هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۸۴
#26

لوسیوس مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۵۴ دوشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۱
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 807
آفلاین
همه در کافه جمع شده بودن قرار بود امشب برای تقویت روحیه مرگ خواران برنامه ای جالب در کافه اجرا بشه :

خواهش میکنم ساکت ساکت لطفا... همان طوری که میدونید امشب اینجا جمع شدیم تا برای فردایی که تاریکی را در زمین حکم فرما کنیم جمع شدیم....

لارا: هی رودلف این تلویزیون بزرگه برای چیه نکنه می خوان برامون فیلم پخش کنند؟
رودلف: ها....هوم.....شاید خدا کنه اژده ها وارد می شود را بذارن من فکر کنم خیلی عالی باشه برای فردا هم خیلی مناسب است.
لارا: چی جی وارد می شود؟

ای بابا لارا همون فیلم بروس عله....

خوب دوستان قرار بود امشب در حضور کسی باشیم که با گفتن نامش همه شما تعظیم بزرگی خواهید کردولی به علت ها که نخواستن دلیلش فاش بشه...این افتخار را کسب نکردیم...

لارا: راستی چرا لرد نیومده؟
رودلف: هوم رفته برای مشخص کردن هورکراکس هاش ببینه چند تایش سالم هست. دیگه هم اینقدر حرف نزن ببنیم این لوسیوس چی میگه....


اما ارتباط مستقیمی با با زیرآبی بینامیوس بر قرار کردیم تا برای تجدید آرمان های خود با رهبر کبیر تاریکی و تجدید قوا در شبی به یاد ماندنی ارتباطی با امپراطور کبیر تاریکی داریم....

همه حضار:

تصویر داخل تلویزیون نصب شده در کافه :
مردی که ردای سیاه بر تن داشت وکلاه چادور مانندی که رنگ سیاه بود بر روی سر داشت.

امپراطور: بوووووق....تصویر قطع وصل میشه...سلام به فرزندان تاریکی شما فرزندان تاریکی را به جهاد بر علیه سفید و عله و پله دعوت می کنم شما فرزندان تاریکی هستید که تاریکی مدرن را خواهید ساخت امیدوارم این دوری که بین من و شما افتاده از آرمان های این جهاد کم نکنه لعنت بر کسانی که این جدای را بر جادوی سیاه وارد کردن اما شما جوانان این جادوی سیاه را دوباره فروزان می کنید. خوب دیگه وقت برنامه واجاره ماهواره اجازه نمیده که من بیشتر در خدمت شما باشم به امید پیروزی برای شما دلاوران این مرز بوم فقط در حمله قعط کردن سیم سرور سایت یادتون نره....

همه حضار: ما همه پیرو خط توهیم امپرور ما اهل.....نیستیم امپراطور تنها بماند.....

امپراطور بلند شده بود و دست چپ خود را به نشانه احترام بالا آورد ....پیششششششششش . تصویر قطع شده...
همه مرگ خواران از کافه خارج شدن و شروع به تظاهراتی بی سابقه کردن همه تحت تاثر سخنرانی تاریخی امپراطور قرار گرفته بودن وقسط داشتن هر جور شده به منوی مدریت دسرسی پیدا کنند.

لارا: من بدون امپراطور نمی جنگم اگه نیروه امپراطوری نباشن ما نمیتونیم بچنگیم .........
لوسیوس مالفوی: من یعنی می خواستم یه تجدید روحیه بشه ولی مثل اینکه...........

--------------------------------
خوب من از ناظر محترم انجمن می خوام برای آغاز فعالیت جدید در این تاپیک که به علت نبود امپراطور دیگه ماله امپراطوری نیست به خانه ریدل انتقال داده بشه....


جادوگران


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۷:۵۷ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴
#25

لی جردن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 501
آفلاین
من گفتم اينجارو هم ويليام ادوارد به گند كشيده با يه نمايشنامه جديد شروع كنم.


=========================

صداي خنده هاي گوشخراشي از داخل كافه به گوش مي رسيد.
لرد برگشته بود و همه به افتخار او در حال شادي بودند.

اما در بين اين جمع بلاتريكس به چيز ديگري فكرمي كرد.چرا لرد اينقدر مهربان شده بود ؟چرا لرد همان لرد قبلي و ترسناك نبود؟
در همين لحظه آمدن لوسيوس باعث شد افكار بلاتريكس از بين برود.لوسيوس كه يك دستش در دستان نارسيسا بود و در دست ديگرش جامي شيشه اي قرار داشت با صداي بيحالي گفت:
" - راحت باش بلا
و جام را به سمت او گرفت.

در بيرون كافه اوضاع فرق ميكرد.
تانكس در حالي كه از ناراحتي و دلهره رنگ از صورتش رفته بود پشت سر آلبوس حركت ميكرد.
به عقيده دامبلدور امشب براي ضربه زدن به مرگخواران بسيار مناسب بود.چون آنها در يك مكان جمع شده بودند.ممكن بود بسياري از اعضاي محفل كشته شوند اما دامبلدور مصمم بود امشب كار را تمام كند.زخمي كه دامبلدور از جنگ قبلي با لرد داشت هنوز باقي بود و او واقعا فهميده بود كه از لرد ضعيفتر است.

همه به سمت كافه حركت ميكردند.اما انگار بلا متوجه شده بود.......
بلا ميخواست اينبار كار را خودش تمام كند.طمع كسب افتخاربيشتر نزد لرد باعث شد تا او تنهايي و بدون كمك ژا به بيرون كافه بگذارد.
بلا با عجله از كافه بيرون آمد...
" - ريپارو
چوبدستي لوپين از دستش خارج شد و همچنين بيحال به روي زمين افتاد.
صداي خنده هاي داخل كافه بنظرش گوشخراشتر شده بود.
دامبلدور بدون معطلي گفت:
" استراتيوس آويس
بلا جاخالي داد و نور قرمز رنگ طلسم در هوا ناپديد شد.
دامبلدور بار ديگر فريادزد:
سيمپليولوس تروس
اينبار طلسم به بلا برخورد كرد و پس از برخورد طنابي به دور دستان او پيچيد در حاليكه از درد به خود ميپيچيد.
لوسيوس با شنيدن اين صداها مهماني را ترك كرد..اما با آمدن او به دستور دامبلدور همه غيب شدند
درست بود آنها پيروز نشده بودند ولي يكي از مرگخواران دستگير شده بود و آنها حالا يك مهره دست نخورده داشتند.


=================

به نظر من كه دستگيري بلا خيلي جالبه


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ سه شنبه ۸ شهریور ۱۳۸۴
#24

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
همه در حال ترک کافه بودن که یه دفعه زاخی مثل توپ میپره تو کافه:
زاخی:کمک!کمک!یکی کمک کنه!
امپراطور:چه خبره شلوغش کردی؟؟؟
زاخی:امپر دستم به دامنت کمک کن!
و میفته و دامن امپراطور رو میچسبه
امپراطور:یه بار دیگه به من بگی امپر با پشت دستی میزنم تو دهنت همچینی که دهنت پر خون بشه(چقدر خشن )
لرد سیاه:وایستا بینم!تند نرو بزار ما هم بیایم.از کی ما شدیم مددکار اجتماعی؟؟
امپراطور:ولدی دهنتو ببند از من کمک خواست.من کمکش میکنم بوگو جانم بوگو مشکلتو.(و یک چشمک بخ ولدمورت میزنه )
زاخی:امپر....آخخخخ دهنم....ببخشید امپراطور دستم به دامنت یه کمکی به ما بکن.
امپراطور:بیا این یه سیکل رو بگیر برو هر چی خواستی از بقالی سر کوچه بخر!به سلامت!
و میره که بره...
زاخی: تو هنوز نفهمیدی من نوه پولدارترین مرد جها.....آخخخخخ...
امپراطور:یه بار دیگه این جمله رو تکرار کنی من میدونم با تو.اسم اون مرتیکه عوضی رو نیار که حالم به هم میخوره
لرد سیاه:شما در مورد چی صحبت میکنید.بابا فارسی کنید منم بفهمم.(کن یو اسپیک فارسی؟؟ )
امپراطور با چندش میگه:بابا این زاخی رو که میبینی نوه ی اسکاوره.همون موتیکه عوضی که بیست سال پیش مرد.یادته؟؟
لرد سیاه:اسکاور؟؟ولی این چطور ممکنه؟؟خدای من!راست میگی این چقدر شبیهشه.دقیقا مثل شباهت هری به جیمز.
امپراطور: مارو باش داریم با کی میگردیم.مثلا داره از دشمنش حرف میزنه ها
زاخی:بابا نمیخواین به من کمک بکنین من برم. امپراطور:کجا پسرم؟؟مگه من میزارم بری.بیا اینجا بشین کارت دارم
زاخی که ترسیده بود:نه ممنون من کار دارم.
لرد سیاه:نه زاخی جان بیا میخوایم با هم بریم سر قبر اون مرتیکه عوضی.
امپراطور:میدونی که اون همکلاسی و دوست صمیمی من بوده؟؟
زاخی:واقعا؟؟پس چطور شد که شما ازش متنفر شدین؟؟
امپراطور:جریان برمگرده به 38 سال پیش.اره دقیقا 38 سال پیش.یه همچین روزی بود که....



Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ سه شنبه ۸ شهریور ۱۳۸۴
#23

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
توی کافه همه همه هستش طبق معمول! همه دارن می زنن سر و کله همدیگه... سرژ داره آخرین برنامه کنسرتش رو مطالعه می کنه! زاخی مشغول کشیدن طرح گوشکوب های جدیدش هستش و ولدمورت و سام هم دارن شطرنج بازی می کنند. تام مسئول کافه هم مشغول تولید نوشیدنی کره ای خانگی هستش!

ترق!

(در می شکنه)

تام: مودی تویی؟
سکوت..........
سرژ: ولدمورت؟
ولدمورت: بابا من اینجام! ا اا ااا! تو که من وزیرت رو زده بودم ای نامرد! یحتمل آلبرفورثه
آلبرفورث سرش رو از پشت بار میاره بالا : نه بابا من اینجا دارم کره می گیرم! برای نوشیدنی کره ای!
شخص مشکوک از در می خواد وارد بشه ولی در برای قدش کوتاهه و کلش می خوره به سقف و صدای برخورد فلز میده!
شاهزاده دورگه: ویدر تویی؟
لرد ویدر: آخ ملاجم! دورگه دودره تو اینجایی؟!
دورگه: آره! از وقتی امپراطور رفته منم جیم زدم اومدم اینجا یَک حالی میده!
ویدر: جان من؟!
دورگه: جان امپراطور راس میگم! حالا که نیستش بگم که چه حالی میده! دیگه نیستش هی بهمون دستور بده!
ویدر: دورگه بس کن بابا الان....
دورگه: ولمون کن بابا! مردک دودره!
ویدر: همگی گوش کنید! امپراطور کبیر وارد می شود!
دورگه: ماااااااااااااااااااااااااااااااااا من چی کاره بیدم؟!
امپراطور: ویدر!
ویدر: بله قربان!
امپراطور :ویدرررررررررررر!
ویدر: بله عالیجناب!
امپراطور: از چهار چوب در برو کنار بذا بیام تو!
ویدر: آهان بله ببخشید عالی جناب! (دنگ!) آخ سرم!
امپراطور: سلام تام چطوری؟
تام: سلام سیدی جون خوبی؟!
امپراطور: صد بار گفتم منو به اسم کوچیک صدا نکن چه خبر؟
تام: یه ماچ بده ببینم! (ماچ!) کجا بودی ؟
امپراطور: تام تو هم ؟!
ولدمورت: ای سام نامرد! فک کردی ندیدم با جادو وزیر رو دو تا کردی؟! آواداکداورا! (بووووووووم!)
سام: خیلی بی جنبه ای ریدل! این 435345 صفحه شطرنجی بود که ترکوندی!
امپراطور: تام؟!
ولدمورت: سیدیوس؟!
یه لحظه سکوت میشه! امپراطور و ولدمورت بد جوری همدیگه رو نگا می کنن! یدونه بوته خار عین توپ فوتبال از جلوی پای امپراطور رد میشه! یدونه هواپیمای آتیش گرفته پشت ولدمورت سقوط می کنه !
سرژ: همیشه توی جلوه های ویژه افراط می کنن!
سکوت قطع میشه و ولدمورت و امپراطور می دوند سمت هم و همدیگه رو بقل می کنن!
ولدمورت: سیدیوس! دوست قدیمی کجا بودی!
امپراطور: تام! دس رو دلم نذار! اهو اهو اهو!
(آهنگ فیلم هندی: کیا ترجی ها هی! بابوجی جانواله! جانواله!)
ملت:
امپراطور: خوب بسه دیگه! نا سلامتی من و تو باید شخصیت منفی باشیم!
ولدمورت: آهان درسته!(لباسش رو مرتب می کنه: یک قدرت جدید در حال به وجود آمدن است! پیروزی نزدیک است....)
امپراطور: تام اینکه دیالوگ سارومان بود!
ولدمورت: بابا من چی کار کنم! هر هفته یه بار ارباب حلقه ها پخش می کنه! خیله خوب! جمع کنین بساطو! (ولدمورت کف می زنه!) بدو بدو جمعش کن! کافه تعطیله!
ملت: اه ولمون کنین.... خسیسا.... بازم اینا اومدن... (ملت در حال غر زدن میرن بیرون)
ولدمورت: چطور بود؟
امپراطور: حرف نداشت! جدا خیلی خشن و سیاه بود! جادوی سیاه کامل بود!

و بدین ترتیب امپراطور بازگشت!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#22

Ali


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۲ شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
همه تو کافه هاگزهد نشسته بودن که در باز شد و سرمای گزنده ای همه رو گرفت.....اولش اصلا معلوم نبود کی اومد تو....
ولی یه هو ولدمورت شنلش رو زد کنار...
همه:
ولدمورت: سام با هم Face to Face شدیم...از بس با مکابیز و علیرضا Face to Face شدم حوصله م سر رفته بود....
سام:
آلبرفورث: کافه من نه!بیر (می خواست بگه بیرون ولی تو پرتوهای بنفش و سبز نتونست کامل بگه)......
سبز به میز سرژ خورد
سرژ: وای معجون تبدیل قیافم شیکست........
پاتریشیا:
در همین لحظه بود که از نوک انگشت سرژ چنگال هاش زد بیرون....دندوناش مثل ببر شده بود....لباس هاش پاره شد و ......
همه:
آلبرفورث:ریش خودم....بیرون جون مادرتون....
سام که گیج شده بود گفت:کومبالا جومبا.....
ولی ولدمورت بدون دفاع از خودش سالم بود....
سام: :
یه پوزخند از پشت سام شنیده شد.....
سام زیر لب:آلبی....
آلبرفورث با گوشکوب بالا اومده:1...2...3...
بچه ها:زومبا...
سام با صورت روی زمین:
خائنا........
ولدمورت به زاخی و آلبی:
زاخی: ما اینیم دیگه......
ولی آلبی گفت:
خاک تو سرتون من جاسوس دو طرفه بیدم.....

همه:
آلبی:پارانتوگیو.....
زاخی و برو بچ همه رفتن تو دیفال......
محفلیا از بیرون اومدن و ......


ویرایش شده توسط آلبرفورث در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۳ ۱۷:۰۷:۵۵

اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#21

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
در كافه
_هي..تو...اون جام سرخ رو برام بياد..زود..آهين
_چشم..امپراطور..چشم
جام سرخ رو براي امپراطور مياره
امپراطور جام رو ميگيره و بالا مياره...روي جام نوشته شده 55 سال عمر بيشتر با ضمانت پس از فروش0از اين جام ها اونجا زياد ديده ميشه)
ماده سرخ رنگ درون جام رو هورت ميكشه
امپراطور با حالتي خيلي خفن لبشو پاك ميكنه و ميگه:من ادعاي مرلين رو تو عمر زياد ميخوابونم.
غيب مشود...بالاي ساختمان كافه ظاهر ميشود و يك پرچم هم در دست او هست...
فرياد ميزند:اي ملت...همينك من پرچم را در اين سوراخ ميگزارم تا همگي بترسيد. .
مردم پايين پا به فرار ميگزارند
امپراطور پيش خود ميگويد :پرچم خوبيه..ولي حيف كه زياد بزرگ نيست
_هيچ پرچمي به اندازه كافي بزرگ نيست..امپراطور
سه نفر كنار امپراطور (بالاي ساختمان) ظاهر ميشوند...هر سه رداهاي بنفشي دارند كه كلاه آن صورت آن را پوشانده هست..رداي يكي از آنها كوتاه هست و كمي در ناحيه كمر و به پايين تنگ هست0به نظر ميرسد كه ساحره اي باشد كه برنامه هاي ماهواره زياد نگاه ميكند)
صداي زمزمه مانند اما تابلو از زير ردا:سرژ...پاتريشيا....تا سه شمردم رداهارو درمياريم...1...2...سه
دو نفر ردايشان را با يك حركت پرتاب ميكنند..ولي نفر سوم كه رداي كوتاه داشت چنين كاري نكرد
سرژ:پاتريشيا..چرا رداتو نميكني
پاتريشيا از زير ردا:نميدونستم ميخوايين ردا در بيارين..چيزي زيرش نپوشيدم
امپراطور:بازم شما شروع كردين به چرنديات گفتن...از اين مكان مقدس دور شين...
سرژ و زاخي گوشكوب هارو در مياورند و به طرف امپراطور ميگيرند
سرژ:يا پرچمو ور دار يا ميميري...
امپراطور خنده اي وحشتناك نيمد و فرياد ميزند:مردان كوچك ، اسلحه هاي بزرگ ، مارا نشانه رفته اندزاخي:تو نابود ميشي...ديگر چشم انداز تو از زندگي نابود شده...
امپراطور:واقعا به نظرت من چشم انداز ندارم؟...
دستش را از زير رداي سياه خود بيرون مياورد...كف دستش را به طرف پايين قرار ميدهد..با حركتي ناگهاني كف داستش را به طرف بالا مياورد...
امپراطور:اينها چشم انداز من هستند
عده اي با رداي سياه به ارامي در حال راه رفتن به سمت ساختمان زير پايشان هستند...وارد مشوند...
امپراطور:شايد با ديدن اينها به خاطر بياوري سرژ..كه زندگي تو يك جنگل حبابي بود
امپراطور جمله اخر را با فرياد ميگويد
زاخي:ما خودمون صد ساله تو كار حباب تركوندنيم...جدمون هم حباب ساز بود...براي همين پولدار شد
عده زيادي ناگهان روي سقف ظاهر شدند..به نظر ميرسيد همان رداپوشاني باشند كه در پايين بودند
زاخي:ريش مرلين..نه ريش سرژ...اينجا چين؟(هل شده بود)
پاتريشيا:من چيزي رو نميبينم
امپراطور با يك حركت چرخشي دوراني قوسي غيب شد
ولي با غيب شدنش انعكاس صدايي همه جارار پر كرد:جنگل حبابي...جنگل حبابي...حبابي..ابي..بي..ي..ير...يرز...رز..زز..زز..زز
رداپوشان سياه به طرف سه نفر در حركت بودند
زاخي:بچه ها غيب شيم
ااااااااا..امممممممم..تممممممممم...اوي.......(صداي زور زدن براي غيب شدن)
سرژ:چرا غيب نميشيم؟
_______________________________________
جمله هاي كيليدي:
1_هيچ پرچمي به اندازه كافي بزرگ نيست..امپراطور
2_مردان كوچك ، اسلحه هاي بزرگ ، مارا نشانه رفته اند
3_زندگي تو يك جنگل حبابي بود
4_ديگر چشم انداز تو از زندگي نابود شده...
برادر سیستم، لطفا کمی اسلامی تر بنویسید! شاهزادۀ دورگه


برادر...شاهزاده...كجاش غير اسلامي بود...؟بگو..چشم...ولي من چيزي نيديدم..


برادر سیستم نگفتم ضد اسلام نوشتی گفتم یکم قسمت اسلامیشو زیادتر کنی!


ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۳ ۱۵:۱۰:۵۵
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۳ ۲۱:۲۰:۲۴
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۵ ۲۰:۰۱:۳۶


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
#20

استيو هالف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۷ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 131
آفلاین
استيو ولارا در جلوي كافه ظاهر ميشوند
استيو بسيار عصباني است و لارا آرام آرام اشك ميريزد
استيو: تمومش كن داري شورشو در مياري
لارا : اما اون عشق منه
استيو: بسه ديگه
استيو ب همراه لارا وارد كافه ميشه
استيو: من يه چند دقيقه كار دارم
استيو بلند ميشه و به كنار دار ك گاد ميره
استيو: بايد به عرض جناب برسونم كه هر جا يه قوانيني داره عزيز اينجا هم يه قوانين نا نوشته اي داره تو از همه كوچكتري و وقتي يه كوچكتر وارد جمع بزرگان ميشه لازم نيست با شمع خاموش كردن خودشو معروف كنه فهميدي
دارك گاد : تو اصلا چه كاره اي ؟
استيو : از خشم بلند ميشه و ميخواد كاري انجام بده كه ناگهان زاخي مياد جلو و ميگه
زاخي: استيو جان كارت عالي بود كلاس رو تو سر جيمز خراب كردي حال كردم راستي بيا در مورد بلك نيوز با هم حرف بزنيم
استيو : باشه زاخي
استيو: دارك گاد اين دفه اختار بود دفعه ي ديگه يه جور ديگه برخورد ميشه



کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۵:۲۸ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
#19

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی:بیا بریم سرژ بعدا به حسابش میرسیم...
سرژ:به نظرت منظورش از اون حرفا چی بود؟؟؟
زاخی:مثلا داشت مارو تهدید میکرد...ولش کن...مثلا فکر کرد ما ترسیدیم....هنوز قدرت مارو ندیده...ولی بالاخره حسابشو میرسم....حیف که تو کتاب هافلپاف نوشته نباید به ریونکلاویا کاری داشته باشیم مگر نه من مدونستم با اون.....
سرژ:آره بعد اون موقع میدونی چی کارش میکردم؟؟؟
زاخی:نه....چی کار؟؟
سرژ:تزریقاتو روش اعمال میکردم...
زاخی:نه....تو که اینقدر بی رحم نبودی سرژ....
سرژ:حالا شدم...مثل اینکه باید حال این ریونکلاویا رو بگیریم...
زاخی:نه نه....ما کارای مهمتری داریم...یادت رفته کتاب هافلپاف.....
سرژ:خب راست میگی...
زاخی:و همچنین مرحله دوم....
سرژ:آره
زاخی:



Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#18

نمید


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۹ پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۳ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲
از جزیره های لانگرهانس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
کسی ناشناس وارد کافه میشود.ناگهان همه ساکت میشوند و به او نگاه میکنند .چهره اش با نقابی پوشیده شده و باچشمان سبز رنگش از بالای نقاب به همه نگاه میکند.گارسن که قبلا او را دیده بود با عجله جلو می آید و تعزیمی میکند و می گوید :بفرمایید از این طرف خانوم الان نوشیدنی مخصوصتان را می آورم.

ناشناس به طرف میزی میرود که همه ی اشخاص میتوانستن او را به خوبی ببینند .در مرکز میز دایره ای بریده شده قرار داشت که کوچک و بزرگ میشد

.سام وایز که گوشه ای نشسته بود در دل گفت:همیشه میخواستم بدونم چرا کسی روی اون میز نمیشینه و گارسون از نشستن افراد تازه وارد روی اون جلوگیری میکنه.پس بگو اما این دایره مال چیه؟

ناگهان ناشناس رویش را به طرف سام وایز میکنه و میگه:حالا میفهمی کوچولو.

سام واز:

گارسون با میمونی زنده وارد کافه میشود و در دست دیگرش یک سینی را حمل میکرد روی سینی یک لیوان بود که داخلش یک نی بود.کنار لیوان نیز یک کارد پهن و تیز بود.گارسون سینی را به ناشناس نزدیک کرد.آن خانوم نی را از داخل لیوان برداشت کمی از نقاب جلوی دهانش را کنار زد و آمده نوکش را در دهانش قرار داد.گارسون سر میمون را در داخل دایره گذاشت طوری که بدنش زیر میز بود و با یک حرکت سریع مغز میمون را با کارد به طور افقی دو نصف کرد.زن نی را به سرعت در آب مغز گرم میمون گذاشت و یک دفه همه را خورد.رویش را به طرف سام چرخواند و گفت :فهمیدی گکوچولو؟

سام:

ناشناس با دیدن قیافه سام قهقه را سر داد.سام که حسابی عصبانی شده بود شمشیرش را در آورد و تا زن متوجهش نشده بود شمشیر را در مغزش فرو کرد.و ناشناس بی رحم را کشت.

افراد داخل کافه :
---------------------------------------------------------------
باید بگم تو فیلیپین بعضیا آب مغز میمون را همین جوری میخورند اما همدیگه را نمیکشند.


[img]<a href="http://www.jadoogaran.org/modules/new ... .php?topic_id=4349/" target="_blank"><br><img src="http://www.jadoogaran.org/uploads/bar3.gif" alt="Help Prevent Spoilers.Join Us Now"></a>[/img]


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#17

خداوند تاریکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۵ دوشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۵۷ دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
ناگهان همه شمع ها خاموش میشه

صدای ساعقه ای میاد و در های کافه باز میشه


شخصس با شنل سیاه وارد میشه راه رفتنش به طور باور نکردنی نرم و نا محسوس بود گویی پرواز میکرد


روی یکی از صندلی ها میشینه و با اشاره دست گارسن برای نوشیدنی سبز رنگی میبره




این فقط وروود خداوند تاریکی بود بقیه اش باشه برای بعد








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.