جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 15:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نخستین پست


تالار گریفیندور، درست همانند همیشه شلوغ پر از هیاهو بود و همه مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند. همه‌چیز مانند سابق بود؛ البته، نه همه‌چیز...

تلما از عصر خود را خوابگاه محبوس کرده بود، با شنیدن صدای شیطنت هم‌گروهی‌هایش، دستی به لباسش کشید. از پله‌ها پایین آمد و در گوشه‌ای ایستاد. توجه همه به‌صورت ناخودآگاه به او جلب شد؛ لباس نامرتب و چروک، موهای شانه نزده و رنگ‌پریدگی صورت از ویژگی‌های همیشگی تلما نبودند. همه می‌فهمیدند که اتفاقی افتاده است.

- چیزی شده تلما؟ نکنه مریض شدی؟

تلما بدون نگاه کردن به آستریکس، زمزمه می‌کند.
- حالم خوبه... حداقل فعلاً.

صدای تلما به‌قدری بلند بود که همه بتوانند آن را به‌خوبی متوجه شوند. لیسا با همان سرخوشی و لبخند همیشگی‌اش، قهقهه‌ای می‌زند.
- فعلاً؟ تو برنامه‌ی هفتگیت مریض شدن هست؟

صدای خنده‌ی دیگران، شدت می‌گیرند. تلما به آنان حق می‌داد. او از همان ابتدای تولد، با دیگران متفاوت بود؛ دختر چیزهایی را می‌دید که دیگران بی‌توجه از کنارش عبور می‌کردند. او حقیقت را در وجب به وجب محیط اطرافش جستجو می‌کرد. در تمام عمرش حتی یک شب را با خیالی آسوده و آرام چشم‌هایش را نبسته بود. تلما برخلاف دیگران، این بی‌اعتمادی نه نوعی مشکل روانی، بلکه یک موهبت الهی می‌دانست. تلما هوشیار بود... نسبت به همه‌چیز...

- تلما!

روزالین که در کنار تلما نشسته بود، دستش را روی شانه‌ی او می‌گذارد. لبخند عمیقی بر چهره‌اش نقش می‌بندد.
- مثل همیشه نیستی. برای چی انقدر نگرانی؟

تلما با موهای خرمایی‌اش بازی می‌کند.
- در اصل جنگل مثل همیشه نیست روزالین...

صدای تلما می‌لرزید. در اعماق آوایش، ترس ریشه کرده بود. او به چشمان متعجب روزالین خیره می‌شود و ادامه می‌دهد...
- روی درخت‌ها جای چنگ گرگینه بود. ردپای چندتا موجود دیگه هم داشت به یه نقطه‌ی مشخصی می‌رفت.

تلما انتظار داشت این سخنان روزالین را نیز همانند خودش نگران کند. اما او که هیچ چیزی نفهمیده بود، به آرامی می‌گوید:
- تلما! اونجا یه جنگله. معلومه که همچین چیزهایی...

تلما که کلافه شده بود، میان سخنش می‌پرد.
- پیام امروز رو نخوندی؟ چند نفر توی هاگزمید گم شدن!

تلما شقیقه‌اش را لمس می‌کند.
- نمی‌دونم چه اتفاقی داره میوفته... ولی هرچی که هست، عاقبت خوبی نداره.

روزالین که گویی رفتارهای تلما را ناشی از جنون می‌دانست، از او فاصله می‌گیرد. تلما سرش را پایین می‌اندازد. برای نخستین بار در طول عمرش از صمیم قلب آرزو می‌کرد که اشتباه کرده باشد. آرزو می‌کرد که همه‌چیز تنها پرورده‌ی تصورات احمقانه‌ی خودش باشد. اما در زمانی که او در خیالاتش غرق شده بود، صدای جیغ بلندی در قلعه می‌پیچد. صدای جیغی که آژیر خطری را به صدا درآورده بود.

همه با شنیدن صدای جیغ، شوکه می‌شوند. اما با خود می‌اندیشند که احتمالاً یکی از شوخی‌های احمقانه‌ی دیگران است. ولی تلما که مدت‌ها منتظر یک اتفاق بود، از جایش می‌پرد و از تالار گریفیندور خارج می‌شود. او نمی‌توانست چیزی را که با چشم خویش می‌بیند را بپذیرد. او هرگز باور نمی‌کرد که روزی حمله‌ی خون‌آشام‌ها، گرگینه‌ها، دمنتور‌ها و غول‌های غارنشین به هاگوارتز را به چشم ببیند.

همه‌چیز، تازه شروع شده بود...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 12:06
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

~ 2 ~


دمنتورها در حال نزدیک شدن به هلنا بودند و اگر او هرچه سریع‌تر کنترل خود را باز نمیافت بزودی تبدیل به طعمه‌ی بعدی آن‌ها می‌شد. اتفاقی که تقریبا در شرف وقوع بود تا این که وقتی دمنتورها تنها چقدم قدم با او فاصله داشتند، پیکری از دیوار بیرون می‌آید و هلنا را در آغوش کشیده و با خود به داخل می‌کشد.

روحی که هلنا را نجات داده بود به دوری از دمنتورها تنها با یک دیوار قناعت نمی‌کند و هلنا در تصاویر محوی که به سرعت از جلوی چشمانش در حال عبور بود می‌بیند که حداقل ده دیوار را پشت سر می‌گذارند. نیازی به برگرداندن سرش برای دیدن روحی که او را ربوده بود نداشت. صدای زنجیرهایی که با هر حرکتش به هوا برمی‌خاست هویتش را از همان ابتدا لو داده بود.

بارون خون‌آلود بود.

هلنا به قدری قدرت اختیار خود را از دست داده بود که حتی انرژی‌ای برای پس زدن بارون و دور کردنش از خود نداشت. بارون تنها روحی بود که هلنا همواره از او فراری بود و هرگز حاضر به ملاقات دوباره‌اش نشده بود. آخرین باری که با او چشم در چشم شده بود، آخرین لحظاتی بود که خودش ساحره‌ای زنده و او جادوگری زنده اما جنون‌زده بود و پس از آن، صدای طنین زنجیرهای آغشته به گناه بارون خون‌آلود در راهروهای هاگوارتز نزدیک‌ترین برخوردش با او بود.

بارون جانش را گرفته بود... و حالا در تناقضی عجیب و هزار و اندی سال بعد از آن واقعه، روحش را از پیوستن به نیستی نجات داده بود.

بالاخره وقتی به نقطه‌ای تاریک از قلعه می‌رسند که اندک فاصله‌ای از شلوغی‌هایی داشت که در هر چهار طرفشان گسترده شده بود، بارون هلنا را رها می‌کند.
- دیوونه شدی؟

هلنا در یک حرکت سریع مقداری فاصله بین خودش و بارون می‌اندازد و برای اولین‌بار پس از گذشت هزار سال به او نگاه می‌کند. نمی‌دانست باید چه احساسی نسبت به او داشته باشد. نگه داشتن کینه به مدت هزار سال چیزی نبود که با شخصیت هلنا جور باشد و آن را تمام مدت با خود حمل کرده باشد، اما دوری جستن از بارون برایش تبدیل به عادت شده بود. به هر حال هلنا حس و حالی برای مقابله با او نداشت. با این که دمنتورها فرصتی برای مکیدن روح او پیدا نکرده بودند، اما هلنا همین حالا هم احساس می‌کرد روحش را از دست داده است.

بارون که متوجه این حال هلنا می‌شود، به آرامی و با احتیاط جلو می‌آید که باعث می‌شود هلنا ناخودآگاه یک قدم به عقب بردارد. با این حال نگاهش همچنان به او دوخته شده بود. چیزی که در دید بارون قدمی مثبت بعد از هزار سال دوری بود. شاید حالا بی‌حساب شده بودند؟

- اگه خودتو جمع و جور نکنی، همون بلایی سرت میاد که دیدی. تو دختر روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترین هستی. به خودت بیا!

در نگاه بارون خشم موج می‌زد، خشمی که شاید اگر روح نبود تا احساساتش را کم‌رنگ‌تر کند، ممکن بود دوباره به شکل ناخوشایندی بروز کند.
او بعد از گفتن این حرف دستش را به سمت هلنا دراز می‌کند بلکه تصمیم دختر این باشد که همراه او بیاید. ولی وقتی دستش بی‌پاسخ در هوا باقی می‌ماند، با پس کشیدن آن سری از سر اندوه تکان می‌دهد، پشتش را به او می‌کند و با حرکت به سمت یکی از دیوارها، پشت آن ناپدید می‌شود.

حالا که بارون رفته بود و در تاریکی تنها مانده بود، جملات پایانی او شروع به تکرار و طنین انداختن در ذهن هلنا می‌کند. باید حرکت می‌کرد!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/13 15:03:59
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 09:30
نمایش جزئیات
آفلاین
۲

به نور می روم، به خاطر او

خوی حیوانی. چیزیست که نمی خواهند در تو ببینند، چون آینه ی حیوان درون خودشان خواهد بود. آن عطش جانگداز برای بلعیدن آن سرخ مایع روح نواز. رایحه ی آن که مثل یک وسوسه در گوش هایت زمزمه می شود و تو را تشویق می کند که انسان نباشی، حتی شده برای لحظاتی.

نمی توانستم این طور فکر کنم و حضور اجباری ام در مراسم خون‌نوشی مرا بیشتر به این تفکر سوق می داد که خوی وحشی بخشی از انسانیت است و انسان بودن این نیست که پیکره ای آرام و پر از نور به سان فرشتگان داشته باشی و عطشت به خون یا از بین رفته یا ناچیز باشد.

من در صفوف خون آشامان در تالار معبد می ایستادم، به ناچار با قربانی مشتاقم چشم در چشم می شدم و او را در آغوش می گرفتم و نیش بر رگش فرو می کردم و تا مرگ می نوشیدمش، در حالی که فکر می کردم انسانیتم از دست رفته، چون سبک بال در میان درختان جنگل ندویده ام، باد سرد پوستم را نوازش نکرده و قربانی ام از من نگریخته.

در نهایت بر من معلوم شد که طرز تفکرم چه قدر کودکانه بوده. مشکل نه تلاش برای کنترل عطش بود و نه مراسم. هر خون نوشی ای یک مراسم است. چه از یک صندوق کیسه ی خون بردارم، چه در صفوف مراسم قربانی بایستم، چه در جنگل به دنبال حیوان یا انسانی بدوم و چه در صف بانک خون باشم و سهمیه ام را دریافت کنم.
چرا همه مراسم نباشند، وقتی جانبدارانشان پر از شور و التهاب مزایای اخلاقی شان را برمی شمارند و می گویند این گونه کنید تا رستگار شوید یا آن طور کنید تا جامعه از آشوب در امان بماند؟

و در رابطه با عطش به خون، یک خون آشام با عطش به خون تعریف نمی شود. خون فقط خون نیست. گاه تنها یک نقاب است که زیر آن چیزهای دیگر خوابیده. چیزهایی که هم خیرند و هم شر، اما هر طور که باشند، در محدوده ی انسان بودنند. من این را در دوک گابریل دیدم. خون آشام وضع کننده ی قانون منع نوشیدن خون انسان. موجودی که از همان ابتدای بدل شدنش بیشتر به غالب کردن نظم گرایش داشت تا نوشیدن خون و با گرفتن روزه های خون و نوشیدن آب آهن عطشش به خون رفته رفته کمتر و کمتر شد.

شاید مساله فقط خون نیست. اراده ای است که می تواند در رگ های یک خون آشام بجوشد و او به واسطه ی آن مسیر تعیین کند و هر آنکه بخواهد از مسیر منحرف شود، سرانجامش حذف خواهد بود. فرقی ندارد با مرگ باشد، یا پوسیدن روح در سلول هایی در اعماق زمین.

آه، شاید دارم بدبین می شوم. آیا دوک گابریل خودش را یک خون آشام تربیت کننده نمی نامد؟ او مدت هاست که از صدور حکم اعدام فاصله گرفته و همین طور می کوشد خون آشام های خاطی را در سلول های زیرزمینی شان تربیت کند و به راه راست آورد.
چرا نخواهم او را یک منجی ببینم؟
به خصوص حالا که به این نتیجه ی هولناک رسیده ام که او واقعا به دنبال نجات است و نه چیز دیگر.

خون آشام هایی که عطش افسارگسیخته دارند و خون انسان را تا انتها می مکند و خون آشام هایی که عطش نظم و رستگاری دارند و اشتیاق همنوعانشان به خون را به بند می کشند.
چرا باید حس ناامیدی کنم که با خون آشامان دسته ی دوم فاصله ی زیادی دارم؟
چه شده؟ نکند می خواهم به سوی نور بروم، حتی اگر خود حکم دهنده نباشم و تنها مطیع حاکمان خون‌ننوش خون آشام؟

در میان آشوب قدم برمی دارم. آوای جیغ ها در گوش هایم. اما باتلاقی که مرا در خود فرو برده، از جنس دیگریست. اگر بخواهم هدیه ی تاریک را به ایزابل تقدیم کنم، خود باید الهام بخش نور برای او باشم. بله، من باید تغییر کنم. و حس می کنم تغییر از همین حالا هم آغاز شده، از لحظاتی پیش. در حالی که داشتم به گابریل فکر می کردم.

در میان این جاده ی تاریک، در میان طغیانگران راه می روم، اما حس می کنم روحم دارد هر لحظه سبک تر می شود. ایزابل. با فکر کردن به او لبخند می زنم. او به من انگیزه داد، مرا واداشت که به خاطرش اراده کنم تاریکی ام را کنار بزنم.
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 02:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول


نور ماه درخشندگی کور کننده‌اش را به نمایش گذاشته بود و از پنجره‌های قدی، روشنایی شومش را بر زمین یکی از اتاق‌های خوابگاه ریونکلاو می‌انداخت. سرمای گزنده‌ای از میان کاشی‌های باستانی هاگوارتز نفوذ می‌کرد و کابوس‌هایی را به خواب آرام ریونکلاوی ها می‌فرستاد. صدای کوبیده شدن سُم سنتورها به زمین، در حال به لرزه در آوردن قلعه بود و صدای زوزه‌ی گرگینه‌ها، همانند زنگ خطری به گوش می‌رسید.

سرما را بر پوستش احساس می‌کرد.
زمزمه های نامفهومی در ذهنش می‌پیچید و حواس پنجگانه‌اش را برای فهمیدن اتفاقاتی که در جریان است، مختل کرده بود. گویی هزاران بلندگو نامش را صدا می‌زدند و او قادر به تشخیص هیچ چیز نبود.

_ ایزابل...!

پلک‌هایش گشوده شد و مردمک چشمانش در برابر نور ماه کوچک شد و نفس‌هایش شلخته‌تر شد و قطره‌ای عرق سرد از پیشانی‌ رنگ پریده‌اش چکید و بی اراده لبه‌ی تیز خنجر در دستانش را به سمت گلوی کسی نشانه رفت!

_ هی هی هی! منم! این منم... لاکتریا. داشتی کابوس می‌دیدی.

انگار که پرده‌ی سیاهی از جلوی چشمانش کنار رفته باشد، دوباره حواسش را به دست آورد. دستان لاکتریا بازوهای ظریفش را نگه داشته تا لرزش بدنش را آرام کند و ایزابل در یک حرکت ناگهانی، خنجرش را زیر گلوی او گذاشته بود. صورت‌هایشان در فاصله‌ی کمی قرار داشت و ایزابل به وضوح آثار ترس را در نگاهش می‌دید. موهای ژولیده‌اش نشان می‌داد که هم گروهی‌اش هم به تازگی از خواب پریده است. خنجرش را پایین آورد و سردرگم به اطراف خوابگاه نگاه کرد.
_ چه اتفاقی داره می‌افته؟

لاکتریا از او فاصله گرفت و نگاهش به سمت پنجره کشیده شد.
_ نمیدونیم. تو هم حسش می‌کنی، درسته؟

در حالی که هنوز خنجرش را در دست داشت، خودش را از تخت جدا کرد و پاهای برهنه‌اش را روی سطح سرد زمین گذاشت. سرما به مغز استخوانش نفوذ کرد و لباس خواب حریر بلند و سفیدش به هیچ عنوان کافی به نظر نمی‌رسید. اهمیتی نداد و چوبدستی‌اش را از روی میز چوبی کنار تخت برداشت و در دست دیگرش گرفت.
_ چرا انقدر هوا سرده؟

لاکتریا به نشانه‌ی بی اطلاعی شانه‌ای بالا انداخت و دستانش را دور بازوهایش پیچید تا خودش تا گرم کند.

ایزابل دستی در موهای سیاه و مرطوبش کشید که روی شانه‌هایش ریخته بود.
_ اینجا بمون. میرم ببینم توی سالن اصلی چه خبره.

منتظر پاسخی از جانب دختر نشد و شروع به پایین رفتن از پله‌های مارپیچ خوابگاه ریونکلاو کرد. حدود ده پله‌ی دیگر باقی مانده بود که صدایی باعث شد سرش را به برگرداند و پشت سرش را با تردید نگاهی بیندازد. چند ثانیه گذشت و به جز سوسو زدن مشعل‌های درون راه پله‌ هیچ تحرکی وجود نداشت. می‌خواست دوباره راهش را از سر بگیرد، که صدای جیغ بلندی باعث شد چشمانش با وحشت گشاد شود.
_لاکتریا!!!!

نام دختر را فریاد کشید و با عجله شروع به دویدن و بالا رفتن در راه پله کرد اما ثانیه‌ای بعد، با هجوم سایه‌های سرد دمنتورها، به قصد عقب نشینی پایش را روی یک پله پایین تر گذاشت. لمس پوست برهنه‌ی پایش با سنگ سرد پله‌ها دوام زیادی نداشت و غافلگیر شدن با صدای جیغ مانند دمنتور، باعث شد ایزابل با سرعت دیوانه‌واری از پله‌ها به پایین پرت شود...
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
1
جانورشناسی نه آسان‌ترین رشتۀ جادوگری‌ست و نه قدر دیده‌ترین آنها. اما بار مسئولیت سنگینی دارد که ما را ناگریز می‌کند برای چیزی بجنگیم که اغلب مواقع خارج از درک بشر است. کسی نمی‌داند آنچه که برایش می‌جنگی، چه ارزشی دارد، و آنکه تو برایش می‌جنگی، نمی‌داند کیستی.
سکوت در آن شب جایی نداشت. ماهتاب کامل، برای زدودن این تیرگی کافی نبود. وحشتی مرطوب سراسر ما فرا گرفته بود؛ به رطوبت خون! و گلو به جیغ عادت می‌کرد و استخوان می‌لرزید و پا به قانون فرار خو گرفته بود.
نیوت اسکمندر یکی از همان‌ها بود. همان‌هایی که عمرشان در جنگ برای چیزی سپری می‌شد که کسی به راستی نمی‌دانست چیست. امّا خودش می‌دانست. و خودش می‌دانست که ذرّه‌ای تعلل در این امر می‌تواند باعث چه آشوبی شود. هرج و مرجی که معنایش از هم گسستن طبیعت بود؛ و پایان تعادل. نیوت سنگینی این بار را بر روی شانه‌های خودش احساس کرده و پذیرفته بود.
بانگ وحشت بی‌پروا بود و هرلحظه بی‌پرواتر می‌شد. چاره‌ای نیست. نیوت محکوم به این دشواری وظیفه بود. دستش را بر روی قلبش چنگ می‌زد و با گام‌هایی نامطمئن، به سوی تاریکی می‌رفت. به آن سو که خورشید در آن سرد می‌شد و نور در آن کوتاهی می‌کرد. با جنازه‌ای در قلبش که نامش جسارت بود.
اگر کسی می‌توانست این شورش بی‌هنگام را به آسایش برساند، نیوت بود. چه کسی جز او در ذهنش خیال مهر بی‌علّت داشت؟ چه کسی جز او می‌توانست بر این لکّۀ منحوس نزاع و عتاب، قطره‌ای دوستی بچکاند؟ باید دوستی خود را به رنج‌دیدگان اثبات می‌کرد، به آنها که عادت‌شان بوده یا نادیده گرفته شوند، و یا مورد غضب بمانند.
نه چوبدستی به همراه داشت و نه حقّه‌ای در آستین پنهان کرده بود. راستیِ عریانش را به همراه برده بود، به مانند همیشه. گام برداشته بود تا به هم‌صحبتی همان‌هایی بنشیند که بیش از دیگران بر علیه انسان‌ها بودند. موجوداتی مغرور، قدرتمند و جنگجو، که می‌توانستند رهبری تمامی این فرقه که خود را اقلّیت می‌نامنند به عهده بگیرند. موجوداتی که از جادوگران حقّشان را التماس نمی‌کردند، آنها اصلاً جادوگران را حقیرتر از آن می‌دانستند که بخواهند حق و حقوقی برای دیگران تعین کنند.
نیوت سخن نگفت، نیوت غریبه بود، یک‌دم در این ظُلّام درخشید و جست و رفت... میان سانتورها!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 20:41
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
~ 1 ~


صدای جیغ و فریادهایی که به ناگاه از قلعه‌ی هاگوارتز شروع به برخاستن می‌کند، باعث می‌شود هلنا از جا بپرد. او روح بود و نیازی به خواب شبانه نداشت، با این حال عادت داشت شب‌ها همراه سایر هم‌گروهی‌هایش به خواب برود. این کار به او کمک می‌کرد تا پایانی برای افکار، دیده‌ها و شنیده‌های روزی که به انتها رسانده بود رقم زند و ذهنش آماده برای آغاز یک روز جدید شود.

اما آن شب تازه تصمیم به خواب گرفته بود که صداهای پریشان اطراف او را از این کار باز می‌دارد. برخی از جادوآموزان ریونکلاوی که هنوز خواب به چشمانشان نیامده بود نیز متوجه سر و صداها می‌شوند و پرسشگرانه به یکدیگر خیره می‌شوند. هلنا برخلاف بقیه سریعا از جا بلند می‌شود و معلق در هوا یکی یکی از درون دیوارها که موانعی برای دیگر موجودات بودند عبور می‌کند و به سمت طبقات پایین‌تر قلعه رهسپار می‌شود. مقصد او مشخص بود. نزدیک شدن به منبع صدا. اگر خطری هاگوارتز و تالار خصوصی ریونکلاو را تهدید می‌کرد، باید زودتر متوجه می‌شد و بقیه را از آن مطلع می‌کرد.

اما هرچه جلوتر می‌رود، بیشتر احساس می‌کند که دیگر خبری از یک منبع خاص نیست. چرا که به سرعت صداها در حال پخش شدن در سرتاسر قلعه بودند و دیگر برای هلنا انتخاب این که به کدام سو باید حرکت کند آسان نبود. حیران سرجایش می‌ایستد و با گوش‌هایی تیز شده تمرکزش را بر روی صداهای اطراف می‌گذارد. با این که در یک نقطه متوقف شده بود، اما کاملا احساس می‌کرد که صداها در حال نزدیک شدن به او هستند. دیگر این او نبود که به دنبال منبع صدا می‌گشت، بلکه این منابع متعددی از صداها بودند که به سمت او اوج می‌گرفتند.

با این که هلنا ابتدا با انتخاب خود ایستاده بود، اما حالا این شوک صداها بود که مانع از حرکت دوباره‌ی او می‌شد. مغزش با سرعتی باورنکردنی سعی داشت تئوری‌های ترسناکی که در ذهنش در حال شکل‌گیری بودند را کنار بزند و همین قدرت حرکت کردن را از او ربوده بود.

- دور شین! شما چطور جرات کردین به قلعه‌ی هاگوارتز حمله کنین؟

سر هلنا به صورت اتوماتیک به سمت صدایی که در حال نزدیک شدن به او بود می‌چرخد. صدایی که در طی این هزار سال بیش از آن که تصورش را بکند شنیده بود. متعلق به راهب چاق بود، روح گروه هافلپاف که حالا در انتهای راهرو ظاهر شده بود و پشت سرش چند جادوآموز هافلپافی در حال فرار کردن بودند. راهب چاق تلاش داشت تا با پرت کردن حواس چند دمنتوری که به دنبال جادوآموزان بودند، برای آن‌ها فرصتی برای فرار بخرد.

جادوآموزان با موفقیت از کنار هلنا عبور می‌کنند اما او دمنتورها را می‌بیند که دور تا دور راهب چاق را احاطه می‌کنند. به نظر دیگر جادوآموزان برای آن‌ها جذابیت نداشتند و این راهب چاق بود که چالش جدیدی تقدیم آن‌ها کرده بود. کار دمنتورها بوسه زدن بر انسان‌ها و بیرون کشیدن روح از بدنشان بود و حالا یک روح جلوی آن‌ها قد علم کرده بود. چشیدن آن برایشان وسوسه‌انگیز بود...

و اتفاق می‌افتد!

جلوی چشمان حیرت‌زده‌ی هلنا، دمنتورها شروع به مکیدن روح راهب چاق می‌کنند و تنها مدت زمان کوتاهی زمان می‌برد تا او برای همیشه به نیستی بپیوندد. شوکی که پیش‌تر مانع حرکت هلنا شده بود، حالا با دیدن این صحنه به اوج خود می‌رسد. درست همانند آن که با باسیلیسک چشم در چشم شده باشد، سرجایش میخکوب می‌شود.

راهب چاق، یکی از بهترین دوستانش که نزدیک به هزار سال بود او را می‌شناخت... برای همیشه از میان رفته بود؟

به نظر روح‌ها آن‌طور که تصور می‌کردند جاودانه و به دور از خطر نبودند. چه کسی تصورش را می‌کرد؟

با این که بلعیدن روح راهب چاق چندین‌برابر سریع‌تر از مکیدن روح یک انسان زنده رخ داده بود، اما به نظر به اندازه‌ی کافی دمنتورها را راضی و سیراب کرده بود. زیرا مجددا به حرکت در آمده بودند و مستقیم به سمت هلنا در حرکت بودند که هنوز قادر به هضم وحشت آن‌چه دیده بود نشده بود و شناور در هوا هم‌چون مجسمه‌ی یخی لرزان شده بود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
۱

عروس خون آشام

شوم می پندارنش. زاده شده از خود شیطان. لحظه ای که نیش بدل کننده در تو فرو می رود و خون شیرینت را می مکد، نه به مقصود مرگ، بلکه حیاتی جاودان. مرده می نامندت و تپش های قلبت را نمی شنوند. برای آن ها تو فقط یک جسد هستی که راه می رود و نیش فرو می کند و مایع حیات را می بلعد تا مردگی خود را حفظ کند.

این ها را می دانستم، اما نمی خواستم از دستش بدهم. زندگی را. مرگ را می دیدم که بر فرازم سایه انداخته و سنگینی اش بر سینه ام هر لحظه بیشتر می شد. پس وقتی او را، مارکیز مالخازار را دیدم، در دل جنگل تاریک، گذاشتم که روحش، خونش در من بلولد و گادفری انسان را بکشد تا گادفری خون آشام متولد شود.

اما آن لحظه چیز دیگری هم زاده شد و آن عشق بود. احساسش کردم. اینکه چگونه با چنگال های ظریفش قلبم را سوراخ کرد و بیرون آمد و به سمت مارکیز مالخازار جریان یافت. و از نگاه چشمان خاکستری عمیق او فهمیدم که قلب او هم سوراخ شده. و عشق او بیمار بود. هنوز هم هست. اما من می خواهمش.

و من می خواستم این پیوند را، این شور تاریک را به عنوان بدل کننده هم بچشم، پس هدیه ی تاریک را به دوست قدیمی ام ناتان بخشیدم. با اینکه می دانستم او از این هدیه برای انتقام بهره می جوید. انتقامی که با خود مرگ آورد.

در این شب نامقدس هر موجود تاریکی با یک هدف روحش را در وجود یک انسان می ریزد. و من می خواهم چنین کنم تا دوباره آن پیوند را حس کنم. این بار با کسی که قلبم پیش از این اسیرش شده. کسی که حالا از من بیزار است و مرا دشمن خود می داند، چون قبول نکردم که همراه با او در تاریکی اش فرو روم.

اما حالا می خواهم او را در تاریکی دیگری غرق کنم. او یک بار گفته بود در سیاهی جلو می رود تا نور را پیدا کند و خونی که به او می دهم، یا با او چنین می کند یا داغ لعن را بر روحش فرود می آورد.

ایزابل. آیا او عروس خون آشام من خواهد شد؟
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/2/12 22:46:49
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 15:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قــســمــت اول

جانداران شب زی دیگر بیدار شده بودند. نور ماه کامل به آن ها قدرتی دو چندان بخشیده بود و البته تنها منبع روشنایی در کل آن منطقه بود. مدت های طولانی بود که بمحض تاریکی هوا، مشعل های معلق خاموش میشدند و هاگوارتز و هاگزمید در تاریکی مطلق فرو میرفتند. وضعیتی که بشدت مطابق میل دِمِنتورها (دیوانه سازها) بود. سال های سال بود که نان آن ها در روغن بود و هر جا میخواستند جولان میدادند. شادی و اُمید را میمکیدند و مرگ و غم را میگُستراندند. بوسیدن که زمانی نماد عشق و محبت بود حالا به نماد مرگ و نشانه دمنتورها تبدیل شده بود: بوســه مـــرگ.

طبیعتا غذای روحی نیز برای دمنتورها فَتُ فراوان بود. شب ها در گوشه گوشه منطقه، جادوگرانی که شیشه ای نوشیدنی کره ای در دست داشتند و تلو تلو میخوردند و یا ساحره هایی که گُلِ جادویی کشیده بودند و در عالمی دیگر سیر میکردند بصورت انفرادی اینور و آنور میچرخیدند و گاها گیر دمنتورها میفتادند. در آن لحظه صدای جیغ کوتاه و کم رَمَقی شنیده میشد... گوش های اهالی تیز میشد... و صدا بلافاصله خاموش میشد. مدت ها بود که اکثریت آن ها دیگر به این چیزها اهمیتی نمیدادند. مرگ، طبیعی شده بود. حتی گاهی عده ای میگفتند: "رفت...راحت شد!"

در حومه هاگزمید، در راهی که به بلندترین قسمت آن میرسید، بردلی قدم زنان پیش میرفت. جغدش نیز که همیشه همراهش بود از این شاخه به آن شاخه میپرید و همراه او حرکت میکرد. سابق بر این، او همیشه سوت زنان و در حال زمزمه کردن "نی ناش ناش... ناش ناش" پیاده روی میکرد اما دیگر زمان این خوشی های ساده نیز منقضی شده بود. آن شب، بردلی نیز بالاخره از لحاظ روحی به اکثریت اهالی پیوسته بود. رها از همه چیز.

همیشه فکر میکرد وقتی به آخر خط و این مرحله برسد حالتی سیاه و عجیب پیدا میکند ولی در کمال تعجب حالا اینطور نبود. درونش حفره ای بزرگ و خالی بوجود آمده بود اما از آن سمت گویی وزنه ای صد کیلویی از بدنش جدا شده بود. سبک و راحت و البته رها و بدون امید واهی. اگر سیگاری بود، حتما آن شب یک پاکت کامل کشیده بود.

همانطور که بردلی جلوتر میرفت صدای زوزه ها... نعره ها و فریادها بلند تر میشد اما او دیگر اهمیتی نمیداد. در واقع وارد وادی پوچی شده بود. فقط ناخوداگاه جلوتر میرفت. آن قدر رفت تا بالاخره به مرتفع ترین نقطه رسید و بالاخره ایستاد. جغدش نیز پرواز کرد و به روی شانه اش نشست. از آن نقطه میشد تمام محوطه هاگوارتز و هاگزمید را دید اما نه در آن شب پر از تاریکی. حالا هیچ چیزی درست دیده نمیشد. همه جا خاموش بود.

بردلی دیگر در ذهنش به دنبال راه حل نبود بلکه خود را رها کرده بود و همه سپرهایش فرو ریخته بودند. اینجور مواقع معمولا سرنوشت در کمین است: ...
صدای زوزه بلندی شنیده شد و ناگهان از بوته ای نزدیک، هیولایی بزرگ و خشمگین بیرون پرید و به سمت بردلی حمله کرد. بردلی حتی زحمت فرار کردن را نیز به خود نداد، فقط جغدش را از روی شانه اش پراند و گفت: برو... جغد رفت و ثانیه ای دیگر در حالی که حدقه چشمان بردلی بصورت ناخودآگاه بیرون زده بود، گردنش در دهان یک گرگینه عظیم الجثه بود و خون فوران میزد...
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 04:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
*۰*

تنها کسی که جنب و جوشش در شب‌ها بیشتر می‌شد، مرگ بود. مرگ اصولا فعالیت در خفا و سکوت و آرامش رو دوست داشت. البته با اینکه سرش برای دردسر و چالش و سرگرمی و هرگونه مسئله‌ای که می‌تونست شرایط رو از حالت عادی به حالت غیرعادی تغییر بده درد می‌کرد، اما از سکوت و آرامش هم بدش نمی‌اومد. سکوت و آرامش‌های مخصوص بیشتر مشام مرگ رو به کار می‌انداخت. سکوت و آرامش‌های به خصوصی، مثل آرامش و سکوت قبل از طوفان!

مرگ اون شب تمام تحرکات رو زیر نظر داشت. جنبش سایه‌ها رو رصد می‌کرد. افکار مخاطره‌آمیز رو می‌خوند. خودش رو در انعکاس دندون‌های ساییده شده و برانگیخته شده برای جنگ و خونریزی و تبدیل می‌دید. اما پشت قضیه خودش رو کاسب چیزی نمی‌دونست. مطمئن بود که جریان ایجاد شده، برای چیزی بیشتر از کشت و کشتار به راه افتاده بود و با اینکه مرگ بود و ازش توقع می‌رفت که مرگیت کنه و دنبال جون گرفتن باشه، اما از بوی ترس و چالش و سرگرمی‌ای که حالا به مشامش خورده بود، مست مست بود!

به دنبال آغاز حمله بود. توی ذهنش استراتژی‌های مهاجم رو می‌سنجید. آیا می‌تونستن از عنصر غافلگیری‌ای که داشتن به خوبی استفاده کنن؟ از طرفی خبر از هوش و ابتکار مدافعین هم داشت. ولی با همه‌ی ابتکارشون، آیا می‌تونستن در مقابل قدرت مهاجمین مقاومت کنن؟ مرگ، روبروی صفحه شطرنج این نبرد قرار گرفته بود و با دقت هر مهره رو زیر نظر گرفته بود. آیا فداکاری کار درستی بود؟ آیا طعمه گذاشتن سودمند خواهد بود؟ آیا کشتن و نمردن کمک‌کننده‌س؟ ایفای نقش توی کدوم طرف تخته‌ی بازی، سرگرم کننده‌تر خواهد بود؟

مرگ، فقط دنبال سرگرمی بود. حالا که بی‌خیال تنها کاری که انجام می‌داد شده بود، با خودش فکر می‌کرد که کدوم طرف می‌تونه براش مناسب باشه؟ اقلیتی که می‌خواستن اکثریت بشن؟ یا اکثریتی که از اقلیت شدن فرار می‌کردن؟ مرگ همچنان به صفحه شطرنج خیره شده بود. سفید همیشه اول حرکت می‌کنه. اما این بار این سیاه بود که داشت با تمام‌ مهره‌هاش حمله می‌کرد و وسط صفحه رو محاصره کرده بود. طعم شیرین قدرت فائق شدن؟ یا طعم مبهم و ناآشنای نبوغ برای دفاع و کاهش آسیب؟ سفید یا سیاه؟

مرگ، گیر کرده بود.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/12 21:00:25
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/12 21:01:44
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 00:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه جدی جدید
وقتی اقلیت، اکثریت می‌شود!

از نوع ادامه‌دار-تک‌پستی*


ساعت نزدیک به نیمه‌شب بود و باران شدیدی هم‌چون تازیانه، سازه‌های هاگزمید و هاگوارتز را مورد عنایت خود قرار می‌داد. گویا گناهی مرتکب شده بودند و حالا مجازات بر سرشان نازل شده بود. با این حال اهالی هاگزمید و ساکنان هاگوارتز بی‌توجه به باران بی‌رحمانه‌ای که به هیچ رهگذری رحم نمی‌کرد، زیر سقفی که بالای سرشان قرار داشت در آرامش آماده‌ی خواب می‌شدند، اگر که پیش از این به خواب نرفته بودند. برای آن‌ها آن شب شبی بود درست مانند دیگر شب‌ها که با یک خواب عمیق می‌شد به آن پایان داد تا روشنایی صبح فرا رسد.

اما چیزی که از آن خبر نداشتند جنبش‌هایی بود که در بیرون از دیوارها و در تاریکی شب در جریان بود. سایه‌های بی‌شماری که بی‌سر و صدا اما با سرعت در حرکت بودند و هرکدام در جایگاهی که پیش‌تر برایشان تعیین شده بود قرار می‌گرفتند. تاریکی شب و باران به خوبی به آن‌ها کمک کرده بود تا بدون دیده شدن حرکت خود را آغاز کنند.

خیلی زود دهکده هاگزمید و قلعه هاگوارتز به طور کامل محاصره می‌شود و تنها فرمانی کافی بود تا شورششان را آغاز کنند. آن‌ها در یک هماهنگی کامل آماده بودند تا آخرالزمانی را برای جامعه‌ی جادوگری رقم زنند که دیگر خبری از ظلم‌هایی نباشد که باور داشتند در تمام این سال‌ها بر آن‌ها روا شده است. دیگر نگاه‌های تحقیرآمیز دیگران و طرد شدنشان کافی بود.

آن‌ها اقلیت‌هایی بودند که می‌خواستند اکثریت شوند.

آن شب ماه کامل بود و تمام اقلیت‌ها گرد هم آمده بودند. از غول‌های غارنشین گرفته که از دور منتظر نشسته بودند تا سر فرصت به آن‌ها بپیوندند، تا گرگینه‌هایی که به آسمان چشم دوخته بودند تا با فرا رسیدن نیمه‌شب و آغاز تبدیلشان، در شیپور آغاز شورش بدمند. در جهت مخالفِ گرگینه‌های منتظر، خون‌آشام‌ها بودند که با به نمایش گذاشتن دندان‌های نیششان آماده بودند تا همتایان بیشتری برای خود رقم زنند.

اقلیت‌ها برای انتقام آمده بودند، اما نه انتقامی که تنها به کشتار منتهی شود، بلکه انتقامی که تا جایی که ممکن بود آن‌ها را یکی از خودشان کنند تا بچشند آن‌چه را که آن‌ها در تمام این سال‌ها تجربه کرده بودند. این‌گونه بود که اقلیت‌ می‌توانست اکثریت شود. سال‌ها بود که مخفیانه برای آن شب تاریخی نقشه کشیده بودند و حالا می‌توانستند به آن تحقق بخشند. آن‌ها از قبل راه نفوذ به قلعه‌ی هاگوارتز را پیدا کرده بودند و دروازه‌ها آماده بودند تا با دیدن اولینشان گشوده شوند. دهکده‌ی هاگزمید نیز شانسی برای دفاع در مقابل آن‌ها نداشت.

بالاخره با قرار گرفتن عقربه‌های ساعت بر روی نیمه‌شب و صدای فریادهای دردناکی که خبر از تبدیل شدن گرگینه‌ها می‌داد، لبخندی بر لب همگان نقش می‌بندد. بالاخره زمانش فرا رسیده بود. با به حرکت در آمدن سایه‌ها که این‌بار بی‌مهابا از محل اختفایشان بیرون می‌آمدند و دیگر ترسی از دیده شدن نداشتند، شورش اقلیت‌ها علیه جامعه‌ی جادوگری رسما آغاز می‌شود.

~~~~~~~

* سوژه‌ی ادامه‌دار-تک‌پستی (که لرد ولدمورت 2 دوره پیش زیاد تو ماموریتاش می‌داد) سوژه‌ایه که شما در اون تنها به روایت داستان خودتون در سوژه‌ی اصلی داده شده می‌پردازین و با هر پست جدیدی که در تاپیک می‌زنین، تنها داستان خودتون رو ادامه می‌دین نه دیگران. یعنی فارغ از این که در پست بقیه برای سایر اشخاص چه اتفاقی میفته و داستانشون چطور پیش می‌ره، هرکس تنها ماجرای خودش رو با یک سری رول شرح می‌ده.

- مثلا در این سوژه‌ی شِبهِ آخر‌الزمانی، اقلیت‌هایی هم‌چون گرگینه‌ها، خون‌آشام‌ها، غول‌های غارنشین و... علیه جادوگران شورش کردن و هر عضوی هر پستی که می‌زنه، باید ماجرای خودش رو شرح بده که در این شب کجاست، چطور از قضیه با خبر می‌شه، چطور مورد حمله قرار می‌گیره، چطور فرار یا مقابله می‌کنه و در نهایت چطور گیر میفته و تبدیل به خون‌آشام، گرگینه یا... می‌شه. در واقع شما فرصتی دارین که وقوع اتفاقی خاص برای شخصیت خودتون یعنی برای اولین‌بار تبدیل شدن به یکی از این گونه‌ها رو در نظر گرفته و شرح بدین. فراموش نکنین هدف اصلی این اقلیت‌ها نه کشتن، بلکه تبدیل کردن شما به گرگینه، خون‌آشام و... هست. پس خلاقیت خودتون رو به کار بندازین و احساسات و تجربه شخصیت خودتون در یک ماجرای آخرالزمانی که در نهایت موجب تبدیل شدن شما به یکی از گونه‌ها می‌شه رو برای ما بنویسین.

- اعضایی که خودشون شخصیت اقلیت دارن آزاد هستن که شخصیتشون رو در دسته‌ی شورشیان قرار بدن و به شرح ماجرای تبدیل کردن دیگران بپردازن یا از مردم بی‌خبر باشن که مثلا با گونه‌ی متضاد خودشون مورد حمله قرار می‌گیرن یا حتی شخصیت جدیدی خلق کرده و ماجرای اون رو بنویسن. اما اعضایی که شخصیتشون اقلیت نیست نمی‌تونن خودشون رو یکی از شورشیان در نظر بگیرن مگر بعد از تبدیل شدن به یکیشون که می‌تونن تصمیم بگیرن با بقیه شورشیان همراهی کنن. تاکید می‌کنم شما فقط در صورتی می‌تونین عضوی از شورشیان بشین که واقعا تبدیل به یکی از خود گونه‌های اقلیتی بشین.

- در این نوع سوژه نیازی به رزرو ندارین چون رول هرکس مستقل از دیگریه، اما امکان ارسال پست پشت سر خودتون هم ندارین و باید بذارین حداقل 1 پست فاصله بیفته تا بتونین دوباره ماجرای خودتون رو ادامه بدین.

- تمامی پست‌های این سوژه ایونت محسوب شده و به صورت خودکار 3 گالیون برای شما به همراه داره.

- در نهایت بخشی از سود حاصل از اجاره‌ی این تاپیک (در صورت استقبال) بین شرکت‌کنندگان با توجه به این که ماجراشون رو در چند پست شرح دادن تقسیم می‌شه.

- با تشکر از بردلی بابت سوژه.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/12 0:53:06
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/12 2:27:24
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/12 2:46:40
🦅 Only Raven 🦅