
من از آن بچههایی نبودم که خانوادهشان سالها منتظر بمانند تا بفهمند بالاخره جادوگر هستند یا نه. با پدری که خدای کوهستان و طبیعت بود و قرار بود روزی جانشینش شوم، اینکه قدرتهای ماورایی داشته باشم بیشتر از اینکه عجیب باشد، کاملاً قابل انتظار بود.
اولین نشانهها از همان سالهای خیلی دور شروع شدند؛ زمانی که هنوز آنقدر کوچک بودم که نمیفهمیدم کاری که انجام میدهم برای دیگران غیرعادی است.
هر جا میرفتم، گیاهان واکنش عجیبی نشان میدادند. گلهایی که تازه پژمرده شده بودند، دوباره جان میگرفتند و شاخههای خشک، گاهی درست زمانی که دستم به آنها میرسید، جوانه میزدند. یک بار هم مادرم متوجه شد گیاهی که ماهها بود رشد نمیکرد، فقط چند روز بعد از اینکه من کنارش بازی کردم، آنقدر بلند شده که تقریباً به سقف رسیده بود.
البته کسی تعجب نکرد. بیشتر شبیه این بود که همه منتظر بودند ببینند قدرتهایم دقیقاً از چه راهی خودشان را نشان میدهند.
حیوانات هم رفتار عجیبی با من داشتند. پرندهها بدون ترس نزدیکم میشدند، روباهها از فاصلهای نزدیک نگاهم میکردند و حتی حیواناتی که معمولاً از آدمها فرار میکردند، وقتی من اطرافشان بودم آرام میشدند. یک بار چند ساعت دنبال یک تولهگرگ گمشده گشتم و وقتی پیدایش کردم، بدون هیچ مقاومتی کنارم راه افتاد و تا خانه دنبالم آمد.
پدرم وقتی ماجرا را شنید، فقط لبخند زد. ظاهراً برای او، این اتفاق چندان شگفتانگیز نبود.
هرچه بزرگتر شدم، طبیعت هم واکنشهای واضحتری نشان داد. وقتی عصبانی میشدم، باد شدت میگرفت. وقتی ناراحت بودم، آسمان بالای سرم ابری میشد؛ و وقتی آرام میشدم، انگار خود طبیعت هم نفس راحتی میکشید.
یک بار در کودکی آنقدر از دست چیزی ناراحت شده بودم که تمام درختان اطراف خانه همزمان شروع به تکان خوردن کردند، با اینکه هوا تقریباً کاملاً آرام بود. من وسط آن همه خشخش برگ فقط ایستاده بودم و با تعجب به اطراف نگاه میکردم.
پدرم از دور تماشایم میکرد. بعدها فهمیدم آن اتفاق برای او بیشتر از اینکه یک حادثه باشد، نشانهای بوده از اینکه قدرتهای من فقط جادو نیستند؛ چیزی عمیقتر از آن، چیزی که با طبیعت پیوند خورده، در وجودم جریان دارد.
شاید به همین دلیل هیچوقت کسی از اینکه من تواناییهای غیرعادی دارم تعجب نکرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین

»
