنگینتر به نظر میرسید. در آن لحظه، هاگوارتز، آینده، قدرت و تمام جهان برای روونا اهمیت کمتری از مردی داشت که روبهرویش ایستاده بود.
روونا چند قدم جلوتر آمد. حالا صورتش بسیار نزدیک سالازار بود و نگاهش با اطمینانی عجیب در نگاه او قفل شده بود. هیچکدام پلک نمیزدند. روونا میدانست چه میخواهد و سالازار در جستوجوی معنای چیزی بود که در نگاه او جریان داشت. چند ثانیه گذشت. سپس روونا لبهایش را باز کرد و آن کلمات جادویی را بر زبان آورد؛ کلماتی که شاید از تمامی طلسمهای نابخشودنی خطرناکتر بودند. کلماتی که میتوانستند مسیر زندگی آدمها، سرنوشت یک قلعه و حتی آیندهی جهان جادوگری را تغییر دهند.
- دوستت دارم.
روونا این جمله را گفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. اشکی که از غم یا شادی شکل نگرفته بود، بلکه از شدت احساساتی میآمد که در وجودش جریان یافته بودند. گویی قلبش آنقدر لبریز شده بود که بخشی از آن فقط از طریق اشک میتوانست خود را نشان دهد. روونا منتظر ماند. میدانست پاسخ این جمله ساده نخواهد بود. اما چیزی که نمیدانست این بود که همین جمله، چیزی را برای سالازار ثابت کرد که سالها در اعماق ذهنش به آن شک داشت.
دلش تهی بود.
جملهی «دوستت دارم» هیچ حسی در او ایجاد نکرد. گرمایی احساس نکرد. هیجانی در وجودش شکل نگرفت. قلبش تندتر نزد. ذهنش فقط در سکوتی سرد فرو رفت. هرچه بیشتر در چشمان روونا خیره ماند، تنها چیزی که در ذهنش شکل میگرفت، آینده، قدرت و تسلط بود. روونا برایش ارزش داشت؛ چون باهوش بود، قدرتمند بود و میتوانست در ساختن آیندهای عظیم در کنار او قرار بگیرد. اما چرا نمیتوانست خودِ او را احساس کند؟ چرا نمیتوانست آن موجی را که در چشمان روونا جریان داشت، در وجود خودش پیدا کند؟
افکارش با سرعت از ذهنش عبور میکردند. از چه زمانی اینگونه شده بود؟ از کودکی؟ از همان روزهایی که گریه میکرد و همه تصور میکردند کودکی عادی است؟ آیا حتی آن اشکها نیز فقط واکنش به ضعف و ناتوانی بودند؟ آیا از همان ابتدا، چیزی درونش با دیگران تفاوت داشت؟ سالازار میدانست که سکوتش روونا را آزار میدهد. ثانیهها در حال عبور بودند و نگاه روونا همچنان منتظر باقی مانده بود. در نتیجه، همان کاری را کرد که همیشه در انجامش مهارت داشت.
وانمود کرد.
وانمود کرد که چشمانش سنگین شدهاند. وانمود کرد که دلش میخواهد دستهای روونا را محکمتر بگیرد. وانمود کرد که چیزی در قلبش جریان دارد.
- من هم دوستت دارم.
تاریکی سالازار را در بر گرفت.
سالازار نیز تاریکی را در بر گرفت.
موجودیت هر دو در هم تنیده شد و در حالی که لبخندی آرام به روونا نشان میداد، ذهنش آرامآرام به سوی آینده، قدرت و تسخیر جهان حرکت کرد.
افرادی که لایک کردند

دمنتورها با صدایی بیجان نزدیک شدند. جریان سرما از روی سنگفرش رد شد و قلب فلور را فشار داد. او نفسش را حبس کرد؛نه از روی شجاعت،بلکه از روی سردرگمی.
چون یک قانون نانوشته وجود داشت."هر کسی که تحت تعقیب دمنتورهاست، دیر یا زود باید چیزی پیدا کند که تاریکی نتواند آن را در همان لحظه له کند."
و فلور…دنبال چیزی میگشت که از جنس روشنایی باشد؛از جنس امید.
بالاخره دیده شدند. سایههای سیاهی که مثل چاقو، نور را از آدم میمکند. فلور احساس کرد ذهنش دارد از هم فاصله میگیرد. انگار حتی کلمات هم کند میشوند. آنقدر کند که دیگر برای فرار، زمان کافی نمانده بود.
صدایی در ذهن فلور پخش میشد."شکار خواهی شد، اگر پاترونوس را دیرتر از “ثانیه” انجام دهی."
پس شروع کرد به کندنِ ترس از دل خودش.
اول؛اولین خاطرهای که به ذهنش جرقه زد، روزی بود که بیل ویزلی از او خواستگاری کرد.
آن لحظه را مثل یک شعلهی کوچک دید.نور آتش روی چهرهها، گرمایی که از دستهای آدمها رد میشد، خندهای که بیدلیل نبود، و چیزی که بینهایت واقعی بود.نه قولهای شاعرانه، نه مراسم پرزرقوبرق. فقط اینکه بیل جلوی همه ایستاد و گفت:
_میخوام زندگیم رو با تو بسازم.
فلور برای یک لحظه احساس کرد زمین زیر پایش دوباره محکم شده. اما دمنترورها دوباره فشار آوردند،مثل موج. مثل مکندهی بیرحم.
فلور لحظهای حس کرد آیا همین کافی است؟ آیا این خاطره آنقدر روشن هست که در برابر هجومِ “بیچیز شدن” دوام بیاورد؟
اما ناامیدی فقط یک چیز میسازد؛تاریکیِ بزرگتر.
فلور سرش را بالا آورد و خاطرهی دوم را پیدا کرد،مثل کلیدی که در قفل دیگری میچرخد.
روزهایی که نماینده بوبتان شد.
او آن روز را با تمام ریزهکاریهایش یادش آورد: زمانهایی در جمعهای رسمی،با دوستانش حرف های دخترانه میزدند،وقتی با زبان تندش جواب دختر هایی که لحجه اورا مسخره میکردند میداد، وقتی فهمید نماینده بودن یعنی چیزی بیشتر از حرف زدن است.یعنی ایستادن، حتی وقتی میترسی.
فلور یادش آمد که در برابر طعنهها خم نشد. یادش آمد که وقتی مرحله اول مسابقات را پست سر گذاشت،همه فهمیدند فلور دلاکور یعنی توان. یعنی کسی که میتواند از راههای سخت عبور کند و به شکلی محترمانه، اما محکم، خود را محکم جلوه دهد.
ولی دمنتورها… مثل همیشه، سعی کردند ارزش این روشنایی را خرد کنند. سردی دوباره به استخوانهایش خزید و حس کرد خاطرهی دوم هم دارد محو میشود.نه چون بیارزش بود، چون دمنترورها وقت نمیخواستند؛ میخواستند “لحظه” را از او بدزدند.
فلور نفس کشید.
و درست وقتی فکر کرد شاید هیچکدام به اندازهی کافی محکم نباشند، آخرین خاطره از عمق وجودش بیرون زد.
به روزی که فهمید قرار است خواهری به زیبایی خودش داشته باشد.
در آن لحظه، چیزی در او آرام گرفت. مثل اینکه جهان ناگهان معنایی تازه پیدا کرده باشد. او آنروز را با لرزشِ شیرین یاد میکرد. نه لرزش ترس، لرزش برای نگرانی از آینده. لرزشِ زندگی. لرزِ امیدی که فقط “وجود داشتن” را جشن میگیرد.
فلور فهمید که بعضی شادیها از جنسِ عشق نیستند؛ از جنسِ “مسئولیت” و “آینده” هستند. از جنسِ اینکه در تاریکترین ساعتها هم، یک دلیل برای زنده ماندن میتواند در قالب یک انسانِ هنوز به دنیا نیامده خودش را نشان بدهد.
اما… باز هم باید انتخاب میکرد.
سؤال تلخی در ذهنش وزید، درست مثل صدای دمنتور ها.
"کدوم قویتر است؟"
بیل ویزلی؛آغازِ زندگی در کنار کسی که انتخابت را با تمام وجود پذیرفت.
نمایندگی بوبتان؛اثباتِ اراده، تحملِ فشار، و شکل دادن به جایگاهت با قدرت.
و خواهر شدن؛امید آینده، تکان زندگی، و دلیل ادامه دادن.
فلور فهمید هر سه خاطره “روشنایی” هستند… اما فقط یکی میتواند در قالبِ پاترونوس شکل بگیرد؛ چون پاترونوس، یک طلسم احساساتی ساده نیست،یک فرمان ذهن به تاریکی است:"من هنوز زندهم. من هنوز چیزی دارم که به سمتش میرم."
فلور، در همان ثانیهها، به یک نتیجه رسید که خودش هم نمیدانست از کجا میآید.
این بار وفاداری مهم تر از عشق بود.
نه چون بیل کم بود، نه چون نماینده بودن بیمعنا است.
بلکه چون دمنتورها با گذشته تغذیه نمیکنند؛ آنها با “خاطرات تلخ” تغذیه میکنند. و امید واقعی، همیشه به سمت جلو است.
پس فلور، چشمهایش را بست؛برای یک لحظه کوتاه خواهر شدن را به یاد آورد،تصور زندگیای که باید حمایت شود،دختری که باید از او مراقبت شود، بزرگ شود.او ورد را زمزمه نکرد. اول نفسش را جمع کرد. بعد انگار جملهای را که فقط خودش میفهمد در دلش گفت. سپس چوبدستی اش را بالا آورد؛دقیق، بدون لرزش.
_ اکسپکتو...اکسپکتو...اکسپکتو پترونوم!
در لحظه، همهچیز روشن شد.نه به معنای نور واقعیِ بیرون، بلکه به معنای روشنایی درون.
یک درخشش نقرهای،مثل موجی از یخ، مثل شفق،از نوک چوبدستی فلور به سمت تاریکی پرتاب شد. پاترونوس "قو شکل گرفت. اول به شکل مه، بعد به شکل حیوانی که در هر ثانیه، یک “نه” محکم به تاریکی میگفت.
دمنتورها، برای یک ثانیه، عقب رفتند.
انگار ناگهان چیزی یافته بودند که نمیشد خورد.
فلور حس کرد سرما از ذهنش عقب میرود. قلبش تند میزد،اما اینبار تپشِ ترس نبود، تپش بقا بود. پاترونوس مثل سپری دورش پیچید و راه نفس را دوباره باز کرد.
اما فلور فقط چند ثانیه وقت داشت. پاترونوسها همیشگی نیستند. تاریکی دوباره برمیگردد، چون دشمن همیشه برمیگردد.
فلور با تمام قدرتش خاطرههای دیگر را هم به پاترونوس اضافه کرد.تصویر بیل را آورد، لبخندش، حمایتش، اینکه “انتخابش” تنها نبود. بعد تصویر نمایندگی را آورد، ایستادنش در برابر نگاههای سنگین، یادش آمد که ترس میتواند وجود داشته باشد و هنوز هم آدم محکم بماند.
و در نهایت، باز بر امیدِ آینده تکیه کرد.همان خواهر شدن، همان تکانِ زندگی.
پاترونوس محکمتر شد، مثل اینکه تغذیه پیدا کند. دمنترورها دوباره نعرهای بیصدا سر دادند...و اینبار عقبتر، عقبتر و عقت تر رفتند.
سپس، آرامآرام…فلور زمین را حس کرد. نه سردی سنگها را؛ حس حضور واقعی خودش را.
وقتی آخرین رشتهی نور فروکش کرد، فلور چوبدستی اش را پایین آورد. دستهایش میلرزید، اما لرزشش دیگر از جنسِ فروپاشی نبود. از جنس خستگی بود.
او یک بار دیگر فهمید که کدام خاطره قویتر بود.
آن لحظهای که “دلیلِ ادامه دادن” شد.همان آیندهای که هنوز دیده نشده بود.
و فلور، با وجود دمنتورها، با وجود هر روشنایی ای که فکر میکرد به پایان رسیده… روشنایی را نگه داشت.
چون گاهی پاترونوس فقط یک طلسم نیست.
یک تصمیم است.
پاترونوسم.(متاسفانه هرکار کردم نشد عکسش رو اینجا قرار بدم.)
افرادی که لایک کردند


درحالیکه عرق سرد رو پیشونیش نشسته بود لبخند زد.
- پدر و مادرم رو دیدم. توی آینهی ایریزد!
نقل قول:
میدوید و سعی میکرد فرار کنه. دیوانهوار فریاد میزد:
- من سیریوس بلک رو کشتم!
برای ساخت پاترونوس/سونورتاپ نیاز به یک هستهی خاطره، 75 گالیون پول و چوبدستی دارین. هستهی خاطرهتون برای پاترونوس باید یک خاطرهی خوب و خوشایند و برای سونورتاپ که مخصوص مرگخوارهاست، یک خاطرهی ترسناک باشه. خاطرهای که درش یه کار مرگخواری انجام دادین و ازش لذت بردین.
اول ببینیم فرق پاترونوس با سونورتاپ چیه؟
پاترونوس: سپر مدافعی که با حرکت به سمت دمنتورها موجب دفع و فراری دادن اونا میشه و یا برای ارسال پیام در مواقع اضطراری استفاده میشه.
سونورتاپ(مخصوص جادوگران سیاهی که توانایی ساخت و استفاده از پاترونوس رو ندارن!): سپر تهاجمی که با حرکت از بین دمنتورها موجب میشه به سمتش جذب شن و تعقیبش کنن و یا برای ارسال پیام در مواقع اضطراری استفاده میشه.
حالا شما برای دریافت پاترونوس/سونورتاپ در ادامه یک پست میزنید، ابتدای پستتون کد ثبت چوبدستیتون رو که به سند چوبدستیتون یا معرفی چوبدستیتون که در دفتر ثبت چوبدستی قرار دادین، لینک شده قرار میدین و باقی پستتون میشه توضیح ساخت یه پاترونوس/سونورتاپ با استفاده از هستهی خاطره.
اینکه اون خاطره چی بوده؟ چرا برای شما خوب یا بد بوده و چقد حسی که توی شما ایجاد کرده قوی بوده؟ و در ادامه با پاترونوس یک دمنتور رو فراری و یا با سونورتاپ یک دمنتور رو جذب و منحرف میکنید.
برای توضیحات تکمیلی، روده درازیهای این چیر پروکیده رو مطالعه بفرمایید.
لطفا به همراه پست، تصویر پاترونوس/سونورتاپ مورد نظر خودتون رو ضمیمه و ارسال کنید. دقت کنید که ابعاد تصویر حداکثر باید بین ۳۰۰×۳۰۰ تا ۵۰۰×۵۰۰ پیکسل باشه. بعد از ارسال پست و تایید، تصویر پاترونوس/سونورتاپ مورد نظر شما در پروفایل شما قرار خواهد گرفت.
کاربردهای سپر مدافع / مهاجم:
1. یک تصویر زیبا در پروفایل شما.
2. تسهیل درمان بیماری در شفاخانه مرداب زیرین.
3. امکان خنثیسازی طلسمهای چوبدستی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/19 22:13:48
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/19 22:15:22
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 2:23:02




آیا از اینکه سکیوریتی شما به مرخصی رفته نگرانید؟ یا از اینکه نگرانید سکیوریتی شما به مرخصی رفته؟

آیا متوجه سوال قبل شدید؟ آیا شما هم از اینکه مثل یک ماگل روبروی یک دمنتور بایستید و دمنتور بیاید و لب و لوچهی سیاه و دمنتوریاش را روی شما بیاندازد خسته شدهاید؟!

خسته نباشید! مرلین قوت! چقد دلاورمندانه با دمنتور کشتی... چیز...
با آرامش به درون دخمهی خاطرات قدم بگذارید!
دخمهی خاطرات، مکانی است که شما میتوانید با مرور خاطرات تلخ و شیرین خود در آن، سونورتاپها و پاترونوسهای خود را بسازید. اگر شما هم مثل بقیهی جادوگران منتظر ساخت و ارسال طلسمهای محافظتی خود هستید، به دخمهی خاطرات بپیوندید.
نحوه کار دخمه در پست بعدی شرح داده خواهد شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج