جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

142 کاربر(ها) آنلاین هستند (111 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
142 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل

ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مهر 1405 18:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

من از آن بچه‌هایی نبودم که خانواده‌شان سال‌ها منتظر بمانند تا بفهمند بالاخره جادوگر هستند یا نه. با پدری که خدای کوهستان و طبیعت بود و قرار بود روزی جانشینش شوم، اینکه قدرت‌های ماورایی داشته باشم بیشتر از اینکه عجیب باشد، کاملاً قابل انتظار بود.

اولین نشانه‌ها از همان سال‌های خیلی دور شروع شدند؛ زمانی که هنوز آن‌قدر کوچک بودم که نمی‌فهمیدم کاری که انجام می‌دهم برای دیگران غیرعادی است.

هر جا می‌رفتم، گیاهان واکنش عجیبی نشان می‌دادند. گل‌هایی که تازه پژمرده شده بودند، دوباره جان می‌گرفتند و شاخه‌های خشک، گاهی درست زمانی که دستم به آن‌ها می‌رسید، جوانه می‌زدند. یک بار هم مادرم متوجه شد گیاهی که ماه‌ها بود رشد نمی‌کرد، فقط چند روز بعد از اینکه من کنارش بازی کردم، آن‌قدر بلند شده که تقریباً به سقف رسیده بود.

البته کسی تعجب نکرد. بیشتر شبیه این بود که همه منتظر بودند ببینند قدرت‌هایم دقیقاً از چه راهی خودشان را نشان می‌دهند.

حیوانات هم رفتار عجیبی با من داشتند. پرنده‌ها بدون ترس نزدیکم می‌شدند، روباه‌ها از فاصله‌ای نزدیک نگاهم می‌کردند و حتی حیواناتی که معمولاً از آدم‌ها فرار می‌کردند، وقتی من اطرافشان بودم آرام می‌شدند. یک بار چند ساعت دنبال یک توله‌گرگ گم‌شده گشتم و وقتی پیدایش کردم، بدون هیچ مقاومتی کنارم راه افتاد و تا خانه دنبالم آمد.

پدرم وقتی ماجرا را شنید، فقط لبخند زد. ظاهراً برای او، این اتفاق چندان شگفت‌انگیز نبود.

هرچه بزرگ‌تر شدم، طبیعت هم واکنش‌های واضح‌تری نشان داد. وقتی عصبانی می‌شدم، باد شدت می‌گرفت. وقتی ناراحت بودم، آسمان بالای سرم ابری می‌شد؛ و وقتی آرام می‌شدم، انگار خود طبیعت هم نفس راحتی می‌کشید.

یک بار در کودکی آن‌قدر از دست چیزی ناراحت شده بودم که تمام درختان اطراف خانه هم‌زمان شروع به تکان خوردن کردند، با اینکه هوا تقریباً کاملاً آرام بود. من وسط آن همه خش‌خش برگ فقط ایستاده بودم و با تعجب به اطراف نگاه می‌کردم.

پدرم از دور تماشایم می‌کرد. بعدها فهمیدم آن اتفاق برای او بیشتر از اینکه یک حادثه باشد، نشانه‌ای بوده از اینکه قدرت‌های من فقط جادو نیستند؛ چیزی عمیق‌تر از آن، چیزی که با طبیعت پیوند خورده، در وجودم جریان دارد.

شاید به همین دلیل هیچ‌وقت کسی از اینکه من توانایی‌های غیرعادی دارم تعجب نکرد. 

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مهر 1405 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
اوایل قرن ۲۰ هجری بود.

آن شب شب به‌خصوصی بود؛ شبی بود که گریک اولیواندر ۱۰ ساله می‌شد، یعنی یک سال قبل از اینکه نامه هاگوارتز به او برسد. اما خانواده او نگران بودند، زیرا گریک هیچ نشانه‌ای از قدرت‌های جادویی نشان نداده بود و احتمال داده می‌شد که یک فشفشه باشد؛ فرزند یک خانواده اصیل، اما بدون قدرت‌های جادویی. و این مسئله همه افراد خانواده، مخصوصاً مادر او را نگران کرده بود.

مادر او، همچنان که در حال چیدن سوروسات جشن تولد بود، رو به گریک کرد و از او پرسید: «پسرم، هنوز هیچ نشونه جادویی توی خودت نمی‌بینی؟ هیچ احساس خاصی، هیچ قدرت ماورایی، هیچی؟»

گریک اولیواندرِ جوان، در حالی که کنار دست پدر و مادرش مشغول بازی و بدو بدو بود، جواب داد: «نه، مامان. مگه چه احساسی باید داشته باشم؟ یعنی می‌گید شاید من جادوگر نباشم؟»

با گفتن این جمله، ابروهای پدرش در هم رفت، ولی با آرامش به پسرش گفت: «هیچ نگران نباش، باباجان. هر لحظه ممکنه نشونه‌ای احساس کنی. من که نگران نیستم. توی خاندان اولیواندر تا حالا هیچ فشفشه‌ای نداشتیم، تو هم استثنا نخواهی بود.»

مادرش با نگرانی و ناراحتی به سمت اتاق رفت تا چند بشقاب جدید مخصوص مهمانی‌ها را از زیر کمد انبار چوب‌دستی‌ها دربیاورد. ناگهان گریک و پدرش صدای بلندی را که نشان از به زمین ریختن ده‌ها چوب‌دستی داشت، شنیدند.

گریک با حالتی آرام و طوری که انگار از وسط اتاق چوب‌دستی‌ها را می‌دید، گفت: «۶۳ تا چوب‌دستی به زمین ریختند و از بینشون سه‌تاشون شکستند. یکیشون یه پر طلایی‌رنگ توی مغزش بود، یکی دیگه از جنس چوب بلوط بود و تکه‌ای از قلب یک اژدها رو داشت، و یکی دیگه‌شون هم از جنس چوب گردو بود.»

پدرش که می‌دانست چه اتفاقی می‌افتد، با لبخندی رضایت‌آمیز به پسرش نگاه کرد و سپس گفت: «همین‌جا صبر کن.» و به داخل اتاق رفت.

به کمک مادرش، تمامی چوب‌دستی‌هایی که به زمین ریخته بود را شمردند؛ دقیقاً ۶۳ تا بود. و پس از وارسی چوب‌دستی‌ها، دیدند که سه تا از چوب‌دستی‌ها دقیقاً با آن مشخصاتی که گریک گفته بود، شکسته بودند؛ با همان جنس چوب و با همان مغزهایی که او گفته بود.

پدرش خبر خوش را به مادر داد و هر دو با خوشحالی و با اشک شوق به سمت پسرشان برگشتند و او را در آغوش گرفتند.

پدر پرسید: «پسرم، از کجا می‌دونستی که ۶۳ تا بودند و اون سه‌تایی که شکسته بودند چه جنسی داشتند؟»

گریک خنده کودکانه‌ای کرد و گفت: «باباجون، من از شب جشن تولد سال قبل شروع کردم به حس کردن چوب‌دستی‌ها. انگار می‌بینمشون و به اعماق وجودشون و جنسشون آگاهم؛ مثل اینکه چوب‌دستی‌ها با من حرف می‌زنند و خودشون رو بهم معرفی می‌کنند.»

پدر با همان لبخند رضایت‌آمیز رو به مادر کرد و گفت: «خانم، تحویل بگیر! اینم پسر شاخ شمشادت. نگفتم خاندان اولیواندر یک فشفشه هم نداشته؟»

بعد صدای ناقوس نیمه‌شب به گوش رسید. مادر با چشمانی پر از اشک شوق به گریک نگاه کرد و گفت: «تولدت مبارک، پسرم. از امسال تا سال بعد که به هاگوارتز بری، خودم همه مقدمات رو بهت آموزش می‌دم. حالا بیا کیک بخوریم که هدیه‌هات منتظرند.»

افرادی که لایک کردند

l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 13 مهر 1405 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خب داستان من اهمیت خاصی نداره
من همیشه بچه باهوشی بودم
یک بار که داشتم بازی کوییدیچ داداشمو نگاه میکردم
چشمم خورد به چوبدستی پرسی
رفتم چوبدستی رو برداشتم و وردی که همیشه پرسی رویه فرد و جورج امتحان خوندم و چوبدستی رو تکون دادم
برخلاف انتظارم ورد عمل کرد و جورج که رویه جارو بود میخکوب شد و از رویه جارو افتاد رویه زمین
همونجا بود که فهمیدم من جادوگرم
البته پرسی دعوام کرد به چوبدستیش دست زدم مامانم تنبیهم کرد جورج رو طلسم کردم

افرادی که لایک کردند

شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هر جا پول بدن راجر اول از همه اونجاست. اهمم.. چیزه یعنی، سلام اومدم اولین باری که نشونه جادو در من دیده شد رو بگم:
من در بچگی زمانی که سه سالم بود ، به شدت از کلم بروکلی بدم میومد! (هنوزم بدم میاد چیه اخه )
یه بار برای ناهار مادرم تصمیم گرفت، غذای گیاهی بیاره.(چسی)
انصافا بعضی هاش بد نبود ( نون پنیرش خوب بود) اون موقع یک کوچولو کلم گذاشت دهن من ، تا گاز زدم حالم بد شد. عصبانی شدم و طبیعتا اومدم بزنم زیر میز که ناگهان، به جای زدن زیر میز با دستام کلم ها رو پرت کردم اون ور و جلوم پیتزا ظاهر شد.
قبلا دیده بودم بقیه میخورن، به همین خاطر خوشم اومده بود ، مادرم هم به زور مجبور کردم بهم یه کم پیتزا بده، اون موقع بود که همه فهمیدن که من جادوگری باهوش، پر قدرت و شکمویی هستم.

(این داستان کاملا واقعی است اگر قبول ندارید مهم نیست)

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر

در این تاپیکِ تک‌پستی که ارسال هر پست در اون برای شما 10 گالیون به همراه میاره، باید با موضوع زیر رولی ارسال کنین:

سوژه:
هر بچه‌ای که قدرت جادویی داشته باشه و به اصطلاح جادوگر باشه، از لحظه‌ای که به دنیا میاد این قدرت جادویی رو به شکل متفاوتی بروز می‌ده. این نشانه‌ها برای هرکس متفاوته و به هر شکلی می‌تونه خودش رو نشون بده. اگه از خانواده‌ای باشین که مادر یا پدر یا هردوشون جادوگر باشن، بروز این نشونه‌ها بهشون ثابت می‌کنه شما هم جادوگر هستین (و نه فشفشه). ولی اگه از خانواده‌ای تماما ماگل باشین، احتمالا این اتفاقات موجب تعجب و شگفتیشون می‌شه.

این‌بار نوبت شماست که چند نمونه از بروز قدرت‌های جادویی خودتون در کودکی رو تعریف کنین و واکنش اطرافیان نسبت بهش رو شرح بدین.


فراموش نکنین که تا مدت‌ها خانواده نویل لانگ‌باتم خیال می‌کردن اون جادوگر نیست، چون نشانه‌های قدرتی که بروز می‌داد یا از چشم پنهان می‌موند یا به قدری کم‌رنگ بود که ملاکی برای اثبات جادوگر بودنش نبود. (راهنمایی: مطالعه دست‌نوشته‌ی رولینگ - قلم پذیرش و کتاب ورود)

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
من در آستانه‌ي غم بودم.
درست در آستانه‌ی آن. یا شاید غم در آستانه‌ی زندگیم بود. نمی‌دانم کداممان پشت در ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا با گشایش آن، به عمق روح آن یکی نفوذ کنیم.

نمی‌دانم... واقعا نمی‌دانم. و هیچ کس نمی‌فهمد.
همه طوری مرا نگاه می‌کنند انگار سرم را به جای عقل از کاه پر کرده‌ام. هیچ‌کس نمی‌فهمد که چقدر سخت است که تصمیم بگیری از این برزخ لعنتی به کدام سمت بروی. بالاخره از آستانه‌ی غم عبور کنی یا از آن فرار.
آن‌چنان جواب این سوال برای بقیه آسان‌ است که واقعا دارم شک می‌کنم نکند واقعا مجنونم. اما راستش را بخواهید گاهی فقط دلم می‌خواهد غمگین باشم. حس می‌کنم وقتی غمگینم، خوشحال‌ترم. می‌فهمی؟ اصلا معنی می‌دهد؟ نمی‌دانم... واقعا نمی‌دانم.
راستش را بگویم، دوست دارم غمگین باشم اما... نمی‌توانم بهای آن را بدهم. باید این کار لعنتی را تمام کنم و وقتی بار آن از روی شانه‌هایم برداشته شد، وقتی توانستم نفس بکشم، با خیال راحت غمگین خواهم شد و امیدوارم آن روز، کسی باشد تا بتوانم غم‌هایم را با او شریک شوم. من عاشق این هستم که شاهدی برای غم‌هایم داشته باشم.

و تا آن روز من در آستانه‌ی غم خواهم ماند.
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مه سنگینی مانند پرده‌ای نمناک روی خیابان چارینگ کراس افتاده بود. چراغ‌های خیابان، نور زرد و مرده‌ای بر سنگ‌فرش‌های خیس می‌انداختند و سایه‌های بلند عابران را به شکل هیولاهای بی‌شکل درمی‌آوردند. سوروس اسنیپ، با عبای بلندی که تا روی زمین کشیده می‌شد، در میان این مه و تاریکی، با قدم‌هایی آهسته و موزون حرکت می‌کرد. نه عجله داشت و نه تردید؛ انگار که هر قدمش، از قبل در ذهنش محاسبه شده بود.

او به تازگی از یک «ملاقات خصوصی» بازمی‌گشت؛ ملاقاتی که حتی برای خودش هم مبهم بود. کسی که او را به آنجا دعوت کرده بود، نه نامی داشت، نه چهره‌ای مشخص؛ فقط یک پیام کوتاه بر روی یک تکه کاغذ کهنه که زیر درِ دفترش در هاگوارتز پیدا شده بود:

«لازم است بدانی که همه‌چیز، آنطور که به نظر می‌رسد، نیست.»

اسنیپ، کاغذ را سوزانده بود و خاکسترش را در باد پخش کرده بود. اما دعوت را پذیرفته بود؛ چون می‌دانست که در دنیای جادو، هر پیامِ بی‌نشانی، می‌تواند یک تله باشد یا یک کلید. و او، هرگز از یک کلیدِ بالقوه عبور نمی‌کند.

---

پایانِ ملاقات، آغازِ یک شامِ ساده

ملاقات، در یک کافه‌ی زیرزمینی در انتهای یک کوچه‌ی فرعی برگزار شده بود. کافه‌ای که نه روی نقشه‌های هاگوارتز بود و نه در خاطراتِ ماگل‌ها وجود داشت. صاحب‌کافه، یک پیرزن با چشمانی که یکی از آن‌ها را یک تک‌چشم پوشانده بود، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، یک لیوان چای تلخ جلوی اسنیپ گذاشت. اسنیپ بدون اینکه از آن بنوشد، منتظر ماند.

ناگهان، سایه‌ای از پشتِ پرده‌های مخملیِ کافه بیرون آمد. نه مرد بود، نه زن؛ بلکه چیزی بینِ این دو. با صدایی که شبیه به خش‌خش برگ‌های خشک بود، گفت:

· «تو سوروس اسنیپی. استاد معجون‌سازی. رئیس اسلایترین. مرگ‌خوارِ سابق... و جاسوسی که هنوز هم، به نوعی، در حالِ جاسوسی است.»

اسنیپ، بدون اینکه چهره‌اش تکان بخورد، پاسخ داد:

· «اگر این همه را می‌دانی، پس حتماً می‌دانی که من از گفت‌وگوهای بی‌نتیجه متنفرم. هدف چیست؟»

سایه، خندید و گفت:

· «هدف؟ نه، سوروس. اینجا خبری از هدف نیست. اینجا، یک هشدار است. به زودی، چیزی در لندنِ جادویی رخ خواهد داد که تمامِ معادلاتِ فعلی را بر هم می‌زند. چیزی که به قدمتِ خودِ جادو است... اما تو، می‌توانی انتخاب کنی که در آن نقش داشته باشی یا نه.»

و سپس، سایه محو شد و اسنیپ تنها ماند با یک لیوان چای سرد و یک پیرزن تک‌چشم که داشت از پشتِ میز، با ناخن‌های بلندش، چیزی روی یک تکه کاغذ می‌کشید.

اسنیپ، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، از کافه خارج شد. حالا، در میانِ مه‌آلودِ خیابان چارینگ کراس، داشت به آن هشدار فکر می‌کرد. اما ذهنش، ناخودآگاه، به یک چیزِ دیگر هم فکر می‌کرد: گرسنگی.

---

شامِ نیمه‌شب در یک رستورانِ ماگلی

اسنیپ، با اکراه، جلوی یک رستورانِ ماگلیِ کوچک ایستاد. ویترینِ آن، با نورهای گرم و زرد، تصویرِ چند مشتریِ خسته را نشان می‌داد که داشتند غذاهای ساده‌ای می‌خوردند. اسنیپ، با نفرتی که از خودِ ماگل‌ها نداشت، اما از «ماگلی بودنِ» برخی از آن‌ها متنفر بود، وارد شد.

پیشخدمت، یک دختر جوان با موهای قرمز و کک‌مکی، با لبخندی ساختگی به او خوش‌آمد گفت:

· «خوش آمدید! یک نفر؟ جای شما کنار پنجره است...»

اسنیپ، بدون اینکه نگاهی به او بیندازد، پشت میز کنار پنجره نشست. منو را که با خطی درشت و بی‌سلیقه نوشته شده بود، زیر لب خواند و با بی‌میلی، یک «سوپ پیاز» و یک «نان سیر» سفارش داد. پیشخدمت، با نگاهی که می‌گفت «این مشتری عجیب است»، سفارش را گرفت و رفت.

اسنیپ، در حالی که به مهِ بیرون خیره شده بود، ناگهان متوجه چیزی شد: پشتِ شیشه‌ی پنجره، یک شکلِ مبهم، داشت به او نگاه می‌کرد. نه یک عابر، نه یک گدا، بلکه چیزی که انگار از خودِ مه ساخته شده بود. اسنیپ، چشمانش را تنگ کرد و با نگاهی تیزبین، به آن شکل خیره شد... اما در همان لحظه، یک ماشینِ ماگلی از جلوی رستوران رد شد و شکلِ مبهم، محو شد.

سوپ، جلویش گذاشته شد. اسنیپ، با اکراه، قاشق را برداشت و شروع به خوردن کرد. طعمِ سوپ، به طرز عجیبی، او را به یادِ «معجونِ آرامش‌بخش» می‌انداخت؛ همان معجونی که خودش سال‌ها پیش، برای درمانِ بی‌خوابی‌هایش ساخته بود. با خودش فکر کرد: «شاید، این رستوران، آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسید، ماگلی نباشد...»

---

بازگشت به هاگوارتز، با یک سوالِ بی‌پاسخ

اسنیپ، پس از خوردنِ سوپ (و رد کردنِ دسر با یک نگاهِ تحقیرآمیز)، از رستوران خارج شد. مه، هنوز سنگین بود و خیابان، خلوت‌تر از قبل. او با چوبدستی‌اش، یک طلسمِ ناپیداییِ ساده روی خودش انداخت و با قدم‌هایی که به سختی روی سنگ‌فرش‌های خیس صدا می‌کرد، به سمتِ هاگوارتز حرکت کرد.

در راه، به آن هشدارِ مرموز فکر کرد. به آن شکلِ مبهم پشتِ پنجره. و به این که چرا یک سوپِ ماگلی، مزه‌ی یک معجونِ جادویی را می‌داد. اما در میانِ همه‌ی این سوال‌ها، یک چیز را به خوبی می‌دانست:

«لندنِ جادویی، هرگز آرام نیست. حتی وقتی که به نظر می‌رسد، همه‌چیز عادی است.»

و با همین فکر، واردِ دروازه‌های هاگوارتز شد و در تاریکیِ شب، ناپدید شد.
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز از همان صبح معلوم بود قرار است اتفاق بدی بیفتد.

نه به خاطر ابرهای سیاه بالای سرم، نه به خاطر صدای عجیب و غریبی که از جنگل ممنوعه می‌آمد؛ بلکه به این دلیل که یکی از بزهایم از ساعت شش صبح به بعد، بدون هیچ دلیل مشخصی به من زل زده بود.

وقتی بز بهت زل می‌زند، دو حالت بیشتر نداری؛ یا کار بدی کرده، یا قرار است کاری کند که بعداً تو متهمش شوی.

لیوان چایم را روی میز گذاشتم و گفتم:

ـ چیه؟

بز تکان نخورد.

ـ با توام.

باز هم تکان نخورد.

ـ اگر چیزی می‌خوای، بع بع کن.

بز بع بع کرد.

ـ خب؟

بع بع.

ـ خیلی خوب، من نمی‌فهمم.

دوباره بع بع کرد.

ـ تو هم نمی‌فهمی من چی می‌گم. پس بی‌خیال.

بلند شدم که بروم سراغ کار خودم که ناگهان صدای کوبیده شدن چیزی به پنجره آمد.

برگشتم.

یک جغد روی پنجره نشسته بود و چیزی شبیه نقشه در منقار داشت.

در را باز کردم. جغد نقشه را انداخت داخل و همان لحظه یکی از بزها دوید سمتش.

ـ نکن!

دیر شده بود.

بز نقشه را خورد.

چند ثانیه هر سه‌مان به هم نگاه کردیم.

به جغد.

به بز.

به خودم.

ـ خیلی خب... ظاهراً امروز قرار نیست روز خوبی داشته باشیم.

جغد دوباره صدایی درآورد و پرواز کرد.

بز هم با قیافه‌ای که انگار مأموریت محرمانه‌ای به او داده‌اند، به سمت در رفت.

ـ کجا؟

ایستاد.

ـ منو نگاه نکن. تو نقشه رو خوردی.

بع بع کرد.

ـ نه، «بع بع» جواب قابل قبولی نیست.

باز هم بع بع کرد و از در بیرون رفت.

چند دقیقه بعد، برخلاف تمام اصول عقلی، من دنبال یک بز راه افتاده بودم که ظاهراً مقصد مشخصی داشت.

از دهکده دور شدیم و وارد مسیر جنگلی شدیم.

ـ فقط برای ثبت در تاریخ می‌گم؛ اگر اینجا کشته بشم، مقصر تویی.

بز برگشت و نگاهم کرد.

ـ البته اگر تو هم کشته بشی، احتمالاً می‌گن کار من بوده.

ادامه دادیم.

تا اینکه به یک غار رسیدیم.

جلوی غار ایستادم.

ـ خب.

بز وارد شد.

ـ نه.

ادامه داد.

ـ گفتم نه.

رفت داخل.

ـ برگرد.

نرفت.

نفس عمیقی کشیدم و دنبالش وارد غار شدم.

چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای عجیبی از اعماق غار آمد.

چوبدستی‌ام را بیرون کشیدم.

ـ خیلی خب... بالاخره رسیدیم به قسمت خطرناک ماجرا.

بز کنارم ایستاد.

برای اولین بار از صبح احساس کردم حداقل یک نفر در این ماجرا پشتم است.

صدای غرش دوباره بلند شد.

بز یک قدم عقب رفت.

نگاهش کردم.

ـ تو بودی که منو کشوندی اینجا.

یک قدم دیگر عقب رفت.

ـ خیلی نامردی.

ناگهان چیزی از تاریکی بیرون پرید.

من چوبدستی‌ام را بالا بردم.

بز فرار کرد.

ـ آها.

چند لحظه بعد، موجودی که از تاریکی بیرون آمده بود خودش را نشان داد.

یک...

جوجه‌تیغی بود.

همان‌جا ایستادم.

جوجه‌تیغی هم ایستاد.

بز از پشت یک سنگ سرش را بیرون آورد.

به جوجه‌تیغی نگاه کردم.

به بز نگاه کردم.

ـ برای این منو تا اینجا آوردی؟

بز بع بع کرد.

ـ جواب نده.

جوجه‌تیغی هم بع بع کرد.

ـ تو دیگه چرا؟!

همان لحظه متوجه شدم پشت جوجه‌تیغی یک صندوقچه‌ی کوچک طلایی قرار دارد.

جلو رفتم.

روی صندوقچه نوشته شده بود:

«فقط برای فردی که شجاعت رسیدن تا اینجا را داشته باشد.»

لبخند زدم.

ـ بالاخره یک چیز درست و حسابی.

دستم را روی صندوقچه گذاشتم.

تق!

در صندوقچه باز شد.

داخلش یک کاغذ بود.

برداشتم.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«تبریک می‌گویم. شما با موفقیت تا اینجا آمدید تا بفهمید مسیر را اشتباه آمده‌اید.»

چند ثانیه به کاغذ خیره ماندم.

بعد آرام برگشتم سمت بز.

ـ می‌دونی چیه؟

بز بع بع کرد.

ـ از فردا می‌فروشم‌ت.

بز فرار کرد.

من هم دنبالش دویدم.

و این‌گونه بود که یکی از بزرگ‌ترین ماجراجویی‌های زندگی من، با تعقیب یک بز در جنگل به پایان رسید.

البته اگر از من بپرسید مهم‌ترین چیزی که آن روز یاد گرفتم چه بود...

می‌گویم:

هیچ‌وقت به بزی که از ساعت شش صبح بهت زل زده اعتماد نکن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1405 13:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیرزن آرنج هایش را روی طاقچه بلند ترین پنجره قلعه گذاشته و کله کج و معوجش را به کف دست هایش تکیه داده و خیره منظره مقابلش بود. داشت فکر می کرد چطوری چای نبات بیشتری بریزد توی حلق مردم و اینطوری گالیون بیشتری توی جوراب هایش قایم کند. انگشت سبابه چروکیده اش را کرد توی پاتیل چای نبات روی طاقچه و آنقدر چرخاند تا شاخه نبات هایی که بخشی از مهریه دریافتی از مرحوم همسر قبلی اش بود غرق و حل و هضم شوند و بروند توی بغل مولکول های سینگل چایی و اینطوری مزدوج و بدبخت شوند، چون تهش قرار بود آگاتا پاتیل را با دست های زمختش بگیرد بالا و همه شان را باهم سَر بکشد و اِسکلت پلاستیکی سفید باقی مانده از نبات ها را از پنجره پرت کند بیرون و قِل بخورد و بیافتد توی سر پسر سرگردانی که آن پایین ها یه قُل دو قُل بازی می کرد.
پسر دست کرد توی کله اش و دستش خورد به لوله های پلاستیکی سفید و چسبناک که لولیده بود بین موهایش و از خوشحالی نبات توی دلش آب شد که می تواند بجای شوکو رول نادری و چوب شور باقری، سیگار واقعی بکشد؛ آگاتا شصت و پنج و نیم درجه ی سانتی گراد چشمهایش را چرخاند و به محض شناختن پسر به بدبختی خودش را چپاند توی چهارچوب پنجره و بعد دست و پاهای کوتاهش را حلقه کرد دور لوله آب پوسیده که وزیر کرنلیوس قول باسازی آن را داده بود و بعد خودش را از آن بالا پرت کرد و درست کنار پسر فرود آمد؛ پسر با چشمانی که داشت از کاسه فرار می کرد و شاخه نباتی که به سان سیگار چپانده بود توی دهانش به آگاتا خیره شد.

_گەرگتە بە دایکی ویکتۆریا بیژم سیگار ئەکێشیت؟ (می خوای به مامان ویکتوریا بگم سیگار می کشی؟)

تد ریموس لوپین عاشق پیشهِ سرگردان که آن روز ها کاری جز پِلِکیدن دور ویزلی های کله هویجی برای قاپیدن ویکتوریا نداشت و اندیشه ای جز ویکی در سر نمی پروراند، شاخه نبات سیگاری اش را تف کرد روی زمین و تته اش به پته افتاد و دولا شد تا دست به دامان آگاتا شود و به پاتیل چای نبات مقدسش قسم دهد تا چغلی اش را پیش مادرزن آینده اش نکند که گالیون های طلایی توی گیفانِ* راستش زودتر از خودش در مقابل آگاتا سر تعظیم فرود آوردند و پخش زمین شدند.
برق چشمان آگاتا و برق گالیون های طلایی قاطی شدند و رفتند توی کله تد و فهمید که علاوه بر پدر و مادر و پدر خوانده، همه سکه هایش اورا ترک می کنند و می روند پیش آگاتا تا ویکی را از دست ندهد. آگاتا خم شد و همه گالیون هارا تپاند توی پاچه شلوارش و لبخند دندان نمایی تحویل تد داد.
- ئافەرین کوڕە باشەکە، ئێسه ئه توانم کاری بکەم ویکی ببێتە ژِنِت. (آفرین پسر خوب، حالا می تونم کاری کنم ویکی زنت بشه.)

مجددا نبات های درون دل تدی آب شدند.
-ڕاس ئه یژی؟ ( راست می گی؟)

این شد که تدی گالیون های گیفان چپش را هم خالی کرد و پیرزن یکبار دیگر شور باج گیری را در آورد و بیشتر به آن نمک زد تا شور تر شود و بعد باهم رفتند هاگزمید تا برای تد شلوار کردی، تسبیح و لُنگ دور گردن بخرند و مدرک سربازی، اخاذی، بقالی و بزازی برایش جعل کنند تا داماد مادرزن پسندی شود. طولی نکشید که آگاتا و تیمور لوپین زاده ریموس آبادی از هاگزمید خارج شدند و رفتند دهات ویزلی ها و دیدند که همه شان سر زمین نخود دسکنه* می کنند. آگاتا فریاد بلندی برآورد و تیمور را هُل داد وسط زمین، ویزلی ها همه برگشتند و به آن دو خیره شدند.
-کوڕەکەمان وە غلامی قبوڵی بکەن. (پسرمونو به غلامی قبول کنید.)

اما تنها نوکری ای که تدی میتوانست انجام دهدکاشت، داشت و برداشت محصولات مزارع ویزلی ها بود و پیرزن خوشحال و خندان گالیون ها را جیب زد و جیم زد و رفت توی پاتیل چای نباتش و توی آسمان ها و غیب شد...

*گیفان:جیب
*دسکنه: برداشتِ محصول
پیرزن این پست رو پیرو شکلات تغییر لهجه ای که این بچه به خوردِش داده نوشته.
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/6/8 13:59:21
ویرایش شده توسط آگاتا تیمز در 1405/6/8 17:59:08
غـصــہ نـخـور، چاے نـبـات بـخـور!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1405 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول:
قلم‌پر را در دوات فرو برد و واژگانی بر ورق آورد. چند لحظه بیشتر نپایید که با دیدن خطوط ناساز و آشفته، کاغذ را در سطل زباله‌ی گوشه‌ی اتاق افکند و کتابی فربه و سفیدجلد را از روی کف‌پوش تاتامی رنگ‌‌ورو رفته برداشت. به سطور چشم دوخت؛ لیکن پس از مدتی، دریافت حتی یک لغت از آن‌ها درنیافته. دیدگانش را تنگ کرد و در ذهنش تکرار نمود:
- در نظریه‌ی ماکس وبر، آدمی...

صدای خش خفیف کنار زده شدن فوسومای بی‌نقش و نگار، باعث شد کتاب‌ را ببندد. با دیدن زنی ریزنقش و سیه‌گیسو، لبخندی بر لبش نشاند که چندان بر چشمان مشکی‌اش سایه نیفکند.
- عصر به‌خیر، مادر.

مادر کیمونوی آبی‌رنگ خویش را مرتب کرد و به چشمان فرزندش نگریست. از دیده‌اش دور نماند که اندکی گود افتاده‌اند. موهای خرمایی او نیز ژولیده‌تر از معمول به نظر می‌رسیدند. تبسمی کرد.
- عصر به‌خیر، کاتسوجی.

کاتسوجی درنگ کرد. خاطرش آمد که پدرش به مادر چه گفته بود:
- نوریکو، اگر می‌خوای بری بیمارستان، از میوه‌فروشی کنارش یه‌کم خرید کن..

از دهانش جهید:
- حال نائوکی چه‌طوره؟

اخمی بر پیشانی نوریکو چین انداخت.
- خودت فردا میری می‌بینیش دیگه! می‌دونستی از این که این‌قدر نگرانش باشی خوشش نمیاد؟

حین گفتن این جملات، صدایش اندکی بالا رفت. طنین زمزمه‌وار سخن گفتن نائوکی در خاطرش پژواک می‌یافت.
- حالم خوبه، زن‌دایی. خوبم.

در همین حال، در خاطرش زنده شد که چه سرفه‌هایی از لب‌های باریک و ترک‌خورده‌ی خواهرزاده‌ی همسرش می‌گریختند. سرش را تکان داد.
- اما خب، خودش میگه خوبه.

کاتسوجی دگربار کتابش را برداشت.
- امیدوارم همین‌طور باشه.

نوریکو برگشت و پشت فوسوما ناپدید شد. کاتسوجی ورقی برداشت و قلم‌پر را بر آن لغزاند. اندیشید:
- شاید زیاد حوصله‌ی حرف زدن نداشته باشه. اگر یه نامه‌ی کوتاه براش بنویسم که هر وقت خواست بخونه، بهتره.

بر ورق نشاند:
- پسرعمه‌ام، نائوکی!
امیدوارم حالت بهتر باشد و به خودت فشار نیاوری؛ چون این کار آسیب ناجوری به تو می‌رساند.

لحظه‌ای درنگ کرد و کاغذ را به کناری نهاد. آوای بم نائوکی در ذهنش طنین انداخت.
- من حال و وقت ندارم طومار بخونم. هر وقت خواستی چیزی بگی، مستقیم بگو.

دوباره صدای گشوده شدن فوسوما آمد. مادرش دگربار ظاهر شده بود.

نوریکو درنگ کرد. دهانش را باز کرد و دوباره بست. تبسمی بر لبش نقش زد.
- اومدم بگم شام آماده‌ست.
ثانیه‌ای ایستاد. دهان گشود.
- کاتسوجی...

آهی کشید. اندیشید:
- بهش بگم که...

به خودش نهیب زد:
- نه، ناراحت میشه.

به دیدگان پسرش نگریست که به او خیره مانده بودند. اخمی بر ابروانش نشاند.
- زود بیا. هر کاری داری، طولش نده.

کاتسوجی کرنش کوتاهی کرد و چشمی بر زبان آورد. هنگامی که مادرش پشت فوسوما ناپدید شد، او نیز برخاست و به پذیرایی رفت.
به مرد میانه‌قامتی که با موهای خرمایی، پشت میز، بر کف‌پوش تاتامی نشسته بود، تعظیمی کرد.
- عصر به‌خیر، پدر.

پدر پاسخ گفت و پسرش را ورانداز کرد. به نظرش آمد که اندکی سست ایستاده. چینی میان ابروانش پدیدار شد؛ لیکن به سرعت آن را به غرولند مبدل ساخت.
- درست وایسا.


به همسرش نیز نگریست و حرکات شتاب‌زده و بی‌هدف پاهایش را دریافت. لبش جنبید؛ اما سخنی بر زبان نراند. مقداری گوشت و سبزی در بشقاب کاتسوجی و نوریکو گذاشت و لب‌هایش را گزید. از ذهنش گذشت:
- مگه با غذا دادن میشه...

سرش را تکان داد.
- چه کار دیگه‌ای می‌تونم بکنم؟

نگاهش به نامه‌ی بیرون‌زده از میان صفحات کتاب افتاد که نشانی بیمارستان تاکاشیدا بر آن خودنمایی می‌کرد. دیده تنگ کرد و سطور را خواند.
- انتقال...توکیو...بیمارستان ملی جادوگران...

اخمی بر رخسارش نشست. تکه‌ای کاهو از بشقابش برداشت. در چشمش برجسته شد که همسرش هرازگاهی قاشق را نگه می‌دارد و به دیوار سفالین خیره می‌شود.

نوریکو نگاهی به پسرش افکند و کاهو را قطعه‌قطعه کرد. چهره‌‌ی رنگ‌پریده‌ی کاتسوجی را از نظر گذراند. از زبانش جهید:
-کاتسوجی!

کاتسوجی به مادرش نگریست. نوریکو به خودش یادآوری کرد اکنون نمی‌تواند از وضعیت نائوکی بگوید و تبسمی بر لبش نقش زد.
-پدرت صبح یه کتاب بهت میده، یادت نره اون رو بدی به پسرعمه‌ت! از همون کتاب‌هاییه که دوست داره، ریاضی و این‌چیزا.
کاتسوجی تعظیمی کرد و نگاهش لحظه‌ای بر نوریکو ماند. به نظرش رسید که پلک مادرش اندکی می‌پرد. پس از صرف شام، به اتاقش رفت وبدر کامل را نگریست. با خود زمزمه کرد:
-حتما خوبه، وگرنه به یه نحوی می‌گفت نرم دیدنش.

یادش آمد که نائوکی هرگاه ناخوش‌احوال‌تر از همیشه بود، برایش پیغام می‌گذاشت:
-فردا نمی‌تونم هیچ کس رو ببینم.

درنیافت چگونه به آغوش خواب فرو رفت.
اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، این زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.