تمسخر بنیانگذاران ِ چهار گروه هاگوارتز، به خصوص در تالار خصوصیشان، کار چندان متمدانهای محسوب نمیشد، ولی خب با توجه به این که ویولت داشت زیر لبی میخندید و حالت چهرهش دوستانه به نظر میرسید، روح گودریک گریفندور میتوانست او را ببخشد. علاوه بر آن، روح مذکور بیشتر از آن که از دختر ریونکلایی خشمگین باشد، کم کم داشت از پوزخندهای متکبرانهی روونا عاصی میشد. اگر ویولت آن لحظه در آسمان هفتم بال بال میزد، پاپکرن در دست به نظارهی گیس و گیسکشی احتمالی روونا و گودریک مینشست، ولی او در تالار گریفندور بود. خب.. نیمی از او!
کش و قوسی آمد و بالا تنهی بیرون آمده از شومینهی گریفندورش را اندکی به جلو خم کرد تا دید بهتری به خوابگاه پسرها داشته باشد.
- اگه این یکی هم جواب بده، تو یه دونه گنده به شاگردات بدهکاری مَرد!
چوبدستیش را رو به خوابگاه گرفت و زیر لب چیزی را زمزمه کرد. ثانیهای نگذشته بود که چمدانی، با شتابی نفسبر به سمتش آمد و..
- آخ!
صدایش در سالن پیچید و چمدان هم با صدای بلندی روی زمین افتاد. پیشانیش را مالید و زیر لب ناسزایی گفت. ولی حالت پیروزمندانهای در صورتش به چشم میخورد. در کمال خوشوقتی، هیچکدام از گریفندوریها هنوز بیدار نشده بودند.
چمدان را باز کرد.
به لباسهای داخلش، از جمله ردای سیاه هاگوارتز نگریست.
به پهنای صورتش نیشخندی زد. صدای جیمز در گوشش پیچید: «شاخ و شونه نکش! بیا تو زمین!»
و چشمانش برق زدند!
- نباس با یه ریونی در بیفتی جوجه پاتر!
***
- ویولت بودلر!!

داشت با آرامش صبحانه میخورد که صدای هوار جیمز در سرسرا پیچید. پوزخند زد. با تمام وسوسههای عالم جنگید که موقع برگشتن به سمت جیمز، معصومانهترین حالت ممکن در صورتش باشد.
برگشت.
و..
از خنده منفجر شد!
در برابرش جیمز که چیزی با حمله به ویولت و زنده زنده خوردنش فاصله نداشت، ایستاده بود. امّا به تمام چهار بنیانگذار قسم!!
ردایش عجیب به او میآمد!!
- شیکّه! بهت میاد!
- مردهشور..
- جیمز؟!!

جیمز چرخید و با قیافهی.. خب.. قیافهی کسی که یک ویولت بودلر در زندگیش دارد.. به برادرش خیره شد.
تدی برای لحظهای نتوانست ماجرا را تجزیه تحلیل کند. به خصوص که صبح زودتر از برادر ِ ناهمخونش به قصد حمام ِ ارشدها بیرون آمده و شاهد قیافهی او زمانی که چمدان ِ پر از لباسهای طلسم شدهش را گشود، نبود.
همانطور خیره خیره به او نگریست.
- چرا..
ویولت تقریباً چیزی نمانده بود از روی نیمکت بیفتد. نصف گروه ریونکلا نیز مثل تدی به جیمز زل زده بودند و نصف دیگر، مثل ویولت داشتند میخندیدند.
- چرا ردای صورتی پوشیدی؟!!!!
قبل از این که تدی دوناتیش بیفتد و ویولت به غذای گرگ تبدیل شود، جای خالی بودلر ارشد بین همگروهیهایش مثل یک شوخی زشت با جیمز چشمک میزد و زمانی که بالاخره چشمان کهربایی تدی در جستجویش چرخیدند، تنها توانستند انتهای ردایی را ببینند که پُشت دری ناپدید شد.
ویولت زیر لب خندید. سه روز آیندهی برادران ِ لوتر به جستجوی ضد طلسم ِ صورتی کنندهی لباسها خواهد گذشت.
- که "بیا تو رول!".. ها؟!
چرخید و به سمت برج ریونکلا دوید.
- خودت خواستی رفیق!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




