این صدا، نه صدای تام بود، نه صدای مروپ و نه صدای سالازاری که با غم خاصی توی نگاهش روی سکو نشسته بود و درحال عزاداری برای مارش بود. این صدا، صدای یه زن ملیح، زیبا، خوش رو، خوش خنده، عادل، حاکم، عاقل، اصیل و... بود. این صدا، صدای دولورس بود.
-آقای تام و خانومِ مروپ! درسته که شما به دنبال یه عروس جدید برای خانوادتون هستید؟
-درسته ولی این به شما چه ربطی داره؟ این فقط به شوهر مامان و خودِ مامان مربوطه.

-این چه حرفیه بانو! معلومه که به من مربوطه... چون راهِ چاره شما دست منه.

درواقع، راه چاره اونا دست دولورس نبود. اما نویسنده دولورسو مجبور کرده بود که طبق بخشنامهای که بهش دادن پیش بره! آخه میدونین؟ سوژه باید یه جوری ادامه پیدا کنه و از اونجایی که همهی شخصیت های این سوژه قبلا جان به جان آفرین تسلیم نموده و شناسهشون رو عوض کردن، حالا ما نیاز داریم یه شخصیت تازه نفس هم واردِ سوژه کنیم. نورا که خودشو وارد سوژه نکرد... پس کی بهتر از دولورسی که اتفاقا داره دست و پا میزنه که خودشو به جادوگران نشون بده و یه دبدبه کبکبهای برا خودش بسازه؟
-جدی؟ اونوقت راهِ چارهی ما چیه؟

تام با کنجکاوی اینو پرسید و به دولورس نگاه کرد. امیدوار بود یه راهی برای فرار از عروسِ اجباریش، یعنی سالازاری که ممکن بود به محض شنیدن این پیشنهاد، بکشدش پیدا کنه. و چه راهی بهتر از دولورس؟ حتی حاضر بود دولورس رو به عنوان عروس جدیدش انتخاب کنه و فقط از شر سالازاری که اونور نشسته و انتظارشو میکشه، خلاص بشه.
-...

دولورس هیچی نمیگفت. فقط با لبخند ملیح و مهربونش به تام و مامان مروپ زل رده بود، طوری که انگار یکی پاش رو سیم رفته باشه و سیستم دولورس اتصالی داده باشه!
-بگو دیگه!

مامان مروپ با کلافگی گفت و نگاهشو به سمت سالازاری چرخوند که درحال گوش دادن به آهنگِ "میرن آدما" و اشک ریختن بود.
این وسط، دولورس میخواست بگه، اما ذهن نویسنده انقدر مشوش بود که هیچ ایدهای به ذهنش نمیرسید که به دولورس منتقل کنه که اونم بخواد بگه. همش با خودش فکر میکرد؛ یعنی دولورس میتونه چه راه حلی برای تام و مامان مروپ سراغ داشته باشه؟ اصلا دولورس اون وسط با لباسای صورتیای که قطعا نباید برا مراسم ختم میپوشید چیکار میکنه؟ البته درسته که یه تور سیاه رنگ به موهاش زده، اما کفشای صورتی و تق تقیش که تو کل سالن صدا میکنن و حواس مردم رو از گریه کردن برا مارِ از دست رفتهشون پرت میکنن چی؟
به هرحال، نویسنده اصرار داشت که به نحوی دولورس رو توی داستان بچپونه. موفق نمیشد، کم کم داشت دچار افسردگی میشد. یعنی اون نویسنده ماهری نبود؟ یعنی بلد نبود چجوری بنویسه؟ یعنی انقد خنگ بود؟ یعنی انقد ایده ها و خلاقیت هاش مسخره بود؟ آخه اون که خیلی خوب بود...
فایدهای نداشت. اون خوب نبود! اون برای جادوگران مایع ننگ بود! بنابراین همینطور که سگِ بدشانسی و افسردگیش رو توی آغوشش میکشید و اشکاشو با دستمال صورتی دولورس از روی صورتش پاک میکرد، دکمهی ارسال رو زد و پست رو فرستاد تا شاید نفر بعدی بتونه چارهای برای این وضعیت پیدا کنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





تا وقتی مامان میره بپرسه چه اتفاقی افتاده شوهر مامان همین جا وامیسته باشه مامان؟
نگفتم از جات تکون نخور؟

S.O.S
اینجا هم دست از سر من بر نمیدارین! سیسیلیای عزیزم کجایی که ببینی تامتو غریب گیر آوردن!
