ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] « نوادگان هلگا هافلپاف »

اول از همه، بگو ببینم، دست از اصرار بر نابود کردن خودت برداشتهای یا نه؟ باور کن با کندن موهای بینوایت و تا سحرگاهان خیره به صفحات کتابها و مقالهها ماندن، به نجات گیتی کمکی نمیکنی.
حال همسرت چهطور است؟ واژگان نامهی پیشینت به من میگفتند دلواپس حال و اوضاعش هستی. امیدوارم بهتر شده باشد.
جدای از این سخنان متداول و احوالپرسیهای همیشگی، قلم به دست گرفتم تا سوالی به سویت بفرستم. اگر میل داری، میتوانی پاسخی ندهی و رقعهام را روانهی شومینه کنی؛ لیکن من باید برایت بنویسم.
میدانی، در میان افراد رنگارنگ این محفل ادبی که از شکسپیرهای نوین تا قلمفرسایان سوار بر جریان باد و از خشکروحان تا آزادگان هستند، مردی وجود دارد که نمیدانم او را در کدام قشر جای بدهم.
خود این آقا اکنون موضوع بحث ما نیست؛ بلکه بخشی از داستانی که ارائه کرد(و میگوید وامدار کتاب "مرشد و مارگاریتا" است) مرا به اندیشه واداشته. خواهش میکنم مرا سرزنش نکن که بهر چه راز دل دیگری را میگشایم؛ داستان منتشرشده در مجله، دیگر نامش راز دل نیست؛ آن هم در مجلهی بزرگی مثل هاروکایوشیدا.
در قصهای او بر قلم آورده، سردبیر محترمی که در بیمارستان بستری شده، از رویاروییاش با فردی با دیدگان طلایی میگوید. این آقای تمامعیار، در راه بازگشت از یک مجلس رقص با جوانکی رو به رو میشود که ردای ارغوانی روشن و همانطور که گفتم، چشمان غیرطبیعی داشته.
آقای سردبیر آنقدر عقل سلیم دارد که بگوید حتما این جوان دیوانه است و رنگ نامعمول چشمانش هم چیزی جز پیامد شیوهی خاص تابش نور چراغ نیست؛ اما جوانک چیزی بر زبان میراند که باعث میشود مرد قصهی ما بر خود بلرزد. او میگوید:
- میخواهید چیزی را که نمیدانید به شما نشان دهم، قربان؟
آقای سردبیر نزد پرستاران قسم میخورد که چشمان مرد آن لحظه نقرهای شده بودند و علاوه بر آن، بیش از پیش میدرخشیدند.
کجا بودم؟ آهان، سردبیر به ناگاه آینهای پیش رویش میبیند که نه خودش، بلکه مردی عبوس را با رخساری ترکخورده نشان میدهد. موهای این آقا، در آینه ژولیده بودند و لباسهایش مانند پسر نوجوانی که تازه خودش را از خوابی عمیق بیرون کشیده.
هنوز مجال نیافتهام بقیهاش را بخوانم. نمیدانم این مرد موجودی ماورائی است؛ آقای محترم درگیر وهم بوده یا چندین احتمال دیگر رخ دادهاند؛ لیکن هنگامی که به خواب رفتم، در عالم رویا دیدم مردی آینهای جلویم گرفته. دقیق خاطرم نیست که چه بر زبان راند یا در آیینه چه رخساری داشتم؛ لیکن خاطرم هست که چهرهی خودم نیز زخمی داشت که مرهمی آن را پوشانده بود.
نه...فراموشش کن. میدانی که من وقتی قلم به دست میگیرم، مجنون میشوم. لطفا فقط نظرت دربارهی داستان را بگو.
با محبت،
یامازاکی هیروشی.
افرادی که لایک کردند


اگه بخواید نسبت به گادفادر بودنِ لیلیث اونم بین اینهمه گزینهی مختلف برای گادفادر شدن اعتراض کنین، باید بگم که کاملا حق دارین. اما لیلیث خودش تصمیم گرفته بود این بازی رو راه بندازه و حتی دوربین ها رو هم خودش آورده بود که بتونه این صحنه رو تا ابد ثبت کنه! پس خودشم باید گادفادر میشد. اون با چهرهی خونسردی که تمامِ تلاششش رو میکرد تا ابهت یه گادفادر رو داشته باشه، رو به اعضای هافلپاف چرخید و شروع به حرف زدن کرد.
-خب سلام.
-سلام.
-حضور و غیاب میکنم، هرکی که حضور نداشته باشه بعد از بازیمون کشته میشه.
-تو که هممونو به صف کردی و کشوندی اینجا. دیگه حضور و غیابش چیه لیلیث؟
-اگر اعتراضی داری، میتونی به اون صندوق اعتراضاتی که توی تالار نصب کردیم مراجعه کنی وین.
-همونی که از بس کسی بهش دست نزده تار عنکبوت بسته؟
-من یه سری زنگ زدگی هم روش دیدم تازه.
-اگر راجع به زنگ زدگی و تار عنکبوت ها هم اعتراضی دارین، میتونین به همون صندوق اعتراضات مراجعه کنین. به هرحال همش تقصیرِ ارشدای تالاره.
مرگ و آیلین اعتراض کردن، اما اعتراضشون وارد نبود! و بنده به دستورِ شخصِ لیلیث، اجازهی نوشتنِ اعتراضاتی که وارد نیست رو ندارم. به هر حال، دیکتاتوری که شاخ و دم نداره...
-خب، به حضور و غیابمون برسیم. وین؟
-هستم به مرلین.
-جوجهی مادر و جوجهی کودک؟
-الان منظورت از جوجه ما دوتاییم؟
نیمفادورا با چهرهای مظلوم بچهش رو به خودش نزدیک کرد و به لیلیث خیره شد. اینطوری نبود که از اعتراض کردن در مقابل لقبش بترسه! نه اتفاقا نیمفادورا اصلا از لیلیث نمیترسید! اما به دلایلِ نامعلومی، هیچوقت از جوجه بودنش شکایت نکرده بود. شاید چون واقعا جوجه بود، شایدم از جوجه بودنش خوشش میاد! شاید جتی برنامه داشت که در آینده جوجه بشه!
-آره منظورم خودتونین.
-خب من به نمایندگی از خودم و بچهم جواب میدم، هستیم!
-بذار ببینم.. مرگ که بود و نبودش مهم نیست.
-صبر کن ببی_
-صبر نمیکنم!
داشتم میگفتم، آیلین پرینس و شوهرش که اسمشو یادم نمیاد؟-هستیم لیلیث جان هستیم.
-آفرین. آنابلِ عزیز و همکار؟
آنابل درحالی که موهای خیسشو با حوله بسته بود و به تازگی از توی دریا بیرون اومده بود، دم و سرشو باهم تکون داد. لیلیث هم متقابلا سرشو تکون داد! و برای لحظهای، سکوتی پرمعنا بینشون حاکم شد که توسطِ صدای عصایِ نیکلاس شکسته شد.
-منم هستم، نیکلاس!
-آفرین نیک. خب، ادوارد و ادنا؟
ادوارد و ادنا کنارِ هم نشسته بودن. هردوشونم تازه وارد و ناآشنا بودن. اونا هنوز متوجهِ یه موضوع مهم و حیاتی نبودن، و اونم دیکتاتوری لیلیث بود! اما با اینحال، با یه لحن یکنواخت و حتی یک احساس، جواب دادن؛
-بله.
-چه بچه های نازی!
حالا، نیوت اسکمندر؟
نیوت با شنیدن اسمش پتوشو به آرومی پایین میکشه و با گوشهی چشم، به لب های لیلیث نگاه میکنه. آخه خجالت میکشید به چشماش زل بزنه!
-منم هستم ولی چرا همه رو فقط با اسمشون صدا زدی و منو با اسم و فامیلیم؟
-چون دوست داشتم! همونطور که به بقیهی بچه ها گفتم، اگر اعتراضی داشتی میتونی به صندوقِ اعتراضاتی که_
-باشه بابا فهمیدیم.
مرگ درحالی کعه با کلافگی چایی هلشو هورت میکشید، جملهش رو تکمیل کرد و اون وسط ها هم زبونِ سیاهشو برا لیلیث درآورد. البته شایدم زبونش سیاه نباشه، اما این نویسنده دوست داره فکر کنه زبونِ مرگ سیاهه! چون مرگ اصولا سیاهه!
-دفعه آخرت باشه که میپری وسطِ حرف من! دفعه آخرت باشه ها!
-توعم دفعه آخرت باشه که منو تهدید میکنی! دفعه آخرت باشه ها!
-منو مسخره کردی؟ بذار بعد از بازی که اومدم با همون داسِ خودت کشتمت میفهمی.
لیلیث که به شدت روی بازیِ پیشِ رو تمرکز کرده بود، تصمیم گرفت بیخیالِ مکالمه یا شاید بشه گفت دعواش با مرگ بشه و فعلا مقدماتِ بازی رو بچینه.
-خب داشتم میگفتم... بعدی، پرنتیسِ پیشی؟
پرنتیس کلاهِ سیاه و خفنش رو با گوشهی غلافِ شمشیرش بالا انداخت و با چشم های مظلومش که الان به جای مظلوم بودن، بیشتر خفن شده بودن، به لیلیث نگاه کرد.
-هستم.
-خوبه... حالا همگی یه دور برگردین و به تابلوی گروگان، زاخار و باقیِ از جادوگران رفتگان ولی از یاد نرفتگان ادای احترام کنید.
همهی هافلپافی ها چرخیدن و با ظرافتِ تمام، ادای احترامشون رو کامل کردن. به هرحال هافلی گفتم، وفاداریای گفتن! حتی لیلیث هم همراهشون تعظیم کرد.
-میگم ما که هممون اینجا جمع شدیم... ولی پس کرنلیوسِ وزیر کجاست؟
-کرنلیوس کیه؟
-کرنلیوس فاج دیگه.. همون کخه کلاه داره، وزارتو داره، دست به آچارش هم قویه!
-مامی فاج ما رو رها کرده!
حالا که همگی اعلام حضور کردین، بیاین جلو و رضایت نامه رو امضا کنین، بعدم دستتونو بکنین تو این شیشهی قرعه کشی و یه کاغذ دربیارین. هرنقشی که روی کاغذ نوشته شده باشه، قراره نقشِ شما توی مافیا بازیمون باشه و شما هم موظفید هویتتون رو از همه به جز من مخفی کنین. -ببخشید اگر یکی ندونه مافیا بازی یعنی چی، چیکار بکنه؟
-همتون به جز مرگ میتونین ازم بپرسین که کامل بهتون توضیح بدم. مرگ هم میتونه از چایی هلش بپرسه. حالا به صف شید بیاید جلو.
(خب دوستان این پستی که میبینید، یه رول پلیه! اصلا یه نوشتهی ادبی نیست که روش وقت گذاشته شده باشه... صرفا برای سرگرمیه و منم تمام تلاشمو کردم که به یه رولِ گروهی تبدیلش کنم. و راستش به دو پارت تقسیم کردم تا همهی افرادی که توی پست ازشون یاد کردم، بتونن بعد از خوندنِ پارت اول بهم پیام بدن و بگن که آیا از حضورِ کرکترشون تو رول پلیم راضیان یا نه! یک هفته زمان دارید برای اعلامِ این موضوع، در غیر این صورت از پارت دوم حذف میشین... اگرم که هیچکس اعلام حضور نکرد دیگه پارت دومی نخواهیم داشت.)
@مرگ @نیمفادورا تانکس @نیوت اسکمندر @نیکلاس فلامل @پرنتیس گاتو @کرنلیوس فاج @تد ریموس لوپین @وین هاپکینز @آیلین پرینس @آنابل انتویسل @ادوارد مورن @ادنا پاتریج
افرادی که لایک کردند


زندگی در لحظه
-سلام! سلام از همگی... خیلی ممنون از حضورتون. مطمئنم که همگی به شدت هیجان داشتین تا منو با این جاسپلی بی نظیر ببینین. و اون آهنگ بی نظیر رو از زبون من بشنوین. و باید بگم که بالاخره زمانش فرا رسیده! شما قراره شاهدِ یه نمایش بی نظیر از من و دوست عزیزم گروگی باشین که نقش پنشس رو بازی میکنه. من میکروفونم رو خاموش میکنم تا گروگی بهتون سلام بده. 
-سسس.. سسلام. 
احتمالا اون دیالوگی که پارت اول باهاش تموم شد رو یادتونه. همون دیالوگی که میگفت؛ "نه! عمرا اگه اینکارو بکنم و خودمو مسخره عام و خاص کنم!" و احتمالا الان گیج شدین که چرا یهویی از همچین دیالوگ محکمی، دقیقا پریدیم به اینجایی که هم گروگان راضی شده، هم همه چیز انجام شده و توی موقعیت قرار گرفتن! حتما دارین میپرسین پس تحکم گروگان چیشد؟ نکنه ایموجی گشنه در نت همهی اتفاقای این وسط رو خورد؟!
در جوابِ سوالاتون... گزینه یک رو به شماره 2223334 پیامک کنین و سپس صبر کنین تا جواب بهتون پیامک بشه. اگرم پیامک نشد، یعنی مشترک مورد نظر خاموش میباشد. لطفا بعدا تلاش بفرمایید.
حالا که جواب سوالتون رو گرفتین، بریم سر اصل ماجرا. گروگان که به اجبار معجون رو خورده بود، حالا تبدیل به یه مارِ سخنگو شده بود که میتونه رو تک پاش بایسته و بلند شه! و اگر قسمتِ بلند شدنش رو نادیده بگیریم، گروگان انقدری خودشو شبیه به نجینی دیده بود که اولش تصمیم گرفته بود دیگه اصلا به شکل قبلش برنگرده! اینطوری میتونست بره تو آستین لرد و خودشو به عنوان نجینی جا بزنه و محبوب ترینِ محبوبش بشه! اما استامپِ درونش آنچنان هم مایل به این کار نبود... فقط گروگان درونش بود که از این وضعیت لذت میبرد.
البته لیلیث هم خیلی تغییر کرده بود! اون پیچِ یه چشمشو باز کرده بود و چشمش رو همراه با کلِ حدقهاش از جا درآورده بود تا یه چشمی بشه! موهاشم قرمز رنگ کرده بود... و حتی یه نرم افزار ماگلی به اسم تغییر صدا روی سیستم مغزش نصب کرده بود که صداشم با لحنِ دختری که جاسپلیشو کرده بود، یکی کنه. و حالا هم که هردو در کنار هم، مقابلِ خیل عظیمی از ماگل ها ایستاده بودن، یکی از بهترین قاب های جاسپلی قرن رو تشکیل داده بودن!
لیلیث که با هیجان دستشو برای مردم تکون میداد، به سمت گروگان خم شد و توی گوشش زمزمه کرد.
-گروگی، اون تابلو رو میبینی که جلو رومون قرار داره؟ آهنگ که پخش بشه، متنش هم اونجا به نمایش درمیاد. اونایی که رنگشون سبزه رو تو باید بخونی و اونایی که رنگشون قرمزه رو من میخونم. 
-بسسپرش به خودم. 
گروگان کاملا توی نقشش غرق شده بود. انقدرم زور شنیده بود که حسِ گروگانا بهش دست داده بود و همین موضوع هم باعث شده بود که وجههی استامپیش کاملا ناپدید بشه!
و خلاصه که... جونم براتون بگه که تا اینجا که با عجیب غریب ترین سناریو های ممکن پیش اومدیم، از اینجا به بعدشم با ما همراه باشید تا عجیب و غریب ترین و بی هدف ترین تک پستی جادوگران رو دنبال کرده باشید. اگر هم اعتراضی دارین میتونین گزینه 4 رو به 2223334 پیامک کنین و منتظرِ پاسخ بمونین. اگرم جوابی دریافت نکردین، این بار یعنی اعتراضتون اصلا وارد نیست! خیلیم دلتون بخواد.
بله، داشتم میگفتم خلاصه که یک دو سه رو گفتن و آهنگ پخش شد.
گروگان تمام تلاششو میکرد تا آهنگ رو درست تلفظ کنه. و البته اینم نباید نادیده گرفت که تابلو خیلی دور بود و خوندنِ متن از این فاصله، کار آسونی نبود! گروگان تمام تلاششو میکرد تا متن رو درست بخونه و تنها چیزی که کمکش میکرد، چهار روز قبلی بود که به شکل مداوم صدای این آهنگ رو توی تالار شنیده بود... اون با لحنی پر از شک و شبهه، بخش اولِ آهنگ رو خوند. همهی تماشاگرا در سکوت تماشاش میکردن. انگاری که اونا هم متوجه شده بودن که گروگان ذاتا یه خواننده نیست!
بخش اول تموم شد و بخشِ لیلیث شروع شد. صدایی که گروگان از لیلیث میشنید، اون صدای همیشگی نبود. اما هیجانِ مفرط و بیش از حدِ داخلش دقیقا مثلِ خود لیلیث بود. هیجانی که همهی بیننده ها رو به خودش جلب میکرد. هیجانی که از اعماق درونش تک تک لحظه های زندگی رو فریاد میزد. بله... هیجانِ لیلیث، همه رو مجبور به زندگی در لحظه میکرد.
زمان به سرعت میگذشت... گروگان هم دیگه متوجهش نبود. دیگه شک و شبههای درونش نبود! برای اولین بار درحال آواز خوندن بود و به شکل عجیبی بدون نگرانی انجامش میداد. اون دو باهم به خوندنِ آهنگ ادامه دادن و همزمان به هر نحوی که در اون لحظه دلشون میخواست، مشغول رقصیدن شدن. همهی نگرانی ها از بین رفته بودن. اونا فقط داشتن غریزهای رو دنبال میکردن که در درونشون نهفته بود. و این لذت خالص بود!
و درنهایت، با پایانِ آهنگ همهی بیننده ها شروع به دست زدن کردن. بعضیا براشون گل انداختن و بعضیا هم با دست و جیغ سعی کردن بهشون انرژی بدن.
گروگان لبخند میزد. نه اون لبخندِ شرورانهی همیشگیش، بلکه یه نوع لبخند جدید. از اون نوع ها که گروگان حتی اسمشم نمیدونست. و لیلیث؟ اون خوشحال بود. انقدری خوشحال که با وجود نفس نفس زدن هاش، بازم بالا پایین میپرید و با طرفداراش حرف میزد.
-مرسی! مرسی از همتون. اون خانوم کوچولو که اون پشته چی میگه؟ ها؟ چند سالته خاله؟ داره میگه 9 سال؟ شما پشت صحنه بیا بهت امضا بدم خاله. 
و بله... اینطوری بود که داستان ما به اتمام رسید. اون کنسرت تموم شد و هم گروگان، هم لیلیث به چهره های قبلی خودشون برگشتن. و حالا اونا کوله باری از تجربه بودن، حالا گروگان لذتِ زندگیِ بی قید و شرط رو حس کرده بود. و لیلیث... لیلیث فقط مثل همیشهی خودش بود. امیدوارم شما خوانندهی عزیز هم مثل این نویسنده و لیلیث، جرات به خرج بدین و برای یه بار هم که شده، بدون فکر به "آینده" هرکاری که دلتون میخواد رو انجام بدین. حالا چه اون کار خوندن یه آهنگ و جاسپلی کردن با گروگان باشه، چه نوشتنِ یه پستِ بی در و پیکر که توی تخیلاتتون شکل گرفته.
پایان...!
افرادی که لایک کردند


توجه: اگه برای زمانتون ارزش قائلید، پیشنهاد میکنم این دو پارت رول منو نخونین.
پارت اول
نوادگان هلگا هافلپاف!
صدای موسیقی از همهی سوراخ سمبه های تالار شنیده میشد. انقدری صداش بلند بود که مبلای داخلِ سرسرا رو جا به جا میکرد... و شدتش حتی سوسکهای زیرزمینی رو هم فراری داده بود. دیگه چه برسه به هافلی های بیچاره که زورشون به لیلیث نمیرسید! زمان از دست همشون در رفته بود... دو روز بود؟ سه روز یا شاید حتی چهار روز؟ ضبطِ قوی و فرا صوت لیلیث درست وسطِ تالار رها شده بود و مدام یه اهنگ تکراری رو پخش میکرد. هافلپافی ها از همون موقعی که لیلیث رو میشناختن، اون ضبط رو هم میشناختن. تازه صدها بار هم صدای گوش خراشِ آهنگا رو از تو اون جعبهی بزرگ شنیده بودن. اما اگه میدونستن که این بار وقتی اون دستگاه به کار بیفته دیگه قطع نمیشه، قطعا میدزدیدنش. حتی اگه به معنایِ به خطر افتادن جونشون باشه!
- 
این چهرهای که این بالا میبینین، چهرهی لیلیثه که توی مرکز سر و صدا ایستاده و به آهنگش گوش میکنه. لیلیث از فرط هیجان بدنش ویبرهای شده بود و حتی حرف هم نمیزد! و این "
" قیافهی هافلی هاست که با عصبانیت توی گوش هاشون پنبه فرو کرده بودن و از کنجِ تالار لیلیث رو تماشا میکردن.
البته هافلی ها از لیلیث نمیترسیدن... لیلیث که آزارش به کسی جز بچه ها نمیرسید! هافلی ها هم بچه نبودن. اما خب از طرفی، اونا نه بلد بودن اون ظبط رو خاموش کنن... نه لیلیث باهاشون حرف میزد که بتونن راضیش کنن که اون ضبط رو خاموش کنه.
-من یه ذره دیگه اون آهنگ مسخره رو بشنوم، دیوونه میشم.
-اصلا کی این آهنگو به لیلیث معرفی کرده؟
-کسی معرفی نکرده که... تو یه سریال ماگلی شنیدتش. سریال هم که چی بگم. یه کارتون عجیب غریبی بود که طرفدارای ماگلیش بهش معرفی کرده بودن. ندیدینش مگه؟
-حالا هرچی! الان برای نجاتِ تالارمون یه راه بیشتر نداریم...
-مرلین رو شکر! من فکر کردم اصلا راهی نیست. بگو چه راهیه، هرچی باشه همگی باهم انجامش میدیم.
-باید سوپ بچه درست کنیم.
گروگان بچه خوار نبود، درسته که یکم شرور بود یا شایدم یکم بیشتر از یکم شرور بود اما دلیلی نداشت که بخواد بچه ها رو بخوره! اون فقط میدونست که اگه بخواد همچین رایحه و عطری رو توی تالار راه بندازه، لیلیث بالاخره از این حالتِ هیپنوتیزمش درمیاد و به خاطر سوپ بچه، بیخیالِ آهنگش میشه.
-نه! نه نه نه. نه! 
اینم آیلین بود که توی دیالوگِ نه گیر کرده بود و تازه از اونجایی که صدای فرا صوتِ ضبط به گوشاش آسیب زده بود، همهی دیالوگاشو با داد بیان میکرد.
-تا وقتی میشه با گفت و گو حلش کرد، نباید خونِ بچه ریخت! تا وقتی من اینجا ارشدم، خونِ هیچ بچهای ریخته نمیشه. 
بله، گروگان شاید بچه خوار نبود اما شرارتش بهش اجازهی بچه کشی رو میداد. و آیلین؟ آیلین نه بچه خوار بود و نه شرور، بلکه حامی حمایت از کودکان هم بود! از اونجایی که خودش دوتا پسر دسته گل داشت، نمیتونست به همین آسونیا راضی بشه که بچه مردم رو به خاطر اهداف شخصی تالارش تبدیل به سوپ بکنه.
-من خودم میرم باهاش حرف میزنم... هرطوری که شده راضیش میکنم! گروگان، توعم باهام میای.
درسته که گروگان هم از آیلین نمیترسید، اما این لحنِ دستوری که آیلین ازش استفاده کرده بود... ناخوداگاه حسِ سابمسیو درونِ گروگان رو که علاقه به گروگان گرفته شدن داشت، برانگیخته بود. بنابراین خیلی یهویی از دستش در رفت و با همون تنِ صدای بلندِ آیلین داد زد؛
-بله ارباب! بریم. 
و اینگونه شد که آیلین و گروگان از جمعِ هافلیون جدا، و به لیلیث نزدیک شدن. لیلیث همچنان با هیجان به آهنگش گوش میکرد... انقدری با هیجان که حتی متوجهِ اومدنِ گروگان و آیلین نشد. اما اونا قرار بود تلاششون رو بکنن، پس بی توجه به بی توجهی لیلیث شروع به حرف زدن کردن.
-لیلیث... میدونی؟ من فکر میکنم تو خبر نداری که این تالار برای هممونه و ما هممون به آرامش احتیاج داریم. 
-
-برای همین اومدم تا باهات حرف بزنم و بگم که اون ضبط رو خاموش کنی؟ 
-
-اینطوری نمیشه. ببین لیلیث! اگه این آهنگو دوست داری، یه جا نشستن و گوش دادن بهش که دردی رو دوا نمیکنه. باید یه جور دیگه هیجانت رو تخلیه کنی.
-آفرین گروگان! حتما یه راه دیگه برای تخلیهی هیجان وجود داره. نه؟ لیلیث خودش بهتر از ما میدونه.
درسته که لیلیث جوابی نمیداد، اما میتونست بشنوه و فکر کنه! هرچند که تا جای ممکن سعی میکرد نشنوه و فکر نکنه تا هیچی مزاحمِ گوش دادن به موسیقیش نشه اما متاسفانه میتونست صدای گروگان و آیلین رو بشنوه و بهشون فکر کنه. اولش حرفای گروگان به نظرش چرت و پرت بودن، اما با این حال بیشتر بهشون فکر کرد. همزمان بین فکر کردناش هم، یهو چشماش به گروگان خورد. و دیدنِ چشمای گروگان همانا و سرریز شدنِ فکرای جدید همانا!
-فهمیدم!
جملهی لیلیث مصادف با قطع شدنِ صدای ضبط بود. هافلی ها (به ویژه نیوت) به محض خاموش شدنِ ضبط پتو و بالشتاشونو زیر بغلشون زدن (اول از همه نیوت) و به سمت تخت خواباشون روانه شدن تا نخوابیدنای این چند روز رو جبران کنن. حتی مرگی که نباید بخوابه هم رفت روی تختش و داسشو بغل گرفت و خوابید. آیلین و گروگان هم میخواستن همینکارو بکنن... براشون مهم نبود لیلیث چی فهمیده، مهم این بود که دیگه صدایی وجود نداره! و البته آیلین با موفقیت همینکارو کرد. اما وقتی گروگان هم اومد که بره سمتِ تختش، لیلیث با چهرهی همچنان هیجان زدهاش جلوشو گرفت.
-گروگان، تاحالا مار دیدی؟ 
-یه نجینی دیدم! چطور؟ 
-ازشون میترسی؟ 
-از مار؟ نه بابا. 
-تاحالا دلت خواسته مار بودنو امتحان کنی؟ 
-نه...؟ 
دو ساعت بعد، زیرزمین هافلپاف
-این از فلس مارِ جهنمی، این از زهرِ افعیِ سه سر، اینم از عصارهی شاخِ تک شاخِ ماده... دیگه چی بود؟ آها، اینم از قطره اشکِ اژدهای سخنگو.
لیلیث مقابلِ دیگ ایستاده بود و همینطوری که اسم مواد رو میخوند، اونارو توی دیگِ آبِ جوشان میریخت. و گروگان درحالی که با اجبارِ لیلیث به زیرزمین اومده بود، با چهرهای سرشار از سوال به دیگ خیره شده بود.
-میشه همزمان که داری اینکارو میکنی، یه توضیحی هم به من بدی؟ 
-توضیح؟ چی میخوای بدونی که نمیدونی گروگی؟ 
-اینکه من اینجا چیکار میکنم؟ اون معجون دقیقا برای چیه و برای کیه؟ 
-تو اینجایی تا باهمدیگه جاسپلی کنیم. اون معجون هم معجونِ تغییر چهره به ماره و برای توعه. 
گروگان نپرسید که جاسپلی یعنی چی. چون میدونست که حتی اگه بپرسه هم قرار نیست بفهمه یعنی چی! اما چون شما خواننده ها گناه دارین، من بهتون میگم یعنی چی! جاسپلی کلمهی تغییر یافتهی کاسپلیعه و به معنای تقلیدِ چهرهی یه کرکتر خیالیه. حالا مطمئنم که کلی سوال تو ذهنتون شکل گرفته... اما جریان انقدرام که فکر میکنین، پیچیده نیست! درواقع لیلیث فقط هیجان زدهست چون یه سریال ماگلی به اسم هزبین هتل تماشا کرده و این آهنگی که این چند روز مشغولِ گوش دادن بهش بود هم یکی از آهنگای همون سریال ماگلیه!
-درسته که هیچی نمیفهمم، اما چیزی که بیشتر از همه نمیفهمم اینه که هدفت از تبدیل کردنِ من به مار چیه. و چیزی که حتی خیلی خیلی بیشتر از این نمیفهمم اینه که چرا فکر کردی من به همین راحتی قراره این معجونو بخورم؟ 
-ببین گروگی، این مسئله خیلی سادهست! یا به حرفای من گوش میدی، یا منم برمیگردم تو تالار و دوباره ضبطمو روشن میکنم. 
-صبر کن ببینم! منو تهدید میکنی؟ اصلا این چه وضعشه! مگه اسیر گیر آوردی؟ البته... شایدم اسیر گیر آورد_ نه! اسیر گیر نیاوردی! 
-بیخیال دیگه گروگی. به توعم خوش میگذره. من میشم اون دختره بمبی و تو هم میشی پنشس. بعد با همدیگه میرقصیم و آهنگشونو میخونیم. میدونی چند نفر قراره تماشامون کنن؟ من همین الانشم یه کنسرت گنده براش رزرو کردم. 
-نه! عمرا اگه اینکارو بکنم و خودمو مسخره عام و خاص کنم! 
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/2/29 19:54:08

خدای من، غش کرد! چرا کسی به کمکم نمیآید؟ رنگش پریده...نکند مشکل از ریههایش باشد؟ یا نکند دوباره چشم مرا دور دیده، با مرگخواران درگیر و زخمی شده؟
نه، خبری از زخم نیست. خونریزی داخلی؟ خدا نکند! آهان، یک نفر آمد! زنی بلندقد با لباسهای خاکستری.
مبادا این زن بدنیت باشد؟ باید ذهنش را بخوانم...ذهنخوانی را برای این زمانها یاد گرفتهام.
"بچهی بیچاره، انگار مریضه.باید یهجوری ببرمش درمونگاه نزدیک."
خب، انگار زن نیت بدی ندارد. چنان ناگهانی به ذهنش نفوذ کردم که بعید میدانم فرصتی برای پنهانکاری یافته باشد.
همین جا یک درمانگاه هست؟ خدا را شکر! چرا اینگونه بیاحتیاط والتر را میکشد؟ چیزی بگویم؟ یا شاید بهتر است بیصدا درصدد جبران این بیاحتیاطی برآیم.
خب، رسیدیم. نسبت به سنتمانگو، کوچک است؛ اما حداقل تابلوهایش حرف نمیزنند یا خبری از آبله اژدهایی نیست.
فقط به خاطر کمبود مواد مغذی، بیماری ریویاش عود کرده. خوب است، چیز خطرناکی نیست.
زن چهقدر حرف میزند! اگر حافظهام پا به پای او پیش برود، میتوانم تک تک جزئیات بیماری پسرش، مرگ شوهرش و تفاوت گربههای اصیل و نااصیل را بگویم.
خب، والتر به هوش آمد. طفلک بیچارهام! میگوید کمرش درد میکند...اینگونه که خانم او را کشید، حدس میزنم چرا.
حالا که والتر بیدار شده، خانم باز شروع کردند به اظهار نظر راجع به این که لاغر است، موهایش زیادی بلندند و چشمهایش هم کمی وحشی و مغرورند و خوشش نمیآید.
هر چه من میکوشم با پرسیدن از وضعیت والتر، شخصیت زندهشده داستانم را به حرف بگیرم و با پرسیدن از کتاب و موسیقی، خانم ناجی را، فایده ندارد. والتر طبق عادتش طفره میرود و خانم هم میخندند که:
- عزیزم، من از این چیزا سر در نمیارم!
خب، مثل این که خانم ناجی تشریف بردند. والتر بیچارهام هم دوباره سرگیجه گرفته.
افرادی که لایک کردند

قسمت اول
ماموریتِ اول آقای تال به اتمام رسیده بود، اما یه نفر برای اسلیترینِ بزرگ کافی نبود! پس آقای تال به سراغِ نفر میره. و نفر دوم رو توی کوچه دیاگون به گناه دعوت نمیکنه! هرچند که با اون هم توی کوچه دیاگون آشنا شده بود. بذارین یه جوری توضیح بدم که قابل درک تر باشه! آقای تال با خودش میشینه و به جوون هایی که میتونست به گناه دعوت کنه، فکر میکنه. گزینه های اسلیترینی که همون اول رد میشن. دلیلش هم واضحه! نکنه نمیدونین که خودِ اسلیترینی بودن باعثِ جذبِ گناهه؟ بله، قطعا اینو میدونین. بعد از رد این گزینه ها، نوبت به ریونکلاو و گریفیندور رسید. اگه بخوام دقیق تر بگم، میشه دابی و ایگنوتیوس! اما هردوی این گزینه ها هم رد میشن چون دابی خیلی اهلِ توبه بود و حتی اگه به گناه مرتکب میشد، راهی جهنم نمیشد. و ایگنوتیوس همین الانشم مرگ رو دور زده بود پس اصلا راهی دنیای پس از مرگ نمیشد! حالا میخواد جهنم باشه یا بهشت.
پس بعد از اینکه همهی این گزینه ها رد شدن، آقای تال به ناچار به سمت هافلپاف اومد. نمیخواست هم گروهی های خودشو به گناه دعوت کنه! اما دیگه چاره چیه؟ بعدا هم میتونست از رودریک عذرخواهی کنه... مثلا میتونست بعد از اینکه سالازار به نمایشِ توی جهنم رضایت داد، رودریک رو هم با خودش ببره که نمایش رو تماشا کنه. اونوقت به طور قطع با همدیگه آشتی میکردن! هرچند که شاید اصلا قهر کردنی رخ نده...
بگذریم، خلاصه که آقای تال مجبور بود دست روی نقطه ضعفِ رودریک بذاره. پس خیلی سریع یه نقشهی عالی توی ذهنش میچینه و بعدش آیندهش رو هم بررسی میکنه تا مطمئن بشه نتیجه میده و در آخر وارد عمل میشه! بله، میدونم که همه چیز خیلی سریع تر از چیزیه که توی پارت اول مشاهده کردین. اما خب آقای تال با رودریک مکالمه های زیادی داشته، پس صد در صد شناخت بیشتری نسبت بهش داره و همینم باعث میشه که راحت تر به سمت گناه دعوتش کنه. حتی همین الانم که تصمیم گرفت رودریک رو به گناه دعوت کنه، فقط کافی بود از اتاق خوابش بیاد بیرون و بره طبقه پایین تا بتونه با رودریک حرف بزنه.
- سلام به جوونِ پرماجرای ما. رودریک! حالت چطوره؟ این روزا که مرتکب گناه نشدی؟
- آقای تال! گناه؟ چه گناهی؟
- نمیدونم مثلا اتفاقی کسی رو نکشتی؟ از کسی دزدی نکردی؟
- خدا مرگم بده! هلگا رو خوش میاد آقای تال؟ معلومه که هیچ کدوم از این کارا رو نکردم.
- آره فکرشو میکردم...
آقای تال درحالی که اینو میگه، موهای رودریک رو نوازش میکنه تا به نوعی تحسینش کرده باشه. اما درواقع خیال خودش راحت شده بوده! هرچند که درحالت عادی نباید این سوالات رو میپرسید و خودش از قبل میدونست چون شاید این گناه ها در گذشته رخ داده باشن ولی گذشته هم در گذشته جزوی از آینده بوده! اما راستشو بخواین رودریک عادت داره که همش معجون های ضد آینده بخوره. بله، میدونم که منطقی نیست و اصلا نباید همچین معجونی وجود داشته باشه! اما خب آقای تال هربار مجبور میشه هی دور بزنه و از راه خاکی وارد بشه که بتونه آیندهی مربوط به رودریک رو ببینه. اینجور چیزای مستقیم رو هم که اصلا نمیتونه ببینه.
- خب... حالا که هنوز پاکی، باید یه چیزی بهت بگم.
- یعنی اگه پاک نبودم چیزی بهم نمیگفتی؟
- ن... یعنی چرا، میگفتم. اما الان که پاکی هم میگم. چجوری بگم؟ درواقع چون پاکی، با تحسین بیشتری میگم.
- باشه آقای تال. بگو.
آقای تال ذوق میکرد که هرچقدر هم مشکوک به نظر میرسید، بازم رودریک ویبره میرفت و اصلا حواسش به اون چیزای مشکوک نبود. انقد خوب ویبره میرفت که دیگه کم کم داشت آقای تال رو هم به ویبره مینداخت!
- راستشو بخوای چند روز پیش شنیدم که توی موزهی دیاگون چندتا سکهی عتیقه اوردن. عتیقه ها! قشنگ مناسبِ کلکسیونِ سکه هات.
- واقعاا؟ جانِ جدِ هافلپاف؟ خب من الان میخوامش آقای تال!
- آره آره میدونی؟ خیلی باحال بودن. اصلا مثلِ اون سکه ها رو هم نمیشه پیدا کرد.
- ای بابا... واقعا حیفه که نمیشه سکه ها رو از موزه خرید. وگرنه حتما میخریدم.
- آره نمیشه خرید، اما یه کار دیگه که میشه کرد!
رودریک که مشخص بود از مکالمهی درحال وقوع لذت میبرد، با کنجکاوی عینکِ کارگاهیشو روی چشماش میزنه و دست به سینه به آقای تال نگاه میکنه.
- بگو آقای تال. من برای هرجور راه حل و معمایی آمادهم.
- چه ربطی به معما داشت؟ فکر نمیکنی راوی داره بیش از حد ماجرا رو عجیب غریب میکنه؟
بله اما آقای تال اشتباه فکر میکرد! راوی فقط خسته شده و دوست داره که سوژه بسازه! پس حقش نیست که اینطوری باهاش رفتار بشه... آقای تال به طور واضح راوی آزاری میکنه اما راوی چون خیلی مهربونه، توجهی به این آزار نمیکنه و ادامهی داستان رو برای خواننده های عزیز تر از دلش تعریف میکنه. و البته که راوی جوابِ رودریک رو نسبت به سوال آقای تال سانسور میکنه! چون این مکالمه از بیخ اشتباه بوده و نباید اتفاق میفتاده.
- خب اون یه کاری که میتونیم بکنیم چیه آقای تال؟
- اینه که بری اونجا و قایمکی سکه ها رو برداری.
- این اسمش دزدی نیست؟
- چرا... نه منظورم اینه که معلومه که نه! تو فقط داری اونارو برمیداری چون خیلی بهتر از سیرک میتونی ازشون مواظبت کنی. مگه نه؟
- راست میگی... من هرروز تمیزشون میکنم و قشنگشون میکنم و لباس تنشون میکنم! اما موزه که این کارا رو نمیکنه.
- باریکلا پسر خوب. به نظر من که حتما برو برشون دار.
- باشه پس من فعلا باید از حضورتون مرخص بشم... خیلی سریع برمیگردم!
- فقط یادت باشه بعد از اینکه اونارو دزدی... منظورم اینه که برداشتی، بیاری بهم نشون بدی. چون تا نشون ندی نمیفهمم. آیندهت هی برام شطرنجی میشه.
- هه هه. باشه میارم.
- به عمهت بخند بچهی خوب.
و خلاصه که، رودریک همونجا بار و بندیلِ مورد نیاز رو جمع کرد و رفت تا سکه ها رو بدزده. و آقای تال هم تا اونموقع وسایل رودریک رو گشت و همهی اون معجون های عجیب غریب رو از بین وسایلش برداشت تا بتونه دوباره آیندهی رودریک رو ببینه!
حالا که ماموریت دومِ آقای تال هم تموم شده، برگردیم سرِ وجدانی که توی ماموریت اول راجع بهش حرف زدیم. آقای تال باید یه جوری از جیمز و رودریک عذرخواهی میکرد دیگه. مگه نه؟ پس همونطوری که یکم پیش گفتم، یه بلیط از سیرکِ جهنمش برای رودریک آماده کرد و برای جیمز هم یه دسته گل به همراه یه پاکت از معجون های شوخی فرستاد تا از دلش دربیاره. هرچند که جیمز هیچوقت نفهمید که اون گل و معجون ها دقیقا برای چی بودن!
افرادی که لایک کردند

ریگولوس و پدرش،اوریون با وجود کمحرفی، همیشه یکدیگر را خوب میفهمیدند. ریگولوس هم نیک میدانست منظور پدرش از این حرف چیست و میکوشید همیشه به آن عمل کند.
همین حرف پدرش، باعث میشد ریگولوس هرگز تیر قضاوت را به سمت هیچ کس پرتاب ننماید. همیشه با خودش میاندیشید که او قلهی کوه یخ را میبیند، نه همهاش را. او مو میبیند، نه پیچش مو. همین استدلالها باعث میشدند اعتماد و قلبش را هم سهل و ساده و به یک تبسم هدیه ندهد. حرف اوریون بلک دو وجهی بود؛ هم از بدبینی حذر میداشت و هم از سادهلوحی بیجا.
افکارش را به کناری نهاد و کتاب "غرور و تعصب" را از روی دستهی چرمی و سیاه مبل برداشت. آن را کنار گذاشته بود؛ زیرا میدید هر چه میخواند، چیزی متوجه نمیشود؛ لیک اکنون که افکارش را سر و سامانی داده بود، میتوانست حواس خود را جمع نماید.
دیگر نه آتش سوزان را میدید و نه نقش و نگار شومینهی نقرهای را. چنان غرقهی ماجراهای عاشقانهی الیزابت بنت و فیتزویلیام دارسی شده بود که حتی وقتی صدای قدمهای سنگین و تند پدرش را شنید، سرش را بلند نکرد.
- میبینم که رفتی سراغ کتابهای عاشقانهی ماگلی.
هیچ زهری در صدایش نبود؛ صرفا نوعی شیطنت بیضرر. هیچکس نمیتوانست مانند اوریون بلک، سرشار از رفتارهای گوناگون باشد. جلوی سیریوس و غریبهها بزرگسالی جدی و سنگچهره بود، جلوی والبورگا کودکی مطیع و نزد ریگولوس، نوجوانی سرشار از شیطنت و شوخطبعی.
ریگولوس وحشتزده کوشید کتاب را پنهان کند؛ لیک اوریون خندهای سر داد که هیچ اثری از استهزاء و تمسخر در آن نبود.
- خیالت راحت، به مادرت نمیگم. من هم وقتی همسن تو بودم، کتابهای ماگلی میخوندم.
ریگولوس متعجب به پدرش نگریست. پدرش و کتابهای ماگلی؟ پدرش که او را از تمام ماگلها و ماگلزادهها حذر میداشت؟
مردم واقعا پیچیدهتر از آن بودند که به نظر میرسیدند!
افرادی که لایک کردند


ضربه آنقدر شدید نبود، اما کافی بود تا همه چیز از دستم رها شود. کتابها با صدای سنگینی روی زمین افتادند و برگههایم مثل پرهای سفید در هوا پخش شدند و آرام روی سنگفرش سرد. راهرو نشستند.
برای لحظهای خشکم زد،سرم را بالا اوردم و فردی که به من برخورد کرده بود را دیدم. او را دیده بودم پسری هافلپافی بود. با اینکه کلاس گیاهشناسیمان مشترک بود ولی اسمش را نمیدانستم. البته چندباری هم در کوییدیچ رقابت کرده بودیم. منتظر بودم عذرخواهی کوتاه و رفتن بیتفاوتش را ببینم. اما او حتی به کلمهای بسنده نکرد. بیهیچ حرفی، کیفش را کنار گذاشت و زانو زد. انگشتانش با دقت لبههای کاغذها را گرفت، گویی نگران بود ذرهای خاک یا چین رویشان بیفتد. نگاهش آرام، حرکاتش دقیق و بیشتاب بود؛ حتی برگهای که گوشهاش به گوشه کفش او خورده بود، با ظرافت از زیرش بیرون کشید.
بالاخره به خودم امدم موهایم را پشت گوشم زدم و من هم خم شدم. انگار جفتمان عجلهمان را از یاد برده بودیم.
ان پسر برایم یادآور تمام توصیفهایی بود که پدر از سدریک دیگوری کرده بود: شجاع، شریف، و برای کمک، حتی به کسانی که نمیشناخت. لبخند کمرنگی روی لبهایم نقش بست. اخرین برگه را هم برداشتم هردو بلند شدیم.
-متشکرم!
لحظهای سرخ شدن گونه هایم را احساس کردم.
پسر سری تکان داد و با لبخندی گرم دور شد.
انگار یک پل ناپیدا بین این پسر و تصویری که از سدریک در ذهنم ساخته بودم کشیده شد پلی میان دو نسل از هافلپاف، که هر دو یک ویژگی مشترک داشتند: مهربانی بیادعا!
افرادی که لایک کردند
Only Raven


- آیا باید این کارو بکنم؟
مدتی میشد که این سوال همچو موریانه ذهنش را میجوید و هیچ کاری نمیتوانست بکند. به هر حال، نفوذ به خواب دیگران، حتی اگر جادوی غیرقانونی به شمار نمیآمد، کاری نبود که ریگولوس بتواند به این سادگی خودش را راضی بدان نماید.
معجون نفوذ به خواب، دویست سال پیش اختراع شده بود. برای مقاصد مختلفی از آن استفاده میشد و بیشتر این مقاصد،پلید و شیطانی نبودند؛ اما قصد ریگولوس...
نه، نه! او که قصدی پلید نداشت! او نمیخواست پاتر را بیازارد؛ بلکه میخواست دست شرارت بچگانه، ولی بدون شک آسیبرسان او را قطع کند تا دیگر به دیگران آسیبی نرساند. برای خود پاتر هم خوب بود؛ زیرا بیتوجهی به عواقب اعمال باعث فساد روح میشد.
دست از قدم زدن کشید و روی روتختی زمردفام ابریشمی مارنقش نشست. همه خواب بودند؛ بارتی کراوچ جونیور بلوند و ککمکی، جیکوب فلینت عضلانی، مارک یکسلی بلندقد و ماریوس زابینی.
به شیشهی کوچک و ظریفی که مایع نقرهای رنگی در آن بود خیره شد. مادرش زمانی آن را به او داده و گفته بود:
- اگر درست ازش استفاده کنی؛ کسی که میری سراغش متوجه نمیشه خوابش کار تو بوده. فقط کافیه صحنهای که میخوای تو خیال اون فرد ایجاد کنی رو کاملا واضح تصور کنی.
هرگز فکر نمیکرد روزی از این مایع نقرهای رنگ استفاده کند؛ لیک اکنون میدید که مجبور است؛ یا شاید هم صرفا میخواست؟ نمیدانست.
چند قطره از معجون نوشید. در ذهن خویش گفت:
- جیمز پاتر.
و در ذهنش، جیمز پاتر را تصور کرد که جای تمام قربانیانش قرار میگیرد. به جای سوروس در هوا آویزان میشود؛ به جای برترام اوبری نفرین نابخشودنی را تجربه میکند و به جای آملی وین، قربانی طلسم پاجنبانک میشود.
سرش را روی بالشت گذاشت و به خواب رفت؛ در حالی که میپرسید:
- کارم درسته؟
ریگولوس قرار نبود در کابوس جیمز باشد و برای همین، ندید که آن چه در ذهنش تصور کرده چه بر سر خوشقیافهی توخالی هاگوارتز(البته به تعبیر ریگولوس)آورده؛ چون معجون فقط در صورتی خواب را به فرد طلسمکننده نشان میداد که خودش هم در خواب حضور داشته باشد؛ اما این دلیل نمیشد ریگولوس بتواند شب را بخوابد.
نفوذ به ذهن دیگران در جهت ترساندن آنها! او شاخهای از پلیدترین جادوی قانونی را انجام داده بود! باید دوباره از آن معجون میخورد و با خوابی شیرین، از پاتر عذرخواهی میکرد. قطعا او به اندازهی کافی مجازات شده بود.
کی زمان صبحانه شد؟ نمیدانست. مانند یک خوابگرد لباسش را پوشید و به سمت تالار بزرگ رفت. چگونه قرار بود در چشم برادرش نگاه کند؟ او به کسی آسیب رسانده بود که برای سیریوس برادری به شمار میآمد که خودش هرگز نتوانسته بود باشد.
به محض ورود، آفتابی به برف عذاب وجدانش تابید و آن را ذوب کرد.
جیمز پاتر همان خورشید تابان و خندان همیشگی بود. ریگولوس یادش افتاد پاتر به ندرت تحت تاثیر خوابها قرار میگیرد و آنها را تراوشات یک مغز خسته میداند. این تصورش، وقتی جیمز دوباره سوروس را "اسنیولوس" خطاب کرد تایید شد.
جیمز فلموینت پاتر هم برای خودش توجیههایی داشت.
افرادی که لایک کردند

- لعنت بر اون!
دست لاغرش را روی سینهاش مالید. نمیتوانست درست نفس بکشد که البته، وقتی کسی با وجود بیماریهای متعدد، مجبور شده باشد طلسم اسکورجیفای را تحمل کند، نمیتوان انتظار داشت سالم و سرحال باشد.
به خوبی به یاد میآورد که وقتی معجونش را برداشت، جیمز پاتر از سر شیطنتی دوباره بود یا هرچه، چوبدستیاش را درآورد و فریاد سرداد:
- اسکورجیفای!
دقیقا همان حسی را پیدا کرد که سوروس یک بار وصفش را نموده بود. گویی سنگی بر سر راه ریهاش گذاشته بودند. انگار چکشی بر قلبش کوبیده میشد. سرفهها راه گلویش را بند میآوردند. کم مانده بود از حال برود که ناگهان سیریوس چیزی گفت و جیمز وردی زمزمه کرد که ریگولوس خوب آن را نفهمید؛ ولی دریافت باعث شده سرفههای صابونیاش متوقف گردند.
جیمز با حالتی که در نظر ریگولوس، ریاکارانه مینمود گفت:
- ببخشید. نمیدونستم اینقدر مریضی.
ریگولوس فقط لبخندی زد و گوشهای نشست. حتی اگر جیمز پاتر واقعا نمیدانست او آنقدر مریض است، باز هم توجیهی برای کارهایش وجود نداشت. مگر او نبود که سوروس را سر و ته از هوا آویزان کرد تا کمی بخندد؟ مگر آن ابله یک هکس بیدلیل را روی برترام اوبری بینوا اجرا نکرده بود؟
باید جیمز پاتر را نزدیک دریای زلالی میبرد تا روحش را از نزدیک ببیند. تمام گناهانش، تمام آسیبهایی که به دیگران وارد کرده بود را.
کی به تالار هافلپاف رسیده بود؟ نمیدانست. با همان ریتم همیشگی، هلگا هافلپاف، ضربهای به بشکه زد و وارد شد.
نور آفتاب باعث شد چشمش را ببندد و برای فرار از سوزش اشعهی مهر روی پوستش، به مبلی در گوشهی تالار پناه ببرد.
جیمز پاتر! جیمز پاتر!
این اسم با طنینی همچو جیغ خفاش در ذهنش طنینانداز میگشت. پسری که زندگی سوروس را جهنم کرده بود؛ پسری که هر روز برادرش را علیه او تحریک میکرد، پسری که دیگران را آزار میداد، صرفا چون زورش به آنان میرسید...
ناگهان صدای شیرینی او را از افکارش بیرون آورد.
- چی شده عزیزم؟
این لحن را میشناخت. سرفهای کرد. درست نبود کسی که برایش به مادر دوم میماند را با مشکلاتش ناراحت کند.
- هیچی، بانو هلگا.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج