جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

88 کاربر(ها) آنلاین هستند (67 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
84 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ماجراهای مردم شهر لندن

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هر جا پول بدن راجر اول از همه اونجاست. اهمم.. چیزه یعنی، سلام اومدم اولین باری که نشونه جادو در من دیده شد رو بگم:
من در بچگی زمانی که سه سالم بود ، به شدت از کلم بروکلی بدم میومد! (هنوزم بدم میاد چیه اخه )
یه بار برای ناهار مادرم تصمیم گرفت، غذای گیاهی بیاره.(چسی)
انصافا بعضی هاش بد نبود ( نون پنیرش خوب بود) اون موقع یک کوچولو کلم گذاشت دهن من ، تا گاز زدم حالم بد شد. عصبانی شدم و طبیعتا اومدم بزنم زیر میز که ناگهان، به جای زدن زیر میز با دستام کلم ها رو پرت کردم اون ور و جلوم پیتزا ظاهر شد.
قبلا دیده بودم بقیه میخورن، به همین خاطر خوشم اومده بود ، مادرم هم به زور مجبور کردم بهم یه کم پیتزا بده، اون موقع بود که همه فهمیدن که من جادوگری باهوش، پر قدرت و شکمویی هستم.

(این داستان کاملا واقعی است اگر قبول ندارید مهم نیست)

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر

در این تاپیکِ تک‌پستی که ارسال هر پست در اون برای شما 10 گالیون به همراه میاره، باید با موضوع زیر رولی ارسال کنین:

سوژه:
هر بچه‌ای که قدرت جادویی داشته باشه و به اصطلاح جادوگر باشه، از لحظه‌ای که به دنیا میاد این قدرت جادویی رو به شکل متفاوتی بروز می‌ده. این نشانه‌ها برای هرکس متفاوته و به هر شکلی می‌تونه خودش رو نشون بده. اگه از خانواده‌ای باشین که مادر یا پدر یا هردوشون جادوگر باشن، بروز این نشونه‌ها بهشون ثابت می‌کنه شما هم جادوگر هستین (و نه فشفشه). ولی اگه از خانواده‌ای تماما ماگل باشین، احتمالا این اتفاقات موجب تعجب و شگفتیشون می‌شه.

این‌بار نوبت شماست که چند نمونه از بروز قدرت‌های جادویی خودتون در کودکی رو تعریف کنین و واکنش اطرافیان نسبت بهش رو شرح بدین.


فراموش نکنین که تا مدت‌ها خانواده نویل لانگ‌باتم خیال می‌کردن اون جادوگر نیست، چون نشانه‌های قدرتی که بروز می‌داد یا از چشم پنهان می‌موند یا به قدری کم‌رنگ بود که ملاکی برای اثبات جادوگر بودنش نبود. (راهنمایی: مطالعه دست‌نوشته‌ی رولینگ - قلم پذیرش و کتاب ورود)

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
من در آستانه‌ي غم بودم.
درست در آستانه‌ی آن. یا شاید غم در آستانه‌ی زندگیم بود. نمی‌دانم کداممان پشت در ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا با گشایش آن، به عمق روح آن یکی نفوذ کنیم.

نمی‌دانم... واقعا نمی‌دانم. و هیچ کس نمی‌فهمد.
همه طوری مرا نگاه می‌کنند انگار سرم را به جای عقل از کاه پر کرده‌ام. هیچ‌کس نمی‌فهمد که چقدر سخت است که تصمیم بگیری از این برزخ لعنتی به کدام سمت بروی. بالاخره از آستانه‌ی غم عبور کنی یا از آن فرار.
آن‌چنان جواب این سوال برای بقیه آسان‌ است که واقعا دارم شک می‌کنم نکند واقعا مجنونم. اما راستش را بخواهید گاهی فقط دلم می‌خواهد غمگین باشم. حس می‌کنم وقتی غمگینم، خوشحال‌ترم. می‌فهمی؟ اصلا معنی می‌دهد؟ نمی‌دانم... واقعا نمی‌دانم.
راستش را بگویم، دوست دارم غمگین باشم اما... نمی‌توانم بهای آن را بدهم. باید این کار لعنتی را تمام کنم و وقتی بار آن از روی شانه‌هایم برداشته شد، وقتی توانستم نفس بکشم، با خیال راحت غمگین خواهم شد و امیدوارم آن روز، کسی باشد تا بتوانم غم‌هایم را با او شریک شوم. من عاشق این هستم که شاهدی برای غم‌هایم داشته باشم.

و تا آن روز من در آستانه‌ی غم خواهم ماند.
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مه سنگینی مانند پرده‌ای نمناک روی خیابان چارینگ کراس افتاده بود. چراغ‌های خیابان، نور زرد و مرده‌ای بر سنگ‌فرش‌های خیس می‌انداختند و سایه‌های بلند عابران را به شکل هیولاهای بی‌شکل درمی‌آوردند. سوروس اسنیپ، با عبای بلندی که تا روی زمین کشیده می‌شد، در میان این مه و تاریکی، با قدم‌هایی آهسته و موزون حرکت می‌کرد. نه عجله داشت و نه تردید؛ انگار که هر قدمش، از قبل در ذهنش محاسبه شده بود.

او به تازگی از یک «ملاقات خصوصی» بازمی‌گشت؛ ملاقاتی که حتی برای خودش هم مبهم بود. کسی که او را به آنجا دعوت کرده بود، نه نامی داشت، نه چهره‌ای مشخص؛ فقط یک پیام کوتاه بر روی یک تکه کاغذ کهنه که زیر درِ دفترش در هاگوارتز پیدا شده بود:

«لازم است بدانی که همه‌چیز، آنطور که به نظر می‌رسد، نیست.»

اسنیپ، کاغذ را سوزانده بود و خاکسترش را در باد پخش کرده بود. اما دعوت را پذیرفته بود؛ چون می‌دانست که در دنیای جادو، هر پیامِ بی‌نشانی، می‌تواند یک تله باشد یا یک کلید. و او، هرگز از یک کلیدِ بالقوه عبور نمی‌کند.

---

پایانِ ملاقات، آغازِ یک شامِ ساده

ملاقات، در یک کافه‌ی زیرزمینی در انتهای یک کوچه‌ی فرعی برگزار شده بود. کافه‌ای که نه روی نقشه‌های هاگوارتز بود و نه در خاطراتِ ماگل‌ها وجود داشت. صاحب‌کافه، یک پیرزن با چشمانی که یکی از آن‌ها را یک تک‌چشم پوشانده بود، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، یک لیوان چای تلخ جلوی اسنیپ گذاشت. اسنیپ بدون اینکه از آن بنوشد، منتظر ماند.

ناگهان، سایه‌ای از پشتِ پرده‌های مخملیِ کافه بیرون آمد. نه مرد بود، نه زن؛ بلکه چیزی بینِ این دو. با صدایی که شبیه به خش‌خش برگ‌های خشک بود، گفت:

· «تو سوروس اسنیپی. استاد معجون‌سازی. رئیس اسلایترین. مرگ‌خوارِ سابق... و جاسوسی که هنوز هم، به نوعی، در حالِ جاسوسی است.»

اسنیپ، بدون اینکه چهره‌اش تکان بخورد، پاسخ داد:

· «اگر این همه را می‌دانی، پس حتماً می‌دانی که من از گفت‌وگوهای بی‌نتیجه متنفرم. هدف چیست؟»

سایه، خندید و گفت:

· «هدف؟ نه، سوروس. اینجا خبری از هدف نیست. اینجا، یک هشدار است. به زودی، چیزی در لندنِ جادویی رخ خواهد داد که تمامِ معادلاتِ فعلی را بر هم می‌زند. چیزی که به قدمتِ خودِ جادو است... اما تو، می‌توانی انتخاب کنی که در آن نقش داشته باشی یا نه.»

و سپس، سایه محو شد و اسنیپ تنها ماند با یک لیوان چای سرد و یک پیرزن تک‌چشم که داشت از پشتِ میز، با ناخن‌های بلندش، چیزی روی یک تکه کاغذ می‌کشید.

اسنیپ، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، از کافه خارج شد. حالا، در میانِ مه‌آلودِ خیابان چارینگ کراس، داشت به آن هشدار فکر می‌کرد. اما ذهنش، ناخودآگاه، به یک چیزِ دیگر هم فکر می‌کرد: گرسنگی.

---

شامِ نیمه‌شب در یک رستورانِ ماگلی

اسنیپ، با اکراه، جلوی یک رستورانِ ماگلیِ کوچک ایستاد. ویترینِ آن، با نورهای گرم و زرد، تصویرِ چند مشتریِ خسته را نشان می‌داد که داشتند غذاهای ساده‌ای می‌خوردند. اسنیپ، با نفرتی که از خودِ ماگل‌ها نداشت، اما از «ماگلی بودنِ» برخی از آن‌ها متنفر بود، وارد شد.

پیشخدمت، یک دختر جوان با موهای قرمز و کک‌مکی، با لبخندی ساختگی به او خوش‌آمد گفت:

· «خوش آمدید! یک نفر؟ جای شما کنار پنجره است...»

اسنیپ، بدون اینکه نگاهی به او بیندازد، پشت میز کنار پنجره نشست. منو را که با خطی درشت و بی‌سلیقه نوشته شده بود، زیر لب خواند و با بی‌میلی، یک «سوپ پیاز» و یک «نان سیر» سفارش داد. پیشخدمت، با نگاهی که می‌گفت «این مشتری عجیب است»، سفارش را گرفت و رفت.

اسنیپ، در حالی که به مهِ بیرون خیره شده بود، ناگهان متوجه چیزی شد: پشتِ شیشه‌ی پنجره، یک شکلِ مبهم، داشت به او نگاه می‌کرد. نه یک عابر، نه یک گدا، بلکه چیزی که انگار از خودِ مه ساخته شده بود. اسنیپ، چشمانش را تنگ کرد و با نگاهی تیزبین، به آن شکل خیره شد... اما در همان لحظه، یک ماشینِ ماگلی از جلوی رستوران رد شد و شکلِ مبهم، محو شد.

سوپ، جلویش گذاشته شد. اسنیپ، با اکراه، قاشق را برداشت و شروع به خوردن کرد. طعمِ سوپ، به طرز عجیبی، او را به یادِ «معجونِ آرامش‌بخش» می‌انداخت؛ همان معجونی که خودش سال‌ها پیش، برای درمانِ بی‌خوابی‌هایش ساخته بود. با خودش فکر کرد: «شاید، این رستوران، آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسید، ماگلی نباشد...»

---

بازگشت به هاگوارتز، با یک سوالِ بی‌پاسخ

اسنیپ، پس از خوردنِ سوپ (و رد کردنِ دسر با یک نگاهِ تحقیرآمیز)، از رستوران خارج شد. مه، هنوز سنگین بود و خیابان، خلوت‌تر از قبل. او با چوبدستی‌اش، یک طلسمِ ناپیداییِ ساده روی خودش انداخت و با قدم‌هایی که به سختی روی سنگ‌فرش‌های خیس صدا می‌کرد، به سمتِ هاگوارتز حرکت کرد.

در راه، به آن هشدارِ مرموز فکر کرد. به آن شکلِ مبهم پشتِ پنجره. و به این که چرا یک سوپِ ماگلی، مزه‌ی یک معجونِ جادویی را می‌داد. اما در میانِ همه‌ی این سوال‌ها، یک چیز را به خوبی می‌دانست:

«لندنِ جادویی، هرگز آرام نیست. حتی وقتی که به نظر می‌رسد، همه‌چیز عادی است.»

و با همین فکر، واردِ دروازه‌های هاگوارتز شد و در تاریکیِ شب، ناپدید شد.
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز از همان صبح معلوم بود قرار است اتفاق بدی بیفتد.

نه به خاطر ابرهای سیاه بالای سرم، نه به خاطر صدای عجیب و غریبی که از جنگل ممنوعه می‌آمد؛ بلکه به این دلیل که یکی از بزهایم از ساعت شش صبح به بعد، بدون هیچ دلیل مشخصی به من زل زده بود.

وقتی بز بهت زل می‌زند، دو حالت بیشتر نداری؛ یا کار بدی کرده، یا قرار است کاری کند که بعداً تو متهمش شوی.

لیوان چایم را روی میز گذاشتم و گفتم:

ـ چیه؟

بز تکان نخورد.

ـ با توام.

باز هم تکان نخورد.

ـ اگر چیزی می‌خوای، بع بع کن.

بز بع بع کرد.

ـ خب؟

بع بع.

ـ خیلی خوب، من نمی‌فهمم.

دوباره بع بع کرد.

ـ تو هم نمی‌فهمی من چی می‌گم. پس بی‌خیال.

بلند شدم که بروم سراغ کار خودم که ناگهان صدای کوبیده شدن چیزی به پنجره آمد.

برگشتم.

یک جغد روی پنجره نشسته بود و چیزی شبیه نقشه در منقار داشت.

در را باز کردم. جغد نقشه را انداخت داخل و همان لحظه یکی از بزها دوید سمتش.

ـ نکن!

دیر شده بود.

بز نقشه را خورد.

چند ثانیه هر سه‌مان به هم نگاه کردیم.

به جغد.

به بز.

به خودم.

ـ خیلی خب... ظاهراً امروز قرار نیست روز خوبی داشته باشیم.

جغد دوباره صدایی درآورد و پرواز کرد.

بز هم با قیافه‌ای که انگار مأموریت محرمانه‌ای به او داده‌اند، به سمت در رفت.

ـ کجا؟

ایستاد.

ـ منو نگاه نکن. تو نقشه رو خوردی.

بع بع کرد.

ـ نه، «بع بع» جواب قابل قبولی نیست.

باز هم بع بع کرد و از در بیرون رفت.

چند دقیقه بعد، برخلاف تمام اصول عقلی، من دنبال یک بز راه افتاده بودم که ظاهراً مقصد مشخصی داشت.

از دهکده دور شدیم و وارد مسیر جنگلی شدیم.

ـ فقط برای ثبت در تاریخ می‌گم؛ اگر اینجا کشته بشم، مقصر تویی.

بز برگشت و نگاهم کرد.

ـ البته اگر تو هم کشته بشی، احتمالاً می‌گن کار من بوده.

ادامه دادیم.

تا اینکه به یک غار رسیدیم.

جلوی غار ایستادم.

ـ خب.

بز وارد شد.

ـ نه.

ادامه داد.

ـ گفتم نه.

رفت داخل.

ـ برگرد.

نرفت.

نفس عمیقی کشیدم و دنبالش وارد غار شدم.

چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای عجیبی از اعماق غار آمد.

چوبدستی‌ام را بیرون کشیدم.

ـ خیلی خب... بالاخره رسیدیم به قسمت خطرناک ماجرا.

بز کنارم ایستاد.

برای اولین بار از صبح احساس کردم حداقل یک نفر در این ماجرا پشتم است.

صدای غرش دوباره بلند شد.

بز یک قدم عقب رفت.

نگاهش کردم.

ـ تو بودی که منو کشوندی اینجا.

یک قدم دیگر عقب رفت.

ـ خیلی نامردی.

ناگهان چیزی از تاریکی بیرون پرید.

من چوبدستی‌ام را بالا بردم.

بز فرار کرد.

ـ آها.

چند لحظه بعد، موجودی که از تاریکی بیرون آمده بود خودش را نشان داد.

یک...

جوجه‌تیغی بود.

همان‌جا ایستادم.

جوجه‌تیغی هم ایستاد.

بز از پشت یک سنگ سرش را بیرون آورد.

به جوجه‌تیغی نگاه کردم.

به بز نگاه کردم.

ـ برای این منو تا اینجا آوردی؟

بز بع بع کرد.

ـ جواب نده.

جوجه‌تیغی هم بع بع کرد.

ـ تو دیگه چرا؟!

همان لحظه متوجه شدم پشت جوجه‌تیغی یک صندوقچه‌ی کوچک طلایی قرار دارد.

جلو رفتم.

روی صندوقچه نوشته شده بود:

«فقط برای فردی که شجاعت رسیدن تا اینجا را داشته باشد.»

لبخند زدم.

ـ بالاخره یک چیز درست و حسابی.

دستم را روی صندوقچه گذاشتم.

تق!

در صندوقچه باز شد.

داخلش یک کاغذ بود.

برداشتم.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«تبریک می‌گویم. شما با موفقیت تا اینجا آمدید تا بفهمید مسیر را اشتباه آمده‌اید.»

چند ثانیه به کاغذ خیره ماندم.

بعد آرام برگشتم سمت بز.

ـ می‌دونی چیه؟

بز بع بع کرد.

ـ از فردا می‌فروشم‌ت.

بز فرار کرد.

من هم دنبالش دویدم.

و این‌گونه بود که یکی از بزرگ‌ترین ماجراجویی‌های زندگی من، با تعقیب یک بز در جنگل به پایان رسید.

البته اگر از من بپرسید مهم‌ترین چیزی که آن روز یاد گرفتم چه بود...

می‌گویم:

هیچ‌وقت به بزی که از ساعت شش صبح بهت زل زده اعتماد نکن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1405 13:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیرزن آرنج هایش را روی طاقچه بلند ترین پنجره قلعه گذاشته و کله کج و معوجش را به کف دست هایش تکیه داده و خیره منظره مقابلش بود. داشت فکر می کرد چطوری چای نبات بیشتری بریزد توی حلق مردم و اینطوری گالیون بیشتری توی جوراب هایش قایم کند. انگشت سبابه چروکیده اش را کرد توی پاتیل چای نبات روی طاقچه و آنقدر چرخاند تا شاخه نبات هایی که بخشی از مهریه دریافتی از مرحوم همسر قبلی اش بود غرق و حل و هضم شوند و بروند توی بغل مولکول های سینگل چایی و اینطوری مزدوج و بدبخت شوند، چون تهش قرار بود آگاتا پاتیل را با دست های زمختش بگیرد بالا و همه شان را باهم سَر بکشد و اِسکلت پلاستیکی سفید باقی مانده از نبات ها را از پنجره پرت کند بیرون و قِل بخورد و بیافتد توی سر پسر سرگردانی که آن پایین ها یه قُل دو قُل بازی می کرد.
پسر دست کرد توی کله اش و دستش خورد به لوله های پلاستیکی سفید و چسبناک که لولیده بود بین موهایش و از خوشحالی نبات توی دلش آب شد که می تواند بجای شوکو رول نادری و چوب شور باقری، سیگار واقعی بکشد؛ آگاتا شصت و پنج و نیم درجه ی سانتی گراد چشمهایش را چرخاند و به محض شناختن پسر به بدبختی خودش را چپاند توی چهارچوب پنجره و بعد دست و پاهای کوتاهش را حلقه کرد دور لوله آب پوسیده که وزیر کرنلیوس قول باسازی آن را داده بود و بعد خودش را از آن بالا پرت کرد و درست کنار پسر فرود آمد؛ پسر با چشمانی که داشت از کاسه فرار می کرد و شاخه نباتی که به سان سیگار چپانده بود توی دهانش به آگاتا خیره شد.

_گەرگتە بە دایکی ویکتۆریا بیژم سیگار ئەکێشیت؟ (می خوای به مامان ویکتوریا بگم سیگار می کشی؟)

تد ریموس لوپین عاشق پیشهِ سرگردان که آن روز ها کاری جز پِلِکیدن دور ویزلی های کله هویجی برای قاپیدن ویکتوریا نداشت و اندیشه ای جز ویکی در سر نمی پروراند، شاخه نبات سیگاری اش را تف کرد روی زمین و تته اش به پته افتاد و دولا شد تا دست به دامان آگاتا شود و به پاتیل چای نبات مقدسش قسم دهد تا چغلی اش را پیش مادرزن آینده اش نکند که گالیون های طلایی توی گیفانِ* راستش زودتر از خودش در مقابل آگاتا سر تعظیم فرود آوردند و پخش زمین شدند.
برق چشمان آگاتا و برق گالیون های طلایی قاطی شدند و رفتند توی کله تد و فهمید که علاوه بر پدر و مادر و پدر خوانده، همه سکه هایش اورا ترک می کنند و می روند پیش آگاتا تا ویکی را از دست ندهد. آگاتا خم شد و همه گالیون هارا تپاند توی پاچه شلوارش و لبخند دندان نمایی تحویل تد داد.
- ئافەرین کوڕە باشەکە، ئێسه ئه توانم کاری بکەم ویکی ببێتە ژِنِت. (آفرین پسر خوب، حالا می تونم کاری کنم ویکی زنت بشه.)

مجددا نبات های درون دل تدی آب شدند.
-ڕاس ئه یژی؟ ( راست می گی؟)

این شد که تدی گالیون های گیفان چپش را هم خالی کرد و پیرزن یکبار دیگر شور باج گیری را در آورد و بیشتر به آن نمک زد تا شور تر شود و بعد باهم رفتند هاگزمید تا برای تد شلوار کردی، تسبیح و لُنگ دور گردن بخرند و مدرک سربازی، اخاذی، بقالی و بزازی برایش جعل کنند تا داماد مادرزن پسندی شود. طولی نکشید که آگاتا و تیمور لوپین زاده ریموس آبادی از هاگزمید خارج شدند و رفتند دهات ویزلی ها و دیدند که همه شان سر زمین نخود دسکنه* می کنند. آگاتا فریاد بلندی برآورد و تیمور را هُل داد وسط زمین، ویزلی ها همه برگشتند و به آن دو خیره شدند.
-کوڕەکەمان وە غلامی قبوڵی بکەن. (پسرمونو به غلامی قبول کنید.)

اما تنها نوکری ای که تدی میتوانست انجام دهدکاشت، داشت و برداشت محصولات مزارع ویزلی ها بود و پیرزن خوشحال و خندان گالیون ها را جیب زد و جیم زد و رفت توی پاتیل چای نباتش و توی آسمان ها و غیب شد...

*گیفان:جیب
*دسکنه: برداشتِ محصول
پیرزن این پست رو پیرو شکلات تغییر لهجه ای که این بچه به خوردِش داده نوشته.
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/6/8 13:59:21
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/6/8 17:59:08
غـصــہ نـخـور، چاے نـبـات بـخـور!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1405 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول:
قلم‌پر را در دوات فرو برد و واژگانی بر ورق آورد. چند لحظه بیشتر نپایید که با دیدن خطوط ناساز و آشفته، کاغذ را در سطل زباله‌ی گوشه‌ی اتاق افکند و کتابی فربه و سفیدجلد را از روی کف‌پوش تاتامی رنگ‌‌ورو رفته برداشت. به سطور چشم دوخت؛ لیکن پس از مدتی، دریافت حتی یک لغت از آن‌ها درنیافته. دیدگانش را تنگ کرد و در ذهنش تکرار نمود:
- در نظریه‌ی ماکس وبر، آدمی...

صدای خش خفیف کنار زده شدن فوسومای بی‌نقش و نگار، باعث شد کتاب‌ را ببندد. با دیدن زنی ریزنقش و سیه‌گیسو، لبخندی بر لبش نشاند که چندان بر چشمان مشکی‌اش سایه نیفکند.
- عصر به‌خیر، مادر.

مادر کیمونوی آبی‌رنگ خویش را مرتب کرد و به چشمان فرزندش نگریست. از دیده‌اش دور نماند که اندکی گود افتاده‌اند. موهای خرمایی او نیز ژولیده‌تر از معمول به نظر می‌رسیدند. تبسمی کرد.
- عصر به‌خیر، کاتسوجی.

کاتسوجی درنگ کرد. خاطرش آمد که پدرش به مادر چه گفته بود:
- نوریکو، اگر می‌خوای بری بیمارستان، از میوه‌فروشی کنارش یه‌کم خرید کن..

از دهانش جهید:
- حال نائوکی چه‌طوره؟

اخمی بر پیشانی نوریکو چین انداخت.
- خودت فردا میری می‌بینیش دیگه! می‌دونستی از این که این‌قدر نگرانش باشی خوشش نمیاد؟

حین گفتن این جملات، صدایش اندکی بالا رفت. طنین زمزمه‌وار سخن گفتن نائوکی در خاطرش پژواک می‌یافت.
- حالم خوبه، زن‌دایی. خوبم.

در همین حال، در خاطرش زنده شد که چه سرفه‌هایی از لب‌های باریک و ترک‌خورده‌ی خواهرزاده‌ی همسرش می‌گریختند. سرش را تکان داد.
- اما خب، خودش میگه خوبه.

کاتسوجی دگربار کتابش را برداشت.
- امیدوارم همین‌طور باشه.

نوریکو برگشت و پشت فوسوما ناپدید شد. کاتسوجی ورقی برداشت و قلم‌پر را بر آن لغزاند. اندیشید:
- شاید زیاد حوصله‌ی حرف زدن نداشته باشه. اگر یه نامه‌ی کوتاه براش بنویسم که هر وقت خواست بخونه، بهتره.

بر ورق نشاند:
- پسرعمه‌ام، نائوکی!
امیدوارم حالت بهتر باشد و به خودت فشار نیاوری؛ چون این کار آسیب ناجوری به تو می‌رساند.

لحظه‌ای درنگ کرد و کاغذ را به کناری نهاد. آوای بم نائوکی در ذهنش طنین انداخت.
- من حال و وقت ندارم طومار بخونم. هر وقت خواستی چیزی بگی، مستقیم بگو.

دوباره صدای گشوده شدن فوسوما آمد. مادرش دگربار ظاهر شده بود.

نوریکو درنگ کرد. دهانش را باز کرد و دوباره بست. تبسمی بر لبش نقش زد.
- اومدم بگم شام آماده‌ست.
ثانیه‌ای ایستاد. دهان گشود.
- کاتسوجی...

آهی کشید. اندیشید:
- بهش بگم که...

به خودش نهیب زد:
- نه، ناراحت میشه.

به دیدگان پسرش نگریست که به او خیره مانده بودند. اخمی بر ابروانش نشاند.
- زود بیا. هر کاری داری، طولش نده.

کاتسوجی کرنش کوتاهی کرد و چشمی بر زبان آورد. هنگامی که مادرش پشت فوسوما ناپدید شد، او نیز برخاست و به پذیرایی رفت.
به مرد میانه‌قامتی که با موهای خرمایی، پشت میز، بر کف‌پوش تاتامی نشسته بود، تعظیمی کرد.
- عصر به‌خیر، پدر.

پدر پاسخ گفت و پسرش را ورانداز کرد. به نظرش آمد که اندکی سست ایستاده. چینی میان ابروانش پدیدار شد؛ لیکن به سرعت آن را به غرولند مبدل ساخت.
- درست وایسا.


به همسرش نیز نگریست و حرکات شتاب‌زده و بی‌هدف پاهایش را دریافت. لبش جنبید؛ اما سخنی بر زبان نراند. مقداری گوشت و سبزی در بشقاب کاتسوجی و نوریکو گذاشت و لب‌هایش را گزید. از ذهنش گذشت:
- مگه با غذا دادن میشه...

سرش را تکان داد.
- چه کار دیگه‌ای می‌تونم بکنم؟

نگاهش به نامه‌ی بیرون‌زده از میان صفحات کتاب افتاد که نشانی بیمارستان تاکاشیدا بر آن خودنمایی می‌کرد. دیده تنگ کرد و سطور را خواند.
- انتقال...توکیو...بیمارستان ملی جادوگران...

اخمی بر رخسارش نشست. تکه‌ای کاهو از بشقابش برداشت. در چشمش برجسته شد که همسرش هرازگاهی قاشق را نگه می‌دارد و به دیوار سفالین خیره می‌شود.

نوریکو نگاهی به پسرش افکند و کاهو را قطعه‌قطعه کرد. چهره‌‌ی رنگ‌پریده‌ی کاتسوجی را از نظر گذراند. از زبانش جهید:
-کاتسوجی!

کاتسوجی به مادرش نگریست. نوریکو به خودش یادآوری کرد اکنون نمی‌تواند از وضعیت نائوکی بگوید و تبسمی بر لبش نقش زد.
-پدرت صبح یه کتاب بهت میده، یادت نره اون رو بدی به پسرعمه‌ت! از همون کتاب‌هاییه که دوست داره، ریاضی و این‌چیزا.
کاتسوجی تعظیمی کرد و نگاهش لحظه‌ای بر نوریکو ماند. به نظرش رسید که پلک مادرش اندکی می‌پرد. پس از صرف شام، به اتاقش رفت وبدر کامل را نگریست. با خود زمزمه کرد:
-حتما خوبه، وگرنه به یه نحوی می‌گفت نرم دیدنش.

یادش آمد که نائوکی هرگاه ناخوش‌احوال‌تر از همیشه بود، برایش پیغام می‌گذاشت:
-فردا نمی‌تونم هیچ کس رو ببینم.

درنیافت چگونه به آغوش خواب فرو رفت.
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 14:49
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نورا به بلندی خمیازه کشید. چهار روز را بدون پرونده‌ای جذاب یا سرگرم کننده سر کرده‌بود. به زور! جذاب‌ترین پرونده‌اش تا این لحظه سوسک‌های پلاستیکی جهنده‌ای بودند که با گذشتن رهگذران برسرشان فرود می‌آمدند. به نظر کار چند نوجوان می‌آمد که به تازگی از هاگوارتز فارق‌التحصیل شده بودند. نورا حسابی از ایده‌ی کثیفشان خوشش آمده بود ولی باز هم دلش نمی‌خواست جای قربانیان باشد... در این دنیا؛ یا جای سوسک بود یا عقلانیت نورا! سوسک که باشد نورا عقلانیتش را از یاد می‌برد.

- میو؟

نورا بدون بلند کردن سرش از روی میز به پنجره‌ی خیره شد. همسایه‌ی گربه‌ای نورا، بدن پشمالویش را جمع کرده و مانند تفنگ شکاری مشکی‌ای سوی میز چوبی دفتر خودش را هدف گرفته بود. گربه با صدای خفیفی روی میز فرود آمد و بی‌توجه به نورای نیمه خواب سمت باقی مانده ساندویچ کالباسش حرکت کرد. ساندویچ کالباس نورا، مخصوص گربه. همیشه با دو تکه کالباس تا به گربه‌ تکه کالباس پیشتری برسد!

- خود خوری می‌کنی پیشی؟

گربه، کالباس به دهان سرش را از جعبه‌ی غذا بیرون آورد و با نگاه متعجبی به نورا نگریست. شاید هم در نظر نورا نگاه گربه متعجب می‌نمود. گربه بدون گرفتن نگاهش تکه کالباسش را فرو داد.

- شوخی می‌کنی؟ همه می‌دونن که کالباس از گوشت گربه درست شده دیگه!

نورا قسم می‌خورد چشمان زرد و گنده‌ی گربه چند پرده گشادتر شد. در مقابل نگاه معصوم گربه، که حالا کمی‌ هم خودش را جمع‌تر کرده بود، نورا دوام نیاورد و خنده‌ی بلندی از گلویش خارج شد.
- باشه، باشه! لازم نیست نگران باشی شوخی کردم!

نورا سرش را از میز بلند کرد و به صندلی‌اش تکیه داد. با خمیازه دیگری به بدنش کش و قوص داد تا بلکه خوابش بپرد. با ناله‌ای از سر بیکاری رو به گربه کرد.
- با امروز می‌شه چهار روز که عملا بی‌کارم! پیشی؟ نظرته بریم بیرون؟

نورا با انرژی‌ای که معلوم نبود از کجا آورده از جا جست و گربه‌ را بی‌هوا در آغوش کشید.
- آره! بیا بریم بیرون. مطمئنم مهم نیست که حتما تا آخر وقت تو دفتر باشم... بیا بریم یه چیزی بخوریم که کمتر مزه‌ی پسرعموی مرلین بیامرزت رو بده!

گربه سر سوی نورا گرفت و با نگاهی که باز سرشار از وحشت شده بود به نورا زل زد. نورا هم رندانه خنده‌ی دیگری سر داد و در میان خنده‌هایش به گربه دلگرمی داد که شوخی می‌کند. آرام سمت در دفترش رفت و آن را از پشت قفل کرد تا کسی یکباره وارد نشود و دفتر را خالی نیابد. بعد هم در راستای پنجره دفتر ایستاد، یک پایش را بالا آورد، روی میز نهاد و با تمام زوری که داشت فشار وارد کرد تا با پرش کوتاهی در چهارچوب پنجره فرود بیاید.

_ میو!
- نگران نباش پیشی! منو توی پرواز تجربه بسیار بالایی دارم...

نورا با یک دست محکم گربه را گرفته بود و با دست دیگر لبه‌ی پنجره را. کمی خیز برداشت و از طبقه‌ی سوم، سمت زمین پرید. در حالت طبیعی در همان هوا معلق می‌ماند و باد او را با خود می‌برد؛ ولی این بار وزن همان اندک گربه مانند لنگری عمل کرد و آن دو مانند پر پرنده‌ای روی زمین فرود آمدند.

در جواب نگاه چند نفری که صحنه فرودشان را دیده بودند، نورا لبخندی دندان‌نما و دیوانه‌منصبانه‌ای زد. بعد هم با خونسردی تمام در خیابان‌ها لندن به راه افتاد، انگار نه انگار که همین الان از آسمان به زمین افتاده است. قدم‌های بلند برمی‌داشت و با لبخند پهنی به مردم نگاه می‌کرد. بسیاریشان بعد از دیدن لبخند پهن و بی‌خیال نورا به خنده‌ می‌افتادند و برخی هم سر تاسف تکان می‌دادند. به نظر نمی‌آمد اینها زیاد برای نورا اهمیت داشته باشد.

هوا از آن هواهایی بود که پس از دیدن به فکر می‌افتادی که به یقین باران خواهد آمد. با این اوصاف همچنان خیابان‌ها شلوغ بود و مغازه‌ها اکثرا باز. نورا چند قدمی که جلوتر رفتند به راست پیچید و در مقابل دکان کوچکی ایستاد. در مقابل دکان چند میز گذاشته بودند که تنها یکیشان خالی بود، پس نورا با عجله گربه‌ را روی میز گذاشت.
- پیشی، اگه کسی خواست میزمون رو بگیره از طرف من اجازه داری چنگول بکشیش! باشه؟
- میو!
- آفرین!

نورا با خیال تخت سمت پیشخوان رفت. و در صف طویلی گرفتار شد.

***


- سلام کِری!

نورا با لخند به زن مو بلندی که مشغول آشپزی بود سلام داد. زن واضحا موهایش را با عجله پشت‌سر گوجه‌ای بسته بود چون دسته‌هایی از مویش فرار کرده بودند. از گرمای اجاق روبه‌رویش صورتش سرخ شده بود و اخم‌هایش هم درهم رفته بود. سمت نورا که نگاه می‌کرد همچنان اخم‌هایش در هم رفته بود و به نظر می‌رسید می‌خواهد سر کسی را که او را خطاب کرده در روغن داغ اجاق فرو کند. اما نورا را که دید اخم‌هایش وا شد و لبخند خسته‌ای به لب زد.
- نورا! سلام. خوبی؟!
- عالی!

کِری، کمی از اجاق‌ها فاصله گرفت و سمت نورا آمد. روپوش سفیدش پر از لکه‌های روغن شده بود و خودش هم بوی دل نشین سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌داد.
- خب، چی بزنم برات؟
- برای خودم سیب‌زمینی و... یه دونه هم سوخاری مرغ! کوچولو باشه.

سپس نورا لبخند کجکی‌ای زد.
- با نوشابه!

کِری ابرو بالا انداخت و با لحن شوخ طبعانه‌ای گفت:
- سیب‌زمینی و نوشابه که همون همیشگیته! اون یدونه سوخاری واسه چیه؟ کدوم بدبختی رو مهمون کردی که حالا می‌خوای بهش یه دونه مرغ بدی!؟

نورا خنده‌ای کرد و به میزی اشاره کرد که گربه‌اش را روی آن گذاشته بود. گربه‌ی وفادار و شکم‌باره‌اش، به هر بخت برگشته‌ای که از کنار میز رد می‌شد دندان نشان می‌داد و خرخر می‌کرد.

- به‌به... چه مهمونی! برو پیشش بشین تا مشتری‌ها مو نخورده، من الان آماده‌ می‌کنم.

نورا با لبخند تشکر کرد و رفت سر میز. گربه‌ را روی صندلی روبه‌رویی‌اش گذاشت و خودش هم روی صندلی پلاستیکی‌اش لم داد. چقدر خوب بود که کِری از زندگی جادویی نورا خبر نداشت!

چند ثانیه بعد از آنکه نشست مردی کنار میز او آمد و دستش را به پشتی صندلی گربه گرفت. مرد، که به نظر ماگل می‌آمد، پرسید:
- اگه به این صندلی نیاز ندارین می‌شه...

مرد ماگل اصلا فرصت نکرده بود سوالش را کامل کند که گربه از روی صندلی سمت دست مرد یورش برد. هرچند پنجه‌های گربه به دست مرد نرسیده‌بود اما مرد سریع دستش را کشید. بهتش‌زده بود؛ اصلا حواسش به گربه نبوده. نورا کف دستانش را روبه آسمان گرفته و شانه‌هایش را بالا کرد.
- متاسفم، صاحبش راضی نیست!

مرد عقب عقب رفت و آن رو را تنها گذاشت. نورا از روی صندلی خم شد.
- بزن قدش پیشی!

پنجه‌ی پشمالو‌ی گربه روی کف دستان نورا فرود آمد.

- نورا؟ بفرما!

نورا سرش را بالا آورد و با کِری چشم در چشم شد که سفارشاتش را در دست داشت.

- ممنون!

کِری همه سفارشات را در مقابل نورا گذاشته بود که باعث شد به گربه‌ی همیشه گشنه‌ی نورا بر بخورد و برای کِری دندان‌هایش را به نمایش بگذارد. در حالی که کِری نگاه عقل اندر سفیهی به گربه می‌انداخت نورا خودش را به نفهمی می‌زد و سیب‌زمینی‌اش را می‌خورد.

کِری دور شد و گربه هم رضایت داد صندلی‌اش را رها کند و روی میز پلاستیکی بنشیند و مرغش را بخورد. نورا نمی‌دانست سوخاری قرار است چه بلایی به سر معده‌ی گربه بیاورد ولی مطمئن بود نوشابه برای سلامتش خطر دارد. نوشابه! هر چند به نوشیدنی کره‌ای نمی‌رسید ولی باز هم ماگل‌ها بسیار تلاششان را کرده بودند تا چیزی به آن خوش‌مزگی بسازند... تا حدودی موفق هم شده بودند!

نورا و گربه مشکی‌اش با خیال تخت می‌خوردند، بدون آنکه بدانند یک پرونده‌ی هیجان‌انگیز در دفتر انتظارشان را می‌کشد...

افرادی که لایک کردند

وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بوی رنگ کمی تندتر از همیشه شده. به گمانم هیروشی در این نقاشی‌اش غلظت بیشتری به خرج داده.

دستش کمی خشک‌تر از سایر مواقع است؛ یحتمل بیش‌ از حد آن را شسته. با این حال، محکم مچ دستم را گرفته.

همیشه بوی رنگ از اتاقش می‌آمد. یادم هست کودک که بودیم، همیشه از اتاقش عطر رنگ به مشام می‌رسید و اغلب پس از هر نوبت ترسیم، دستانش را چنان می‌شست که حتی حالت طبیعی‌شان نیز رنگ می‌باخت. خنده می‌کرد و می‌گفت:
- نقاشی را دوست دارم؛ کثیفی بعدش را نه.

صدایم می‌زند، چه می‌گوید؟ آهان، دارم می‌شنوم:
- کاتسوجی، نظرت چیست؟

بالکل فراموش کرده بودم برای چه به خانه‌ی برادرم آمدم! زنی آبی‌پوش ترسیم کرده که گلی بر دوش دارد. حتما از یکی از شعرهای مجلات یاد گرفته. به گمانم شعر منبع الهامش را من هم خوانده‌ام؛ میان مجلات ادبی که تورق می‌کردم. چه بود؟ برقصم، گلی را بر دوش گرفته و...بی‌خیال، اهمیتی ندارد!

آخ! معده‌ام بدجور می‌سوزد. بهتر است به هیروشی بگویم....نه، مشکل خودم است؛ خودم هم باید آن را حل کنم.

می‌گوید:
- دقت کن، چه می‌بینی؟

یک زن کیمونوپوش؟ نه، پاسخ شایسته‌ای نیست. دامن کیمونوی زن را با چه پوشانده؟ آتش؟ آری، آتش است. خط نامنظمش را می‌شناسم‌‌. بالای موهای بسته‌ی زن چه نوشته؟ بدخط است. آن کیست که...چه؟

معده‌ام هنوز می‌سوزد. ساعت می‌گوید اکنون پنج بعد از ظهر است، ربع ساعت دیگر باید به دیدن ایزومی بروم. دکتر میزونو شفادهنده‌ی قابل‌اعتمادیست؛ یحتمل حال همسرم با کمک او بهتر شده. دستم می‌لرزد؛ چیزی نیست؛ به خاطر برودت است. چشمانم چرا سیاهی می‌روند؟ شاید بیش‌ از حد...آی! پیچش معده‌ام بدجور افزایش یافته. هیروشی دارد می‌آید، بهتر است لبخند بزنم.

خم می‌شود.
- آن کیست که آتش می‌کده بیند؟

ساعت دایره‌ای نشان می‌دهد ده دقیقه‌ی دیگر باید در بیمارستان باشم. تعظیمم تلاطم معده‌ام را افزایش می‌دهد.
- خدانگهدار، هیروشی.

آن کیست که آتش می‌کده بیند...حتما یکی از شعرهایی است که هیروشی در اوقات فراغتش می‌سراید یا می‌خواند.

چه برفی! تمام زمین سفید شده. باید خودم را به تراموا یا ریکشایی برسانم. آهان، یافتم. خوب است، پول کافی برای کرایه‌ی ریکشا دارم؛ همین‌طور برای خرید یک دفترچه. گفته بود اوراق دفتر داستان‌نویسی‌اش پر شده‌اند. نمی‌دانم از چه روی...چرا معده‌ام دست از پیچ و تاب خوردن بر نمی‌دارد؟ خوب است که صدای آوازخوانی ریکشاران آوای قلژقلژ چرخ‌ها را در خود حل می‌‌کند. علاوه بر معده‌ام، سرم هم تیر می‌کشد. نه، مهم نیست...

مرد ریکشاران چه تبسمی دارد. برایم دشوار نیست که به آن دیدگان قهوه‌ای چین‌خورده لبخند بزنم. کاش معده‌ام دست از فشرده شدن و سوزش بردارد!

رایحه‌ی ضدعفونی‌کننده غلیظ‌تر شده؛ لابد تازه این دیوارهای سفید را تمیز کرده‌اند. خب، یک‌شنبه است. کار هر هفته‌اشان این است.

ایزومی این جاست. اندکی رنگ به گونه‌هایش آمده...خوب است، خوب است. چه بر زبان می‌آورد؟
- به نظرم می‌رسد نیاز داری درد دل کنی.

نه، نمی‌شود. کدام آدم عاقلی یک بیمار قلبی را با شرح ماوقع خویش می‌آزارد؟

- اگر می‌خواهی کمکم کنی، با من حرف بزن و درد دل کن.

شاید بهتر باشد به حرفش گوش کنم...اهل تعارف الکی نیست؛ نه؟ پس شاید کمی سخن گفتن بد نباشد...شاید این‌گونه او نیز ترغیب شود از خودش بگوید. شاید بهتر باشد...نه، نباید همه چیز را بگویم...کمی ملاحظه‌کاری هم...اما فریب دادن مردم با دروغ‌های شیرین درست نیست.

نه، شرایط او متفاوت است...من که دروغ نمی‌گویم؛ فقط با تمام حقیقت او را نمی‌رنجانم. دیدگان سیاهش به من خیره شده‌اند، بهتر است دست از محاسبه بردارم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 20:43:00
ویرایش شده توسط کاتسوجی یامازاکی در 1405/5/9 20:45:55
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1405 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن، با آن غبار همیشگی و صدای یکنواخت کالسکه ها بر روی سنگ‌فرش‌های خیس، امروز هم طبق معمول داشت سعی می‌کرد نظم خشک و خسته‌کننده‌اش را به همه‌ی رهگذران تحمیل می‌کرد. مه غلیظی شهر را در بر گرفته بود و بوی نمناک خاک و دود زغال، در فضای خفقان‌آور خیابان‌ها پیچیده بود. آدلاید، در میان این هیاهوی خاکستری، درست مثل تکه‌ای از یک تابلوی نقاشی قدیمی به نظر می‌رسید که از جای خود خارج شده و به اشتباه در خیابان رها شده باشد.

او با قدم‌هایی شمرده و دقیق پیش می‌رفت؛ طوری که انگار هر گامش، پیش‌نویسی برای یک مراسم رسمی است. شنلش با هر وزش باد، با وقاری خاص در هوا تکان می‌خورد و ردی از رنگ قرمز تیره را در فضای مه‌آلود شهر می‌کشید؛ رنگی که شاید تنها فریادِ خاموشِ او در برابر این دنیای بی‌رنگ بود.

موهای خاکستری‌اش، که درست مثل رنگ آسمانِ لندن بود، در کنار چشمانی با آبیِ عمیق، تضادی غریب ایجاد می‌کرد. اما اگر کسی با دقت به نگاهش زل می‌زد، می‌توانست رده‌های قرمز رنگی را در عمق آن آبی ببیند؛ ردی که شبیه به یک زخم قدیمی بود یا شاید هم شعله‌ای کوچک از خشمی که آدلاید سال‌ها بود یاد گرفته بود پشت لبخندی مودبانه و سرد پنهانش کند.

او در حالی که دستانش را محکم دور خود پیچیده بود، به جمعیت نگاه کرد. همه در عجله بودند، اما او در سکونی مطلق غرق شده بود. در ذهن آدلاید، هر تیک‌تیک ساعت، صدای زنجیری بود که او را به انتظارات خانواده‌ی مورتون می‌بست. او می‌دانست که در این لحظه، هر کسی که به او نگاه می‌کند، تنها یک «دختر باوقار و بی‌نقص» را می‌بیند، اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند که پشت این چهره‌ی مرمرمان، طوفانی در جریان است که هر لحظه ممکن است تمام این نظم ساختگی را با خود ببرد.

او یک بار دیگر شنلش را روی شانه‌هایش مرتب کرد، نگاهی گذرا به افق انداخت و با همان وقار همیشگی، در میان مه لندن غیب شد.














نقد لطفا
با تو از تو برای تو

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.