رون در حالی که خودش را کنترل می کرد گفت:
_واقعا بد مزه بود.
ناگهان صدایی بلندی به گوش رسید که همه حاضرین را از جا پراند همه به منبع صدا که هدویک بود نگاه کردند که غذایی در گلویش گیر کرده بود و بالا و پایین می پرید.ولدمورت با یک حرکت چوب دستی باعث شد لقمه از دهان هدویک بیرون بیاید و همه بدون هیچ حرفی دوباره مشغول تماشای بازی شدند.ولدمورت در حالی که دیگر از هیجان ایستاده بود گفت:
_بزن..... بزن....گل...گل.....
و ناگهان همه از جا پریدند و از خوشحالی تا جایی که می توانستند ملَق زدند.بعد دوباره سر جاهایشان نشستند.هری در حالی که تخمه می خورد گفت:
_ببخشید ساعت چنده روفقا.
لسترج در حالی که پوست تخمه را درون کاسه می انداخت گفت:
_قابلی نداره بگیر واسه خودت.
و ساعت را به هری داد.هری در حالی که ساعت را به مچش می بست گفت:
_متشکرم.اوه....ساعت پنجه من دیگه باید برم کاری ندارید.خداحافظ
مرگخوارها از هری خداحافظی و هری دست رون را کشید و او را نیز همراه خود برد.بهد از بازی ولدمورت نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
_اون دو تا بچه کجا رفتن.
مالدبر در حالی که هنوز گیج بود گفت:
_وسط بازی با هاتون خداحافظی کردن و رفتن.
ولدمورت در حالی که از خشم می سوخت گفت:
_شما کودنا گذاشتین به همین آسونی فرار کنن.دوتا بچه رو نتونستین نگه کنید.ای خاک تو اون سر پوکتون.
ناگهان هدویک گفت:
_خوب بچه ها اگه کاری ندارید منم مرخص شم دیگه با اجازه.
ناگهان طنابی نامرئی بال های هدویک را بست.هدویک در حالی که تقلا می کرد گفت:
_بزارید من برم.الان زن و بچم نگرانم می شن.
ولدمورت در حالی که می خندید گفت:
_تا وقتی من اینجام تلافی اون همه بلایی که سرم آوردی رو سرت در می یارم.
ناگهان طلسم نارنجی رنگی را به هدویک زد که باعث شد هدویک بیهوش در گوشه ی به زمین بخورد.
_واقعا بد مزه بود.
ناگهان صدایی بلندی به گوش رسید که همه حاضرین را از جا پراند همه به منبع صدا که هدویک بود نگاه کردند که غذایی در گلویش گیر کرده بود و بالا و پایین می پرید.ولدمورت با یک حرکت چوب دستی باعث شد لقمه از دهان هدویک بیرون بیاید و همه بدون هیچ حرفی دوباره مشغول تماشای بازی شدند.ولدمورت در حالی که دیگر از هیجان ایستاده بود گفت:
_بزن..... بزن....گل...گل.....
و ناگهان همه از جا پریدند و از خوشحالی تا جایی که می توانستند ملَق زدند.بعد دوباره سر جاهایشان نشستند.هری در حالی که تخمه می خورد گفت:
_ببخشید ساعت چنده روفقا.
لسترج در حالی که پوست تخمه را درون کاسه می انداخت گفت:
_قابلی نداره بگیر واسه خودت.
و ساعت را به هری داد.هری در حالی که ساعت را به مچش می بست گفت:
_متشکرم.اوه....ساعت پنجه من دیگه باید برم کاری ندارید.خداحافظ
مرگخوارها از هری خداحافظی و هری دست رون را کشید و او را نیز همراه خود برد.بهد از بازی ولدمورت نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
_اون دو تا بچه کجا رفتن.
مالدبر در حالی که هنوز گیج بود گفت:
_وسط بازی با هاتون خداحافظی کردن و رفتن.
ولدمورت در حالی که از خشم می سوخت گفت:
_شما کودنا گذاشتین به همین آسونی فرار کنن.دوتا بچه رو نتونستین نگه کنید.ای خاک تو اون سر پوکتون.
ناگهان هدویک گفت:
_خوب بچه ها اگه کاری ندارید منم مرخص شم دیگه با اجازه.
ناگهان طنابی نامرئی بال های هدویک را بست.هدویک در حالی که تقلا می کرد گفت:
_بزارید من برم.الان زن و بچم نگرانم می شن.
ولدمورت در حالی که می خندید گفت:
_تا وقتی من اینجام تلافی اون همه بلایی که سرم آوردی رو سرت در می یارم.
ناگهان طلسم نارنجی رنگی را به هدویک زد که باعث شد هدویک بیهوش در گوشه ی به زمین بخورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جوما�


رون بغل لوسيوس نشسته بود. اونم كه استاد اين كاره.

آره ؟ كروشيو
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
مگه نگفتم تو حق نداري به من توهين كني ؟
ولدي نكن !
هدي جون ، من چاكرتما ! نكن جان من

