جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
*.
پروفسور اگه به شبحم نمی‌خندین، ایشون هستن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


یه عقاب که یه مار دور گردنش حلقه زده و با هم یکی شدن تا با اون حالت اخمالوشون منو حرص بدن.
فقط کمین کرده تا ببینه تو کدوم موقعیت می‌تونه برعلیهم اقدام کنه! عقابه هی می‌زنه تو سرم که تو لکه ننگ مامان روونات هستی، ماره می‌زنه تو سرم که تو لکه ننگ بابا سالازارت هستی.
تازه بعضی وقتا به همدیگه احترام نمی‌ذارن تا وسط حرف هم نپرن و همزمان شروع می‌کنن وِر وِر کردن که نمی‌فهمی کدومشون چی می‌گه و در نتیجه‌ش به جای آسیب روانی، آسیب جسمی می‌زنن به من با سردرد گرفتن!

پروفسور من سه مرحله رو انجام دادم. اولش که منیفستا رو اجرا کردم، باعث شد بتونم برم جلوی آینه وایسم و این موجودِ عقاب‌ماری رو ببینم و نقاشیش رو براتون بکشم. برای مرحله دوم دقیقا راه درمانی شما رو پیش گرفتم. ولی نمی‌تونستم مثلا وقتی عقابه هی می‌گفت تو خنگی، حتی ذره‌ای هوش مامانتو به ارث نبردی، در جواب بگم آره همینطوره، چون من به بابا سالازارم رفتم. آخه این باعث می‌شد ماره شروع کنه بگه ولی تو جاه‌طلبی و قدرت باباتو هم نداری بدبخت. واسه همین بهشون گفتم من به اندازه‌ی کافی از هوش مامانم و جاه‌طلبی بابام به ارث بردم. این باعث شد یکم اخماشون وا شه، ولی نه بیشتر. واسه همین حتی برای اثبات سمتِ بابام، برای مرحله سوم عملی قدم برداشتم و رفتم مرگخوار شدم تا ماره ببینه که چطور در راه آرمان‌های بابام ثابت‌قدمم. ولی این عقابه رو سر غر قبلیش نگه می‌داشت و در نتیجه جواب نداد.

واسه همین دیدم باید راه درمانیِ خودمو پیش بگیرم و با یه تیر دو نشون بزنم. یعنی باهاشون رو در رو شدم و گفتم هه، چقد حسودین شماها. این عقابه حتی نمی‌تونست عقابِ مامانم باشه، چه برسه به بچه‌ش. ماره هم همینطور. بهشون گفتم دلتون بسوزه که من هم خون روونا در رگ‌هامه و هم خون سالازار. چیزی که شما دو تا ازش بی‌نصیب هستین و همینه که اینقد حسودتون کرده که هی به من گیر بدین. شما هیچی نیستین جز یه عقاب و مارِ ساده که حتی نگاهتونم به روونا و سالازاری که سنگشو به سینه می‌زنین نیفتاده، در حالی که من دختر ارزشمندِ روونا و سالازار هستم که هر جفتشون هم منو بعنوان دخترشون پذیرفتن چون می‌دونستن که می‌تونم باعث افتخارشون بشم. خلاصه که اینقد کوچیک شمردمشون و تحقیرشون کردم که من کی هستم و چیا دارم از روونا و سالازار که اونا ندارن، که تهش از حسادت ترکیدن. منظورم از ترکیدن، واقعا ترکیدنه‌ها! یهو پوف شدن رفتن تو هوا و دیگه هم برنگشتن عقده‌ایا.

این راه درمانیم هم الگو گرفته از فیلم دوم It هست. هی به دلقکه گفتن تو هیچی نیستی، تو کوچیکی... تا واقعا کوچیک شد و تونستن نابودش کنن. باهوش بودن فقط این نیست که خودت بتونی مخترع چیزی باشی یا کشف جدیدی کنی، الهام گرفتن از راهکارهای مختلف برای استفاده در جاهای دیگه هم هست.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1405 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
ازتون میخوام که شبح قضاوتگر خودتون رو نقاشی کنید. چه موجودیه؟ چی بهتون میگه؟

سه مرحله درمان رو برای شبح قضاوتگر انجام بدید و نتیجه رو بگید. چه اتفاقی افتاد؟ جواب داد یا خودتون درمان جدیدی اختراع کردید؟
(تکلیف به شخصیت ایفایی‌تون داده شده پس درهمون قالب بنویسید و البته غیررول)
موفق باشید.


تکلیف: شبح قضاوتگر سوروس اسنیپ

توصیف شبح قضاوتگر:
شبح قضاوتگر من، برخلاف آنچه تصور می‌رود، نه یک موجود ترسناک که تصویری از خودِ دوران دانش‌آموزی‌ام است. او یک نسخه‌ی نوجوان از خودم است؛ با همان لباس‌های کهنه و چهره‌ی نحیف، اما با چشمانی که از بغض و خشم می‌درخشند. این شبح هرگز ساکت نیست. او همیشه پشت شانه‌ی چپم می‌ایستد و با صدایی که ترکیبی از خنده و سرزنش است، زمزمه می‌کند:
«می‌دانی چرا هرگز به جایی نمی‌رسی؟ چون تو همان پسر ناتوان دوره‌های تاریکی. لیلی تو را دوست نداشت، هرگز نداشت. او فقط به خاطر جیمز، به تو لبخند می‌زد.»

این شبح، قدرتش را از لحظاتی که به گذشته فکر می‌کنم یا احساس شکست می‌کنم، می‌گیرد. در تاریک‌ترین شب‌ها، وقتی نمی‌توانم بخوابم، او بلندتر از همیشه حرف می‌زند و انگار با هر کلمه، یک حلقه‌ی جدید به دور گردنم می‌اندازد.

مرحله‌ی اول (احضار و شناسایی):
با چوبدستی‌ام را به سمت خودم گرفتم و با خونسردی گفتم: «منیفستا!» در ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاد. اما وقتی چشمانم را بستم و عمیق‌ترین ترسم را تصور کردم، شبح نوجوان در مقابل من ظاهر شد. او با لبخندی که یادآور تلخ‌ترین خاطراتم بود، گفت: «بالاخره جرأت کردی به من نگاه کنی.»

با خود گفتم: «تو فقط یک توهمی. حاصل ذهن بیمار من. تو خودِ من نیستی.» برای اولین بار، مستقیم به چشمانش خیره شدم. چشمانی که درست مثل چشمان خودم، اما پر از نفرتی بودند که من هرگز به خودم اجازه نمی‌دهم.

مرحله‌ی دوم (جایگزینی انرژی منفی با مثبت):
وقتی شبح گفت: «لیلی تو را دوست نداشت، تو هیچ‌وقت برای کسی مهم نبودی...»، من به جای پذیرش این کلمات، لبخندی زدم و گفتم: «شاید او مرا به عنوان یک عاشق نخواست، اما من به عنوان یک محافظ، تا آخرین نفس برایش جنگیدم. این حقیقتی است که حتی تو هم نمی‌توانی انکارش کنی.»

شبح برای لحظه‌ای لرزید. اندازه‌اش کوچک‌تر شد و نگاهش مردد گشت. فهمیدم که این کلمات، اولین ترک را در دیوارهایش ایجاد کردند.

مرحله‌ی سوم (انجام عمل ترسناک):
تصمیم گرفتم کاری را انجام دهم که شبح همیشه از آن می‌ترسید: بخشش. به قبرستان گودریک‌هالو رفتم و کنار قبر لیلی، زانو زدم. با صدایی که می‌لرزید، گفتم: «لیلی، من سال‌هاست که از خاطره‌ات به عنوان زنجیری برای خودم استفاده کرده‌ام. امروز، این زنجیر را باز می‌کنم. تو را به خاطر همه‌چیز می‌بخشم... و خودم را به خاطر همه‌چیز.»

وقتی از جا بلند شدم، شبح نوجوان آنجا بود. اما این بار، چشمانش نه از سرزنش، که از اشک می‌درخشید. او برای اولین بار سکوت کرد و سپس، مثل دود در هوا محو شد.

نتیجه:
شبح قضاوتگر من از بین نرفت، اما دیگر به شکل نوجوان ظاهر نمی‌شود. حالا گاهی به شکل یک سایه‌ی مبهم در گوشه‌ی چشمم دیده می‌شود که چیزی نمی‌گوید و فقط تماشا می‌کند. این یعنی روند درمان آغاز شده است. من یاد گرفتم که با بخشش، می‌توان زنجیرهای گذشته را شکست و آینده را با چشمانی بازتر دید.

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1405 20:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه سوم کلاس شفابخشی جادویی

روز گرم و کسل کننده و استرس آوری بود. مطمئنا اگه شما هم وارد کلاس می شدین و استادتون رو نشسته پشت میزش با قیافه جدی و خیره به پنجره می‌دیدید، استرس می گرفتید. درست مثل جادوآموزهای جلسه سوم کلاس شفابخشی که هرکدوم بعد از ورود به کلاس حس می کرد یه مجازات و تنبیه سخت درانتظارشه.
مگه دلیل دیگه ای بجز تنبیه و سخنرانی پندآمیز وجود داره که باعث شده باشه استاد زودتر از همه تو کلاس حاضر باشه؟

اما ملانی همچنان از پنجره به بیرون خیره شده بود و توجهی به پر شدن کلاس و بالا گرفتن پچ پچ ها نداشت.

-استاد؟ امروز قرار بود امتح...

چند جفت دست به سمت جادوآموز خرخون کلاس رفت و اون رو در نیمکتش دفن کرد. اما همین کافی بود تا حواس ملانی رو سر جاش برگردونه.
-اوه! همه اومدن... خب... کجا بودیم؟
-فصل دو بیماری ۹۹.
-خب، صفحه ۳۱۱ رو باز کنید بچه ها. فصل سه بیماری ۱۲۶... نورا، زحمت میکشی بخونی؟

نورا هیچوقت در هیچ کلاسی حرف نمی‌زد و حالا باید یه متن تخصصی شفابخشی رو جلوی همه می‌خوند. اما خوندن متن از مخالفت با ملانی و دمپاییش آسون تر بود. بنابراین نورا که صورتش هرلحظه قرمزتر می‌شد، شروع به خوندن کرد.

بیماری اسپکترا ایودیسی Spectra ludicii
اشباح قضاوتگر

علائم شاخص: رنگ پریدگی، کسالت، بی حسی در اندام های انتهایی مثل دستها و پاها، توهم شنیداری و دیداری و در نوع حاد فلج کلیه اندام ها
دوره کمون: بسیار طولانی
سیر بیماری: بیماری اشباح قضاوتگر مانند بیشتر بیماری های ذهنی جادویی درهنگام آلودگی اولیه با علائم خفیف همراه است و به ندرت تشخیص داده می شود. اما این بیماری با درمان بسیار سخت و شیوع بالا، یکی از مهم ترین و بدترین بیماریهای ذهنی است.
این بیماری برای هرنفر خاص همان فرد است و همین امر، درمان آن را بسیار پیچیده می کند. فرد درابتدا با درونی کردن قضاوت های اطرافیانش، آلوده می شود و سپس با هربار باور کردن اشباح قضاوتگر، بیماری شدت می یابد.


-خب، کم کم به بیماریهای سخت و پیچیده رسیدیم. در ادامه کامل و تخصصی توضیح داده با چه بیماری‌ای طرف هستیم.
این بیماری از درونی کردن قضاوت های دیگران شروع میشه. معمولا هم اون دیگران عزیزان فرد هستند و به همین علت... بیماری سریع پیشرفت میکنه. حالا درونی کردن یعنی چی؟ کسی میتونه بگه؟
-یعنی به ذهنمون راهش بدیم؟
-یکم پیچیده تره... یعنی باور کردن چیزایی که بیرون اتفاق میفتن. توی بچگی یکی بهتون میگه که موهاتون قشنگ نیست یا اصلا توی دوست پیدا کردن خوب نیستید و... اگه باورش کنید... یه بار که دارید موهاتون رو درست می کنید که برید به جشن، با خودتون میگید چه موهای زشتی و تو این جشن هیچکس با من دوست نمیشه و... خب، شما آلوده شدین و حالا یه شبح قضاوتگر دارید.
-اما... نمیشه جلوی اینو گرفت!

ملانی از پشت میزش بلند شد و توی کلاس شروع به قدم زدن کرد. موهاش برعکس همیشه که رنگارنگ بود به رنگ نقره ای دراومده بود.
-به اونجا هم میرسیم. آلودگی اولیه رو تقریبا همه دارن، اما ممکنه خیلی کوچیک مونده باشه درحدی که خطری نداشته باشه؛ یا نه، کاملا شمارو کنترل کنه و خودتون ندونید. برای اینکه بفهمید در چه سطحی هستید یه طلسم وجود داره. اشباح قضاوتگر برای هرکس خاص خودشه و به شکل یه موجوده. مثل پاترونوس تصورش کنید... اما با انرژی منفی و خیلی قوی! هربار که شبح رو باور کنید، اندازه‌ش بزرگتر میشه. حالا بدون چوبدستی این طلسمو تکرار کنید. منیفستا manifesta!
-manifesta!
-خب، حالا باید به شبح قضاوتگر درونتون فکر کنید و به سمت خودتون طلسمو بگید. اینجوری! منیفستا.

ملانی چوبدستی‌ش رو در یه چرخش ظریف به سمت خودش گرفت. لحظه ای بعد جغد ظریف خاکستری رنگی روی شونه چپ استاد شفابخشی نشسته بود و با دقت به جادوآموزا نگاه می کرد. نگاهش سرد و سنگین و کاملا قضاوتگر بود!
-به اندازه کافی خوب نیست.

-جغده حرف زد.

-اوه آره، اون همیشه تا وقتی که بهش گوش بدید حرف میزنه. من بدون تجسمش خیلی راحت باورش میکنم اما شما میتونید ببینید که اون یه شبحه.
ملانی دستش رو به طرف جغد برد و از صورت ملامتگر جغد رد کرد.
-درواقع شبح قضاوتگر فقط توی ذهن شما وجود داره و همیشه سعی میکنه با ترسوندن و هشدار دادن شمارو کنترل کنه...
-اون مسخره‌ت میکنه بدبخت.
-وقتی که بهش گوش بدید قوی تر و بزرگتر میشه و... مثل این یکی هیچوقت خفه نمیشه.
-اون اصلا تورو دوست خودش نمیدونه، همش توهم خودته.
-اما، درمان اسپکترا ایودیسی چند مرحله داره. اولین مرحله اینه که شبح قضاوتگرتون رو احضار کنید و بشناسیدش. اینجوری!

ملانی با خستگی به جغدش اشاره کرد. کلاس توی سکوت کامل فرو رفته بود.
-وقتی احضار میشه متوجه میشید که از خودتون جداست، واقعیت نداره و فقط یه شبحه.
-دختره ی توهمی!
-مرحله دوم اینه که به جای این انرژی منفی، انرژی مثبتی رو با همون کلمات برگردونی.
-تو نمیتونی انجامش بدی.
-میتونم و اگه نشد هم اشکالی نداره.

جغد خاکستری تلو تلویی خورد و گیج و سردرگم به ملانی نگاه کرد.

-و مرحله سوم و آخر اینه که کاری رو که باعث شده شبح شمارو بترسونه یا قضاوت کنه رو انجام بدین. یه کار کوچیک هم کافیه، لازم نیس حتما بزرگ باشه.

ملانی به سمت میزش رفت و نامه ای که نوشته بود رو تو پاکت گذاشت و مهر و موم کرد.
-من قراره بفرستمش عزیزم.

جغد با صدای پوفی ناپدید شد و ملانی لبخندی به جادوآموزای گیجش زد.
-چندبار که این کار رو انجام بدید متوجه میشید که ترس ها تمام قدرتشون رو از انجام ندادن، میگیرن. وقتی این چرخه رو بشکنید، میبینید چقدر راحت از بین میرن.
-استاد! اینجا نوشته که درمان نداره...
-کتابها قدیمی میشن و ما با شفابخشی نوین سروکار داریم عزیزم.

تکلیفتون:
ازتون میخوام که شبح قضاوتگر خودتون رو نقاشی کنید. چه موجودیه؟ چی بهتون میگه؟

سه مرحله درمان رو برای شبح قضاوتگر انجام بدید و نتیجه رو بگید. چه اتفاقی افتاد؟ جواب داد یا خودتون درمان جدیدی اختراع کردید؟
(تکلیف به شخصیت ایفایی‌تون داده شده پس درهمون قالب بنویسید و البته غیررول)
موفق باشید.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1405 20:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نمرات جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی


جهت یادآوری:
نقل قول:
شفاف سازی درخصوص نحوه امتیازدهی:

اول از همه توضیحاتی مختصر درمورد نحوه امتیازدهی میدم. اگه دقت کنید تکالیفی که بهتون داده میشن ساده هستن چون من ازتون میخوام به چیزهای ساده با دید منحصر به فرد خودتون نگاه کنید. انتظار دارم جوری بنویسید که خواننده از دید شخصیت شما به همه چیز نگاه کنه و با خلاقانه نوشتن به چیزهای ساده و روزمره عمق بدید.
بنابراین خلاقیت در کلاس من خیلی مهمه.
نحوه امتیازدهی به شرح زیر داده میشه.

در تکلیف غیر رول:
۵ نمره خلاقیت
۵ نمره توجه به جزییات، پاسخ درست و توصیف مناسب


همونطور که دفعه قبل گفتم من به اولین کسی که تو کلاسم شرکت کنه یک عدد دمپایی نقطه زن اولتراسونیک جایزه میدم.
که جایزه جلسه دوم به هاول پرکینز عزیز میرسه.
متاسفانه‌ وقتی اومدم توی قلعه نبودی عزیزم. منم به کالیسیفر تحویلش دادم... اونم امممم... با عشق خوردش.

و اما امتیازات:

گریفیندور: ۱۰

هاول پرکینز: ۵+۵
چه تجربه ی جالبی داشتی اقای هاول.
یادم باشه در آینده نمونه های آزمایشی رو برات بفرستم. اطلاعات خوبی درباره عوارض دمپاییم گفتی.
توی جزییات و خلاقیت مثل همیشه بی نظیر و جالب. لذت بردم.

روزالین اورست: ۵+۵
خوشحالم که دوباره تو کلاسم میبینمت.
دمپایی تراپی همیشه جوابه. مخصوصا برای تو بچه که پیرم کردی.
کامل و بسیار زیبا بود. مخصوصا اخرشو دوست داشتم.


مرلین: ۵+۵

هورااا کلاس مرلین پسندی داشتم.
شما بخاطر این تکلیف زیبا و رماتیسمی یه جفت دمپایی مرلینگاه پیش من جایزه داری.

هافلپاف: ۸

مرگ: ۵+۵
خیلی جالب بود که عارضه دمپایی ها خودت بودی.
نمره ی کامل و دفعه بعد اون داس‌ رو بیرون از کلاسم بذار.

نیکلاس فلامل: ۵+۱
خلاقیتت زیبا بود پیرمرد. کاملا فلامل وارانه.
نمره کامل خلاقیت رو میگیری ولی یادت رفت عوارضش رو بگی.

اسلیترین: ۰

سوروس اسنیپ:؟
به کلاسم خیلی خوش اومدی سوروس. از خلاقیتت بسیار لذت بردم و تکلیف پرجزییات و جالبی تحویل دادی‌.
اما متاسفانه بخاطر اینکه بعد از پایان مهلت ارسال تکلیف، ارسالش کردی نمیتونم نمره ای بدم. دوست داشتم بهت ۱۰ بدم اما این اجحاف در حق کساییه که به موقع تکلیفشون رو ارسال کردن.
امیدوارم جلسه بعد زودتر برسی و ترم هاگوارتز خوب و خاطره انگیزی رو پشت سر بذاری. موفق باشی.

از اینکه در کلاس شفابخشی شرکت کردید و از دمپایی ها استقبال کردید ممنونم.
امیدوارم بازم تو کلاسم ببینمتون.
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1405 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول: دمپایی اکتی‌یو (عمل) چه کاری انجام می‌دهد؟

دمپایی اکتی‌یو، برخلاف اسم پرطمطراقش، در واقع یک دمپایی نرم و ساده با کفی از جنس خزه‌های مرداب و پنجه‌ای از موی تک‌شاخ است. اما خاصیت اصلی آن در واکنش‌های آنی نهفته است؛ یعنی هر عملی که در ذهن دارید، بدون کوچک‌ترین تاخیری (حتی برای فکر کردن) به اجرا در می‌آید.

مثلاً اگر به فکر خوردن یک فنجان چای بیفتید، نیم ثانیه بعد چای در دستتان است؛ و اگر به فکر فرار از دست یک عنکبوت غول‌پیکر باشید، قبل از اینکه پایتان را بلند کنید، خود را بیرون از اتاق خواهید یافت.

اما هشدار: این دمپایی هیچ ی برای تشخیص «عمل خوب» از «عمل بد» ندارد. بنابراین اگر ناخواسته به فکر «بستن دهان پروفسور مک‌گونگال» بیفتید، بلافاصله سکوت سنگینی در کلاس برقرار خواهد شد که فقط با جادوی پیشرفته قابل رفع است.



بخش دوم: چگونه از این دمپایی برای انجام تکلیف استفاده می‌کنید؟

به عنوان یک استاد معجون‌سازی که به کارایی و سرعت اعتقاد دارد، من از دمپایی اکتی‌یو به عنوان ابزاری برای چندوظیفگی (Multitasking) استفاده می‌کنم.

مثلاً:

· زمانی که مشغول نمره‌دهی به اوراق دانش‌آموزان هستم، با زدن پاشنه‌ی پای چپ، اوراق به صورت خودکار بر اساس نمره دسته‌بندی می‌شوند و اوراق ضعیف با جوهر قرمز خط‌می‌خورند.
· زمانی که در حال تدریس هستم، با فشار دادن انگشت شست پای راست، یک «نسخه‌ی ثانویه» از خودم ایجاد می‌شود که همزمان به سوالات دانش‌آموزان پاسخ می‌دهد و من می‌توانم با خیال راحت، معجون‌هایم را در زیر میز چک کنم.
· و برای این تکلیف خاص، کافی است روی صندلی بنشینم، دمپایی را بپوشم و به ذهنم بیاورم که این تکلیف را کامل کرده‌ام؛ زیرا طبق تجربه، این دمپایی حتی به «اراده‌ی ضعیف» هم واکنش نشان می‌دهد و نیازی به حرکت فیزیکی نیست.

اما برای اطمینان، همیشه یک طلسم معکوس روی مچ دستم می‌نویسم تا اگر دمپایی به طور ناخواسته شروع به دویدن کرد، بتوانم پیش از رسیدن به درب خروجی، متوقفش کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1405 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول: دمپایی اکتی‌یو (عمل) چه کاری انجام می‌دهد؟

دمپایی اکتی‌یو، برخلاف اسم پرطمطراقش، در واقع یک دمپایی نرم و ساده با کفی از جنس خزه‌های مرداب و پنجه‌ای از موی تک‌شاخ است. اما خاصیت اصلی آن در واکنش‌های آنی نهفته است؛ یعنی هر عملی که در ذهن دارید، بدون کوچک‌ترین تاخیری (حتی برای فکر کردن) به اجرا در می‌آید.

مثلاً اگر به فکر خوردن یک فنجان چای بیفتید، نیم ثانیه بعد چای در دستتان است؛ و اگر به فکر فرار از دست یک عنکبوت غول‌پیکر باشید، قبل از اینکه پایتان را بلند کنید، خود را بیرون از اتاق خواهید یافت.

اما هشدار: این دمپایی هیچ ی برای تشخیص «عمل خوب» از «عمل بد» ندارد. بنابراین اگر ناخواسته به فکر «بستن دهان پروفسور مک‌گونگال» بیفتید، بلافاصله سکوت سنگینی در کلاس برقرار خواهد شد که فقط با جادوی پیشرفته قابل رفع است.

_____

بخش دوم: چگونه از این دمپایی برای انجام تکلیف استفاده می‌کنید؟

به عنوان یک استاد معجون‌سازی که به کارایی و سرعت اعتقاد دارد، من از دمپایی اکتی‌یو به عنوان ابزاری برای چندوظیفگی (Multitasking) استفاده می‌کنم.

مثلاً:

· زمانی که مشغول نمره‌دهی به اوراق دانش‌آموزان هستم، با زدن پاشنه‌ی پای چپ، اوراق به صورت خودکار بر اساس نمره دسته‌بندی می‌شوند و اوراق ضعیف با جوهر قرمز خط‌می‌خورند.
· زمانی که در حال تدریس هستم، با فشار دادن انگشت شست پای راست، یک «نسخه‌ی ثانویه» از خودم ایجاد می‌شود که همزمان به سوالات دانش‌آموزان پاسخ می‌دهد و من می‌توانم با خیال راحت، معجون‌هایم را در زیر میز چک کنم.
· و برای این تکلیف خاص، کافی است روی صندلی بنشینم، دمپایی را بپوشم و به ذهنم بیاورم که این تکلیف را کامل کرده‌ام؛ زیرا طبق تجربه، این دمپایی حتی به «اراده‌ی ضعیف» هم واکنش نشان می‌دهد و نیازی به حرکت فیزیکی نیست.

اما برای اطمینان، همیشه یک طلسم معکوس روی مچ دستم می‌نویسم تا اگر دمپایی به طور ناخواسته شروع به دویدن کرد، بتوانم پیش از رسیدن به درب خروجی، متوقفش کنم.

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 23:21
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درود!

نقل قول:
پوشیدن دمپایی اکتی‌یو (عمل) باعث میشه هرکاری رو در همون لحظه انجام بدید. برای انجام تکالیفتون تا اخر هفته صبر نکنید!


۱. شاید فکر کنید که مرگ چه ارتباطی با دمپایی می‌تونه داشته باشه؟ ولی خب خیلی ارتباط‌ها می‌تونه داشته باشه. به طور مثال، من در گذشته‌ها یک‌بار با استفاده از دمپایی برقی یک دوئل انجام دادم که عجب دوئلی بود. بگذریم... دمپایی اکتی‌یو، دمپایی‌ای بود که من مرگ رو خیلی اکتیو کرد. چگونه؟ الان می‌گم. من در طول روز بیشترین چیزی که باهاش برخورد دارم لیستمه، که خب به عنوان یه مرگ یه چیز منطقیه دیگه... از وقتی که من این دمپایی رو پوشیدم میزان رسیدگی به مرگ‌ها خیلی بهتر و زودتر شده. خلاصه که باعث شده ما مرگ لوکسی بشیم.

۲. عوارض؟! چه عوارضی؟ ما خودمون سلطان عوارضیم و عوارضی دنیا به بهشت و جهنم کنترات دست ماست. ما اصلا به عارضه اعتقادی نداریم چون خودمون عارضه‌ایم. اصلا شما به برخی داروها دقت کنین یه گوشه‌ای خیلی خوشگل جلوی عوارض نوشته مرگ! بلی!

ولی خب مثل اینکه برخی از پوشیده شدن این سرپایه توسط من خوشحال نشدن. درواقع برای اونا عوارض داشته و اونم این بوده که عده‌ای خیلی کم... خیلی کما! کوشولو! باعث شده که زودتر از چیزی که باید به اون دنیا برن. چرا؟ چون من که این دمپایی پام بوده اسم اونا رو یه نظر توی لیست دیدم که اون پایین مایینا بودن، بعد یه لحظه به مرگشون فکر کردم و پوف! من یرقع الفاتحه و خرما و پودر نارگیل...
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 19:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دمپایی لوکولا

نیکلاس دمپایی لوکولا رو پاش کرد و شروع کرد تلق تولوق کنان راه رفتن. البته شانیت انسانی نیکلاس با این چیزا لکه دار نمیشد چون خون هر چیزی رو میشوره. پس مواظب باش ملانی با این تکل...

ویییییژ
تــــق


-چیزی گفتی فلامل ؟
-نه استاد.
-تقصیر خودته اصلا که اون دمپایی رو برداشتی. میتونستی انتخاب دیگه ای کنی.
-آخه گفتم شاید شما آخرین نفری بودین که پوشیدین... بعضیا برای این چیزا پول هم میدن.

دمپایی جیرجیرش دراومد و خودش رو از پای نیکلاس درآورد و به سمت سطل زباله ی کلاس رفت. اصلا تقصیر دمپایی بود که باعث شد نیکلاس اون چیزی که میخواست بگه رو همون لحظه بگه.
نیکلاس سراغ دمپایی دوم رفت و پوشیدش. یه پریوس مشکی مات!
-خب استاد. پاتون تو اینم رفته؟
-ده امتیاز از هافلپاف کم میشه.
-چرا استاد؟
-که بدونی من خودم اکتی‌یو پامه.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
گزارش پوشیدن حداقل یکبار در روز دمپایی اکتی‌یو،
جمعه دم غروب،
مرلین کبیر


۱. فرزند استادم، یک مدت بود ریشی به خارش افتاده بود. بنده هم که کار به خصوصی به جز دخالت تو کار بنده‌هام نداشتم، هی دست به ریش اینور و اونور می‌رفتم و از بس خاروندمش که ریش قرمزی شدم. ریشی چندباری به بنده اخطار داده بود که اگه به اینکار ادامه بدم هی چرب‌تر و کم پشت‌تر میشه و باید به دنبال راه حلی بگردم که انقدر تن و بدن این ریشی ما نخاره.
اما باباجان کی حال داره. هی این پا کردم، هی اون پا کردم که یهو پاهام به هم گره خورد و استخونای پوکم خاکشیر شد. بنده هم که فرصت رو مناسب دیدم با خاکشیر، شربت آبلیمو زعفرون درست کردم و بین ثروتمندای محلمون نذری پخش کردم. ریش قرمزی هم که قهرش گرفته بود، بند و بساطش رو جمع کرد و رفت خونه‌ی ننه ریشیش. اما خب ریش قرمزی وقتی رسید با ریش‌گرگی مواجه شد که خودش رو جای ننه‌ گرگی جا زده بود، ولی خب ازونجایی که ریشی بنده ریش قرمزی اصیلی نیست، از همونجا دنده عقب گرفت و برگشت پیش مرلینش.
اینطور شد که ریشی تصمیم گرفت ازین دمپایی‌ها پای چروک بنده کنه. اولش یکم دمپایی کف پای چروکم رو قلقلک داد باباجان، اما یکم که گذشت فهمیدیم که اون کف پای چروک بنده بود که داشت دمپایی رو قلقلک می‌داد. همین قلقلک‌های پی در پی باعث شد بنده درحالیکه سرجای خود بند نبودم به فلور بابا مراجعه کنم. فلور بابا هم پیشنهادش نرم کننده‌ی لطیف بود. از اون هم راضی بودیم باباجان. تمام شپش‌های وجودی ریشی رو شست برد و دیگه هم ریشی رو نفرستادم با ریش شپشوی هرپوی بابا بازی کنه.

۲. قلقلک بسیار احساس طاقت فرساییه باباجان. شاید اولش باحال باشه و آدم خوشش بیاد. اما بعد یه مدت از کسی که قلقلکت میده متنفر میشی. چروکای پای بنده هم همین کارو با دمپایی کرد باباجان. دمپایی از شدت فشار قلقلک گذاشت و رفت. اما بنده نمی‌دونستم که استفاده ازین دمپایی اعتیادآوره و الان دراز به دراز افتادم وسط ریشی و هر چند وقت یه لرزی بین چروکای پای نیازمند به قلقلکم میفته باباجان.

".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1405 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر شیرین عسلمان، گزارش دمپایی تراپیمان را برایت آوردیم؛ باشد که به تراپی با دمپایی هایت ادامه دهی تا کمال گرایی افراطیمان دست از سرمان بردارد و به غار های کوه اورست بازگردد. (حالا لحن کوهیمان را کنار می گذاریم و گزارش را تحویلتان می دهیم)

با دیدن دمپایی پریموس از دور روی صندوق مخملی، یک دل نه صد دل عاشقش شدم، هی من بهش نگاهای عاشقانه می کردم، هی اون نادیده ام می گرفت تا بالاخره رضایتش رو جلب کردم که یه روزش رو با من بگذرونه (امان از عشق یک طرفه )

از خواب که بیدار شدم دمپایی پریموس رو پام کردم و هیچ اتفاقی نیوفتاد.
فکر کردم به ناز کشیدن بیشتری احتیاج داره پس وقتی سعی کردم نازشو گالیون گالیون بخرم، با صدای جدی جواب داد.
-به کارت برس، تو کار بزرگتر ها دخالت نکن هرموقع صلاح بدونم و نیاز باشه کاری رو که بخوام انجام میدم.

پریموس عزیز کمی بد اخلاق بود ولی از علاقه من بهش ذره ای کم نشد؛ تا وقتی که کتابخونه رفتم؛ خواستم شروع کنم به درس خوندن که دیدم ساعت رند نبود، تو قوانین کوهی من شروع کردن درس تو ساعت غیر رند باعث میشه اتفاق شومی بیوفته و نحسه پس عقب کشیدم تا ساعت رند بشه که صدای عربده ی پریموس عزیز بلند شد.
-آهای، من ملانی نیستما! یا شروع می کنی، یا مجبورت می کنم سی دور محوطه ی هاگوارتز رو بدوئی!

خب راستشو بگم تهدیدش کار ساز بود چون شروع کردم؛ گرچه روزالین کمالگرای درونم غر غر کردنش تمومی نداشت ولی خب بهتر از سی دور دوییدن بود نه؟

آخ کاملا فراموش کردم بگم که وقتی داشتم درس می خوندم و کمالگرایی کوهیم نمیزاشت برم صفحه ی بعدی دمپایی طی حرکت نقطه زنی که روش تعبیه شده بود رو به سمت صورتم پرواز کرد و فریاد کشید.
-یا صفحه رو عوض میکنی یا به شش روش نقطه زنی که بلدم، نقطه زنیت کنم؟

خب اصلا چه کاریه که بخوام بدونم چه روش های نقطه زنی بهش یاد دادی پس زدم صفحه بعدی. اگر فکر کردی تهدید های پریموس عزیز اینجا تموم شده و بعد درس خوندن دیگه کاری بهم نداشت کاملا در اشتباهی. چون درگیری ما دقیقا از جایی شروع شد که من به سالن عمومی برگشتم در حال خوندن تکلیفی کلاس ملانی شیرین عسلم بودم تا اشتباه نداشته باشه؛ و فراموش کرده بودم که جیمی کتابخونه سالن رو بهم ریخته و باید مرتبش کنم.
طی حرکت ناگهانی پریموس عزیز با سرعتی غیر قابل کنترل من رو به سمت کتابخونه برد.
-روزالین شروع می کنی یا شروع کنم؟

دقیقا نمی دونم چیو می خواست شروع کنه پس ترجیح دادم تا اخر عمرم ندونسته بمونه! فکر کنم خیلی طول کشید کتابخونه رو مرتب کنم و نتونستم به موقع شروع به جمع کردن وسایلم تو خوابگاه کنم؛ چون یه لنگه از پریموس عزیز از پشت سر مورد نقطه زنی قرارم داد، و بعد با پاشنه ی ابریش به سمت خوابگاه بردتم؛ وقتی که کارم تموم شد، ازم فاصله گرفت با فریاد های بلندی به سمت کلاس ملانی رفت؛ البته امیدوارم به سمت کلاس ملانی رفته باشه چون داد می کشید.
-یکی نجاتم بده، این دختره کوهی هیچی رو درست شروع نمیکنه! ملانی کجایی؟

امان از عوارض جانبی که نگم برات؛ الان که این گزارشش رو برات نوشتم هنوز هم سرم بخاطر نقطه زنیش درد میکنه و صدای جدیش تو کله ام میپیچه، که با جدیت تهدیدم می کنه؛ از اون روز به بعد وقتی کاری رو سر موقعش شروع نکنم ، احساس می کنم قرار به پرواز در بیاد و به شیش روش نقطه زنی که گفته بود بلده، مورد لطفش قرارم بده؛ گرچه درمانم کرده ولی ملانی شب ها کابوسشو می بینم.
میگم نمیشه یکم از درجه نقطه زنی و عصابانیتش کم کنی و صداشو یکم لطیف تر و مهربانانه تر کنی؟(روزالین از ترس اینکه دوباره توسط پریموس تهدید نشه گزارش را رها کرد و به موقع شروع به نوشتن تکالیف دیگرش کرد)
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/1 13:00:24
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.