ویولا با یه قدمِ بلند چند قدم رفت سمتِ آشپزخونه، نگاهی به دامبلدور انداخت. عینکِ آفتابیاش رو کمی پایین آورد و با چشمهایی که سردیِ نگاهش از یخبندانِ آلاسکا هم بیشتر بود، گفت:
«خب، بریم ببینیم این جنِ خونگیِ موزیسین چطوری کار میکنه. امیدوارم صداش بد نباشه، چون اگه بد باشه، پولِ بلیطم رو ازت پس میگیرم!»
ویولا مکثی کرد و لبخندِ کجی زد که لرزه به تنِ محفلیها انداخت.

«…اگر اون نتهایِ ناشناختهی جنِ خونگیتون رو بشه به عنوان یه قطعه“فریادهایِ خفتهیِ زیردستها” توی گالریهایِ دارکوبِ ارباب بفروشم، شاید بشه گفت صد گالیونم دور ریخته نشده.»
کریدنس که هنوز داشت با چشمهای گرد شده به همهچیز نگاه میکرد، بالاخره جرأت کرد و پچپچکنان کنارِ لیلی ایستاد:
«لیلی… مطمئنی این آدمِ درستیه؟ حس میکنم هر لحظه ممکنه طلسمِ آواداکداورا رو به عنوانِ حرکتِ پایانیِ تورش روی همهمون اجرا کنه!»
-نگران نباش. تا دامبلدور رو داری غم نداری!
قبل از اینکه کریدنس بتونه جوابی بده، صدایِ نالهیِ خفیف و موزونی از سمتِ آشپزخونه بلند شد. صدایِ “تق… تق…” برخوردِ پیشانیِ کریچر به پایهی میز بود. کریچر همزمان با کوبیدن سرش، زیر لب زمزمه میکرد:
«اربابِ جوانِ عوضی… پولِ بلیط میگیرن… کریچرِ بیچاره باید موزیکدان بشه… ارباب سیریوسِ خبیث… بانو بفهمه چی میگه؟»
«این عالیه! این ریتمِ درد… این هارمونیِ خشم! این دقیقاً همون چیزیه که برایِ تبلیغاتِ کمپینِ جدیدِ “دارک لرد این یور اریا” نیاز داریم!»

سیریوس با استرس به ریموس نگاه کرد.
«ریموس، دارم حس میکنم این داره از موسیقیِ ما برای تبلیغاتِ دشمن استفاده میکنه! باید یه کاری کنیم! اگه این نتها رو ضبط کنه و ببره به خوردِ مرگخوارها بده، تا فردا شب کلِ دار و دستهی ولدمورت میان اینجا بلیط میخرن!»
ریموس که انگار جرقهای توی ذهنش زده بود، چشمکی زد و گفت:
«سیریوس، آرامشت رو حفظ کن! اگه میخواد از دردِ ما پول دربیاره، ما هم باید قیمتِ خدماتمون رو طبقِ تورمِ جادویی ببریم بالا! مگه نمی دونی همین دیروز بانکدار روی همه چی افزایشِ قیمت داد؟ بذار بره آشپزخونه… فقط حواست باشه اون ظرفهایِ نقرهایِ نقرهکوب درجه یک رو قایم کنی، نذاری با خودش ببره به عنوانِ غنیمتِ جنگی!»
دامبلدور هم که انگار از دور داشت صحنه رو مدیریت میکرد، با لبخندی که معلوم نبود از رویِ لذتِ بیزینسِ جدیده یا نقشه کشیدن برایِ آینده، زیرِ لب گفت:
«بذارید بره… هرچی بیشتر سر و گوش آب بده، بیشتر تویِ شبکهِیِ مالیِ ما گیر میکنه. کسی که واردِ خونهی گریمولد میشه، یا با جیبِ خالی برمیگرده یا با کلی اطلاعاتِ غلط که خودمون بهش دادیم!»

ویولا توی آشپزخونه متوقف شد و با لحنی دستورگونه گفت:
«خیلی خب، همگی! اون جن رو بیارید وسط. میخوام یه “سلفیِ تراژیک” باهاش بگیرم و بعدش هم هزینهیِ لایسنسِ این موسیقی رو مستقیم به حسابِ… اوه، راستی! اربابِ من پرداختِ نقدی رو ترجیح میده! اگه این جن استعداد داشته باشه... اون وقت میتونم اسنیپ رو ورشکست کنم!
حالا به نظر می رسید بیشتر داره با خودش حرف میزنه تا با محفلیون.
«اولین آهنگش خیلی پرقدرت ظاهر شد! آره...اگه توی بازار آهنگ های این جن باشه که کسی نمیره آهنگای اسنیپ رو گوش بده... بلاتریکس بفهمه از خوشحالی بال در میاره!»