سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 20:41
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1061
وقتی جک دوباره چشم باز کرد، تختش دیگر حرکت نمی کرد. در اتاقی با دیوارهای سفید بود و از پشت در بسته، صدای قدم های پرستارها و جابه جا شدن چرخ دستی ها می آمد. چند لحظه طول کشید تا انفجار کوچه، شکلات های داخل کدو و صورت مرد رداسبز را به یاد بیاورد. خواست بلند شود، اما درد پهلویش مجبورش کرد دوباره سرش را روی بالش بگذارد. همان موقع، صدای تق تق آرامی از کنار تخت شنید و با چرخاندن سرش، کدویی را دید که روی پایه های چوبی اش به طرف او می آمد.
ابتدا خیال کرد هنوز اثر بیهوشی از سرش نرفته است، ولی برق تیغه ای که کدو با یکی از ریشه هایش گرفته بود، توجهش را جمع کرد. موجود خودش را به پایه تخت رساند و شروع به بالا آمدن کرد؛ چاقو را جلو می انداخت، ریشه اش را به میله می گرفت و بدن گرد و سنگینش را بالا می کشید. جک با ناباوری عقب رفت. تا چند ساعت قبل فکر می کرد کدوها فقط شیرینی دزدیده اند و حالا باید قبول می کرد یکی از آنها برای کشتنش به بیمارستان آمده است. دستش را به سمت زنگ کنار تخت برد، اما با کشیده شدن ملحفه زیر بدنش، دکمه پشت بالش افتاد.
کدو به لبه تشک رسید و چاقو را بالا برد. جک دیگر منتظر پیدا کردن زنگ نماند.
- کمک! یکی بیاد! این کدو می خواد منو بکشه!
در اتاق با شتاب باز شد و مرد رداسبز همراه گابریل داخل آمد. کدو بلافاصله به طرف صدا چرخید و با دیدن چوبدستی هایشان، خودش را از لبه تخت پایین انداخت. چاقو با صدایی تیز روی کف اتاق افتاد و موجود پیش از آنکه طلسمی به آن برسد، از میان پاهای گابریل عبور کرد و به راهرو گریخت. گابریل برای گرفتنش برگشت و مرد رداسبز هم پشت سرش دوید؛ جک از روی تخت فقط صدای برخورد چیزی با چرخ دستی و دویدن آنها را می شنید. این بار، وقتی به در خالی اتاق نگاه کرد، با دست لرزان زنگ را از پشت بالش بیرون کشید و محکم در مشتش نگه داشت.
ابتدا خیال کرد هنوز اثر بیهوشی از سرش نرفته است، ولی برق تیغه ای که کدو با یکی از ریشه هایش گرفته بود، توجهش را جمع کرد. موجود خودش را به پایه تخت رساند و شروع به بالا آمدن کرد؛ چاقو را جلو می انداخت، ریشه اش را به میله می گرفت و بدن گرد و سنگینش را بالا می کشید. جک با ناباوری عقب رفت. تا چند ساعت قبل فکر می کرد کدوها فقط شیرینی دزدیده اند و حالا باید قبول می کرد یکی از آنها برای کشتنش به بیمارستان آمده است. دستش را به سمت زنگ کنار تخت برد، اما با کشیده شدن ملحفه زیر بدنش، دکمه پشت بالش افتاد.
کدو به لبه تشک رسید و چاقو را بالا برد. جک دیگر منتظر پیدا کردن زنگ نماند.
- کمک! یکی بیاد! این کدو می خواد منو بکشه!
در اتاق با شتاب باز شد و مرد رداسبز همراه گابریل داخل آمد. کدو بلافاصله به طرف صدا چرخید و با دیدن چوبدستی هایشان، خودش را از لبه تخت پایین انداخت. چاقو با صدایی تیز روی کف اتاق افتاد و موجود پیش از آنکه طلسمی به آن برسد، از میان پاهای گابریل عبور کرد و به راهرو گریخت. گابریل برای گرفتنش برگشت و مرد رداسبز هم پشت سرش دوید؛ جک از روی تخت فقط صدای برخورد چیزی با چرخ دستی و دویدن آنها را می شنید. این بار، وقتی به در خالی اتاق نگاه کرد، با دست لرزان زنگ را از پشت بالش بیرون کشید و محکم در مشتش نگه داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.



از اول بخون.کاریت ندارم
، بیا بریم دختر بتول رو برات بستونیم.


