پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

169
نفر همین الان آنلاین‌اند 79 نفر در «انجمن»
1 عضو 168 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
آني موني با ترس و لرز به " غلام حبه" !!! نزديك و نزديك تر شد! دور و برش پر بود از انواع و اقسام آدماي خشن و يه وري و ژولي پولي!


آني موني كه داشت فكر ميكرد چرا وصيت نامشو تنظيم نكرده و اومده، و داشت به ياد غذاهاي خوشمزه اي كه مي پخت، گريه ميكرد و از اينكه احتمالا ديگه نمي تونست طعم كروشيوهاي ارباب رو بچشه، دلش از غصه پر ميشد، گفت:


_ جناب آقاي غلام حبه؟؟


غلام اومد جلو، كاپشن چرمي سياه، پشت مو، شلوار خانواده و سيبيل چخماقي، تيپ و قيافه ي اون رو تشكيل مي دادن.

يرشو مث اين هنديا هستن، مث اونا تكون داد و گفت:


_ چي ميخواي؟


آني موني احساس ميكنه كه نزديك شونصد جفت چشم بهش خيره شدن!


_ من فقط يه كمي از اونائي مي خوام كه به مورفين مي دادين!


ملت معتاد: !!!!!!!!!!!



لحظاتي بعد آني موني جلوي خونه ي ريدل ها، از ترك موتور ا ِژ! غلام حبه مي ياد پاين در حالي كه هنوز گريه ميكنه!

_ مرد كه گريه نميكنه بچه! مرد باش!


_ چشم عمو!

_ ا قربون گريه هات! از اين بع بعد جنس خواستي، يه زنگ بهم بزن، حلش ميكنم! گريه نكنيا، خب؟

_ باووووشه!


خواننده ي پست:


-------


جنگلهاي مرز افغانستان !!!



مورفين به دنبال بسته ي كوچولوي سفيد رنگ از اين ور مي رفت اون ور، زير اين بوته، زير سنگ، توي لونه ي پرنده! همه جا رو مي گشت، اما هيچ جا نبود!


همينجور چهاردست و پا داشت مي رفت جلو و دور و اطراف رو مي گشت كه يهو سرش خورد به يه شي سرد و آهني! دوباره سرشو برد عقب و زد به شي و ديد كه نخير، از جاش تكون هم نميخوره!


سرشو گرفت بالا و ديد كه اوه اوه! خدا به خير بگذرونه! يك عده از ساكنين كشور دوست و برادر! با اسله هاي ماگلي جلوشو گرفتن و دارن بدبد بهش نگاه ميكنن!


مورفين كه متوجه قضيه نشده بود گفت:

_ ئه! شما از اقوام آلبوشين يا اقوام مرلين؟!


ملت دوست و برادر:

_ آلبوش؟ تو او را شناخت؟


_ آهين!


و بعد عين چي مورفين رو در آغوش ميكشن و مي برنش به كلبه شون كه در وسط يك دشت وسيع از شقايق(!!!) قرار داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
تولد نقش
1399/10/23
آخرین ورود
سه‌شنبه 13 بهمن 1388 14:23
عضویت
1387/05/23
پست‌ها
392
ادامه راه خانه گریمالد !

مورفین همچنان که از انتهای یویوی صورتی رنگ تاب می خورد ، فریاد زد :
- اوهوی مری ... من شرم شنگینه . علایمم دارن آغاژیدن رو می آغاژن ! پیادم کن بشّه ! باید برم خودمو بشاژم .

مری بدون اینکه به پایین نگاهی بیندازد به جیمز گفت :
- اون بسته رو از جیب من درآر . بنداز براش پایین .

جیمز سیریوس دست در جیب مری کرد . بسته کوکایین خالص را درآورد و به سمت پایین رها کرد :
- بگیرش دایی جونش .

بسته صفیر کشان از کنار دست مورفین به پایین افتاد . مورفین دست هایش را از نخ یویو رها کرد تا بسته را بگیرد . پاهایش که به برامدگی یویو محکم شده بود ، شل و شل تر شد و به سمت پایین سقوط کرد .

جیمز سیریوس :
- ببین مری . اگه یهو متوجه بشی که جریان باد در اطرافت زیادتر شده ، نشونه چه چیزیه ؟

مری درحالیکه به شدت فکرش را متمرکز کرده بود تا راه محفل را گم نکند ، جواب داد :
- اممم ... خوب ... می تونه دلایل زیادی داشته باشه . 1- شدت باد بر گرانش زمین غلبه کرده ! 2- سرعت ما بدون اینکه خودمون متوجه باشیم ، از حرکت یکنواخت به صورت حرکت شتابدار در اومده ! 3- وزن جارو بطور ناگهانی کم شده !

جیمز سیریوس :
- خوب با توجه به اینکه مورد 1 و 2 رخ ندادن ، میشه گفت مورد 3 حتما رخ داده . مثلا اون نقطه سیاه که داره وسط درختای جنگل سقوط می کنه ، می تونه همون مسافر قاچاق ما بوده باشه که الان سر جاش نیست

مری نگاهی به پایین انداخت و متوجه شد که مورفین ناپدید شده . با سرعت شتابداری که میزان شتاب آن با نیروی گرانش زمین جمع می شد و شتابی معادل فلانقدر حاصل میکرد ، به سمت زمین شیرجه رفت ، ولی مورفین میان شاخ و برگ درختان جنگل ناپدید شد .

خانه ریدل

آنی مونی با نگاهی دقیق تر به حال و روز لرد و مرگخواران ، متوجه شد چه به روزشان آمده است . با خود اندیشید :
- باید برم از اون واسطه ای که واسه مورفین جنس جور می کرد ، خرت و پرت بخرم و به اینا بدم و به تدریج ترکشون بدم . بعد یه فکری برای اون محفلیا می کنیم که ببینیم واسه چی همچین کاری کردن .

به طرف مکان مخوف مخصوص خرید و فروش مواد مخدر رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1386/11/13
آخرین ورود
جمعه 17 مهر 1405 15:13
عضویت
1386/11/06
پست‌ها
828
یک هفته بعد

لرد که تنها در اتاقش نشسته بود، زیرلب غرید:
- لعنت به مشنگا! پیشرفت های صنعتی و افزایش واحدهای عظیم تولیدی و ورود آلاینده های گوناگون به جو زمین باعث تغییرات آب و هوایی در سرتاسر این سیاره ی خاکی شده است که این نیز به نوبه ی خود اثرات مخربی بر اکوسیستم زیستی جانداران به ویژه آدمی دارد. افزایش این تغییرات بر بیولوژی انسان ها جنبه های گونانی دارد؛ به عنوان مثال می توان به خود من اشاره کرد که تا یک هفته پیش وقتی گشنه ام میشد فقط شکمم قاروقور می کرد ولی الان وقتی گشنه ام میشه آبریزش بینی می گیرم، سرم زق زق می کنه و کل استخونام تیر میکشه...

نعره ی لرد خانه ی ریدل را لرزاند:
- بلیــــــــــــژ! من گشنمه لامشب! این غذای آنی مونی چی شد؟

کسی پاسخ نداد و لرد غرولندکنان گفت:
- بلیژ هم دیگه از من حشاب نمی بره. مورفین هم از وقتی به درخواست آنی مونی آژادش کردم باهام قهره. هیشکی هم تو این خراب شده پیدا نمیشه، جواب مارو بده. مرگخوار هم مرگخوارای قدیم! برم ببینم کجا موندن این حیف نونا!

لرد با تلاش فراوان از جا برخاست و از اتاقش بیرون رفت. در طبقه ی پایین بلیز روی مبل ولو شده و خوابش برده بود.

- هوی! خوابیدی؟!! با توام ها! بلیـــژ! پاشو برو ببین این آنی مونی کجاشت؟
- هوم...هوم؟!
- پاشو برو ببین مونی کجاشت؟
- شایه ی لرد مشتدام... هوم؟!
- آنی مونی کجاشت؟
- به آنی مونی چیکار داری ارباب؟
- گشنمه! ناهار میخوام.
- تو که همین دیروژ ناهار خوردی ارباب! زیاد بخوری، چاق میشی،چله میشی، زشت میشی اونوقت دیگه بلا دوشت ندا...هووووم! خرررر... پفففف! خرررر... پففففف!

لرد خواست کروشیویی نثار بلیز کند ولی حال و حوصله اش را نداشت. راهش را کج کرد و به آشپزخانه رفت. مردی با موهای آشفته و بینی عقابی سرش را روی میز گذاشته بود و چرت میزد.

- هوی! گنده بک! کی هشتی تو؟ کوری؟ فرم به اون گندگی رو تو درخواشت مرگخواریت ندیدی؟! اول باید تایید بشی بعد بیای خانه ریدل! اوهوی! کر هم هستی ظاهرا! نه؟
- ارباب! حال و حوشله ی شوخی ندارم نوکرتم! ولمون کن.
- اوا! شوروش تویی؟! پش روغن موهات کو؟
- میگم حالم خرابه، دارم می میرم. روغن مو کیلو چنده؟!

اسنیپ دوباره سرش را روی میز گذاشت. لرد هم از شدت ضعف پشت میز نشست و به نقطه ای نامعلوم خیره شد. لحظه ای بعد آنی مونی سراسیمه و هراسان وارد آشپزخانه شد. بلافاصله لرد به سمتش هجوم برد:

- غذا! همه ی اشتخونام داره از گشنگی می شوژه. شرم داره می ترکه. کمکم کن آنی مونی وفادار من! من... ناهار... می خوام.
- ناهار رو وللش ارباب! محفلیا حمله کردن! با وردنه زدن تو سرم و موهام رو کندن و باهاش معجون مرکب درست کردن و من رو هم تو یه جای مخوف زندانی کردن و من الان خودم رو نجات دادم و اومدم تا به شما خبر بدم که با کمک هم... ارباب! ارباب! چرا غش کردی؟ چت شد؟ ارباب جونم؟ بلیز! کجایی؟ ارباب غش کرد! هی گنده بک! تو دیگه کی هستی؟ پاشو بیا کمک کن. راستی،فرم پر کردی؟!...

***

همان لحظه- در راه خانه گریمالد

مری باود روی جارویش نشسته و لبخند شیطانی بر لب داشت. ترک بند جارو جیمز سیریوس نشسته بود که آخرین شباهتهایش به آنی مونی در حال محو شدن بود و در انتهای جارو نخ یویوی صورتی رنگی گره خورده بود که ده متر پایینتر، مورفین گانت از آن آویزان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/8/28 14:56:40

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
آخرین ورود
جمعه 15 مرداد 1395 14:29
عضویت
1387/05/16
پست‌ها
1014
جیمز : چکار میخوای بکنی آخه ؟ بگو ببینم ...
مری : چرا یه ذره فکرت رو بکار نمیندازی ؟ مورفین رو به صلیب کشیدن ، بنظرت چطور میتونیم آزادش کنیم ؟
جیمز : خب معلومه باید یه کاری کنیم که این طلسمها از بین ...
مری : نخیر احتیاج به زحمت ما نیست ، فقط کافیه کاری بکنیم که لرد به مورفین احتیاج داشته باشه ، بعد خودش به راحتی آزادش میکنه


مری و جیمز دیگر به داخل آشپزخانه رسیده بودند ، اما مشکلی که وجود داشت آن بود که آنی مونی مغموم و ناراحت در گوشه ای از آنجا نشسته بود و ظرف غذای اربابش را نیز در دستانش گرفته بود . کف زمین با ظرفهای غذایی که احتمالاً توسط لرد به داخل آنجا پرتاب شده بود پوشیده شده بود اما گویا آنی مونی بر تصمیمش استوار بود .

مری : ببینم جیمز برای یه علیات انتحاری آماده ای ؟
جیمز : مگه میخوای چکار ...

هنوز جیمز آخرین کلمات را از دهان خود بیرون نداده بود که مری به طرف آنی مونی حمله ور شد ، او که هنوز در افکار شکست خورده خود غرق بود نتوانست هیچ گونه مقاومتی از خود نشان دهد و برای همین به سرعت تسلیم حمله دو محفلی و یا به عبارتی دیگر یک محفلی و یک فرد ِ ... فرد ِ فرد شده بود .

مری : خب جیمز چرا هنوز آنجا خشکت زده ؟ خودتو سریع آماده کن باید به شکل آنی مونی در بیای !
جیمز : به شکل آنی مونی در بیام که چی بشه ؟


بـــــــــــــــــــــــــــــــــنگ !
( صدای برخورد ماهیتابه با مغز جیمز )

مری : خب ... حالا فهمیدی چکار ...
جیمز : آره ، آره ... غذای لرد رو به مواد پر میکنیم تا خودش به یه مورفین دوم تبدیل بشه ، خودمم در نقش آنی مونی تا وقتی که یه اصیل زاده‌ی کچل موادی ( تیریپای جمشید هاشم پور ) بشه همراهیش میکنم .
مری : آفرین ... میبینم که درست رو خوب یاد گرفتی .
جیمز : تنها مشکلی که وجود داره اینه که لرد غذای آنی مونی رو نمیخوره !
مری : برای این کار هم راهکار جالبی دارم ، لرد غذای آنی مونی رو برای این نمیخوره که خیلی مزخرفه و اینم بهانه‌ی جدیدش برای در رفتن از این غذائه ، حالا من غذایی درست میکنم که لرد خودش بیاد التماس کنه برای غذا


دقایقی از حادثه گذشته بود و جیمز سریعا خود را با معجونی به شکل آنی مونی ر آورده بود و آنی مونی پیچ درپیچ واقعی درون فرد کوچیکه خانه ریدل قرار داده شده بود .
بوی عذای لذیذی خانه‌ی ریدل را پر کرده بود ، مری بامهارت تمام و با کمک جیمز غذایی را درست کرده بود که گویی خانه‌ی ریدل تاکنون به چشم خود ندیده بود ، حتی اتفاقاتی که بعد از این در این محل رخ داد را نیز میتوان به عجایب هفتگانه سوق داد .

لرد: آنی مونی ببینم مادرت زنده شده ؟ اینجا چه خبره ؟
بلیز : آنی ... آنی ... شرلی ... نه ... نه ... مونی ...
.
.
.
.
لحظاتی بعد تک تک مرگخواران پشت در آشپزخانه جمع شده بودند و در اول صف لرد با یک بشقاب دست به سینه ایستاده بود تا غذای خود را بگیرد ، در این میان جیمز که به آنی مونی تبدیل شده بود ظرف غذای پر مخدر را تقدیم لرد کرد تا نوش جان کند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/8/28 14:59:57
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
خلاصه:
به دستور لرد سیاه مرگخواران قصد ترک دادن مورفین گانت را دارند.مورفین بعد از دستگیر شدن به تخت بلاتریکس بسته میشود.آلبوس دامبلدور برای حمل محموله اش به مورفین احتیاج دارد.مری باود و جیمز برای راضی کردن مورفین برایش جنس می آورند.آنی مونی به علت دوستی با مورفین تا ترک کردن مورفین حق درست کردن غذا برای ارباب را ندارد.
------------------------------------
اتاق بلاتریکس:

مورفین با چشمانی مشتاق به ماده سفید رنگی که در دستش قرار داشت نگاه کرد.مری و جیمز عرق ریزان سرگرم باز کردن طنابهای دور دست و پا و گردن و انگشتان مورفین بودند.
-اهه...تک تک موهاشم بستن به تخت.چرا اینا باز نمیشه؟

جیمز با عصبانیت طناب دور دست مورفین را کشید ولی این کار باعث شد طناب دور گردنش تنگتر بشود.
-اهووو.اههه...خفم کردی بابا...دو تا طنابو نتونشتین باژکنین؟

مری طلسم بیست و پنجم را امتحان کرد ولی بی فایده بود.
-نمیشه...سوزوندن-نازک کردن-منفجر کردن-تجزیه،همه طلسما رو امتحان کردم.این طنابا باز نمیشن.

مورفین سعی کرد سرش را به دستش نزدیک کند ولی بی فایده بود.
-ای نامردا...شکنژه ژدید(شکنجه جدید) محفله؟لااقل اینو بژارین تو دهنم.

صدای فریادلرد سیاه به گوش میرسید.
- مگه بهت نگفتم که تا وقتی اون مورفین معتاد مفنگی ترک نکرده آنی مونی حق نداره برای ارباب غذا درست کنه؟

چشمان مری برقی زد.مواد را از دست مورفین گرفت.
-جیمی اینو ولش کن.بیا بریم.یه راه حل خوب پیدا کردم.کافیه خودمونو به آشپزخونه و ظرف غذای اسمشو نبر برسونیم.

دو محفلی در مقابل چشمان حیرت زده مورفین جنس را از دستش گرفتند و از اتاق خارج شدند و چند دقیقه بعد بارتی وارد اتاق شد.
-سلام مورف....ارباب گفت بازم بیام سرگرمت کنم که کمتر درد بکشی.خب...دیروز تا صفحه هشت داستان هیجان انگیز بز زنگوله پا رو خونده بودم.میدونم که خیلی دلت میخواد بقیه شو بدونی.و اما ادامه ماجرا...

در حالیکه مورفین از شدت خشم دندانهایش را روی هم فشار میداد و با بی علاقگی به داستان تکراری بارتی گوش میکرد مری و جیمز آرام و بی سرو صدا خود را به آشپز خانه خانه ریدل رساندند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 28 اسفند 1394 19:29
عضویت
1387/05/21
پست‌ها
705
_اییـــــــــش چشاشو نگاه کن! عین سالازار ترکیده می مونه بیا بگیرش

مورفین به سرعت بسته را گرفت و دقایقی به ان خیره شد و بعد با صدای لرزانی گفت : خیلی بژین! مری خانم به ارباب می گم اومژی ایژا به من ژنش بدی،ژنساتم که قلابیه .من ژنس شفیدا رو مشرف نمی کنم .ژنش ما سیاهه.بلااا بیا اینژا ببینم ایشالله عروژ بشی دخترم!

مری در حالی که سعی می کرد جلوی دهان مورفین را بگیردبه جیمز اشاره کرد و جیمز با ناراحتی شی صورتی رنگ را به دست مری داد و با بغض گفت :
_مری این چه کاری بود کردی؟ خیلی نامردی خیلی

مری با حرکت ژانگولرانه ای یویو از دست جیمز گرفت و در دهان مورفین فرو کرد . جیمز با نگرانی به در نگاه کرد و گفت : مری می گم که یویوم سولاخ نمیشه؟
مری پوزخندی زد و گفت : اخه این بدبخت معتاد مفنگی دندون داره که یویوت سوراخ شه؟

سپس اشک های جیمزی را پاک کرد.لبخند شومی لبانش را پوشانده بود.به ارامی در گوش مورفین زمزمه کرد :بیا بریم خودم بهت جنس سیاه میدم :evril:
________-

کمی ان ور تر در اتاق لرد

_کروشیـــــــــــــو بلیز.غذا کو؟

بلیز در حالی که دو دیس غذا را در دو دستش گرفته و یک دیس هم روی سرش گذاشته بود وارد اتاق شد .دیس هارا روی میز در جلوی نیجینی گذاشت و به ارامی به طرف لرد رفت
_ ارباب نارسیسا به قربانتون بره،بلا براتون تیکه تیکه بشه.ارباب ایشالله انی مونی اشپزی یاد بگیره به خاطر گل روی شما،ارباب ایشالله که سالازار نور به قبرتون..اهم یعنی چیزه ایشالله که نور به قبر سالازار بتابه که همچین نواده ای داره.ارباب ایشالله که...

لرد با خونسردی گفت :کروشیــــــــو بلیز تو این چند روزه خیلی با بلا حرف زدی؟ مگه نگفتم حق نداری باهاش حرف بزنی؟

بلیز اب دهانش را قورت داد و با صدای لرزانی گفت :ارباب کی گفته من با بلا حرف زدم؟

لرد دیس های غذا را پرتاب کرد و با خونسردی گفت:بلیز حرف اضافه نزن.ارباب همه چیزو می دونه، ارباب الان خیلی گشنشه اگه براش عذا نیاری تورو می خوره

بلیز با ناراحتی به دیس های غذا نگاه کرد و گفت :ارباب انی مونی هم خوب بلده غذا درست کنه ها

لرد با عصبانیت کروشیویی را به طرف بلیز فرستاد که بلیز خود را کنار کشید و کروشیو به ایینه برخورد سپس به طرف بلیز برگشت و به صورتش اصابت کرد
_ مگه بهت نگفتم که تا وقتی اون مورفین معتاد مفنگی ترک نکرده انی مونی حق نداره برای ارباب غذا درست کنه؟ انی مونی با اون دوسته ممکنه ارباب مریض بشه.همش من باید اینارو به شماها بگم.عجب مرگخوارایی! کروشــــــــــــیو برو غذامو بیار .تا پنج دقیقه دیگه! ارباب گشنشـه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
تولد نقش
1399/10/23
آخرین ورود
سه‌شنبه 13 بهمن 1388 14:23
عضویت
1387/05/23
پست‌ها
392
نیم ساعت سوپر مخوف بعد

مورفین به تخت موجود در اتاق بلاتریکس بسته شده . بارتی با لبخند فرشته آسایش ( ) برای کشیک انتخاب شده ، چون بلاتریکس حاضر نبود این معتاد را تحمل کند و در اتاق بماند . از طرفی به هیچ یک از همقطارانش اعتماد نداشت که مبادا ژنش ( ببخشید ! ) جنس در اختیار مورفین بگذارند ( یا از اختیارش در بیاورند )

مورفین خمار خمار بود ، ولی با شجاعتی وصف نشدنی تحمل می کرد :
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی اشتخون نموند برام ! یه ژنش شاب مرده پیدا نمشه بفرشتین برام ؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی لامروتا به فریادم برشین . بشکنه اون دشتی که براتون ژنش ژور میکرد !

بارتی :
- دایی جون ، دایی جون ، کدوم دست جور میکرد ؟

مورفین ناله کنان جواب داد :
- من شه میدونم ! تو هم شه شوالای شخت شخت می پرشی اژم تو این ژمونۀ لاکردار !

بارتی رویش را از تخت برگرداند . همینکه به پنجره نگاه کرد ، شیئی صورتی توجهش را جلب کرد :
- اون چیه یعنی ؟ جلوتر رفت تا کنجکاوی نوظهور ( ) خود را ارضا کند که ...

تـــــــــــــــــــــــــــق ... پووووووووفششششششش ... شی ء صورتی محکم به سرش برخورد کرد و از هوش رفت .

- جیمزی ، بوقی چه محکم زدی ! اگه بمیره چکار کنیم ؟ لرد پدرمونو که درمیاره بی خیالش ... نمیاد این آنیت رو بگیره ، می مونه رو دستمون می ترشه !

+ اولا که خوب بترشه ! من ترشی خیلی دوس دارم ! دوما ، بوقی خودتی مری خانوم ! می خواستی درست بزنم باید تدی رو باهام می فرستادی . اون بلده کنترلم کنه . تو بلد نیستی

- ایشششششششش

کمی بعد ، یک جفت چشم که به طرزی غیرعادی گشاد شده بودند از پنجره به درون زل زدند :
- بااااااااااااااااااااااه ... مری ! این چه هیبتی داره . از همه وجودش مواد تراوش می کنه !

+ ما اینیم دیگه ! وقتی سوژه میاریم وسط حرف نداره ! تازه کجاشو دیدی ! برنامه ها داریم واسش . می خوایم قبل از شناسایی محموله یه جورایی مغزشو شستشو بدیم ، خیال کنه که ...

ادامه صحبت مری ، در فریاد دردناکی از مورفین گم شد :
- آهااااااااااااااای ... ایها الناش ! یکی یه شی به ما برشونه ! مُردم به مرلین قشم !

مری دست در جیبش کرد و بسته کوچکی را از آن درآورد که گرد سفیدی را در خود جای داده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/23 23:44:42
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/23 23:47:23
آخرین ورود
جمعه 21 مهر 1396 20:24
عضویت
1386/12/26
پست‌ها
296
باز هم همان محل مخوف سیاه:

ولدمورت در حالیکه نگاه خیره ای به تک تک مرگخوارانش می انداخت از جمع آنها بیرون رفت و به اتاقی بس مخوف در آن مکان خیلی مخوف رفت.

بلاتریکس در حالیکه به شدت غرق در تفکر بود گفت : کسی فکری نداره؟

مرگخواران :

بلاتریکس که گویا برای اولین بار در عمرش احساس ضعف و ناتوانی میکرد ، گفت : ای خدا ! فکر کنم این بار دیگه نتونم از انجام این ماموریت خطیر (!) و درنجرس (dangerous) بر بیام... فکر کن! ترک دادن مورفین!!!!!!!!!!!!! ووووییی!

در همان حین بارتی که در نزدیکی بلاتریکس ایستاده بود ، سراسیمه خود را به میان انداخت.
_ اینجانب من! بارتی کراوچ فرزند ارباب لرد ولدمورت کبیر ، متولد یک شهر مخوف ...
بلاتریکس در حالیکه خمیازه میکشید ، با اشاره ی دست بارتی را ساکت کرد و گفت : خب حالا که چی!؟

بارتی دماغش را بالا کشید و ادامه داد : من مرگخوار توانا و گولاخ و کلی چیزه دیگه که فعلا" در بحث ما نمیگنجه ، آمادگی خودم رو برای انجام این ماموریت اعلام میکنم

مرگخواران:
مورگان : من یه فکری دارم
مرگخواران : !!!!!!

دقایقی بعد...

بارتی در حالیکه بیست و پنجمین لیوان آبی را که نارسیسا به دستش داده بود سر میکشید ، آروغ بلندی کشید.

مورگان که با دقت به بارتی خیره شده بود ، گفت : خب الان آماده ای بارتی!؟

بارتی اندکی فکر کرد و بعد مانند فنری که از جا در رفته باشد به سمت دستشویی روانه شد.

بارتی : مورفین ، هوی مورفین بیا بیرون جونه مادرت حالم بده ... ووووویییی

صدای خفه ی مورفین از داخل دستشویی شنیده شد : ژی میگی باو؟
بارتی : داداژ من دشت به آب دارم!
مورفین : مژاحم نشو ... من هنوژ کالم تموم نژده آخه....
بارتی که دیگر تاب و توان مقاومت نداشت با صدای بلند شروع به فریاد کشیدن کرد : بیا بیرون معتاده بدبخت ، بدبختِ معتاد! دو ساعته اون تو داری چی کار میکنی؟ خب بیا بیرون دیگه ... نیای بیرون یکدفعه میبینی اتفاقات بدی رخ میده ها!

مورفین در حالکیکه نفس نفس میزد با عجله از دستشویی بیرون آمد : نه داداژ خودتو کنترل کن اومدم!

در همان هنگام مرگخوارانی که در کمین نشسته بودند ، با ظاهر شدنه مورفین در آستانه در دستشویی به سمتش حمله ور شدند.

مورفین : آخ مادر ژان به دادام برش!!!
بلاتریکس : بگیرینش ببندینش به تخت ببینم! نه تخت قدیمی شده بببندینش به صلیب! هان نه صلیبم خوب نیست....بزار ببینم...هیچی! فعلا" بگیرینش تا بعدا" بگم چی کارش کنین!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/8/23 23:25:15
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/8/23 23:36:22
im back... again!
آخرین ورود
جمعه 15 مرداد 1395 14:29
عضویت
1387/05/16
پست‌ها
1014
خارج رول !

گزارشگر بی نام : خب اکنون اینجا جمع شدیم تا برنامه زیبایی رو از شگفتی های مرگخواران ترتیب بدیم ، و برنامه اول اختصاص داره به لرد ولدومورت !

گزارشگر : لرد انگیزه ات از اینکه تاپیک زندگی به سبک سیاه رو انتخاب کردی چی بود ؟
لرد : شما هیچی نمیدونید ، من این تاپیک رو انتخاب کردم تا بگم اعتیاد نداشتن یعنی یک نوع زندگی سیاه !
گزارشگر : یعنی شما فکر میکنین این مرگخوارای اصل بوقی ... نه ببخشید اصیل باقی بتونن کارا رو درست کنن ؟
لرد : شما هیچی نمیدونید ، من مرگخوارای خودم رو خوب میشناسم ، از پس هر کاری بر میان !
گزارشگر : میگم این طرح گزارش هفتگی رو از ما محفلیون برنداشته بودین ؟
لرد : شما هیچی نمیدونید ، من خودم گزارشگر هفتگیم ...
گزارشگر : یعنی تو ...
لرد : شما هیچی نمی فهمین !

گزارشگر : در این لحظه برای اینکه هیچی نمیدونیم برمیگردیم به داخل رول !


داخل رول !



مکان:یک مکان سفید مخوف!
زمان:یک زمان سفید مخوفتر!


در گوشه ای از سالن بزرگی که بسیار سفید و زیبا بنظر میرسید عده ای از محفلیون جمع شده بودند و در حال بحث و بررسی مسائل و دعواهای خانوادگی خود بودند . بر روی بزرگترین تختی که در آنجا قرار داشت آلبوس دامبلدور نشسته بود که قلیانی بر لب و با پیپی در دستانش در حال مشاجره با فلیت بود که سیگار برگش را به سرعت و از روی عصبانیت هر ثانیه تکان می‌داد ... در این مناظره بقیه محفلیون نیز هر یک به کاری می‌پرداختند تا اینکه با صدای آنیتا که فریاد می‌کشید جمع رونق بهتری گرفت ...

آنیتا : سمور جوششششششید ! لیلی بپر چارتا چای بیار !
آلبوس : آنیت صداتو نیار بالا ... من قاطیم ، این محموله قبلی لو رفت و این آخری رو هم که فلیت به گند کشید ...
فلیت : به من چه ؟ من که شامه مواد شناسی ندارم ، تا مری بهم گفت اینا نمکه دارن قالبمون میکنن من همه شونو ریختم دور .
آلبوس : آخه تو نباید این موادا رو یه چک بکنی ؟
فلیت : من همه رو چک کردم ، منتهی نتونستم تشخیص بدم ، من فکر کردم مری وارده !
مری : من ... من ...
آلبوس : اََآََََََََََََََََاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَه ، هیچ کدومتون به درد کار من نمیخورین ، من به یه نفر احتیاج دارم که بتونه کارم رو پیش ببره ، این یکی محموله خیلی مهمه ، چندین تُنه !
مری : من میدونم باید کی رو برای این کار استخدام کنیم ، مورفین ، دایی لرد سیاه ! آن میتونه ...

آلبوس حرف مری را قطع کرده و فریاد کشید : ظرف چند روز باید مورفین کت بسته توی خونه گریمولد باشه وگرنه همتون اخراجیییییییییید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/8/23 23:05:14
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/8/23 23:27:19
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
سوژه جدید:

مکان:یک مکان مخوف!
زمان:یک زمان مخوفتر!

با ورود لرد سیاه به اتاق مخوف همه مرگخواران برای ادای احترام از جای خود بلند شدند.بلاتریکس فورا صندلی لرد را برایش عقب کشید.
-ارباب بفرمایید.ما حاضریم.منتظر شما بودیم.

لرد سیاه بدون هیچ حرفی روی صندلی نشست و اشاره کوچکی به مورگان کرد.مورگان از جاپرید و صندلیش با صدای بلندی روی زمین افتاد.صدای خنده های ریز مرگخواران سکوت مخوف اتاق را شکست.
مورگان چندین کاغذ در دست داشت.با عجله مشغول جستجو بین کاغذ ها شد.
-ارباب...همینجا بود..الان پیداش میکنما.ببخشید...کجاس پس؟

مرگخواران با دیدن قطرات درشت عرق روی پیشانی مورگان متوجه ترس و اضطرابش شده بودند.بالاخره موگان کاغذ مورد نظرش را پیدا کرد.
-خوب..گزارش هفتگی

به نام سالازار کبیر

سه مورد نفله کردن محفلی....یک موردضایع کردن محفلی...هشت مورد چپ و راست کردن محفلی.بیست و سه ماگل کشی و سی و دو مورد شکنجه بدون دلیل،که این مورد آخر همش توسط بلاتریکس انجام شده.

لرد سیاه با بی حوصلگی چوب دستیش را روی میز کوبید.
-خوب؟

مورگان با دستانی لرزان کاغذهایش را روی میز گذاشت.
-خوب به جمالتون ارباب.تموم شد.

لرد سیاه با خشم از جایش بلند شد.
-تموم شد؟همین؟تمام کارایی که تو یه هفته انجام دادین همینه؟همین چیزای بی ارزش و بی فایده؟حیف اون داغ مقدسی که روی دستاتونه.

دست راست مرگخواران نا خود آگاه علامت شوم روی دست چپ را لمس کرد.
بارتی با تردید اجازه گرفت.
-بابایی منم یه کار مخوف کردم.برای بار شصت و هشتم شناسه مو عوض کردم.تاییدم میکنی؟

لرد سیاه حرف بارتی را نشنیده گرفت.چشمان نگران مرگخواران قدمهای لرد را که با عصبانیت در طول اتاق قدم میزد تعقیب میکرد.ارباب بالاخره دست از راه رفتن برداشت و سر جایش برگشت و نگاهش روی صندلی خالی انتهای میز ثابت ماند.
-این مورفین کجاست؟مگه نگفتم همه باید تو جلسات هفتگی آماده باشن؟

بارتی از جا پرید.
-بابایی..بابایی ...من بگم؟سه ساعت و نیم پیش رفت تو دستشویی و هنوزم بیرون نیومده.هر چی بهش میگم از خوراک ریشه درخت بید آنی مونیه،میگه نه بچه...طبیعیه..تو نمیفهمی.

لرد سیاه به فکر فرو رفت.شاید لازم بود قبل از اصلاح جامعه جادوگری دست به اصلاح مرگخوارانش بزند.
-خوب....گزارش این هفته به هیچ عنوان راضی کننده نبود.برای هفته آینده ماموریت ساده ای بهتون میدم و وای به حالتون اگه درست و کامل انجامش ندین.

لرد سیاه به چهره کنجکاو تک تک مرگخواران خیره شد.
-شما باید به هر نحوی شده مورفینو ترک بدین.مرگخوار شل و ول به درد من نمیخوره.هر چند دایی من باشه.

بلاتریکس با نگرانی دستش را بلند کرد.
-ارباب...آخه چیزه...این مورفین ترک نمیکنه.باور کنین.اعتیادش ذاتیه.اصلا معتاد به دنیا اومده.اسمشو ببینین.

لرد سیاه بااشاره دست بلاتریکس را ساکت کرد.
-من این حرفا سرم نمیشه.زود برین مورفینو پیدا کنین و عملیات ترک دادنشو شروع کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.