پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

123
نفر همین الان آنلاین‌اند 59 نفر در «انجمن»
1 عضو 122 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

نمی خواهم یک قدیس باشم

از زبان داریوس

گمان می کردم درباره ی زندگیست.
اما اشتباه می کردم.

من فقط در حال فرار از مرگ بودم.
و هستم.

دایی بنجامین،
به خاطر داری؟
تو چشمانت را به من می دوختی و می توانستی عجز مرا ببینی. اینکه چه طور از میان جسم آلوده به عفونتم سعی داشتم روزنه ای از حیات ببینم.
شاید تو می توانستی مرگ مرا تاب بیاوری.
اما عجزم را نه.
آن حس درماندگی که روح را از هم می درد، پیش از آنکه جسم ویران شود.

سوگ در سینه ام و نگاهم به آسمان تاریک اما درخشان با ستارگان. مرا به آنجا آورده بودی تا واپسین لحظاتم را آنجا سپری کنم. با دردی کمتر. و نوری که حالا نه در خودم، بلکه بر فرازم می توانستم ببینم.
و من به آن ها نگاه کردم. به آن نقاط کوچک، اما درخشان و پر نور. و اشک در دیدگانم جمع شد. و تو دیدی.
که چه طور هنوز امید و حیات می تواند در گودال درد نفس بکشد، اما قادر نباشد نیستی را عقب براند. پوچی را.

این تضاد آشکار برای تو بیش از حد بود.
پس تو عهدت را شکستی.
در من نیش فرو کردی.
از من نوشیدی.
و از خودت به من نوشاندی.

دایی بنجامین،
آیا این تو نبودی که به خاطر حیات، انسانیتم را کشتی؟
تو روحت را آلوده کردی.
اما حالا از من می خواهی پاک بمانم و بگذارم هدیه ی تاریکت به زوال برود.
من نمی توانم چنین کنم.
نمی توانم خون آشامی ام را به بند بکشانم.
و مثل تو جلوه کنم.
شکسته، اما هنوز باشکوه.
از من فقط عجز باقی خواهد ماند.

به او نگاه می کنم.
لرد سابیس.
مقابلم نشسته. رنجور. با گردنی که دور آن را با دستمالی سپید بسته ام و به خون آغشته شده. موهای بلند سیاه و مجعدش از دو طرف صورتش بر شانه هایش سرازیر شده اند. چشمان خاکستری روشنش به من دوخته شده. او آرام است. لبخندی کوچک به من می زند. طوری که انگار می گوید شرایطش را پذیرفته. در دستش جام نیمه پر داروییست که به او دادم. از آن می نوشد و گونه هایش بیش از پیش رنگ می گیرند. رنگ حیات را.

فکر می کردم از او نفرت دارم.
که فقط می خواهم رنجش دهم.
او را مسبب رنجی می دانستم که از خون آشامی ام می کشیدم.
او و آیین کهنش.

اما حالا نشسته ام و به او نگاه می کنم و از خودم بیزار می شوم.
در او شکوه هست، دایی بنجامین.
متفاوت از آن نوعی که در تو می بینم. اما هست.

چرا شما و او این طور هستید؟
چون فقط با حالتی قدیس گونه زنجیرهای بسته شده به روحتان را پذیرفتید؟
من نمی خواهم پاک یا باشکوه باشم.
فقط می خواهم آزاد باشم.
و به خاطر آن احساس پست یک انگل را نداشته باشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

باید انگل ها را آرام کنم

از زبان مالخازار

فشاری بر سینه ام.
طوری که انگار سنگی نامرئی می خواهد قفسه ی سینه ام را خرد کند.

گاه با این حال از خواب می پرم و با نفس هایی بریده و پیشانی عرق کرده درپوش تابوت را کنار می زنم.
یک حس فقدان.
که از جایی ناپیدا در اعماقم شعله می کشد و به گلویم می رسد و مرا وامی دارد هق هق کنم.
اما من به سختی خودم را وامی دارم که چهره ام را عاری از احساس نشان دهم.
با قدم هایی خونسرد به سمت میز دایره ای بروم، کوزه ی پر از خون شرور را بردارم و از محتویاتش داخل جام بریزم.

بعد به سمت پنجره می روم.
و جرالد که بیرون آن پشت به من نشسته، در قالب قورباغه ای اش و طوری که انگار هم می خواهد نزدیکم باشد و هم وارد خلوتم نشود.

او آوایی عمیق، گرفته و بم از سینه اش رها می کند و من بر صندلی کنار پنجره می نشینم، در حالی که جام خون را در دست دارم و کم کم از آن می نوشم.

فک هایم به سختی از هم باز می شوند.
سرورم، سابیس،
در گلویم احساس درد دارم.
شبیه به چیزی که سال هاست تجربه اش نکرده ام.
از زمانی که مردم و با خون قیرگون تو دوباره زنده شدم.

عفونت.
یک مایع غلیظ و متعفن که حرکت آن را در سرم حس می کنم.
من به اتاق معجون سازی آتلور در زیرزمین می روم. از راه پله ی باریکش پایین می روم، در حالی که می لرزم و نمی دانم لرزشم از سرمای این مکان است یا درونم.
به قفسه های معجون ها می رسم و یک بطری پر از مایعی سرخ و درخشان را برمی دارم و یک جرعه از آن می نوشم.
گلو و سینه ام را می سوزاند.
اما دردم را فرو می نشاند.
و سنگینی آن مایع غلیظ منفور را.

ممکن است به انگل دچار شده باشم؟
من، پادشاه خون آشام نوکتیرا؟

سرورم، سابیس،
تو در قلعه ی بیابانی ات بودی، ضعیف و کم جان. در حالی که می ترسیدی، از من و از گابریل.
و من بی شرمانه از وجودت احساس آرامش می کردم.
به چشم های خاکستری روشن و مرطوبت، صورت اندوهگینت فکر می کردم.
و می توانستم به کابوس نروم.

اما حالا فقط می توانم خواب ببینم.
آن لحظه را که گلویت را بریدند و خونت را ریختند تا دیوارهای ویران دنیا ویران تر شود.
و انگل ها مجنون تر.

و از یک موجود مجنون هر کاری برمی آید.
شاید حتی نفوذ به تن یک شاه خون آشام که تا چندی پیش یک خدا بود.

کمی از خون شرور می نوشم.
آن را در دهانم نگه می دارم و می گردانم.
باید تو را برگردانم سرورم، سابیس.
و کسانی که آن کار را با تو کردند، مجازات کنم.
باید انگل ها را آرام کنم.
و این جهان را.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

جرالد خیلی رندوم وارد داستان شد.

از وقتی اومدیم این خونه روستایی کنار مزرعه در جوار قورباغه ها، علاقه ام به قورباغه ها بیشتر شده.
قبلا تئودورو به عنوان قورباغه ی انسان شده اوردم تو داستان و حالا جرالد.

قضیه ی جرالد این بود که یه شب عکس یه قورباغه ی درشتو دیدم که رو لبه ی یه ظرف خم شده و خیلی بانمکه.
و تصمیم گرفتم یه چیزی شبیهشو بیارم تو داستان‌.
تا یه مدت خارج از داستان اصلی باهاش می نوشتم.
اولش فقط یه قورباغه ی حاضر جواب وفادار به مالخازار بود، ولی بعد گیتار گرفت دستش و با آهنگاش موجودات کتدرال و حتی خود مالخازارو قضاوت کرد.

--

از زبان مالخازار

... قبل از آنکه بتوانم واکنشی به حرفش نشان بدهم، قورباغه از کف دستانم به زمین می جهد و یک لحظه بعد یک مرد بلند قد و چهار شانه با موهای سیاه بلند و مجعد رو به رویم قرار می گیرد.

مرد به من تعظیم می کند و با صدایی بم می گوید:
"سرورم،
جرالد هستم.
در خدمت شما."

و یک گیتار در دستانش ظاهر می شود.

جرالد:
"می نوازم تا قلبتان آرام گیرد."

و شروع می کند به نواختن و خواندن:
"جهان ما نوکترنال کتدرال
آنجا که ما عاشقش هستیم
حتی اگر ویران شده باشد

هر گوشه اش داستانی دارد
و من تمامشان را یکی یکی برایت خواهم گفت
اما بگذار الان از نوکتیرا بگویم
از شکوهی که هم رایحه ی عطر آلبالوهای ترش تابستان را دارد
و هم تعفن باتلاق های زمستان را

در اینجا شاه مالخازار حکم می راند
همان تاریکی ای که جنون را می کشد
و عقل می زاید
همان که عبادتگرانش را به خادمانش بدل کرد
همان که سیل خون را داخل بسته ریخت
همان که با کثافت وجودی اش جنگید."

متوقف می شود و به من تعظیم می کند.

من در حالی که نگاهم به اوست، آتلور را خطاب قرار می دهم.
"ببینم، آتلور.
آیا این قورباغه همین الان گفت من کثافت وجودی دارم؟"

جرالد:
"سرورم،
با عرض پوزش من گفتم کثافت وجودی داشتید."

آتلور با لبخند رو به من:
"سرگرم کننده نیست، سرورم؟"

من به او خیره می شوم.
"آتلور، به من توهین شده.
آن هم از سمت یک قورباغه.
تو به این می گویی سرگرمی؟"

آتلور:
"سرورم،
در حالی که عده ای از مردمتان هنوز تلاش می کنند شما را به عنوان خدایشان بپرستند‌،
فرح بخش نیست که یک قورباغه از کثافت وجودی تان بگوید؟"

ناخودآگاه لبخند می زنم.
"آتلور،
من باید تو و او را با همدیگر به اعماق اقیانوس تبعید کنم.
اما بیم دارم که در آن صورت بسیار کسل شوم."

جرالد:
"ووآآقق، سرورم."

--

از زبان سابیس

... من در زیرزمین قلعه ام.
یک انسان که به تختی چوبی بسته شده.
یک ابزار فلزی نوک تیز و بران در دستم.
به سمت او می روم.
چشم هایش گشاد می شود.
پوست و گوشت سوراخ می شود.
فلز در عمق فرو می رود.
خون سرخ تیره.
گرم.
جاری می شود.
فریاد دردآلود.

شرارت خواسته.

صورتم منقبض می شود.
چشمانم را می بندم و بقیه ی خون داخل جام را به یک باره سر می کشم.
انگار در تلاشی برای جلوگیری از حمله ی خاطرات به ذهنم.

صدای فریاد.
و این بار داخل ذهنم نیست.
از راهرو می آید.

متن کامل

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

دیدن نور کافی نبود.
انگار که من می خواستم بخشی از این نور شوم.
اما من خون می نوشیدم.
بوی آن همیشه با من بود.

و وقتی تو آمدی، همه چیز برای من تغییر کرد، سرورم گابریل.
آنچه می نوشیدم، همان همیشگی بود.
خون حیوان.
و من هنوز در تاریکی بودم.
اما این بار نور طوری بر من تابید که انگار خود من هم نور بودم.

و من همین جا را معبد خود کردم.
و راهب تو شدم.

از تابوتم بیرون می آیم.
خورشید به تازگی غروب کرده و انوار سرخ در آسمان نیمه تاریک غوطه ورند. مثل لکه هایی از گناه در انتظار پاک شدن.
کمی خون خوک می نوشم.
و کمی آب آهن.

و به دیدار تهذیب شوندگان در زیرزمین می روم.
کمک کردن به آن ها را دوست دارم، حتی وقتی با نفرت به من خیره می شوند.
من برایشان از کتاب آمالثورا می خوانم.
و اینکه اجتناب از خون انسان چه معنایی برای یک خون آشام دارد.

سرورم،
وقتی می خوانم، اشک می ریزم.
و به آن ها می گویم که من قبل از آمدن شما هرگز خون انسان ننوشیده بودم،
اما تنها حضور شما بود که باعث شد روحم با پرهیزگاری به کمال برسد.
شما نوری بودید که بر بذر درونم تابید و آن را شکوفا کرد.

یکی از تهذیب شوندگان نفرینم می کند.
می گوید نور من کثافت است.
و از درد آن ها تغذیه می کند.
به او می گویم من از نجات روحشان حیات می گیرم.
جواب می دهد که ساکت شوم و تنهایش بگذارم.
کتاب را می بندم و ظرف خون خوک را از روی طاقچه برمی دارم و از لا به لای میله های اتاقش به او می دهم.
ظرف را می گیرد.
چشمان گرسنه اش را به من می دوزد، با حالتی که انگار می خواهد چیزی را در درونم پیدا کند.
به او لبخند می زنم.
و او خون داخل ظرف را به صورتم می پاشد.

عقب می روم و از پله های زیرزمین بالا می آیم.
به سمت ظرف آب در کنار محراب می روم.
سرم را کج می کنم و انعکاس صورتم بر تکه آینه های داخل دیوار را می بینم. خون بر آن جاریست.
نفسم کمی می گیرد.
و ضربان قلبم کمی تند می شود.
وجود خون همیشه پاکی یک خون‌نوش را تهدید می کند، سرورم.
اما همین دلیل دیگریست که با آن بجنگم.
با دور کردن روح همنوعانم از تاریکی.

دستانم را در ظرف آب فرو می کنم و به سمت صورتم می برم و آن را می شویم.
آب تمیز و شفاف داخل ظرف کدر و خون آلود می شود.
انگار که گناهان تهذیب شوندگان داخل زیرزمین باشد که دارد از وجودشان بیرون می ریزد.

دست ها و صورتم را با حوله ی کنار ظرف پاک می کنم.
و مقابل محراب می نشینم.
به خون های نیمه خشک روی ردای زرد روشنم نگاه می کنم.
انگشتانم را روی آن می کشم.
و به چشمان آن تهذیب شونده فکر می کنم.

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
به گمانم تو همان چیزی هستی که ابدیت را برایم بیش از یک قفس می کند.

تو با بقیه فرق داری.
معصومیتت از جنس دیگریست.
انگار که در یک همزیستی مسالمت آمیز با تاریکی ای که هر شب بیش از پیش در روحت فرو می رود.

حالا این ضیافت ها برایم معنای دیگری یافته.
خودم را در آن ها غرق نمی کنم تا فراموش کنم.
تئودور،
فکر می کنم حالا می توانم به گذشته نگاه کنم، بی آنکه تار و پودم از هم باز شوند.

تو همیشه مرا تشویق می کنی که درباره اش حرف بزنم.
آن هنگام که یک انسان بودم.
و گابریل نیز همین طور.
و ما کنار هم بودیم.

او همیشه دنبال تغییرات بزرگ بود.
بی قرار برای جا گذاشتن اثر خودش.
و من ففط می خواستم طعم عشق را بچشم.
یک چیز ملایم زیر زبانم.
نه شیرین و نه ترش.

و احساس می کردم دارم گابریل را از دست می دهم.
پناهگاه خون آشام ها در آمالثورا.
این تمام چیزی بود که ذهنش را اشغال کرده بود.
یک انسان که زخم های خون آشام ها را با روحش درمان می کرد.

و من به او نگاه کردم.
تصویر او در تاریکی رنج خون آشام ها.
او مثل یک نور بر آن می تابید.
نه سوزان.
آرام و تسکین بخش.

و من نتوانستم از فکر آن بیرون بیایم.
تا اینکه یک شب به خودم آمدم و دیدم که به یک خون آشام بدل شدم.

و من انتظار داشتم که او مرا در نور خود بگیرد.
اما در تاریکی رهایم کرد.

این را با سوزشی در قلبم به یاد می آورم، تئودور عزیزم.
اما آنچه می بینم، دیگر خاکستری نیست.
چشمان مشکی و بزرگ توست که در آن برق حیات هست.
می توانم لبخند بزنم.

— نیل

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

هیولای رقت آلود و طلب بخشش

از زبان پطروس

او آنجا بود.
در میان انسان ها و خون آشام ها.
مثل یک فرشته ی در هم شکسته.
و من به سویش رفتم و او را گرفتم.
از او پرسیدم چرا به اینجا آمده.
چه پرسش بی معنی ای.

حالا مقابلم نشسته.
پشت یک میز دایره ای.
در اتاق نیایش.
اطرافمان مجسمه های خدایان خون آشام درگذشته با چشمانی بی روح نگاهمان می کنند.
او خون نوشیده.
و چهره ی درمانده اش دوباره سرد و آرام شده.
او، پدرم گابریل.

چشمان آبی روشنش را به من می دوزد.
"پطروس، باید درباره ی این وضعیت با تو حرف بزنم."

چه خونسرد کلمات را ادا می کند‌.
انگار همان موجودی نیست که دقایقی پیش در حصار اسیر شده بود.
در حال تغذیه شدن از همان چیزی که آن را مایه ی تباهی می داند.
که ممنوعش کرده.
که برایش خون ریخته.
دستانش را به سیاهی آلوده کرده.
و با این حال او اینجاست.
با نوری سپید که از وجودش ساطع می شود.
انگار که حق دارد هر آنکه را از قانونش سرپیچی می کند، به عدم رهسپار کند.
دستانم را دور جام خونم محکم می کنم.
"دقیقا درباره ی چه می خواهید با من حرف بزنید، سرورم؟"

با شنیدن سردی صدایم دوباره اندکی درماندگی بر چهره اش می نشیند، اما بیشتر دلسوزی است و نگاه بالا از پایین.
خشم در درونم می جوشد.

گابریل:
"گوش کن، پطروس.
من و مالخازار هر کدام دید خودمان را به خون داریم و با این حال سعی داریم از آشوب و جنگ دوری کنیم."

پوزخند می زنم.
"آه، بله. با همان پیوند کثیفی که بینتان بسته شده."

او حرفم را ناشنیده می گیرد.
"تو هم می توانی با دید خودت زندگی کنی. می توانی مکتبت و پیروانت را داشته باشی.
اما نباید کاری کنی که دو پادشاهی مورد تهدید قرار بگیرند."

عضلات صورتم سخت می شوند.
"شما هر کاری صلاح می دانید، انجام می دهید و من نیز هر کاری که صلاح بدانم، عالیجناب‌‌."

گابریل با لحنی سرزنشگرانه:
"پطروس!
عاقل باش. مثل یک کودک رفتار نکن.
می خواهی به خاطر کینه ات از من سیل خون راه بیندازی؟
به رزالی و لوسیندا فکر کن.
به خون آشام ها و انسان هایی که تحت سرپرستی ات هستند."

دوباره پوزخند می زنم.
"همان ها که شما را به زانو درآورده بودند و داشتند خون انسان به خوردتان می دادند؟"

لب هایش را به هم فشار می دهد.
"اینکه از چنین چیزی لذت می بری، فقط نشان می دهد که چه قدر رقت آلود هستی."

این بار خشم و درد با هم درونم می جوشند. دستانم را مشت می کنم.
"من همان کسی هستم که همیشه او را نادیده گرفته اید.
اما این بار این طور نخواهد بود.
خون آشام های من می توانند بی هیچ محدودیتی خون انسان بنوشند.
ما کمتر از شما هستیم، اما قوی تر.
و اراده ای داریم که شما ندارید.
میل به آزادی."

به سمتم خم می شود. با چهره ای قاطع.
"پطروس، تو نمی فهمی داری چه می گویی. ما می توانیم مشکلات شخصی ای که بینمان هست را حل کنیم. لازم نیست این را به یک جنگ تبدیل کنی."

من:
"آه، مشکلاتمان را حل کنیم؟
چیزی برای حل شدن نیست، پدر.
من هیچ وقت کاملا برای شما وجود نداشته ام.
همین که زنده باشم و نفس بکشم، برایتان کافی بوده.
اما روح مرده ام؟
قلبی که زیر پا له کردید؟"

دستانم می لرزند. صدایم می شکند.
"من برایتان یک بارم که نه می توانید روی شانه حملش کنید و نه آن را به رودخانه بیندازید تا از شرش راحت شوید."

دهانش نیمه باز می ماند. گونه هایش سرخ می شوند. و چشمانش پر از اشک.
"شاید من همین باشم، پطروس.
اما نمی خواهم این طور بمانم. من می خواهم تغییر کنم.
نمی توانم از دستت بدهم."

چیزی در سینه ام می لرزد. نمی خواهم او را این طور ببینم. می خواهم دوباره همان چهره ی سرد و آرام را به خودش بگیرد.
دستش را به سمتم دراز می کند و با لحنی محبت آمیز و نرم، در حالی که چشمانش را به من دوخته:
"بیا مسائل را با همدیگر حل کنیم. نزد هم اعتراف کنیم. بگوییم چه دردی در رگ هایمان می جوشد. درون همدیگر را ببینیم."

کمی مکث می کند.
"پطروس، من حالم خوب نیست.
درباره اش به آریل می گویم. به دومینیک مورن. به مالخازار.
اما چرا به تو نگفته ام؟
چون هنوز در ذهنم تو همان فرزندی هستی که ترک گفتم تا بروم رستگاری را پیدا کنم؟
انگار که نمی توانم این نفرین را بشکنم.
اما نمی توانم بگذارم این طور بماند.

و من افکار تاریکی دارم، پطروس.
انگار که می خواهم به چیزی چنگ بزنم که خون را از دستانم بشوید، اما در عوض مرا در خون غرق می کند.

این هاست که مرا از تو دور می کند.

اما پطروس،
من می خواهم فقط شاه آمالثورا باشم و مردی که خانواده اش، فرزندانش را دوست دارد. یک پدر."

صورتش در هم می رود.
"لطفا کمکم کن که بتوانم."

لحظاتی فقط به او نگاه می کنم. به چهره ی درد کشیده اش. حرف های رنج آلود او، نه دروغ نیستند، اما باز هم به همان حقیقت وصلند. او فقط نگران است که من بمیرم.
و من می خواهم که او بفهمد.
که چه حسی داشتم وقتی فقط یک کودک خردسال بودم و او من و خواهر و مادرم را رها کرد و رفت.
سال های سال دور از او.
مادری که مرد و پدرم حتی به خودش زحمت نداد برگردد تا در کنارمان سوگواری کند.
و انگل هایی که با لوی به جان من و راهبانم انداختند تا فقط مرا از هیبت شکنجه گر خون آشامان دربیاورند.

و حالا او، پدرم آمده است تا از نور تاریک و کثیف درونش به من بگوید و انتظار دارد من با شنیدن اعترافات منزجر کننده اش همان کنم که او می خواهد؟
انگار که اگر بدانم او چه هیولای رقت آلودیست، می توانم ببخشمش.

حرف می زنم. با صدایی که نه سرد است و نه گرم.
"با شما صحبت می کنم.
درباره ی گذشته. و اکنون.

و در مورد وضعیت پیش آمده،
با فرستادگان آمالثورا و نوکتیرا مذاکره می کنم.
سعی می کنم بدون آشوب حلش کنم."

احساس می کنم حقیرم.
اما چه چاره ی دیگری دارم؟
نمی توانم برای زجر دادن پدرم، رزالی و لوسیندا را به کشتن بدهم. و تمام کسان دیگری که در پناهم زندگی می کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

من خون انسان نمی نوشم

از زبان گابریل

از تابوتم بیرون می جهم.
یک کابوس.
عرق های سرد بر پیشانی ام‌.
و نفسی که بریده.
پیچشی را در شکمم حس می کنم. تلو تلو خوران به سمت ظرفی روی میز طویل می روم. رویش خم می شوم. بالا می آورم.
مایع سرخ‌‌.
نمی توانم تشخیص بدهم خون است یا آب آهن.
به یاد ندارم دیشب خون نوشیدم یا آب آهن.

سرم گیج می رود.
همان جا روی زمین می نشینم.
و به کابوسم فکر می کنم.
پطروس.
گادفری و دومینیک مورن دو سویش بودند و او را از یک راه پله ی طویل بالا می بردند.
یک کنده، یک شمشیر و یک مشعل آن بالا در انتظارشان بود.
می خواستند او را بکشند.

و من نگاه می کردم و نمی توانستم قدمی بردارم‌‌.
چون چیزی دیگر همچون ریسمانی دورم تنیده شده بود و مرا به سمت خود می کشید.
فکر قتل.
و خدایی.
سابیس رو به رویم.
با چشمان مرطوبش به من نگاه می کرد.
با نگاهی قاطع.
و انگار می گفت که انجامش بدهم.
که او را بکشم.
قلب سیاه را برگردانم‌.
و خدای اعظم شوم.

پطروس را داشتند می بردند.
به زودی سرش روی کنده می رفت.
وحشت از اعماقم می جوشید.
اما نمی توانستم از سابیس چشم برگیرم‌.
من یک خنجر می خواستم.
و او دست در ردایش برد و آن را به من داد.
تیغه ی نقره ای درخشان.

از گوشه ی چشم به پطروس نگاه کردم.
حالا سرش روی کنده بود‌.
به من نگاه نکرد.
اسمم را صدا نکرد.
اشک در چشمانم جمع شد.
گادفری شمشیر را برداشت و بالا برد.
سر پطروس جدا شد و بر زمین افتاد.
حالا چشمانش روی من بود.
و دهانش اندکی باز، انگار که بخواهد نامم را صدا کند.
دومینیک مورن مشعل فروزان را برداشت و او را به آتش کشاند.

و بعد من نفس زنان از خواب پریده بودم.

به سختی از جایم بلند می شوم.
خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم کالسکه ام را آماده کند.
به سمت کمد می روم، یک ردای سیاه ساده را بیرون می کشم و آن را روی لباس خوابم می پوشم.
و بعد با قدم هایی سست خودم را پایین می کشانم. از اتاق به راه پله. به خروجی قصر.
سوار کالسکه می شوم.
و به کالسکه چی می گویم که مرا به مرز ببرد.
به پناهگاه خون آشامان.

در راه چشمانم را می بندم و سرم را به دیواره ی کالسکه تکیه می دهم.
پطروس.
باید با او حرف بزنم.

به صدای چرخش چرخ های کالسکه بر کف سنگی زمین گوش می دهم. می گذارم خواب مرا در خود فرو برد.
و این بار فقط تاریکی.
بدون هیچ رویا.
یا کابوسی.

صدای کالسکه چی بیدارم می کند.
کالسکه متوقف شده.
به پناهگاه رسیده ایم.
خودم را بیرون می کشم. از بین درختان جنگل عبور می کنم و به ورودی ساختمان می رسم، در حالی که حس می کنم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.

نگاه های کنجکاو بر من می روند.
انسان و خون آشام.
یکی از آن ها به سمتم می آید. یک زن انسان. با لبخندی که انگار سرگرم شده.
با دستش شاخه ای از موهایم را می گیرد و دور انگشتانش می پیچد. می ایستم و به او نگاه می کنم.

زن:
"آه عزیزم،
تو اصلا حالت خوب نیست.
ببین رنگت چه طور پریده و نگاهت چه طور پژمرده شده.
باید کمی بنوشی."

و ناخن بلند و نوک تیزش را به سمت گردنش می برد و آن را خراش می دهد. قطرات خون آهسته بیرون می ریزند.

من با صدایی ضعیف:
"نه ممنونم."

و موهایم را از انگشتانش آزاد می کنم.

زن:
"نگران نباش‌.
من به انگل مبتلا نیستم.
خونم سالم است‌.
و شیرین و مقوی.
تو باید بنوشی.
جدی می گویم."

و دستش را دورم حلقه می کند و مرا به سمت خودش می کشاند.
او را آهسته به عقب هل می دهم.
"من خون انسان نمی نوشم."

زن خنده ی آرامی می کند.
"آه، تو یک آمالثورایی هستی.
اما جانم، تو الان در پناهگاه مرزی هستی.
می توانی قوانین را کنار بگذاری."

در این لحظه دستان دیگری مرا از پشت می گیرند. رویم را برمی گردانم و می بینم که یک مرد خون آشام است.

مرد خون آشام با لحنی شوخ:
"آه بله،
این دوستمان واقعا به خون نیاز دارد."

کم کم افراد دیگری هم پیش می آیند و دورمان را حلقه می کنند.

یکی از آن ها:
"زیبا نیست؟
مثل یک فرشته است.
اما خیلی ضعیف شده."

زن انسان به سمتم می آید و گردنش را به دهانم نزدیک می کند.
"به زودی حالش خوب می شود."

رایحه ی شیرین و تند خونش در مشامم می پیچد.
من که هستم؟

مالخازار را به یاد می آورم.
آن شب. در نوکترنال کتدرال.
او گفت گاه می خواهد فقط یک خون آشام باشد؟
این عطر. خون انسان.
احساس می کنم فقط یک خون آشام هستم.

در دهانم می چکد.
خون.
از گردن.

به یاد می آورم.
کابوسم را.
تیغه ی شمشیر.
خون از گردن.

خون را به زمین تف می کنم.
زن را به عقب هل می دهم و خودم را از چنگال مرد خون آشام بیرون می کشم.
مرا می گیرند.
انسان و خون آشام.

یکی از آن ها:
"این دوستمان هنوز متوجه نشده که در آمالثورا نیست. باید کمی خون انسان به او بنوشانیم و او را به عالم واقعیت بیاوریم."

در حالی که دستانم را از دو طرف نگه داشته اند، روی زمین و بر زانو می نشانندم و دهانم را به زور باز می کنند. زن انسان این بار رگ مچش را با ناخن می شکافد و دستش را بالای دهانم می گیرد.
خون پایین می ریزد.
بر لب هایم.
داخل دهانم.
در حلقم.

و ناگهان صدای کسی هوا را می شکافد.
"اینجا چه خبر است؟"

دست ها بر من شل می شوند.
محاصره کنندگانم عقب می روند.
لرزان از جایم بلند می شوم.
و پطروس را می بینم.
آنجا ایستاده.
با همان موهای بلند طلایی و چشمان آبی.
انگار که آینه ام باشد.
و با حیرت به من چشم دوخته.

پطروس:
"پدر!"

چشمان انسان ها و خون آشام های اطرافم گشاد می شود و رنگ از روی آن ها محو می شود. آن ها رو به من و بر زمین زانو می زنند و سرشان را پایین می گیرند.

پطروس کنارم می آید و با نگاهی نگران براندازم می کند و بعد دستش را دور بازویم حلقه می کند و مرا به سمت راه پله می برد.
هر پله را طوری طی می کنم که انگار بخشی از جانم بر آن می ماند.

و سرانجام وقتی به بالا می رسیم، بر زمین رها می شوم.

پطروس:
"چرا به اینجا آمدید؟
آن هم با چنین وضعیتی؟"

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

آشفته می تپد

از زبان لوسیندا

درد دارم.

من امیدوار شده بودم.
وقتی او، پدرم گادفری به مرز آمد. با آن چهره ای ‌که انگار بالاخره ما را به عنوان خانواده ی خود پذیرفته.
و او مرا در آغوش گرفت، طوری که انگار می خواهد دوستم بدارد.

اما من در آغوشش لرزش انزجار را حس کردم.
او هنوز مرا یک انگل می دید.

در جنگل راه می روم.
به نوای خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایم گوش می دهم. نوارهایی از نور ماه از بین شاخ و برگ انبوه درختان سر به فلک کشیده راه پیدا کرده و تکه هایی از بستر جنگل را روشن کرده.

من هر شب به اینجا می آیم و مخلوطی از آرامش و ترس را حس می کنم. دردی که ذره ذره نرم می شود و وحشتی که کم کم در رگ هایم می ریزد.

اینجا جولان گاه خون آشام های بی مغز است.

همان طور که پیش می روم، او را، پدرم را از بین درختان می بینم. آنجا ایستاده، بی حرکت. نور کم رمق ماه نیمی از بدنش را روشن کرده. و در میان بازوانش چیزیست.
یکی از همان خون آشام های بی مغز.
و پدرم دارد از یک بطری به او خون می نوشاند.

غده ای در گلویم جمع می شود.
می لرزم.
دستم را بالا می برم و بر دهانم فشار می دهم.
پدرم.
او آنجا ایستاده و با آن چهره ی دلسوز خون آشام بی مغز را در آغوش گرفته و او را تغذیه می کند.
و در چشمانش فقط دلسوزیست.
نه انزجار.

بله، شاید من نباید حیران شوم‌.
این موجود فقط بی مغز است، انگل نیست.
انگل نشانش را بر او زده، اما با او یکی نشده.
او ارزشمندتر از من است.

هق هق های خفه می کنم.
اشک های گرم از چشمانم بر گونه های سردم سرازیر می شوند.
رویم را برمی گردانم و در حالی که دیدم تار شده، می دوم.

من موجود بدی هستم.
نه فقط چون یک انگلم.
چون دارم در چنین اوضاعی به رنج شخصی خودم فکر می کنم.
دو پادشاهی می خواهند برای مذاکره نزد دایی ام پطروس بیایند.
آن ها احساس خطر کرده اند.
می خواهند که او خون آشام های فراری را از پناهگاهش بیرون بیندازد.
و من می دانم که دایی پطروس این کار را نمی کند.

او و مادرم رزالی در خطر هستند.
هر سه ی ما در خطریم.
و همین طور خون آشام های داخل پناهگاه.
و در چنین وضعیتی من دارم به این فکر می کنم که چرا یک انگلم و چرا پدرم از من منزجر است؟

به چیزی سفت برخورد می کنم.
چنگال هایی دورم محکم می شوند.
پلک می زنم و سعی می کنم آن را ببینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نگاه گرسنه اش را به من دوخته.
دهانش را باز می کند.
نیش هایش را در رگ گردنم فرو می برد.
و می نوشد.
از خونم‌.

فریاد می کشم.
با دستانم بر سینه اش فشار می آورم.
به پاهایش لگد می زنم.
تقلای بیهوده‌.
و او می نوشد.
بی وقفه.

دیدم تار می شود.
اما این بار نه از اشک.
حیات را حس می کنم که از من دور می شود.
دارم می میرم.

اما در همین لحظه چاقویی را می بینم که بر سر موجود فرود می آید و در آن فرو می رود.
او عقب کشیده می شود.
چاقو را می بینم که از بین دو چشمش عبور کرده.
نگاه گرسنه اش حالا آرام گرفته.
او بر زمین می افتد.
و من نگاهم را از او به نجات دهنده ام می گردانم و می بینم که او پدرم است.

از ضعف تلو تلو می خورم و بر زمین رها می شوم. او رو به رویم می نشیند و دستش را پشتم حائل می کند، در حالی که چشمان کهربایی اش را با نگرانی به من دوخته.
و با دست آزادش یک بطری پر از خون از جیب ردایش درمی آورد و چوب پنبه اش را جدا می کند و لبه ی آن را بر دهانم می گذارد.
می نوشم.
و حیات کم کم به من برمی گردد.

بطری که خالی می شود، پدرم آن را روی زمین می گذارد و مرا به سمت خود می کشد و در آغوشم می گیرد. سرم را روی سینه اش می گذارم و هق هق می کنم.
"کاش من این طور نبودم، پدر.
مثل شما و مادر بودم.
و شما مرا دوست داشتید."

دستش را پشت سرم می گذارد.
نوازشم می کند.
و بر سرم بوسه می زند.
قلبش را حس می کنم که آشفته می تپد.

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

قطع شده و سوخته، در آغوشم

از زبان آریل

در میان جمعیت می دوم.
با پاهایی که انگار مال خودم نیست.
دستوراتی صادر می کنم.
با دهانی که انگار مال خودم نیست.

بله، از خودم حیرانم.
گوشه ای از ذهنم، من هنوز خون آشامی در عمارت بنفشم هستم. کز کرده در یک گوشه و در فکر گذشته ای که برنمی گردد.
اما من به قصر آمدم، دوباره آنجا ساکن شدم.
نزدیک گابریل هستم.
و در عین حال نیستم.

مجبورم این کار را انجام دهم.
که به عقب نگاه نکنم.
از آینده نترسم.
و فقط چشمانم به اکنون باشد.

نزدیک مرزم. سیلی از خون آشام ها در حال تلاش برای عبور هستند و سربازان در حال دستگیری آن ها.
همیشه کسانی بوده اند که بخواهند آمالثورا را ترک کنند، اما از زمان نابودی قلب سیاه این وضعیت تشدید شده.
انگار که تحمل همزمان قانون منع خون انسان، ویرانی دنیا و حملات زیردستان ماتئوی دلقک‌فرشته نوعی اضطرار را در قلب خون آشامان شکوفا کرده.

باید اعتراف کنم کمی به آن ها حسادت می کنم.
اگر به خاطر گابریل نبود، من هم می توانستم با این سیل همراه شوم.
اما حالا در عوض اینجا ایستاده ام و دارم سعی می کنم جلویشان را بگیرم.

صدای برخورد فلز تیغه ی شمشیرها بر یکدیگر، فریادهای دردآلود، نفرین های کینه توزانه، خون آشام های زخمی ای که بر خاک کوبیده می شوند، طناب هایی که به دورشان پیچیده می شود.
اما عده ای هم موفق می شوند عبور کنند.
چشمم به یکی از آن ها می افتد.
می بینم که چه طور شمشیر یک سرباز دستش را از بازو قطع می کند و او از سیم های خاردار بالا می جهد، در حالی که از گوشه ی چشم دستش را می بیند که بر زمین فرود می آید.
و هنگامی که خود بر زمین فرود می آید، رویش را برمی گرداند و سربازی را نگاه می کند که دستش را برداشته و دارد آن را به آتش می کشاند.

چیزی در گلویم جمع می شود و به آن فشار می آورد. دستم را بر دهانم می گذارم و رویم را برمی گردانم و از آنجا دور می شوم. با قدم های سست و تلو تلو خوران.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
گابریل، آن هنگام که هنوز انسان بود.
کلماتش در گوشم:
"آریل، من به یک خون آشام بدل می شوم، فرمانروای خون آشامان می شوم و آن ها را از تباهی و مرگ نجات می دهم."

رویم را برمی گردانم.
سرباز دست مشتعل را بر زمین انداخته و خون آشام فراری دارد از آن سوی سیم های خاردار او را نفرین می کند:
"لعنت به تو و آن پادشاهت.
او نباید به زندگی برمی گشت.
باید همان طور مرده، سوخته باقی می ماند."

می لرزم.
و دستی از پشت بر بازویم می نشیند.
از جا می جهم و به عقب نگاه می کنم.
ناتان است.
دوده بر گونه های سپیدش نشسته و موهای سرخ آتشینش افسار گسیخته بر شانه هایش ریخته اند. چشمان زمردی اش قاطع و آرامند.
و با دیدنش انگار من هم آرام می گیرم.
دوست دارم سرم را روی شانه اش بگذارم و هق هق کنم، اما مجبورم وقارم را حفظ کنم.

ناتان:
"سرورم،
تعدادی از آن ها را دستگیر کردیم.
عده ای از سربازان را فرستادم تا آن هایی که از مرز رد شدند را تعقیب کنند."

من با صدایی گرفته:
"خوب است."

و دستم را جلو می برم و بازویش را می گیرم و می فشارم.
نگرانی را می بینم که بر نگاهش می نشیند.

ناتان:
"حالتان خوب است، سرورم؟"

من:
"بله ناتان عزیزم، من خوبم.
فقط صداهای بسیار گوش هایم را آزرده."

به راه می افتم.
می روم سمت همان دست قطع شده ی سوخته.
خم می شوم و از زمین بلندش می کنم و به سمت کالسکه می روم و سوار می شوم، در حالی که نگاه ناتان را بر خودم حس می کنم.

صدایش را می شنوم که دارد توصیه هایی به سربازان باقی مانده می کند.
لحظاتی دیگر او هم داخل کالسکه می آید و کنارم می نشیند و من می توانم سرم را روی شانه اش بگذارم و بالاخره هق هق کنم، در حالی که این دست قطع شده ی سوخته را در آغوشم گرفته ام.

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 12:37
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
656
تصویر اصلی

رایحه ی رزهای سرخ

از زبان آتلور

ستون های مرمرین سپید.
کنده کاری شده.
بخور رزهای سرخ.
نور ملایم شمع ها.
زمزمه ی دعا زیر لب.

اینجا به من آرامش می دهد.
و این برایم عجیب نیست. با اینکه من فرشته ای هستم که قصد نابودی تمام آیین ها را دارد.
من در مقابل محراب می ایستم، به چهره های آرام عبادتگران نگاه می کنم و انگار روحم صیقل می خورد.
مومنان آیین نوین.
این اسمیست که رویشان گذاشته ام.
چیزی تقدیم می شود.
اما نه خون و نه عضوی از بدن.
تنها خلوصی از روح.

رایحه ی رزهای سرخ. این باید اسطخدوس می بود. اما من خواستم رز باشد. به یاد عشقی که در قلبم می جوشد. به سرورم، سابیس.
می دانم که دوستم دارد، اما هرگز نمی تواند مرا ببخشد.

رز سرخ‌.
بی معنیست، می دانم.
آن احساسات افسارگسیخته ی بین ما، تنها نفرت من از انگل ها بود و رنج در قلب سیاه او آن هنگام که آتش به جان انگل هایش انداختم.
و حالا آرامش اسطخدوس مانده، آرامش مرگ.

عشقی که نمی تواند بی قراری را فرو بنشاند.
لوی هم همین طور است.
او که این روزها تمام مدت در کنار لرد سابیس است و با این حال هنوز نمی تواند آنچه نیاز دارد را از او بگیرد.
خدمت به شاه گابریل او را آرام می کند.
همان طور که خدمت به شاه مالخازار مرا.

دوباره به هیبت پیشینم بازگشته ام.
موهای یشمی و ردای نقره ای.
این بیشتر شبیه آن فرشته ای است که می خواهد در رکاب شاهش آیین ها را به زیر کشد.
فرشته ای که انگل های محبوب خدایش را کشت.
و کفاره ی آن را تا ابد نخواهد توانست بدهد.

رنجی که در رگ هایم می دود.
غمی که گلویم را می فشارد.
چشمانم را می بندم.
پلک هایم را به هم می فشارم.
اشک جاری می شود.
و احساسم نه رستگاریست و نه سقوط.

و شاید این همان چیزیست که باید باشد.
سرورم، مالخازار به من گفت در پی رستگاری نیست، تنها می خواهد جنون را نابود و عقل را حاکم کند. نوکتیرایی که بر پایه ی نظم می چرخد.

و من به او کمک می کنم تا به آن برسد.
آیا این همان چیزی نیست که مرا، آتلور فرشته ی تبعیدی از مزرعه ام در مرز به اینجا کشاند؟
از آیین چه قدیم و چه جدید تنها باید خاطره ای بر جا ماند.
رایحه ی رزهای سرخ.

تیلیارا با ظرف آب مقدس وارد می شود. آن را مقابل عبادتگران می گیرد و آن ها دستانشان را در این آب گرم فرو می برند و از آن به صورت هایشان می ریزند.
قداستی که رنج های جسم و روح را تسکین می بخشد.
اما فقط زهر یک مار است که آن را در دوز کم با عصاره ی گیاهان دارویی مخلوط کرده ام.

تیلیارا ظرف را مقابل آخرین عبادت کننده می گیرد و بعد از شست و شوی او به سمت من می آید و چشمان زمردی درشتش را به من می دوزد و لبخند کوچکی بر لب می آورد.
امشب مراسم او برگزار می شود و او رسما یک راهب می شود.
او، از مریدان من. کسی که می گوید من روحش را از تاریکی و خون نجات داده ام.
حضورش به اندازه ی آبمیوه های شیرینی که برایم می آورد، لذت بخش است.
به او لبخند می زنم و در ردای سپید راهب ها مجسمش می کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.