کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
86
نفر همین الان آنلایناند
33 نفر در «انجمن»
1 عضو
85 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 44
-
انجمن 33
-
پروفایلها و حساب کاربری 5
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
شخصیت خودتون رو معرفی کنید
نوع تاپیک: غیر رول
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: امروز ساعت 00:08
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
283

نام: آیلین پرینس.
سن: بالای شصت سال؛ ولی تو خاندان پرینس، چیزی وجود داره که معلوم نیست جادوئه یا صرفا یه ویژگی ژنتیکی؛ و اونم اینه که حدود سی سالگی، روند پیر شدنشون متوقف میشه. یهجورایی اگر زنها و مردهای خاندان پرینس رو ببینید؛ هیچکدوم بیشتر از سی سال نمیزنن؛ حتی مادربزرگهای صد به بالای فامیل.
گروه: هافلپاف.
ظاهر: چشمهای عسلی، پوست رنگپریده، ابروهای پرپشت و موهایی که وقتی حالش خوبه، قهوهاین و وقتی خوب نیست، سیاه.
پاتروناس: غیرجسمانی. یهجورایی تنها جادوییه که باهاش مشکل داره. به هر حال، هیچکس قرار نیست تو همهچیز خوب باشه؛ موافق نیستید؟
بوگارت: جسد عزیزانش و گاهی یه دوربین که داره ازش عکس میگیره.
حیوان خانگی: یه قلم پر سخنگو به اسم کاتیا که معمولا نقش وجدان بیدارش رو بازی میکنه. همچنین احساساتش رو به رخش میکشه و توجهش رو به غم و اندوه دیگران جلب می کنه.
علایق: از بچگی شیفتهی معجونسازی بوده و همیشه میگه پسرش به خودش رفته. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست داره و باید به عطرهای مختلف هم اشاره کرد.
و البته، آیلین عاشق هنره! هر نوع هنری! هر وقت میبینینش، یا داره داستان مینویسه، یا نقاشی می کشه، یا ویولن میزنه. گلدوزی رو هم خیلی دوست داره. گاهی اوقات هم یواشکی فیلمها و سریالهای ماگلها رو میبینه.
تنفرات: بیکار نشستن! اون همیشه دستش به یه چیزی بنده و کمتر میشه شما بیکار ببینینش. البته، از غذا هم خیلی متنفره. به خاطر همینه که اینقدر لاغره.
سرگذشت:
آیلین تو بچگی و نوجوونی،معمولا با بزرگترها میپریده و برای همین، خیلی بالغتر از سنش به نظر میرسیده. دوستای زیادی نداشته؛ حتی تو تالار هافلپاف. درسهاش نسبتا خوب بودن و مخصوصا تو معجونسازی و تاریخ جادوگری استعداد داشته.
با وجود تمام تنهاییها و غمها، اون تقریبا همه چیز داشت: نمرات خوب، دوستای کم، ولی واقعی و وفادار، آیندهی روشن و جوایز هنری رنگارنگ؛ ولی بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، زمانی که تو نشریهی: ادب جادویی کار میکرد؛ تصمیم گرفت لگد به بخت خودش بزنه و با توبیاس اسنیپ ازدواج کنه.
اون فریب جوونی، خوشقیافگی و خوشخلقی اون مرد رو خورد؛ اما دو روز از عروسیشون نگذشته بود که دعواهاشون شروع شد. توبیاس اعتقاد داشت آیلین نباید کار کنه یا دنبال هنر باشه. از طرف دیگه، اونقدر جلف و سبکسر بود که آیلین نمیتونست تحمل کنه.
بعد از به دنیا اومدن سوروس، آیلین میخواست ملاحظه کنه و نذاره بچش ببینه والدینش با هم خوب نیستن؛ اما مگر توبیاس میذاشت؟ مدام بهش تیکه مینداخت و هرازگاهی سرش داد میزد.
بعد از بزرگ شدن سوروس، آیلین هم از توبیاس جدا شد. الان تو خونه گریمولد زندگی میکنه و کار روزنامه نگاریش رو ادامه میده.
اخلاق:
شاید اولین چیزی که به چشم میاد؛ شیشه عطریه که همیشه دستشه تا اگر حس کرد جایی بوی خوبی نمیده، به اونجا بزنه.
آیلین زن ترسوییه؛ ولی نه وقتی پای عزیزانش و مخصوصا پسرش وسط میاد. شاید از گربه یا حرف زدن با مردم بترسه، ولی وقتی پای عزیزانش وسط میاد میتونه از صدتا ابرقهرمان شجاعتر باشه.
دوشیزه پرینس(آخ،یادم رفت، اصلا دلش نمیخواد خانم اسنیپ صداش کنن.)خیلی درونگرا و تاحدی غیراجتماعیه. نسبت به اکثر مردم بیتفاوته، کم پیش میاد عشق بورزه و کم پیش میاد متنفر شه.
و تا یادم نرفته یه نکته رو گوشزد کنم: تا وقتی تو دایره افراد نزدیکش نیستین،به هیچ عنوان به داستان هاش، ویولنش و نقاشیهاش نزدیک نشید.
***
جایگزین شد.
سن: بالای شصت سال؛ ولی تو خاندان پرینس، چیزی وجود داره که معلوم نیست جادوئه یا صرفا یه ویژگی ژنتیکی؛ و اونم اینه که حدود سی سالگی، روند پیر شدنشون متوقف میشه. یهجورایی اگر زنها و مردهای خاندان پرینس رو ببینید؛ هیچکدوم بیشتر از سی سال نمیزنن؛ حتی مادربزرگهای صد به بالای فامیل.
گروه: هافلپاف.
ظاهر: چشمهای عسلی، پوست رنگپریده، ابروهای پرپشت و موهایی که وقتی حالش خوبه، قهوهاین و وقتی خوب نیست، سیاه.
پاتروناس: غیرجسمانی. یهجورایی تنها جادوییه که باهاش مشکل داره. به هر حال، هیچکس قرار نیست تو همهچیز خوب باشه؛ موافق نیستید؟
بوگارت: جسد عزیزانش و گاهی یه دوربین که داره ازش عکس میگیره.
حیوان خانگی: یه قلم پر سخنگو به اسم کاتیا که معمولا نقش وجدان بیدارش رو بازی میکنه. همچنین احساساتش رو به رخش میکشه و توجهش رو به غم و اندوه دیگران جلب می کنه.
علایق: از بچگی شیفتهی معجونسازی بوده و همیشه میگه پسرش به خودش رفته. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست داره و باید به عطرهای مختلف هم اشاره کرد.
و البته، آیلین عاشق هنره! هر نوع هنری! هر وقت میبینینش، یا داره داستان مینویسه، یا نقاشی می کشه، یا ویولن میزنه. گلدوزی رو هم خیلی دوست داره. گاهی اوقات هم یواشکی فیلمها و سریالهای ماگلها رو میبینه.
تنفرات: بیکار نشستن! اون همیشه دستش به یه چیزی بنده و کمتر میشه شما بیکار ببینینش. البته، از غذا هم خیلی متنفره. به خاطر همینه که اینقدر لاغره.
سرگذشت:
آیلین تو بچگی و نوجوونی،معمولا با بزرگترها میپریده و برای همین، خیلی بالغتر از سنش به نظر میرسیده. دوستای زیادی نداشته؛ حتی تو تالار هافلپاف. درسهاش نسبتا خوب بودن و مخصوصا تو معجونسازی و تاریخ جادوگری استعداد داشته.
با وجود تمام تنهاییها و غمها، اون تقریبا همه چیز داشت: نمرات خوب، دوستای کم، ولی واقعی و وفادار، آیندهی روشن و جوایز هنری رنگارنگ؛ ولی بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، زمانی که تو نشریهی: ادب جادویی کار میکرد؛ تصمیم گرفت لگد به بخت خودش بزنه و با توبیاس اسنیپ ازدواج کنه.
اون فریب جوونی، خوشقیافگی و خوشخلقی اون مرد رو خورد؛ اما دو روز از عروسیشون نگذشته بود که دعواهاشون شروع شد. توبیاس اعتقاد داشت آیلین نباید کار کنه یا دنبال هنر باشه. از طرف دیگه، اونقدر جلف و سبکسر بود که آیلین نمیتونست تحمل کنه.
بعد از به دنیا اومدن سوروس، آیلین میخواست ملاحظه کنه و نذاره بچش ببینه والدینش با هم خوب نیستن؛ اما مگر توبیاس میذاشت؟ مدام بهش تیکه مینداخت و هرازگاهی سرش داد میزد.
بعد از بزرگ شدن سوروس، آیلین هم از توبیاس جدا شد. الان تو خونه گریمولد زندگی میکنه و کار روزنامه نگاریش رو ادامه میده.
اخلاق:
شاید اولین چیزی که به چشم میاد؛ شیشه عطریه که همیشه دستشه تا اگر حس کرد جایی بوی خوبی نمیده، به اونجا بزنه.
آیلین زن ترسوییه؛ ولی نه وقتی پای عزیزانش و مخصوصا پسرش وسط میاد. شاید از گربه یا حرف زدن با مردم بترسه، ولی وقتی پای عزیزانش وسط میاد میتونه از صدتا ابرقهرمان شجاعتر باشه.
دوشیزه پرینس(آخ،یادم رفت، اصلا دلش نمیخواد خانم اسنیپ صداش کنن.)خیلی درونگرا و تاحدی غیراجتماعیه. نسبت به اکثر مردم بیتفاوته، کم پیش میاد عشق بورزه و کم پیش میاد متنفر شه.
و تا یادم نرفته یه نکته رو گوشزد کنم: تا وقتی تو دایره افراد نزدیکش نیستین،به هیچ عنوان به داستان هاش، ویولنش و نقاشیهاش نزدیک نشید.
***
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/10 9:54:49
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
شغل
ارشد هافلپاف

نام: راهب!
نام خانوادگی: چاق!
گروه: به علت تلاشهای بیوقفه و مذبوحانه، هافلپاف!
فلسفه نامگذاری: نام راهب چاق از سری نامگذاریهای بسیار پر فلسفه و...
- آقا بیا برو کنار بذار خودم بگم...
- عه! جناب راهب! شما اینجا کی تشریف... این خرگوش چی بود؟
- این خرگوش، خرگوش بود. حالا بیا بدو تا خرگوشه وارد یه فرانچایز دیگه نشده و آلیس نامی رو گول نزده تا آلیس وارد سرزمین عجایب بشه و این خرگوشه بدبختش کنه و هی ساعت نشونش بده، بگیرش.
اهعم... اهعم! خب... حالا وقتشه که خودم بهتون توضیح بدم که چی شد که شدم راهب چاق؟! خب معلومه دیگه... من چیام؟ راهب! چهجوریام؟ آفرین... چاق! پس میشم؟ دقیقا! راهب چاق. حالا اینکه اولش اسمم چی بوده و از همون اول راهب بودم یا نبودم و کی و چرا چاق شدم بماند که خودمم ایناشو نمیدونم...
من از وقتی که یادم میآد راهب بودم و چاق. خب البته من یه روحم و حافظه کوتاه مدت و بلند مدتم خیلی یاری نمیکنه چون اگه بخواد یاری بکنه باید خیلی بکنه... یاری! جون نداشتهم براتون بگه داستان از این قرار بود که من توی قرون وسطی، البته بگم این وَسَطی نیست! وُسطیئه! توی قرون وسطی که ملت و پادشاهها با ما جادوگرا داستان داشتن، منم به عنوان یه راهب جادوگر بدبخت که از قضا چاق هم بودهم، با زندگیم داستان داشتم.
کل زندگیم شده بود سیخونک کردن مردم با چوبدستیم به صورت پنهانی و البته تلاش مذبوحانهم برای کاردینال شدن، که البته اون هم به صورت پنهانی! منتهی چون خیلی کارم توی پنهان کردن مسائل خوب نبود، توی پنهان کردن هردوی این مسئلهها شکست خوردم و باقی قصه مطمئنا برای شما غنچه گلهای تقریبا نوشکفتهی هافلی خوب نیست.
آره دیگه... جون نداشتهم براتون بگه که، ارشد کلیسای ما فهمید من یه سیخی دارم که باهاش مردم رو چوبونک... چیز... یه چوبی دارم که باهاش مردم رو سیخونک میکنم، دستور داد من رو بگیرن و همون چوب رو بکنن تو آستینم. البته آستین ردای ما راهبها گشاده و چوبه از اون طرف لیز خورد و همین طور که من رو قلقلک میداد و من میخندیدم، رفت و از پاچهام به بیرون افتاد. ارشد هم که دوست نداشت کسی که چوب تو آستینش میره بخنده، گرفت و ما رو کشت.
آره... متاسفانه آخر قصهی یه روح هیچوقت خوب پیش نمیره. خیلی حیف شد که کاردینال نشدم، وگرنه قصهی بهتری داشتم که براتون تعریف کنم. تا اون بنده مرلین دنبال خرگوش جام منه، بشینین ببینم قصهی شما چیه؟
نام خانوادگی: چاق!
گروه: به علت تلاشهای بیوقفه و مذبوحانه، هافلپاف!
فلسفه نامگذاری: نام راهب چاق از سری نامگذاریهای بسیار پر فلسفه و...
- آقا بیا برو کنار بذار خودم بگم...

- عه! جناب راهب! شما اینجا کی تشریف... این خرگوش چی بود؟

- این خرگوش، خرگوش بود. حالا بیا بدو تا خرگوشه وارد یه فرانچایز دیگه نشده و آلیس نامی رو گول نزده تا آلیس وارد سرزمین عجایب بشه و این خرگوشه بدبختش کنه و هی ساعت نشونش بده، بگیرش.

اهعم... اهعم! خب... حالا وقتشه که خودم بهتون توضیح بدم که چی شد که شدم راهب چاق؟! خب معلومه دیگه... من چیام؟ راهب! چهجوریام؟ آفرین... چاق! پس میشم؟ دقیقا! راهب چاق. حالا اینکه اولش اسمم چی بوده و از همون اول راهب بودم یا نبودم و کی و چرا چاق شدم بماند که خودمم ایناشو نمیدونم...
من از وقتی که یادم میآد راهب بودم و چاق. خب البته من یه روحم و حافظه کوتاه مدت و بلند مدتم خیلی یاری نمیکنه چون اگه بخواد یاری بکنه باید خیلی بکنه... یاری! جون نداشتهم براتون بگه داستان از این قرار بود که من توی قرون وسطی، البته بگم این وَسَطی نیست! وُسطیئه! توی قرون وسطی که ملت و پادشاهها با ما جادوگرا داستان داشتن، منم به عنوان یه راهب جادوگر بدبخت که از قضا چاق هم بودهم، با زندگیم داستان داشتم.
کل زندگیم شده بود سیخونک کردن مردم با چوبدستیم به صورت پنهانی و البته تلاش مذبوحانهم برای کاردینال شدن، که البته اون هم به صورت پنهانی! منتهی چون خیلی کارم توی پنهان کردن مسائل خوب نبود، توی پنهان کردن هردوی این مسئلهها شکست خوردم و باقی قصه مطمئنا برای شما غنچه گلهای تقریبا نوشکفتهی هافلی خوب نیست.
آره دیگه... جون نداشتهم براتون بگه که، ارشد کلیسای ما فهمید من یه سیخی دارم که باهاش مردم رو چوبونک... چیز... یه چوبی دارم که باهاش مردم رو سیخونک میکنم، دستور داد من رو بگیرن و همون چوب رو بکنن تو آستینم. البته آستین ردای ما راهبها گشاده و چوبه از اون طرف لیز خورد و همین طور که من رو قلقلک میداد و من میخندیدم، رفت و از پاچهام به بیرون افتاد. ارشد هم که دوست نداشت کسی که چوب تو آستینش میره بخنده، گرفت و ما رو کشت.
آره... متاسفانه آخر قصهی یه روح هیچوقت خوب پیش نمیره. خیلی حیف شد که کاردینال نشدم، وگرنه قصهی بهتری داشتم که براتون تعریف کنم. تا اون بنده مرلین دنبال خرگوش جام منه، بشینین ببینم قصهی شما چیه؟
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: امروز ساعت 00:08
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
283

شناسهی قبلی:ریگولوس بلک
نام: آیلین پرینس.
سن: بالای شصت سال؛ ولی تو خاندان پرینس، چیزی وجود داره که معلوم نیست جادوئه یا صرفا یه ویژگی ژنتیکی؛ و اونم اینه که حدود سی سالگی، روند پیر شدنشون متوقف میشه. یهجورایی اگر زنها و مردهای خاندان پرینس رو ببینید؛ هیچکدوم بیشتر از سی سال نمیزنن؛ حتی مادربزرگهای صد به بالای فامیل.
گروه: هافلپاف.
ظاهر: چشمهای عسلی، پوست رنگپریده، ابروهای پرپشت و موهایی که وقتی حالش خوبه، قهوهاین و وقتی خوب نیست، سیاه.
پاتروناس: غیرجسمانی. یهجورایی تنها جادوییه که باهاش مشکل داره. به هر حال، هیچکس قرار نیست تو همهچیز خوب باشه؛ موافق نیستید؟
بوگارت: جسد عزیزانش و گاهی یه دوربین که داره ازش عکس میگیره.
علایق: از بچگی شیفتهی معجونسازی بوده و همیشه میگه پسرش به خودش رفته. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست داره و باید به عطرهای مختلف هم اشاره کرد.
و البته، آیلین عاشق هنره! هر نوع هنری! هر وقت میبینینش، یا داره داستان مینویسه، یا نقاشی می کشه، یا ویولن میزنه. گلدوزی رو هم خیلی دوست داره. گاهی اوقات هم یواشکی فیلمها و سریالهای ماگلها رو میبینه.
تنفرات: بیکار نشستن! اون همیشه دستش به یه چیزی بنده و کمتر میشه شما بیکار ببینینش. البته، از غذا هم خیلی متنفره. به خاطر همینه که اینقدر لاغره.
سرگذشت:
آیلین تو بچگی و نوجوونی،معمولا با بزرگترها میپریده و برای همین، خیلی بالغتر از سنش به نظر میرسیده. دوستای زیادی نداشته؛ حتی تو تالار هافلپاف. درسهاش نسبتا خوب بودن و مخصوصا تو معجونسازی و تاریخ جادوگری استعداد داشته.
با وجود تمام تنهاییها و غمها، اون تقریبا همه چیز داشت: نمرات خوب، دوستای کم، ولی واقعی و وفادار، آیندهی روشن و جوایز هنری رنگارنگ؛ ولی بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، زمانی که تو نشریهی: ادب جادویی کار میکرد؛ تصمیم گرفت لگد به بخت خودش بزنه و با توبیاس اسنیپ ازدواج کنه.
اون فریب جوونی، خوشقیافگی و خوشخلقی اون مرد رو خورد؛ اما دو روز از عروسیشون نگذشته بود که دعواهاشون شروع شد. توبیاس اعتقاد داشت آیلین نباید کار کنه یا دنبال هنر باشه. از طرف دیگه، اونقدر جلف و سبکسر بود که آیلین نمیتونست تحمل کنه.
بعد از به دنیا اومدن سوروس، آیلین میخواست ملاحظه کنه و نذاره بچش ببینه والدینش با هم خوب نیستن؛ اما مگر توبیاس میذاشت؟ مدام بهش تیکه مینداخت و هرازگاهی سرش داد میزد.
بعد از بزرگ شدن سوروس، آیلین هم از توبیاس جدا شد. الان تو خونه گریمولد زندگی میکنه و کار روزنامه نگاریش رو ادامه میده.
اخلاق:
شاید اولین چیزی که به چشم میاد؛ شیشه عطریه که همیشه دستشه تا اگر حس کرد جایی بوی خوبی نمیده، به اونجا بزنه.
آیلین زن ترسوییه؛ ولی نه وقتی پای عزیزانش و مخصوصا پسرش وسط میاد. شاید از گربه یا حرف زدن با مردم بترسه، ولی وقتی پای عزیزانش وسط میاد میتونه از صدتا ابرقهرمان شجاعتر باشه.
دوشیزه پرینس(آخ،یادم رفت، اصلا دلش نمیخواد خانم اسنیپ صداش کنن.)خیلی درونگرا و تاحدی غیراجتماعیه. نسبت به اکثر مردم بیتفاوته، کم پیش میاد عشق بورزه و کم پیش میاد متنفر شه.
و تا یادم نرفته یه نکته رو گوشزد کنم: تا وقتی تو دایره افراد نزدیکش نیستین،به هیچ عنوان به داستان هاش، ویولنش و نقاشیهاش نزدیک نشید.
***
تایید شد.
نام: آیلین پرینس.
سن: بالای شصت سال؛ ولی تو خاندان پرینس، چیزی وجود داره که معلوم نیست جادوئه یا صرفا یه ویژگی ژنتیکی؛ و اونم اینه که حدود سی سالگی، روند پیر شدنشون متوقف میشه. یهجورایی اگر زنها و مردهای خاندان پرینس رو ببینید؛ هیچکدوم بیشتر از سی سال نمیزنن؛ حتی مادربزرگهای صد به بالای فامیل.
گروه: هافلپاف.
ظاهر: چشمهای عسلی، پوست رنگپریده، ابروهای پرپشت و موهایی که وقتی حالش خوبه، قهوهاین و وقتی خوب نیست، سیاه.
پاتروناس: غیرجسمانی. یهجورایی تنها جادوییه که باهاش مشکل داره. به هر حال، هیچکس قرار نیست تو همهچیز خوب باشه؛ موافق نیستید؟
بوگارت: جسد عزیزانش و گاهی یه دوربین که داره ازش عکس میگیره.
علایق: از بچگی شیفتهی معجونسازی بوده و همیشه میگه پسرش به خودش رفته. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست داره و باید به عطرهای مختلف هم اشاره کرد.
و البته، آیلین عاشق هنره! هر نوع هنری! هر وقت میبینینش، یا داره داستان مینویسه، یا نقاشی می کشه، یا ویولن میزنه. گلدوزی رو هم خیلی دوست داره. گاهی اوقات هم یواشکی فیلمها و سریالهای ماگلها رو میبینه.
تنفرات: بیکار نشستن! اون همیشه دستش به یه چیزی بنده و کمتر میشه شما بیکار ببینینش. البته، از غذا هم خیلی متنفره. به خاطر همینه که اینقدر لاغره.
سرگذشت:
آیلین تو بچگی و نوجوونی،معمولا با بزرگترها میپریده و برای همین، خیلی بالغتر از سنش به نظر میرسیده. دوستای زیادی نداشته؛ حتی تو تالار هافلپاف. درسهاش نسبتا خوب بودن و مخصوصا تو معجونسازی و تاریخ جادوگری استعداد داشته.
با وجود تمام تنهاییها و غمها، اون تقریبا همه چیز داشت: نمرات خوب، دوستای کم، ولی واقعی و وفادار، آیندهی روشن و جوایز هنری رنگارنگ؛ ولی بعد از فارغالتحصیلی از هاگوارتز، زمانی که تو نشریهی: ادب جادویی کار میکرد؛ تصمیم گرفت لگد به بخت خودش بزنه و با توبیاس اسنیپ ازدواج کنه.
اون فریب جوونی، خوشقیافگی و خوشخلقی اون مرد رو خورد؛ اما دو روز از عروسیشون نگذشته بود که دعواهاشون شروع شد. توبیاس اعتقاد داشت آیلین نباید کار کنه یا دنبال هنر باشه. از طرف دیگه، اونقدر جلف و سبکسر بود که آیلین نمیتونست تحمل کنه.
بعد از به دنیا اومدن سوروس، آیلین میخواست ملاحظه کنه و نذاره بچش ببینه والدینش با هم خوب نیستن؛ اما مگر توبیاس میذاشت؟ مدام بهش تیکه مینداخت و هرازگاهی سرش داد میزد.
بعد از بزرگ شدن سوروس، آیلین هم از توبیاس جدا شد. الان تو خونه گریمولد زندگی میکنه و کار روزنامه نگاریش رو ادامه میده.
اخلاق:
شاید اولین چیزی که به چشم میاد؛ شیشه عطریه که همیشه دستشه تا اگر حس کرد جایی بوی خوبی نمیده، به اونجا بزنه.
آیلین زن ترسوییه؛ ولی نه وقتی پای عزیزانش و مخصوصا پسرش وسط میاد. شاید از گربه یا حرف زدن با مردم بترسه، ولی وقتی پای عزیزانش وسط میاد میتونه از صدتا ابرقهرمان شجاعتر باشه.
دوشیزه پرینس(آخ،یادم رفت، اصلا دلش نمیخواد خانم اسنیپ صداش کنن.)خیلی درونگرا و تاحدی غیراجتماعیه. نسبت به اکثر مردم بیتفاوته، کم پیش میاد عشق بورزه و کم پیش میاد متنفر شه.
و تا یادم نرفته یه نکته رو گوشزد کنم: تا وقتی تو دایره افراد نزدیکش نیستین،به هیچ عنوان به داستان هاش، ویولنش و نقاشیهاش نزدیک نشید.
***
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/28 13:38:48
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/26
تولد نقش: 1404/09/26
آخرین ورود: پنجشنبه 19 شهریور 1405 16:30
از: قصر خانواده مالفوی ها
پستها:
160
افتخارات

درود
نام: دراکو
نام خانوادگی: مالفوی
لقب: bad boy، perfect
گروه: اسلیترین
نژاد: جادوگر اصیل
تفریحات و علایق:
استفاده ی بهینه از قدرت و نفوذ ددی تو وزارتخونه
وقت گذروندن توی اتاق ضروریات
رفتن به مغازه برکین و برکز
افتادن دنبال اون پسره پاتـــه!
موسیقی، خصوصا راک و متال
چاپلوسی برای اساتید و در صورت اذیت کردنم، تهدید کردنشون.
گشتن با گنگ بد بویز (کراب و گویل)
بوگارت: راسوی سفید
تولد: ۵ جوئن ۱۹۸۰
ویژگی ظاهری:
شباهت زیادی به پدرم لوسیوس مالفوی از زمان کودکی داشتم. لاغر با موهای بلوند و سفید، چشم هایی سرد و خاکستری، پوستی رنگ پریده، با ردا و لباس هایی تجملی و شیک در خور یک اصیل زاده. موقع مرگخوار شدن هم نشان در سمت چپ دستم حک شد.
خصوصیات اخلاقی:
مغرور، رک و قلدر. از بقیه بالاترم. مسلما بین من و بقیه باید فرقی باشه، نه؟ گند زاده ها؟ بیزارم ازشون. نمیدونم چرا دامبلدور اونارو توی مدرسه راه میده. کسایی که حتی تا زمانی که نامه بهشون نرسیده بود نمیدونستن جادوگرن! از هری متنفرم؟ نه. صرفا یه درس حسابی به اون پسره ی مغرور میخوام بدم که خودشو برتر از همه میبینه. ولی باید قبول کنم از لحاظ سطح، رقیب لایقیه. پول ددی رو زیادی خرج میکنم؟ هه معلومه خب پول برای خرج کردنه. از راسوی سفید متنفرم...نپرسید چرا!
زندگینامه:
مادرم نارسیسا بلک و پدرم لوسیوس مالفوی از اصیل ترین خانواده های جادوگری بریتانیا بودن. به تبع خون و ثروت اونها به من رسید و راه اونهارو ادامه دادم. نفرت از ماگل ها و پیروی از مسیر لرد تاریکی هم یکی دیگه از میراث اونها برای من بود. هرچند که راهی بود که توش قرار بود با فشار و توقعات زیادی رو به رو بشم اما دلم میخواست خانواده م رو نا امید نکنم. خانواده ای که همیشه دوستم داشتن و ازم حمایت کردن با یک اشتباه من ممکنه بود جون و جایگاهشون توی خطر بیوفته...نمیتونم هرگز این اجازه رو بدم.
شناسه قبلی: تام ریدل
***
تایید شد.
نام: دراکو
نام خانوادگی: مالفوی
لقب: bad boy، perfect
گروه: اسلیترین
نژاد: جادوگر اصیل
تفریحات و علایق:
استفاده ی بهینه از قدرت و نفوذ ددی تو وزارتخونه
وقت گذروندن توی اتاق ضروریات
رفتن به مغازه برکین و برکز
افتادن دنبال اون پسره پاتـــه!
موسیقی، خصوصا راک و متال
چاپلوسی برای اساتید و در صورت اذیت کردنم، تهدید کردنشون.
گشتن با گنگ بد بویز (کراب و گویل)
بوگارت: راسوی سفید
تولد: ۵ جوئن ۱۹۸۰
ویژگی ظاهری:
شباهت زیادی به پدرم لوسیوس مالفوی از زمان کودکی داشتم. لاغر با موهای بلوند و سفید، چشم هایی سرد و خاکستری، پوستی رنگ پریده، با ردا و لباس هایی تجملی و شیک در خور یک اصیل زاده. موقع مرگخوار شدن هم نشان در سمت چپ دستم حک شد.
خصوصیات اخلاقی:
مغرور، رک و قلدر. از بقیه بالاترم. مسلما بین من و بقیه باید فرقی باشه، نه؟ گند زاده ها؟ بیزارم ازشون. نمیدونم چرا دامبلدور اونارو توی مدرسه راه میده. کسایی که حتی تا زمانی که نامه بهشون نرسیده بود نمیدونستن جادوگرن! از هری متنفرم؟ نه. صرفا یه درس حسابی به اون پسره ی مغرور میخوام بدم که خودشو برتر از همه میبینه. ولی باید قبول کنم از لحاظ سطح، رقیب لایقیه. پول ددی رو زیادی خرج میکنم؟ هه معلومه خب پول برای خرج کردنه. از راسوی سفید متنفرم...نپرسید چرا!
زندگینامه:
مادرم نارسیسا بلک و پدرم لوسیوس مالفوی از اصیل ترین خانواده های جادوگری بریتانیا بودن. به تبع خون و ثروت اونها به من رسید و راه اونهارو ادامه دادم. نفرت از ماگل ها و پیروی از مسیر لرد تاریکی هم یکی دیگه از میراث اونها برای من بود. هرچند که راهی بود که توش قرار بود با فشار و توقعات زیادی رو به رو بشم اما دلم میخواست خانواده م رو نا امید نکنم. خانواده ای که همیشه دوستم داشتن و ازم حمایت کردن با یک اشتباه من ممکنه بود جون و جایگاهشون توی خطر بیوفته...نمیتونم هرگز این اجازه رو بدم.
شناسه قبلی: تام ریدل
***
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/26 21:47:28
Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 12 شهریور 1405 23:47
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

بازم منم
ایندفه با یه تومار
🜁 زاخاریاس اسمیت – The Original Zachar
The Quiet Wolf, The Ironbound, The Man Who Refused to Break
---
🜂 شناسهٔ هویتی
نام: زاخاریاس اسمیت
ملقب به: زاخار اصلی
محل تولد: انگلستان – همزمان با کشیده شدن جنگ جهانی دوم به انگلستان
سن ظاهری: 30 تا 35 سال (به واسطه ی خون نیمه غول و مصرف ترکیبات و تمرینات جادویی پیچیده)
جادوگر با استعداد جادویی بسیار کم – نیمهغول از طریق ریشههای مادری
پاترونوس: گوزن شاخدار
بوگارت: مرگ عزیزانی که برایش باقی ماندهاند
انیماگوس: گرگ سیاهی دو برابر اندازه ی معمول با چشمانی زرد و درخشان
حیوانات همراه: یک کلاغ و یک سگ سیاه
وضعیت تحصیل: از هاگوارتز فارغالتحصیل نشده اما مدرک افتخاری خود را به دلیل عملکرد درخشانش در جنگ دوم جادوگری و پس از آن دریافت کرده است
---
🜃 ظاهر
قد: 178 سانتیمتر
وزن: 75 کیلو، بدن ورزیده و سختآموز
پوست: روشن، با ردهایی از زخمها و نشانههای خستگی جنگی
مو: پرکلاغی – تیره و پریشان
چشمها: مشکی و عمیق __ در انیماگوس زرد و نفوذکننده
حضور: قابل کنترل بسته به شرایط __ گرم، روشن و قابل اعتماد یا سرد، تاریک و سنگین
---
🜄 شخصیت - دو لایهٔ یک روح
دو “مود” شخصیتی دارد؛ نه بیماری روانی، نه ماسک:
دو شیوهٔ رفتاری.
---
1) لایه سطحی – The Human Side
* اجتماعی
* خوشمشرب، اهل شوخیهای بیمزه
* با معرفت، وفادار، مهربان
* عاشق دیوانهبازی، رفتارهای غیرقابل پیشبینی
* علاقهمند به بحثهای عمیق سیاسی/اجتماعی
* بهطور جالبی قابل اعتماد به نظر میرسد
---
2) لایه عمیق – The Shadow
* کمحرف (به حدی که انتقال مفهوم را با اشاره ترجیح میدهد)، سرد، متمرکز
* قاتلی ساکت، تحلیلگر
* متخصص سبک های متعدد رزمی ماگلی
* دانشمندِ معجونها و تلسـمهای نوشتاری
* هوش استراتژیک بالا
* در نبرد، تبدیل به شبحی هوشیار و بیرحم میشود
---
🜁 باورها و خطقرمزها
زاخاریاس یک دارککاراکترِ «اخلاقمحور» است:
تاریکی دارد، اما اصولش محکم است.
از جنگ متنفر است، اما بهترین جنگندهایست که میشناسی
نژادپرستی، دروغ، تعصب، سوءاستفاده از عشق و آرمان برایش بی نهایت منزجر کننده است
از فقر و درد و رنج جمعی متنفر است
با افراد منفعل، احمق یا وابسته برخورد تند دارد
به قول خودش افرادی که اراده را فدای ارادت میکنند
او یک دارکهیروست، نه یک دارکلرد.
درست در لبهٔ خاکستریِ میان سقوط و رستگاری.
---
🜄 تواناییها و سبک قدرت
1) جادوی کم – اما جبرانشده با مهارتهای غیرمعمول
به دلیل کمبود استعداد جادویی:
از ابزارهای جادویی دستساز استفاده میکند
معجونهای بسیار پیچیده و خطرناک میسازد
به فنون رزمی ماگلی و هایبرید مسلط است
در نوشتن تلسـمهای سنگین و باستانی مهارت دارد
---
2) بدن نیمهغول – Ironbound Physiology
روند پیری بسیار کند
مقاومت بالا در برابر جادوها
قدرت فیزیکی فراتر از انسان
دوام غیر قابل تصور در نبرد
ظرفیت زیاد برای تحمل نیروهای تاریک
---
3) انیماگوس: گرگ سیاه بزرگ – The Night Wolf
این فرم:
حواس پنج گانه قوی تر
ارتباط با حیوانات
سرعت زیاد و بدون صدا
در این حالت، «گرگ» همیشه کمی بیشتر از «انسان» کنترل دارد.
---
4) پیوند تاریک – The Void-Kin
در جنگ دوم جادوگری، وقتی همه ی دوستانش را از دست داد، با موجودی فراتر از ماده پیمان بست.
موجودی خالص از جنس تاریکی مطلق
نتیجه:
بدنش تبدیل به ظرفی برای رشد و نگهداری آن موجود شده
پس از گذشت سال ها به همزیستی رسیده اند اما پس از مرگ زاخاریاس بدنش جسم جدید موجود خواهد شد
زاخاریاس ظرفی خواهد بود برای تولد دوبارهی آن موجود، بعد از مرگ
در مواقعی نادر میتواند از قدرت آن موجود استفاده کند
این توانایی عواقب وحشت ناکی به همراه دارد
این موجود نه شیطان است، نه دمنتور—چیزی از جنس تاریکیِ خام اما شدید.
---
🜁 زندگینامه – یک تراژدی
کودکی: جنگ جهانی دوم
در لحظهای که دنیا آتش گرفت، او متولد شد.
خانوادهاش (تقریباً همه) در جنگ کشته شدند.
تنها بازماندگان:
* یک دایی
* یک خواهر بزرگتر
این اتفاق بوگارت او را عمیق تر از هر کابوس دیگری میسازد: ترس ازدست دادن
---
هاگوارتز: استعداد کم، اراده و خلاقیت زیاد
زاخاریاس یکی از کماستعدادترین دانشآموزان جادویی بود.
بهزحمت جادو انجام میداد.
معمولاً از خواهرش در انجام تکالیف جادویی کمک بسیاری میگرفت.
خوشبختانه هرگز “اسکوییب” خطاب نشد
زیرا:
* در معجونسازی نبوغ داشت
* طلسمهای نوشتاری پیچیده بلد بود
* هوش تحلیلی اش از بسیاری بالاتر بود
بدنش را با معجونها و تمرین های سخت از هر نیمه غولی خطرناک تر کرده است
---
جنگ دوم جادوگری: شکست… و تبدیل شد
همهچیز در جنگ دوم تغییر کرد.
دوستانش پشت به پشت کنار یکدیگر جان دادند.
زاخاریاس شکست. دوباره. نه در جسم بلکه در روح.
درست در همان زمان بود که «پیمان تاریک» بسته شد.
او از دل جنگ بیرون آمد:
* قویتر
* تاریکتر
* با موجودی که جسمش را با آن شریک بود، مثل پیچکی در وجود او پیش میرفت و در هر قدم بخش بزرگ تری از روح زاخاریاس را لمس میکرد
جایگزین شد.
ایندفه با یه تومار
🜁 زاخاریاس اسمیت – The Original Zachar
The Quiet Wolf, The Ironbound, The Man Who Refused to Break
---
🜂 شناسهٔ هویتی
نام: زاخاریاس اسمیت
ملقب به: زاخار اصلی
محل تولد: انگلستان – همزمان با کشیده شدن جنگ جهانی دوم به انگلستان
سن ظاهری: 30 تا 35 سال (به واسطه ی خون نیمه غول و مصرف ترکیبات و تمرینات جادویی پیچیده)
جادوگر با استعداد جادویی بسیار کم – نیمهغول از طریق ریشههای مادری
پاترونوس: گوزن شاخدار
بوگارت: مرگ عزیزانی که برایش باقی ماندهاند
انیماگوس: گرگ سیاهی دو برابر اندازه ی معمول با چشمانی زرد و درخشان
حیوانات همراه: یک کلاغ و یک سگ سیاه
وضعیت تحصیل: از هاگوارتز فارغالتحصیل نشده اما مدرک افتخاری خود را به دلیل عملکرد درخشانش در جنگ دوم جادوگری و پس از آن دریافت کرده است
---
🜃 ظاهر
قد: 178 سانتیمتر
وزن: 75 کیلو، بدن ورزیده و سختآموز
پوست: روشن، با ردهایی از زخمها و نشانههای خستگی جنگی
مو: پرکلاغی – تیره و پریشان
چشمها: مشکی و عمیق __ در انیماگوس زرد و نفوذکننده
حضور: قابل کنترل بسته به شرایط __ گرم، روشن و قابل اعتماد یا سرد، تاریک و سنگین
---
🜄 شخصیت - دو لایهٔ یک روح
دو “مود” شخصیتی دارد؛ نه بیماری روانی، نه ماسک:
دو شیوهٔ رفتاری.
---
1) لایه سطحی – The Human Side
* اجتماعی
* خوشمشرب، اهل شوخیهای بیمزه
* با معرفت، وفادار، مهربان
* عاشق دیوانهبازی، رفتارهای غیرقابل پیشبینی
* علاقهمند به بحثهای عمیق سیاسی/اجتماعی
* بهطور جالبی قابل اعتماد به نظر میرسد
---
2) لایه عمیق – The Shadow
* کمحرف (به حدی که انتقال مفهوم را با اشاره ترجیح میدهد)، سرد، متمرکز
* قاتلی ساکت، تحلیلگر
* متخصص سبک های متعدد رزمی ماگلی
* دانشمندِ معجونها و تلسـمهای نوشتاری
* هوش استراتژیک بالا
* در نبرد، تبدیل به شبحی هوشیار و بیرحم میشود
---
🜁 باورها و خطقرمزها
زاخاریاس یک دارککاراکترِ «اخلاقمحور» است:
تاریکی دارد، اما اصولش محکم است.
از جنگ متنفر است، اما بهترین جنگندهایست که میشناسی
نژادپرستی، دروغ، تعصب، سوءاستفاده از عشق و آرمان برایش بی نهایت منزجر کننده است
از فقر و درد و رنج جمعی متنفر است
با افراد منفعل، احمق یا وابسته برخورد تند دارد
به قول خودش افرادی که اراده را فدای ارادت میکنند
او یک دارکهیروست، نه یک دارکلرد.
درست در لبهٔ خاکستریِ میان سقوط و رستگاری.
---
🜄 تواناییها و سبک قدرت
1) جادوی کم – اما جبرانشده با مهارتهای غیرمعمول
به دلیل کمبود استعداد جادویی:
از ابزارهای جادویی دستساز استفاده میکند
معجونهای بسیار پیچیده و خطرناک میسازد
به فنون رزمی ماگلی و هایبرید مسلط است
در نوشتن تلسـمهای سنگین و باستانی مهارت دارد
---
2) بدن نیمهغول – Ironbound Physiology
روند پیری بسیار کند
مقاومت بالا در برابر جادوها
قدرت فیزیکی فراتر از انسان
دوام غیر قابل تصور در نبرد
ظرفیت زیاد برای تحمل نیروهای تاریک
---
3) انیماگوس: گرگ سیاه بزرگ – The Night Wolf
این فرم:
حواس پنج گانه قوی تر
ارتباط با حیوانات
سرعت زیاد و بدون صدا
در این حالت، «گرگ» همیشه کمی بیشتر از «انسان» کنترل دارد.
---
4) پیوند تاریک – The Void-Kin
در جنگ دوم جادوگری، وقتی همه ی دوستانش را از دست داد، با موجودی فراتر از ماده پیمان بست.
موجودی خالص از جنس تاریکی مطلق
نتیجه:
بدنش تبدیل به ظرفی برای رشد و نگهداری آن موجود شده
پس از گذشت سال ها به همزیستی رسیده اند اما پس از مرگ زاخاریاس بدنش جسم جدید موجود خواهد شد
زاخاریاس ظرفی خواهد بود برای تولد دوبارهی آن موجود، بعد از مرگ
در مواقعی نادر میتواند از قدرت آن موجود استفاده کند
این توانایی عواقب وحشت ناکی به همراه دارد
این موجود نه شیطان است، نه دمنتور—چیزی از جنس تاریکیِ خام اما شدید.
---
🜁 زندگینامه – یک تراژدی
کودکی: جنگ جهانی دوم
در لحظهای که دنیا آتش گرفت، او متولد شد.
خانوادهاش (تقریباً همه) در جنگ کشته شدند.
تنها بازماندگان:
* یک دایی
* یک خواهر بزرگتر
این اتفاق بوگارت او را عمیق تر از هر کابوس دیگری میسازد: ترس ازدست دادن
---
هاگوارتز: استعداد کم، اراده و خلاقیت زیاد
زاخاریاس یکی از کماستعدادترین دانشآموزان جادویی بود.
بهزحمت جادو انجام میداد.
معمولاً از خواهرش در انجام تکالیف جادویی کمک بسیاری میگرفت.
خوشبختانه هرگز “اسکوییب” خطاب نشد
زیرا:
* در معجونسازی نبوغ داشت
* طلسمهای نوشتاری پیچیده بلد بود
* هوش تحلیلی اش از بسیاری بالاتر بود
بدنش را با معجونها و تمرین های سخت از هر نیمه غولی خطرناک تر کرده است
---
جنگ دوم جادوگری: شکست… و تبدیل شد
همهچیز در جنگ دوم تغییر کرد.
دوستانش پشت به پشت کنار یکدیگر جان دادند.
زاخاریاس شکست. دوباره. نه در جسم بلکه در روح.
درست در همان زمان بود که «پیمان تاریک» بسته شد.
او از دل جنگ بیرون آمد:
* قویتر
* تاریکتر
* با موجودی که جسمش را با آن شریک بود، مثل پیچکی در وجود او پیش میرفت و در هر قدم بخش بزرگ تری از روح زاخاریاس را لمس میکرد
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/26 9:26:08
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 22 مهر 1405 20:34
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
154
شغل
ارشد اسلیترین

سلام و وقت به خیر!
راستی ممنون بابت جغدی که ارسال کردین، من جغدم زهوارش در رفت دیگه نتونست جوابو بیاره براتون.
بی زحمت جایگزین میکنین؟
نام:
کجول
نام خانوادگی:
هات
لقب:
کج، جول، بوته ی گریان، کجی مایل به جول، جولی مایل به کج
سن:
1919
نژاد:
درخت سان-جادوگر
گروه:
اسلیترین
پاترونوس:
برگ ( البته که برگ هم نوعی حیوانه !)
ویژگی های ظاهری:
درخت سانان هر کدام یه جاییشان به درختها میرود. به طور مثال کجول به جای مو، یک بوته روی سرش دارد، و اندامی چوبی و نی قلیان.
هر زمان خوشحال میشود به جای اینکه لبهایش بخندند، بوتههایش گل میدهند. (از او انتظار ذوق و خوشحالی نداشته باشید، به گل دادن بوتههای روی سرش کفایت کنید.)
گاها روی سرش خربزه و هندوانه به ثمر می نشیند که چشمه ای از ناراحتی حاد او در آن لحظه را نشان میدهد.
اگر خیلی زیاد برایش مهم باشید، تهش برای اینکه شادیاش را نشان دهد، لباس بنفش معروفش می پوشد.
پای چشمهای او در 99 درصد اوقات گود افتاده، و خستگی و چوب بودن از سر تا پای او معلوم است.
ویژگی های اخلاقی:
به دلیل زندگی بسیار طولانی و درخت وارانهاش حوصله ندارد، ترجیحا از معاشرت طولانی با او بپرهیزید.
اگر او را آدم صدا بزنید، سقط خواهید شد. (او بسیار روی درختسان بودنش حساس است. ) درخت باابهت صدایش بزنید تا شاد شود. ( گل بدهد.)
از آنجایی که افسردگی حاد دارد، خوشحالی، عصبانیت، ناراحتی، استرس و هیجان او در صورت پوکر فیسش خلاصه می شود.
ممکن است حرفهای او برای انسانهای دل نازک ترسناک باشد زیرا او معتقد است مرگ حق است و همه باید بمیرند و هر کسی مخالف این مسأله باشد بسیار احمق است و باید خاکش کنند. ( تصور می شود عاقلتر از آن باشید که با او بحث کنید زیرا او بسیار ناامیدتر آن است که بخواهد با کسی بحث کند. اهمیت نخواهد داد.)
گمان میکند درختهایی که در خیابانند، ماگُلاند و در جنگل جایی ندارند. زیرا جنگل فقط برای درختهای اصیل و جادویی است.
او عاشق گوشت و کمپوست است و یکی از هدفهای او ترویج گوشت خواری در آینده است، تا گیاهخواران نابخرد بیرحم از روی زمین محو شوند. ( او حامی حقوق گیاهان و سبزیجات است. )
حیوان خانگی: برگو
خانواده:
اعتقادی به این سوسول بازی ها ندارد! خانواده او خیلی وقت پیش به خاک برگشتهاند.
توانمندی:
ثمر هندوانه و خربزه.
نفس کشیدن.
راه رفتن.
غمگین ترین حرف های روی زمین را به زبان آوردن.
هیچکاری نکردن به مدت 1900 سال.
زندگی نامه:
در سن 16 سالگی، با روییدن شکوفه روی سرش، فهمید که درختسان است و از همان موقع تا به الان در بهت فرو رفته و هنوز بیرون نیامده.
به دلیل دیدن مرگ بسیاری از عزیزانش، افسردگی حاد گرفته و کسی تا به حال قادر به درمان او نبوده.
در 100 سالگی با دخترک ماگلی آشنا شد و خوب پیش نرفت. پس از ماگل های انسانی نیز متنفر شد.
وقتی فهمید چندی جادو در او وجود دارد، خوش خوشانش شد و با لباس بنفشش برای جادوگر شدن آماده شد.
حیوان خانگیاش برگو، که همانند او بسیار بیحوصله و خسته به نظر میرسد را، در میان جنگلهای قوزدره پیدا کرد و تا به الان ازش مراقبت میکند.
با او مهربان باشید. گناه دارد!
جایگزین شد.
راستی ممنون بابت جغدی که ارسال کردین، من جغدم زهوارش در رفت دیگه نتونست جوابو بیاره براتون.
بی زحمت جایگزین میکنین؟
نام:
کجول
نام خانوادگی:
هات
لقب:
کج، جول، بوته ی گریان، کجی مایل به جول، جولی مایل به کج
سن:
1919
نژاد:
درخت سان-جادوگر
گروه:
اسلیترین
پاترونوس:
برگ ( البته که برگ هم نوعی حیوانه !)
ویژگی های ظاهری:
درخت سانان هر کدام یه جاییشان به درختها میرود. به طور مثال کجول به جای مو، یک بوته روی سرش دارد، و اندامی چوبی و نی قلیان.
هر زمان خوشحال میشود به جای اینکه لبهایش بخندند، بوتههایش گل میدهند. (از او انتظار ذوق و خوشحالی نداشته باشید، به گل دادن بوتههای روی سرش کفایت کنید.)
گاها روی سرش خربزه و هندوانه به ثمر می نشیند که چشمه ای از ناراحتی حاد او در آن لحظه را نشان میدهد.
اگر خیلی زیاد برایش مهم باشید، تهش برای اینکه شادیاش را نشان دهد، لباس بنفش معروفش می پوشد.
پای چشمهای او در 99 درصد اوقات گود افتاده، و خستگی و چوب بودن از سر تا پای او معلوم است.
ویژگی های اخلاقی:
به دلیل زندگی بسیار طولانی و درخت وارانهاش حوصله ندارد، ترجیحا از معاشرت طولانی با او بپرهیزید.
اگر او را آدم صدا بزنید، سقط خواهید شد. (او بسیار روی درختسان بودنش حساس است. ) درخت باابهت صدایش بزنید تا شاد شود. ( گل بدهد.)
از آنجایی که افسردگی حاد دارد، خوشحالی، عصبانیت، ناراحتی، استرس و هیجان او در صورت پوکر فیسش خلاصه می شود.
ممکن است حرفهای او برای انسانهای دل نازک ترسناک باشد زیرا او معتقد است مرگ حق است و همه باید بمیرند و هر کسی مخالف این مسأله باشد بسیار احمق است و باید خاکش کنند. ( تصور می شود عاقلتر از آن باشید که با او بحث کنید زیرا او بسیار ناامیدتر آن است که بخواهد با کسی بحث کند. اهمیت نخواهد داد.)
گمان میکند درختهایی که در خیابانند، ماگُلاند و در جنگل جایی ندارند. زیرا جنگل فقط برای درختهای اصیل و جادویی است.
او عاشق گوشت و کمپوست است و یکی از هدفهای او ترویج گوشت خواری در آینده است، تا گیاهخواران نابخرد بیرحم از روی زمین محو شوند. ( او حامی حقوق گیاهان و سبزیجات است. )
حیوان خانگی: برگو
خانواده:
اعتقادی به این سوسول بازی ها ندارد! خانواده او خیلی وقت پیش به خاک برگشتهاند.
توانمندی:
ثمر هندوانه و خربزه.
نفس کشیدن.
راه رفتن.
غمگین ترین حرف های روی زمین را به زبان آوردن.
هیچکاری نکردن به مدت 1900 سال.
زندگی نامه:
در سن 16 سالگی، با روییدن شکوفه روی سرش، فهمید که درختسان است و از همان موقع تا به الان در بهت فرو رفته و هنوز بیرون نیامده.
به دلیل دیدن مرگ بسیاری از عزیزانش، افسردگی حاد گرفته و کسی تا به حال قادر به درمان او نبوده.
در 100 سالگی با دخترک ماگلی آشنا شد و خوب پیش نرفت. پس از ماگل های انسانی نیز متنفر شد.
وقتی فهمید چندی جادو در او وجود دارد، خوش خوشانش شد و با لباس بنفشش برای جادوگر شدن آماده شد.
حیوان خانگیاش برگو، که همانند او بسیار بیحوصله و خسته به نظر میرسد را، در میان جنگلهای قوزدره پیدا کرد و تا به الان ازش مراقبت میکند.
با او مهربان باشید. گناه دارد!
جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/21 17:45:17
جزئیات کاربر

نام و نام خانوادگی: لی لی نارین پاتر (دوستام ناری صدام میکنن)
گروه: اسلیترین
پاترونوس:اژدها
بوگارت: پیری
حیوان خانگی: مار، گربه،کلاغ
سرگرمی ها و علایق: کتاب موزیک پیاده روی طبیعت جادو
اجتناب و تنفرات: از ۹۹درصد آدمها متنفرم از شلوغی و سروصدا متنفرم از افراد بی منطق و زبون نفهم متنفرم از رابطه نزدیک اجتناب میکنم
ویژگی های شخصیتی:کینه ای اما مهربون عصبی اما آروم ،منزوی اما اجتماعی،کلا یه موجود پیچیده که سرشار از پارادوکسه
ویژگی های ظاهری:قد بلند ،پوست سفید،چشمهای تیره،موهای مشکی اما با تغییر موودم رنگشون تغییر میکنه زیباییم خاص و یونیکه بشدت جذاب و خوش صحبتم اما چون نمیخوام کسی ازم خوشش بیاد زیاد حرف نمیزنم
زندگینامه: فرزند نامشروع نوه جان پاتر( برادر جیمز پاتر )و یک پیشخدمت ماگل که وقتی بدنیا اومدم منو به یتیم خونه سپردن چون مادرم بلافاصله مرد و پدرم از وجودم خبر نداشت و هرگز طعم داشتن خانواده رو نچشیدم دختر عموی دور هری پاتر هستم ولی وجه مشترکی جز شجاعت زیاد و موهای مشکی نداریم
و هرگز خودمو بهش معرفی نکردم و از همه خانواده و فامیل دوری کردم چون احتمال دادم منو نخوان
متاسفانه شخصیتای ساختگی تایید نمیشن و حتما باید از بین لیست شخصیتها یکی رو انتخاب کنی.
همچنین لطفا مراحل رو به ترتیب طی کن. در مرحله اول باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در تاپیک کارگاه داستاننویسی ارسال کنی و همزمان یکی از اساتید راهنمای هاگوارتز رو انتخاب کنی.
گروه: اسلیترین
پاترونوس:اژدها
بوگارت: پیری
حیوان خانگی: مار، گربه،کلاغ
سرگرمی ها و علایق: کتاب موزیک پیاده روی طبیعت جادو
اجتناب و تنفرات: از ۹۹درصد آدمها متنفرم از شلوغی و سروصدا متنفرم از افراد بی منطق و زبون نفهم متنفرم از رابطه نزدیک اجتناب میکنم
ویژگی های شخصیتی:کینه ای اما مهربون عصبی اما آروم ،منزوی اما اجتماعی،کلا یه موجود پیچیده که سرشار از پارادوکسه
ویژگی های ظاهری:قد بلند ،پوست سفید،چشمهای تیره،موهای مشکی اما با تغییر موودم رنگشون تغییر میکنه زیباییم خاص و یونیکه بشدت جذاب و خوش صحبتم اما چون نمیخوام کسی ازم خوشش بیاد زیاد حرف نمیزنم
زندگینامه: فرزند نامشروع نوه جان پاتر( برادر جیمز پاتر )و یک پیشخدمت ماگل که وقتی بدنیا اومدم منو به یتیم خونه سپردن چون مادرم بلافاصله مرد و پدرم از وجودم خبر نداشت و هرگز طعم داشتن خانواده رو نچشیدم دختر عموی دور هری پاتر هستم ولی وجه مشترکی جز شجاعت زیاد و موهای مشکی نداریم
و هرگز خودمو بهش معرفی نکردم و از همه خانواده و فامیل دوری کردم چون احتمال دادم منو نخوان
متاسفانه شخصیتای ساختگی تایید نمیشن و حتما باید از بین لیست شخصیتها یکی رو انتخاب کنی.
همچنین لطفا مراحل رو به ترتیب طی کن. در مرحله اول باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در تاپیک کارگاه داستاننویسی ارسال کنی و همزمان یکی از اساتید راهنمای هاگوارتز رو انتخاب کنی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Lili.naarrin.potter در 1404/9/14 18:15:48
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/14 20:06:01
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/14 20:06:01
همون ماهم که حتی وقتی کامل نیست بازم میدرخشه🌛🌝🌜
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:04
از: هرجا که بخوام!
پستها:
591
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

نام و نام خانوادگی: هلنا ریونکلاو
لقب: بانوی خاکستری
سن: 15 سال بعنوان جادوگر زنده + چند هزار سال بعنوان روح
گروه: ریونکلاو
سپر مدافع: عقاب
ویژگیهای ظاهری: چون روحه بدنش شفافه و یه پیراهن سفید دخترونه پوشیده. رنگ موهاشم به همین علت نقرهایه اما تو نور آبی دیده میشه (بالاخره وقتی مامانت روونا باشه، راهی پیدا میکنی که در عالم روحی هم موهات رنگی دیده بشه!).
ویژگیهای شخصیتی: در حالت عادی مغرور به نظر میرسه چون بسیار کمحرفه. بنابراین بیشتر تصویره تا صدا و خیلیم مراعات نمیکنه که از تو بدن ملت رد نشه! دنیا رو دوست نداره و برای همینم بیشتر از این که با سایر روحا و آدما ارتباط برقرار کنه، با موجودات زنده و غیر زندهی اطراف صحبت میکنه. از طرفی خیلی سریع هرچیزی رو بهونهای برای بد و بیراه گفتن به بارون خونآلود میکنه. جدای از اینا چند تا ویژگی بارز داره!
1. چون روحیه که هزاران سال عمر کرده، در مورد این که چیزای زیادی از گذشته میدونه ادعاش میشه. ولی اگه دقت کنین میفهمین وقتی چیزی تعریف میکنه، هر بار جزئیاتش تغییر میکنه.
2. دستش کجه (یعنی زیاد از ملت چیز میدزده) ولی این اصلا دست خودش نیست. برای همینم هردفعه هرچیزی کش میره عذاب وجدان میگیره و یه گوشه میشینه زار میزنه برا خودش.
3. اگه خیلی عصبانی بشه هرجایی که هست رو دچار روحگرفتگی میکنه! یعنی وسایل اطراف رو تسخیر میکنه و تکونتکونشون میده.
زندگینامه: هلنا دختر روونا ریونکلاوه که بعنوان یکی از باهوشترین جادوگران تاریخ شناخته میشه. برای همین همیشه هوشش زیر ذرهبین همه بوده و چون همهش با مادرش مقایسه میشده در حالی که به همون اندازه باهوش نبوده، میخواسته بدونه پدرش کیه.
و حالا وقت اعترافه... هلنا دختر روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترینه! چیزی که هلنا تا سال چهارم تحصیل در هاگوارتز نمیدونه و وقتی بالاخره با خوندن دفترچه خاطرات مادرش حقیقت رو میفهمه، از لجبازی و عصبانیت و با این خیال که با دیهیم (نیمتاج) میتونه باهوشتر بشه تا بتونه سالازارو پیدا کنه و برای یکبار هم که شده پدرشو ببینه، دیهیم رو از مادرش میدزده و از هاگوارتز فرار میکنه در جستجوی پدر. در همین حین روونا از غم دوری دخترش و خیانتی که بهش شده، به شدت بیمار میشه و تنها خواستهش دیدار دخترش قبل از مرگه. بنابراین بارونو که همیشه عاشق هلنا بوده اما هلنا چون غرورشو از سالازار به ارث برده و هرکسی رو در حد خودش نمیدونه، دست رد به سینهش میزده رو میفرسته سراغش تا اونو برگردونه. بارون زودتر از این که هلنا بتونه به پدرش برسه، پیداش میکنه و چون هلنا خیال میکنه بیماری مادرش دروغه تا اونو دوباره پیش خودش برگردونه و از پیدا کردن پدرش منصرف کنه، حاضر به برگشت به هاگوارتز نمیشه. در نتیجهش بارون که آدم زودجوشی بوده اونو میکشه و از غم کاری که کرده خودکشی میکنه. هلنا تبدیل به روح میشه و روحش به هاگوارتز برمیگرده و اونجا تازه متوجه میشه که مادرش واقعا بیمار بوده و فوت کرده. این ضربهی روحی بزرگی براش میشه که باعث فاصله گرفتنش از بقیه و کمحرف شدنش میشه. با این حال برای جبران سعی میکنه تا جای ممکن با جادوآموزان ریونکلاوی خوب باشه و بهشون کمک کنه تا بتونه مادرشو خوشحال کنه.
شناسه قبلی: گابریلا پرنتیس
از همگان خواهشمندم گول اشتباه فیلم رو نخورن که بازیگر بزرگسال برای هلنا گذاشتن. هلنا بچه بوده وقتی کشته میشه.
دابی تایید کرد!
لقب: بانوی خاکستری
سن: 15 سال بعنوان جادوگر زنده + چند هزار سال بعنوان روح
گروه: ریونکلاو
سپر مدافع: عقاب
ویژگیهای ظاهری: چون روحه بدنش شفافه و یه پیراهن سفید دخترونه پوشیده. رنگ موهاشم به همین علت نقرهایه اما تو نور آبی دیده میشه (بالاخره وقتی مامانت روونا باشه، راهی پیدا میکنی که در عالم روحی هم موهات رنگی دیده بشه!).
ویژگیهای شخصیتی: در حالت عادی مغرور به نظر میرسه چون بسیار کمحرفه. بنابراین بیشتر تصویره تا صدا و خیلیم مراعات نمیکنه که از تو بدن ملت رد نشه! دنیا رو دوست نداره و برای همینم بیشتر از این که با سایر روحا و آدما ارتباط برقرار کنه، با موجودات زنده و غیر زندهی اطراف صحبت میکنه. از طرفی خیلی سریع هرچیزی رو بهونهای برای بد و بیراه گفتن به بارون خونآلود میکنه. جدای از اینا چند تا ویژگی بارز داره!
1. چون روحیه که هزاران سال عمر کرده، در مورد این که چیزای زیادی از گذشته میدونه ادعاش میشه. ولی اگه دقت کنین میفهمین وقتی چیزی تعریف میکنه، هر بار جزئیاتش تغییر میکنه.

2. دستش کجه (یعنی زیاد از ملت چیز میدزده) ولی این اصلا دست خودش نیست. برای همینم هردفعه هرچیزی کش میره عذاب وجدان میگیره و یه گوشه میشینه زار میزنه برا خودش.

3. اگه خیلی عصبانی بشه هرجایی که هست رو دچار روحگرفتگی میکنه! یعنی وسایل اطراف رو تسخیر میکنه و تکونتکونشون میده.

زندگینامه: هلنا دختر روونا ریونکلاوه که بعنوان یکی از باهوشترین جادوگران تاریخ شناخته میشه. برای همین همیشه هوشش زیر ذرهبین همه بوده و چون همهش با مادرش مقایسه میشده در حالی که به همون اندازه باهوش نبوده، میخواسته بدونه پدرش کیه.
و حالا وقت اعترافه... هلنا دختر روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترینه! چیزی که هلنا تا سال چهارم تحصیل در هاگوارتز نمیدونه و وقتی بالاخره با خوندن دفترچه خاطرات مادرش حقیقت رو میفهمه، از لجبازی و عصبانیت و با این خیال که با دیهیم (نیمتاج) میتونه باهوشتر بشه تا بتونه سالازارو پیدا کنه و برای یکبار هم که شده پدرشو ببینه، دیهیم رو از مادرش میدزده و از هاگوارتز فرار میکنه در جستجوی پدر. در همین حین روونا از غم دوری دخترش و خیانتی که بهش شده، به شدت بیمار میشه و تنها خواستهش دیدار دخترش قبل از مرگه. بنابراین بارونو که همیشه عاشق هلنا بوده اما هلنا چون غرورشو از سالازار به ارث برده و هرکسی رو در حد خودش نمیدونه، دست رد به سینهش میزده رو میفرسته سراغش تا اونو برگردونه. بارون زودتر از این که هلنا بتونه به پدرش برسه، پیداش میکنه و چون هلنا خیال میکنه بیماری مادرش دروغه تا اونو دوباره پیش خودش برگردونه و از پیدا کردن پدرش منصرف کنه، حاضر به برگشت به هاگوارتز نمیشه. در نتیجهش بارون که آدم زودجوشی بوده اونو میکشه و از غم کاری که کرده خودکشی میکنه. هلنا تبدیل به روح میشه و روحش به هاگوارتز برمیگرده و اونجا تازه متوجه میشه که مادرش واقعا بیمار بوده و فوت کرده. این ضربهی روحی بزرگی براش میشه که باعث فاصله گرفتنش از بقیه و کمحرف شدنش میشه. با این حال برای جبران سعی میکنه تا جای ممکن با جادوآموزان ریونکلاوی خوب باشه و بهشون کمک کنه تا بتونه مادرشو خوشحال کنه.
شناسه قبلی: گابریلا پرنتیس
از همگان خواهشمندم گول اشتباه فیلم رو نخورن که بازیگر بزرگسال برای هلنا گذاشتن. هلنا بچه بوده وقتی کشته میشه.

دابی تایید کرد!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دابی در 1404/9/12 19:56:36
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
133
شغل
داور دوئل

نام و نامخانوادگی: سوروس اسنیپ
لقب: شاهزاده دورگه
گروه: اسلیترین
پاترونوس: بهتره کنجکاویتون در اینباره صرف یاد گرفتن چیزهایی بشه که واقعا به دردتون میخوره؛ واضحه که پاترونوس من، یکی از این موارد نیست.
بوگارت: فقط احمقترین جادوگرا تصور میکنن اعلام عمومی بزرگترین ترسشون، نشونه شجاعته.
سرگرمیها و علایق: گوش دادن به داریوش... ترجیحا همراه یک نخ سیگار و تاریکی دخمه سردم. مطالعه جدیدترین مقالات معجونسازی با ذهنی آکنده از استعداد. گرفتن مچ جادوآموزان منحرف در راهروها و کالسکههای جشن کریسمس برای کنترل افزایش جمعیت جهان. کم کردن امتیاز از جادوآموزان برای ایجاد نظم و انضباط در کلاسم. گرفتن سمت استادی دفاع در برابر جادوی سیاه برای انتقال دانش عظیمم به جادوآموزانی که از قدری توانایی مغزی برخوردار باشند.
اجتناب و تنفرات: جادوآموز تنبل و مغرور... اونایی که هیچ نشونهای از هوش ندارن و فقط بخاطر شهرتشون مورد توجه دیگران قرار میگیرن. افرادی که هیچ استعدادی جز بهم ریختن موهاشون و جلفبازی به همراه دوستای بیمزهتر از خودشون ندارن و به این موضوع افتخار میکنن. حتی اونایی که زخم روی پیشونیشونو مثل پرچم افتخار به همه نشون میدن تا بلکه اینطوری بتونن مغز خالیشونو پنهون کنن. وقت گذروندن با پیرمردهای پرحاشیه و حراف که جون انسانهارو سلاحی برای صلاح عالیتر میبینن. آتش گرفتن ردایم در مسابقات کوییدیچ.
ویژگیهای ظاهری: ازم نخواین وقت باارزشمو برای توضیح همون ویژگیهایی که به وضوح دارید خودتون میبینید تلف کنم.
زندگینامه: در شهر صنعتی دلگیر و دودآلود، از مادری جادوگر متولد شدم. همونطور که شکی در اون نداشتم، درست در زمان مقرر به هاگوارتز دعوت شدم و با وجود وضع مالی نامناسب و عدم داشتن هیچ شهرت بادآوردهای، با تلاش و استعدادم تونستم نظر اساتید رو نسبت به خودم جلب کنم. استعداد من در معجونسازی باعث شد مدتی پس از اتمام تحصیلاتم در سمت استاد به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برگردم.
خب... به نظر میرسه منتظر یه معرفی جنجالی، پر از جملات رمانتیک و لحظات تراژیک بودید. اوه، چه بد که ناامیدتون کردم! حالا قبل از اینکه بیشتر از این وقت کلاسمو هدر بدین، برید به صفحه 383476.
درسمونو از همین صفحه آغاز میکنیم...
شناسه قبلی: مروپ گانت
تایید شد.
لقب: شاهزاده دورگه
گروه: اسلیترین
پاترونوس: بهتره کنجکاویتون در اینباره صرف یاد گرفتن چیزهایی بشه که واقعا به دردتون میخوره؛ واضحه که پاترونوس من، یکی از این موارد نیست.
بوگارت: فقط احمقترین جادوگرا تصور میکنن اعلام عمومی بزرگترین ترسشون، نشونه شجاعته.
سرگرمیها و علایق: گوش دادن به داریوش... ترجیحا همراه یک نخ سیگار و تاریکی دخمه سردم. مطالعه جدیدترین مقالات معجونسازی با ذهنی آکنده از استعداد. گرفتن مچ جادوآموزان منحرف در راهروها و کالسکههای جشن کریسمس برای کنترل افزایش جمعیت جهان. کم کردن امتیاز از جادوآموزان برای ایجاد نظم و انضباط در کلاسم. گرفتن سمت استادی دفاع در برابر جادوی سیاه برای انتقال دانش عظیمم به جادوآموزانی که از قدری توانایی مغزی برخوردار باشند.
اجتناب و تنفرات: جادوآموز تنبل و مغرور... اونایی که هیچ نشونهای از هوش ندارن و فقط بخاطر شهرتشون مورد توجه دیگران قرار میگیرن. افرادی که هیچ استعدادی جز بهم ریختن موهاشون و جلفبازی به همراه دوستای بیمزهتر از خودشون ندارن و به این موضوع افتخار میکنن. حتی اونایی که زخم روی پیشونیشونو مثل پرچم افتخار به همه نشون میدن تا بلکه اینطوری بتونن مغز خالیشونو پنهون کنن. وقت گذروندن با پیرمردهای پرحاشیه و حراف که جون انسانهارو سلاحی برای صلاح عالیتر میبینن. آتش گرفتن ردایم در مسابقات کوییدیچ.
ویژگیهای ظاهری: ازم نخواین وقت باارزشمو برای توضیح همون ویژگیهایی که به وضوح دارید خودتون میبینید تلف کنم.
زندگینامه: در شهر صنعتی دلگیر و دودآلود، از مادری جادوگر متولد شدم. همونطور که شکی در اون نداشتم، درست در زمان مقرر به هاگوارتز دعوت شدم و با وجود وضع مالی نامناسب و عدم داشتن هیچ شهرت بادآوردهای، با تلاش و استعدادم تونستم نظر اساتید رو نسبت به خودم جلب کنم. استعداد من در معجونسازی باعث شد مدتی پس از اتمام تحصیلاتم در سمت استاد به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برگردم.
خب... به نظر میرسه منتظر یه معرفی جنجالی، پر از جملات رمانتیک و لحظات تراژیک بودید. اوه، چه بد که ناامیدتون کردم! حالا قبل از اینکه بیشتر از این وقت کلاسمو هدر بدین، برید به صفحه 383476.
درسمونو از همین صفحه آغاز میکنیم...
شناسه قبلی: مروپ گانت
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سوروس.اسنیپ در 1404/9/4 23:36:47
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/5 2:22:00
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/9/5 2:22:00
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: دوشنبه 23 شهریور 1405 20:35
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

نام: ایزابل
نام خانوادگی: مکدوگال
لقب: بانو (
)
گروه: ریونکلاو
ردهی خونی: دو رگه
پاترونوس: کلاغ
نام خانوادگی: مکدوگال
لقب: بانو (
)گروه: ریونکلاو
ردهی خونی: دو رگه
پاترونوس: کلاغ
ویژگیهای اخلاقی:
• از عتیقهجاتی که جادوی سیاه دارن خوشش میاد و پول خوبی هم از معامله کردنش میگیره. • معاملهگر خوبیه و از شرظبندی لذت میبره.
• حیلهگر تر از چیزیه که فکرش رو میکنی.
• مرموزه و همیشه سعی میکنه توی سایهها حرکت کنه.
• هیچ علاقهای نداره که اجازه بده دیگران توی زندگی و کارهاش دخالت کنن.
• اکثر اوقات از دیگران استفادهی ابزاری میکنه تا هدفش رو پیش ببره.
• اگه یه نفر براش ارزشمند باشه، از هیچ کاری برای محافظت کردن از اون آدم دریغ نمیکنه.
• خودخواهه و برای نظرات دیگران اهمیتی قائل نیست.
• علاقهی خاصی برای به چالش کشیدن دیگران داره.
توانمندیها:
• نجوای سنگهای قیمتی رو مثل آواز توی گوشش میشنوه و اصل بودنشون رو تشخیص میده.• دوئل کنندهی بینظیریه.
• توی استفاده از سلاحهای ظریف و کشنده مثل خنجر مهارت داره.
زندگی و خانواده:
ایزابل دو رگهی ماگل و جادوگره. مادرش ساحرهی انگلیسی و پدرش ماگل اشراف زادهی اسکاتلندی، که تاجر جواهرات بود.جد مادریش به یکی از قدرتمندترین و البته، سیاهترین ساحرهها میرسه. مورگانا پندراگون.
اساتید هاگوارتز معتقد بودن چهرهی ایزابل خیلی به توصیفات چهرهی مورگانا در متون باستانی جادوگران، شباهت داره. چهرهای فریبنده با ترکیبی از چشمهای آبی و موهای سیاه، پوست رنگ پریده و لبهای سرخ.
-----------------------------------
درود، لطفا جایگزین بشه.

جایگزین شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/8/23 16:54:32
I burned my soul to light my own path

