جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

218 کاربر(ها) آنلاین هستند (210 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
217 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1405 15:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه: محفل ققنوس برای کسب درآمد بیشتر خانه‌ی گریمولد را تبدیل به موزه کرده است تا بتواند از فروش بلیط گالیون کسب کند. در حال حاضر ویولا از سمت لرد ولدمورت ماموریت گرفته تا سر و گوشی آب دهد. محفلی‌ها برای جذب ویولا و گرفتن گالیون بیشتر از او کریچر را به عنوان خواننده معرفی می‌کنند. ویولا نیز از سبک عصبانیت خوانندگی او لذت می‌برد و می‌خواهد مرگخواران را از وجود همچین شخصیتی اطلاع سازد اما سیریوس و دیگر محفلی‌ها خود را به عنوان مدیر برنامه‌های او جا زدند تا پلن جدیدی برای گالیون دریافت کردن راه اندازی کنند.

- برام استرینج می‌بود اگه همچین استاری مدیر برنامه نمی‌داشت. خب شرایطتتون رو اکسپلین کنین.

سیریوس تا همین جایش را بلد بود. برای همین با چشمانش به دنبال شخصی که بتواند آن‌ها را از این مخمصه نجات دهد می‌گشت. 

همه‌ی محفلی‌ها هدف‌شان از مدیر برنامه شدن را می‌دانستند اما نمی‌دانستند که چگونه باید مسیر صحبت را به سمتی ببرند که باعث شود گالیون بیشتری به جیب بزنند. 

سکوت داشت باعث ایجاد شک در ذهن ویولا می‌شد تا اینکه از ناکجاآباد چیزی فرود آمد، گردنبند بدل طلای 3 کیلویی‌اش را دزدید و رفت.
- یه چیزی نکلسن اکسپنسیوم رو استول کرد. جیغ

ویل، کلاغ خانه‌ی گریمولد، در آن لحظه یک موقعیت عالی برای محفلی‌های دیگر ایجاد کرده بود.

- به فاز دو موزه‌ی ما خوش آمدید باباجان! حجکم مقبول

همه‌ی محفلی‌ها با چشمانی پرسشگر به دامبلدور خیره شدند. 
- این یک بازیه باباجان! چون شنیده بودیم که یک موزه شاید حوصله سر بر باشه، تصمیم گرفتیم برای بازدیدکننده‌هامون بازی هم طراحی کنیم. واقعا فکر کردی که 100 گالیون رو فقط برای گشت و گذار ازت گرفتیم؟
- خب تو فاز من باید چیکار کنم؟
- ویل جایی توی این خونه قایم شده. پیداش کن و گردنبندتو پس بگیر.

ویولا مسیری که ویل بعد از دزدیدن گردنبندش طی کرد را دنبال کرد تا سریعا این بازی مسخره را پشت سر بگذارد و به ماموریتش بازگردد.

- باباجانیان! بیاید همدیگه رو بغل کنیم و ببینیم باید این جریان مدیر برنامه بودن رو چیکار کنیم. بغل دامبلدوری

جمع شدن در خانه‌ی گریمولد کمی عجیب بنظر می‌رسید ولی خب به ما چه!

افرادی که لایک کردند

He-Who-Must-Not-Be-Named
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولا که به نظر می‌رسید برای رقابت با همکاری کاملا غیرقابل پیش بینی اسنیپ و دابی، بیش از حد روی استعداد موسیقایی کریچر حساب کرده باشد دست جن را گرفت، پالت هودا بیوتی فیکش را از کیف دستی طرح گوچی خود درآورد و با تیره ترین رنگ آن، اطراف پلک های کریچر را تیره کرد و بعد هم با رضایت سری تکان داد.
_کمتر از این هم انتظار نمیره از ویولا بیوتی. خیلی زود ترکِ پانک راک ارباب رو میتونیم ریلیز کنیم...
_بانو چی گفت اگه کریچر رو تو این اوضاع دید! کریچر مضحکه دست یه مشت بی اصالت!

ویولا با خوشحالی نگاهش را از کریچر برداشت و درحالی که پشت چشمی برای محفلی ها نازک میکرد، چوب دستی اش را از جیب دامنش درآورد و روی خالکوبی خود فشار داد‌.
_خب من الان با ارباب و بقیه تماس میگیرم تا اینجا بیان. ما میخوایم این جن رو برای میوزیک بندمون استخدام کنیم.

محفلیون که تا آن موقع فقط نظاره‌گر بودند، با شنیدن اسم مرگخوارها به تکاپو افتادند؛ هیچ کدام علاقه‌ای نداشت که لرد و بقیه، آنها را در این وضعیت اسفناک در حال پول درآوردن از گریمولد ببینند.

_ببخشید خانم محترم، اما جناب کریچر یکی از بااستعدادترین جن‌هاییه که میتونید پیدا کنید. محفل ققنوس مدیر برنامه های ایشون هست و باید باهاش یه قرار داد درست و حسابی ببندی. همینطوری که نیست!

اعضای محفل ققنوس که از نبوغ ناگهانی سیریوس به وجد آمده بودند، به سرعت پیشنهاد او را تایید کردند. حالا آنها، بیش از فروش بلیط برای بازدید خانه میتوانستند از چنین قراردادی پول دربیاورند.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 10:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویولا با یه قدمِ بلند چند قدم رفت سمتِ آشپزخونه، نگاهی به دامبلدور انداخت. عینکِ آفتابی‌اش رو کمی پایین آورد و با چشم‌هایی که سردیِ نگاهش از یخبندانِ آلاسکا هم بیشتر بود، گفت:
«خب، بریم ببینیم این جنِ خونگیِ موزیسین چطوری کار می‌کنه. امیدوارم صداش بد نباشه، چون اگه بد باشه، پولِ بلیطم رو ازت پس می‌گیرم!»
ویولا مکثی کرد و لبخندِ کجی زد که لرزه به تنِ محفلی‌ها انداخت.
«…اگر اون نت‌هایِ ناشناخته‌ی جنِ‌ خونگی‌تون رو بشه به عنوان یه قطعه‌“فریادهایِ خفته‌یِ زیردست‌ها” توی گالری‌هایِ دارک‌وبِ ارباب بفروشم، شاید بشه گفت صد گالیونم دور ریخته نشده.»
کریدنس که هنوز داشت با چشم‌های گرد شده به همه‌چیز نگاه می‌کرد، بالاخره جرأت کرد و پچ‌پچ‌کنان کنارِ لیلی ایستاد:

«لیلی… مطمئنی این آدمِ درستیه؟ حس می‌کنم هر لحظه ممکنه طلسمِ آواداکداورا رو به عنوانِ حرکتِ پایانیِ تورش روی همه‌مون اجرا کنه!»
-نگران نباش. تا دامبلدور رو داری غم نداری!
قبل از اینکه کریدنس بتونه جوابی بده، صدایِ ناله‌یِ خفیف و موزونی از سمتِ آشپزخونه بلند شد. صدایِ “تق… تق…” برخوردِ پیشانیِ کریچر به پایه‌ی میز بود. کریچر همزمان با کوبیدن سرش، زیر لب زمزمه می‌کرد:

«اربابِ جوانِ عوضی… پولِ بلیط می‌گیرن… کریچرِ بیچاره باید موزیک‌دان بشه… ارباب سیریوسِ خبیث… بانو بفهمه چی میگه؟»

«این عالیه! این ریتمِ درد… این هارمونیِ خشم! این دقیقاً همون چیزیه که برایِ تبلیغاتِ کمپینِ جدیدِ “دارک لرد این یور اریا” نیاز داریم!»

سیریوس با استرس به ریموس نگاه کرد.
«ریموس، دارم حس می‌کنم این داره از موسیقیِ ما برای تبلیغاتِ دشمن استفاده می‌کنه! باید یه کاری کنیم! اگه این نت‌ها رو ضبط کنه و ببره به خوردِ مرگخوارها بده، تا فردا شب کلِ دار و دسته‌ی ولدمورت میان اینجا بلیط می‌خرن!»
ریموس که انگار جرقه‌ای توی ذهنش زده بود، چشمکی زد و گفت:

«سیریوس، آرامشت رو حفظ کن! اگه می‌خواد از دردِ ما پول دربیاره، ما هم باید قیمتِ خدماتمون رو طبقِ تورمِ جادویی ببریم بالا! مگه نمی دونی همین دیروز بانکدار روی همه چی افزایشِ قیمت داد؟ بذار بره آشپزخونه… فقط حواست باشه اون ظرف‌هایِ نقره‌ایِ نقره‌کوب درجه یک رو قایم کنی، نذاری با خودش ببره به عنوانِ غنیمتِ جنگی!»
دامبلدور هم که انگار از دور داشت صحنه رو مدیریت می‌کرد، با لبخندی که معلوم نبود از رویِ لذتِ بیزینسِ جدیده یا نقشه کشیدن برایِ آینده، زیرِ لب گفت:

«بذارید بره… هرچی بیشتر سر و گوش آب بده، بیشتر تویِ شبکهِ‌یِ مالیِ ما گیر می‌کنه. کسی که واردِ خونه‌ی گریمولد می‌شه، یا با جیبِ خالی برمی‌گرده یا با کلی اطلاعاتِ غلط که خودمون بهش دادیم!»

ویولا توی آشپزخونه متوقف شد و با لحنی دستورگونه گفت:

«خیلی خب، همگی! اون جن رو بیارید وسط. می‌خوام یه “سلفیِ تراژیک” باهاش بگیرم و بعدش هم هزینه‌یِ لایسنسِ این موسیقی رو مستقیم به حسابِ… اوه، راستی! اربابِ من پرداختِ نقدی رو ترجیح می‌ده! اگه این جن استعداد داشته باشه... اون وقت میتونم اسنیپ رو ورشکست کنم!
حالا به نظر می رسید بیشتر داره با خودش حرف میزنه تا با محفلیون.
«اولین آهنگش خیلی پرقدرت ظاهر شد! آره...اگه توی بازار آهنگ های این جن باشه که کسی نمیره آهنگای اسنیپ رو گوش بده... بلاتریکس بفهمه از خوشحالی بال در میاره!»
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 03:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
محفلی‌ها غرق این فکر بودن که چه چیزایی دارن که بشه باهاش سر توریست جدیدشون رو گرم کنن و ازش گالیون تیغ بزنن، که سوروس اسنیپ، توریستی که از همون اول تا همین لحظه تو خونه گریمولد باقی مونده و کسی هم نمی‌دونه چرا، رشته افکارشون رو نصف می‌کنه و توی معجونی که در مدت زمانی گذشته مشغول درست کردنش بوده می‌ریزه.
- تبعیض تا کی؟! آلبوس... از همون اول فقط زورت به من می‌رسید... نگهداری از پاتر من، هر چی کار داری من، صد گالیون بلیط هم من؟!

در همون حال بود که محفلی‌ها می‌فهمن انقدر از حضور یه مرگخوار تو خونه گریمولد تعجب کرده بودن، که یادشون رفته پول بلیط رو ازش بگیرن. با توجه به تورم‌های کنونی و اینکه توریست جدید به نظر پولدار میومد، دامبلدور جلو میاد و با لبخند پدرانه-سیاستمدارانه‌ای می‌گه:
- باباجان بدون بلیط همینجاها در دسترسه... برای دیدن مکان‌های دیگه باید بلیط تهیه کنی!

ویولا، با نارضایتی تمام، فقط و فقط چون برای مأموریت مهم اینجا بود حاضر می‌شه صد گالیون بده.
ـ حالا اینجا چه چیزای اینترستینگی دارین که هم لول من باشه؟

‌محفلی‌ها دوباره به همون عمق از فکر برمی‌گردن تا توش غرق بشن که دوباره یه صدای دیگه رشته افکارشون رو نصف می‌کنه، نه برای ریختن تو معجون، صاحب اون صدا ترجیح می‌ده رشته‌ها رو نگه داره و بعدا ازشون طناب دار درسته کنه.
ـ چی شده؟

‌لیلی از موقعیت به دست اومده استفاده می‌کنه تا شاید نه‌تنها بتونن از ویولا گالیون بگیرن بلکه شاید بتونن اون رو هم به سمت جبهه خودشون بکشن. بی‌خبر از اینکه ویولا کلا برای خدمت به تاریکی اینجاست.
ـ ما اینجا همزمان یه ققنوس و یه کلاغ داریم! تو کدوم جبهه اینقدر روشن فکری بوده؟ تازه نهانه هم داریم!

‌کریدنس نه می‌دونه لیلی چرا داره اینا رو می‌گه و نه می‌دونه ویولا اینجا چی‌کار می‌کنه. فقط ترجیح می‌ده نگاهش رو بین افراد حاضر تکون بده به امید اینکه نگاه یکی بتونه وضع حال رو براش روایت کنه. از اون طرف دامبلدور ادامه حرف لیلی رو می‌گیره و می‌گه:
ـ توی آشپزخونه هم یه جن خونگی داریم که همزمان با کوبوندن سرش به پایه میز، نت‌ها متفاوت موسیقی رو می‌گه! البته این نت‌ها هنوز کشف نشدن... اون سمت هم می‌تونی سر‌های بریده شده اجنه خونگی رو ببینی، راهنمای اونجا هم جوزفینه باباجانه، جوزفین؟ جوزی...؟ که خب مثل این خبری ازش نیست... حق انتخاب با شماست، می‌خواین از کجا شروع کنیم باباجان؟
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 15:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: محفل ققنوس برای تیغ زدن ملت، خونه‌ی گریمولد رو تبدیل به جاذبه‌ی توریستی کرده و اونا رو به بهونه‌های الکی توی خونه می‌چرخونه تا ازشون کسب درآمد کنه.


همین‌طور که کوین دور خودش می‌چرخید و داد می‌زد "توریشت جدید!"، بستنی‌ش در حال ریختن روی زمین بود. توریست موردنظر، در حالی که با نگاه قضاوت‌گرانه سر تا پای کوین و رد بستنی آب شده‌ی روی زمین رو بررسی می‌کرد، پا به خونه‌ی گریمولد گذاشت.
- تور لیدر این‌جا کجاست؟ چرا هیچ‌کس نمیاد بهم ولکام بگه؟

جماعت محفلی که از دیدن یک مرگخوار وسط خونه‌شون وحشت کرده بودن، سعی کردن به خودشون بیان. به هر حال از اسم این توریست برمیومد که پولدار باشه و اونا می‌تونستن پول بیشتری ازش دربیارن. چیزی که اونا نمی‌دونستن، این بود که این شخص به دستور مستقیم ارباب تاریکی اونجا بود تا سر و گوشی آب بده.

- ویولا ریچموند عزیز، به به بزرگ‌ترین جاذبه‌ی توریستی لندن خوش اومدی! ما اینجا ترکیبی از بهترین آثار هنری و فرهنگی رو داریم، از جمله تابلوی مادر سیریوس که بدون توقف فحش می‌ده! بسیاری از توریست‌ها گفتن این یکی از بهترین تجربه‌هاش بوده و فحش‌های جدید و خلاقانه‌ای یاد گرفتن. بانو سیریوس همیشه خودش رو در این زمینه به‌روز نگه می‌داره.
- شما واقعا فکر کردین می‌شه با فحش دادن فلکس کرد؟ خیلی وقته که همه قبول دارن آدمی که فحش می‌ده، کنسله.

ریموس که انتظار این جواب رو نداشت، کمی شوکه شد. اما سیریوس سعی کرد اوضاع رو به دست بگیره.
- خب... خب پس بیاید شجره‌نامه‌ی خانواده‌ی بلک رو ببینید! این شجره‌نامه یکی از زیباترین‌ها در دوران خودش بوده و بسیار وینتج هست. تازه، نکته‌ی بامزه‌ش اینه که مادر مرحومم یه روز انقدر از دستم عصبانی شد که اسمم رو توش خط زده و سوزونده.

ویولا اخم‌هاش رو در هم کشید.
- واقعا فکر می‌کنید مامی‌ایشوزهای پیچیده‌تون خنده داره؟ شما نیاز به تراپی دارید. اینا همش ریشه در کودکی داره!

اعضای جبهه‌ی سفید با درماندگی به هم نگاهی انداختن. به نظر میومد این توریست قراره از اون سخت‌گیرهاش باشه، اما اونا قراره نبود عقب بکشن. باید به‌سرعت یه چیزی پیدا می‌کردن که بتونن باهاش نظر ویولا رو جلب کنن.
ویرایش شده توسط دلفی در 1405/3/3 20:00:44
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 20:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ بله آبجی، این شکلات گل گاو زبون که می‌بینی، از کمیا‌ب‌ترین شکلات‌هاست. لااقل ریموس این جوری میگه.

آیلین صدای جوزفین را نشنید. در ذهنش قطعه‌های مختلف را نصفه و نیمه اجرا می‌کرد، می‌دید خوب نیستند، قطعه‌ای دیگر می‌زد و وضع همین گونه ادامه داشت.

ـ گوشت با منه؟

آیلین باز هم نشنید. این بار، داشت با سوال اگر آسمان سبز بود چه میشد می‌جنگید.

جوزفین خواست دوباره از آیلین بپرسد گوشش با اوست یا نه که والتر به خنجرش اشاره کرد.
ـ جرئت دارین آرامش بانو رو به هم بزنین!

علاوه بر جوزفین، به شکلات‌ها هم نگاهی تهدیدآمیز می‌کرد. به هر حال، ممکن بود بویشان بانو را بیازارد.

اما جوزفین هم بیدی نبود که با این بادها بلرزد؛ بلکه بید کتک زنی بود که باد را مسخر خویش می‌کرد.
ـ خب، فکر کنم تو هم به این شکلات نیاز داری. از خاصیتاش می‌تونم به آرامش اعصاب اشاره کنم.

آیلین همچنان به دلیل آبی بودن آسمان و سبز بودن برگ‌ها می‌اندیشید. والتر ابرو بالا انداخت.
ـ اعصاب من مشکلی داره به نظرتون؟

والتر با لحنی این را گفت که آتش زیر خاکستر را تداعی می‌کرد؛ آن هم نه آتش ماگلی، بلکه آتشی جادویی که اگر از زیر خاکستر آزاد می‌شد، همه چیز را می‌سوزاند.

جوزفین خواست چیزی بگوید که این آتش آزاد نشود که صدای جیغ کودکانه‌ی کوین آمد.
ـ توریشت جدید! توریشت جدید!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 23:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جوزفین دست آیلین رو گرفت و بی‌مقصد به دنبال خودش کشوند. از کنار دابی‌ای که سرش رو به یک میز می‌کوبند و صدای جیرینگ‌جیرینگ تکون‌خوردن اشیای فلزی روش رو درمی‌آورد گذشتن و جلوی آشپزخونه رسیدن. جوزفین نگاهی به درون آشپزخونه انداخت. گویا دعوا خوابیده بود و ریموس و دامبلدور داشتن در صلح و آرامش مثل زن و شوهر های تازه‌عقدکرده شکلات لیمویی و کاراملی دهن همدیگه می‌ذاشتن. هرکدوم یک دست‌شون رو روی میز و زیر چونه‌شون گذاشته بودن و با دست دیگه‌شون شکلات‌ها رو از جعبه‌ی قلبی‌شکلی که بین‌شون قرار داشت برمی‌داشتن. چشم‌هاشون برق می‌زد و غرق همدیگه بودن.

جوزفین با دیدن این صحنه رمانتیک فکری به سرش زد. جلوی آشپزخونه پیچید و همون‌طور که دست آیلین رو می‌کشید و والتر هم خنجربه‌دست پشت‌سرشون حرکت می‌کرد، رفت به سمت پله‌ها. پله‌ها رو دوتا یکی طی کرد و به بالا که رسید، پیچید و از کنار درهای اتاق‌ها یکی‌یکی رد شد. دست نحیف آیلین توی مشت جوزفین کشیده می‌شد و آیلین، بی‌رمق سعی می‌کرد تا سرعت خودش رو حفظ کنه. جوزفین از کنار درهایی با علامت‌های مختلف روشون گذشت و جلوی دری آجری‌رنگ توقف کرد.
- و اینم از...

با چرخوندن دستگیره و یک هل کوچیک، در با قیژی آروم روی پاشنه چرخید و باز شد. جوزفین دست برد داخل اتاق و روی دیوار کنار در، کلیدهای برق رو زد. اتاق روشن شد و قبل از این که نمایی از داخل اتاق معلوم بشه، چشم جوزفین به کلاغی افتاد که چند قدمی جلوتر از خودش روی زمین بود و یک بسته مستطیل‌شکل با روکش آلومینیومی صاف‌شده رو میون نوک‌هاش گرفته بود.

- ام... ویل، تو اینجا چیکار می‌کنی؟

کلاغ سعی کرد بسته رو لای پرهاش بگنجونه و در حالی که چشم تو چشم سه‌نفر جلوش دوخته بود و خودش رو به چارچوب پشت سرش تکیه داده بود، آروم‌آروم از جلوی نگاه‌شون رد شد و بعد پا به فرار گذاشت.

- ریموس هنوز برگشته این داداش‌مونم معتاد کرد از بس شکلات چپوند تو نوکش. خب، بعله عرض می‌کردم. اینم از... داروخونه!

آیلین جلوتر رفت تا این که توی چارچوب در قرار گرفت و درون اتاقی که به نظر بی‌انتها می‌رسید، به روش نمایان شد. دو طرف اتاق قفسه‌هایی به بلندای سقف کشیده شده بودند که توی هر طبقه‌شون، بسته‌های رنگارنگ و متنوعی به چشم می‌خورد. بسته‌های پلاستیکی و کاغذی با رنگ‌ها و طرح‌های مختلف. توی برخی قفسه‌ها حتی شیشه‌های معجونی به چشم می‌خورد که توشون مایع‌هایی به ظاهر غلیظ و با رنگ‌هایی خاکی و زمینی وجود داشتن.

- اینجا... داروخونه‌تونه؟
- والا داروخونه که... انبار شکلات‌های تولید انبوه و معدود ریموس بود که ما بعد غیب‌شدنش بابت خواص مختلف هرکدوم‌شون، اینجا رو داروخونه کردیم. حالا بفرمایین، شکلات گل‌گاوزبون بدم یا اسطوخودوس؟
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1405/1/3 23:40:21
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1405 20:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در این میان، آیلین داشت عطر در اطراف می‌پراکند. در عین حال، عقل و احساسش داشتند می‌زدند در سر و کله‌ی هم و افکار و عواطف مختلف هم در دفاع از رئیس‌هایشان با هم گلاویز بودند.

پس از جنگی خونین که برای آیلین سردرد شدیدی به ارمغان آورد؛ بالاخره عقل بر تخت پادشاهی تکیه زد و خواست که بر زبان آیلین آن‌چه را که می‌پسندید جاری کند که افکار دیگری به جانش افتادند.
- اگه بلایی سر این جن بیچاره بیاد چی؟
- اصلا اگه همش تله باشه چی؟
- اگه با ول شدنشون توسط من، بلایی سرشون بیاد چی؟
- چرا این مرده این‌قدر رنگ‌پریده‌ست؟

والتر که رنگ‌پریدگی بانویش را تاب نمی‌آورد؛ بلافاصله خنجر درآورد، یادش آمد به آیلین قول داده آن را فقط برای احساس امنیت و فقط در اماکن جادویی حمل کند و برای احدی تیزش ننماید، خنجر را کنار گذاشت و افسوس خورد که چرا نمی‌تواند حداقل دل خودش را خنک کند. حتی به دنیای اطراف هم نمی‌توانست فحش بدهد؛ چون این هم از مفاد قراردادش با آیلین بود.

آیلین دست لاغرش را روی پیشانی‌اش گذاشت. انگار هزاران نفر از شخصیت‌های کتاب‌هایش به سرش می‌کوبیدند. به خودش لعنت فرستاد که چرا دیشب تا هفت صبح پای مقاله‌هایش نشسته و هر چه والتر التماس کرده که بانوی من، بروید و بخوابید، گفته پسرم تو برو بخواب و من هم بعد می‌خوابم و این بعد هم تا همین لحظه سر نرسیده بود.

در چشمان جوزفین دو عدد خورشید ظهر تابستان روشن شدند. که به که بود، از این سردرد هم پولی کاسب میشد.
- ما یه داروخونه داریما؛ می‌خوای ببینی؟

آیلین فقط پلک زد و تبسم کرد.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 12:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نانو خلاصه: محفل برای کسب درآمد، دنبال کشوندن ملت در قالب توریست به خانه‌ی گریمولد و پول کندن از اون‌ها به بهانه‌های واهیه. آیلین پرنس در حال حاضر سوژه‌ی تیغ‌زنی واقع شده.

جوزفین به این جایش فکر نکرده بود. پس با توکل بر مرلین، آیلین را عجالتا به بیرون از آشپزخانه هدایت کرد بلکه چیزی به ذهنش برسد. بیرون آشپزخانه اما کم سروصداتر از داخلش نبود...

دَلَنگ... دالانگ... دیلینیگ... دولونگ

آیلین در جست‌وجوی منبع صدا، خم شد و زیر یک میز آن را یافت.

- دابی نباید با دزدی و خرابکاری به دشمنای محفل ضربه می‌زد! دابی نباید بیگودی‌های بلاتریکس بانو و روغن موی اسنیپ قربان رو کش می‌رفت! دابی دستکج! دابی نباید توی شیشه‌ی عطرهای جادوگر جذب کن دلفی بانو شماره‌ی یک می‌کرد! دابی کثیف! دابی نباید وقتی از وسایل گلرت قربان سر در نیاورد، بادکنک‌ها رو سوراخ می‌کرد و به خیارها معجون فلفلی می‌مالید! دابی نشتی‌ساز! دابی سوزاننده! دابی بد!

ویل سریعا وارد عمل شد و یک جفت جوراب که دابی هنوز اعتراف نکرده بود از چه کسی دزدیده را از مشت او قاپید و در حلقش فرو کرد تا نتواند بیشتر از این علیه خود افشاگری کند. دابی در حالت سایلنت به کوبیدن سرش ادامه داد.

- اممم... خوب جاذبه‌ی بعدیمون این جن خونگی مظلومه. اگر میخوای سرش رو به پایه‌ی میز نکوبه لایک کن.

- اهم... چی کار کنم؟!

- یعنی یه انگشت شصت حواله کن بهش.

حس ترحم آیلین بسیار تحریک شده بود.

- من با تمام وجود می‌خوام که این کار رو نکنه. اما بهتره واقعا دردی ازش دوا کنیم و زخمی که روحش رو خراشیده و باعث شده این‌طور خودتخریبی کنه مرهم بذاریم... تا با صرف توجه نشون دادن، بیشتر به ادامه‌ی این رفتار دعوتش کنیم.

- آهان... درسته. منم می‌خواستم همینو بگم. یعنی مرحله اول لایک بود. بعد باید یک گالیون هم براش کامنت کنی تا دلش شاد شه و دیگه خودزنی نکنه.

- اما فکر نمی‌کنم یک یا حتا هزاران سکه زر و سیم، حتا بتونه یکی از زخم‌های حقیقی و عمیق قلب ما رو التیام ببخشه...

- ای بابا تو چقدر سفتی.

آیلین که در تماشای دابی ماتش برده بود، متوجه حرف جوزفین نشد.

- بله؟

- هیچی می‌گم مثل این که نفست از جای گرم درمیاد! اگر جای سفت شماره یک کرده بودی، می‌فهمیدی اتفاقا نبود پول چقدر زخم می‌زنه و بودنش چقدر درد دوا می‌کنه.

- نه ابدا... من می‌فهمم که ما چقدر زندگیمون رو به مفهومی برساخته‌ای به اسم پول گره زدیم...

آیلین تنها گالیونی که به همراه داشت و نه بابت کتاب‌هایی که کسی نمی‌خرید، بلکه بابت قهوه از یک مشتری دریافت کرده بود، به دابی داد. مشتری که قهوه می‌نوشید اما در واقع برای سیراب کردن شهوت فرهیخته به نظر رسیدنش به کتاب فروشی می‌آمد.

دابی آرام نشد. سعی داشت بگوید که «دابی این کارها رو برای پول نکرد. دابی فقط خواست به محفل خدمت کرد و حال دشمنان رو گرفت!» اما تنها صدای جیغ جیغ گنگی از زیر جوراب به گوش می‌رسید.

جوزفین نمی‌دانست از این بازدید کننده چیز بیشتری هم می‌توانست بکّند یا قرار نبود آورده بیشتری داشته باشد.
لنگه لنگه جمع شود... دابی، جن مدرسه‌ساز!
(از کمپین دابی حمایت کنید 🤍)
پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 21:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در این میان، آیلین نشسته بود برای خودش از منظره‌ی آشپزخانه نقاشی می‌کشید. در همین حین، گلدوزی هم می‌کرد. کتابی هم جلوی رویش بود که داشت آن را می‌خواند. والتر مارتین، شخصیت زنده شده داستانش نیز، با خنجر کشیک می‌داد که مبادا کسی به بانویش از گل نازک‌تر بگوید.

بحث ریموس و دامبلدور اما همچنان ادامه داشت:
- باباجان، میگم اشتباه به عرضت رسوندن! من سرپرست این‌جام‌.

ریموس حق داشت نپذیرد؛ به هر حال، مدت زیادی از خانه دور بود.
- پروفسور، جسارت منو ببخشین؛ اما منم! رزالین هم شاهده!

با این حرف، به آیلین که داشت در هوا عطر گل یاس می‌پراکند اشاره کرد. والتر خنجر درآورد که:
- رزالین کیه، جناب؟

آیلین دستش را روی خنجر والتر گذاشت و نگاهی به او انداخت که داد می‌زد اگر آن را دربیاوری، همان را در حلقت فرو می‌کنم.
- جناب لوپین، من رزالین دیگوری نیستم. آیلین پرینسم.

ابرو بالا انداخت.
- آقای لوپین، شکلاتا یه‌کم نامرتب نیستن؟

و با چوبدستی‌اش، به جان شکلات‌ها افتاد؛ چنان که اگر زبان داشتند، اعتراض می‌کردند که:
- به مرلین، به چهار بنیانگذار هاگوارتز، مرتب شدیم! این‌قدر جا به جا نکن ما بدبختای فلک زده رو!

از سوی دامبلدور ندا آمد که:
- باباجان، درکت می‌کنم که این همه مدت از خونه دور بودی؛ اما راستش رو بخوای‌..‌.

جوزفین برای این که مشتری با دعوای ریموس و دامبلدور نپرد، به سرعت درآمد که:
- آبجی، ما آپشنای دیگه هم داریما...می‌خوای ببینی؟

آیلین لبخندی زد و دستش را روی خنجر نیمه از نیام درآمده والتر گذاشت.
- می‌تونم بدونم چه آپشنایی؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.