نویل هنوز در مرحله انکار به سر می برد و حاضر نبود قبول کنه که بهجای اتاق گرم و نرمش در برج گریفیندور، باید به سمت دخمه های قلعه پایین و پایین تر بره تا به سالن ترسناک اسلیترین برسه که پر از آدمای ترسناکه و تازه شب هم اونجا بخوابه.
درنتیجه بعد از کلی پرسه زدن در راهروهای هاگوارتز، نویل خودشو به تابلوی بانوی چاق رسوند و تلاش کرد با چرب زبونی راضیش کنه که بذاره به خوابگاه اصلیش برگرده.
-رمز عبور؟
-پشمک حاج مرلین؟

درکمال تعجب نویل، نیازی به چربزبونی نبود و بانوی چاق کنار رفت و حفره ورودی تالار گریفیندور نمایان شد. نویل با خوشحالی فکر کرد که کلاه گروهبندی اونقدرا هم هوشمند نیست و یادش رفته که رمز ورود گروه هارو تغییر بده.
-هرموقع که بخوام میتونم به تخت خودم برگردم.

برای اینکه نویل شجاعتشو برای این تصمیم خطرناک جمع کنه، مدت زیادی پرسه زده بود، فکر کرده بود و دیروقت وارد تالار شد. بنابراین وقتی شلنگ تخته اندازانه وارد سالن گریفیندور شد، گریفی ها همه خواب بودن و کسی شاهد بازگشت افتخارآمیزش نبود.
نویل زیاد هم براش مهم نبود. اون به هرحال برگشته بود. بنابراین بدون اینکه توجه زیادی به اطرافش بکنه و متوجه حضور سالازار و مارش در تخت بغلی بشه، با ذوق روی تخت خودش پرید و بالشتشو بغل کرد و چند ثانیه بعد با لبخند وسیعی روی لبش، خوابش برد.
اما متاسفانه نویل کلاه رو دست کم گرفته بود.
صبح روز بعد-هی، تنبل تن پرور! پاشو اگه دیر برسی ازمون امتیاز کم میشه.

نویل هنوز بالشش رو بغل کرده بود و لبخند میزد. بلاخره به خوابگاه خودش برگشته بود. دیگه لازم نبود با اسلیترینی ها سر کلاس بشینه و یا همیشه زیر نظر اسنیپ باشه. چه کابوسی بود.
-پا میشی یا نه؟

عجیبه، گریفی ها هیچوقت اینطوری باهاش حرف نمیزدن. حتی صداشون هم انقدر خشن و بی احساس نبود... نه... .
نویل چشم هاشو باز کرد و با دیدن پرده های زمردی اطراف تخت از ترس خشکش زد. چطور به اینجا برگشته بود؟
-من نباید اینجا باشم.

-ساکت! سرمون رفت!

اما کلاه گروهبندی که در لحظات حساس قل میخورد و وارد میشد. اینجا هم وارد شد و روی کله نویل نشست.
-هومممم، درونت جاهطلبی و قدرت زیادی میبینم. یه بار فرنیتو نخوردی و از مادربزرگت پنکیک نوتلا خواستی، مگه نه؟
-چه ربطی داره.

-ربطش اینجاست، درون ذهنت. من اینجا میبینم که تو جادوگر بزرگی میشی و توی همین ترم ۲۰۰ امتیاز برای اسلیترین بهدست میاری.

کلاه جمله آخر رو با صدای بلند گفت و با رضایت به قیافه های خوشحال و متعجب اسلیترینی ها نگاه کرد. اون واقعا از این هیجانی که به راه انداخته بود راضی بود.