صبح دل انگیز پاییزی بود . از پنجره نیمه باز آشپزخونه هوای خنک وارد میشد . همه در محفل ققنوس در تکاپو بودن . جرج و فرد درحال دست انداختن دماغ دراز اعضای محفل که پشت میز آشپزخونه غذا میخورن بودن .
دامبلدورر بدون آن آرامش مسخره همیشگی از پشت عینکش به شومینه خیره شده بود .
مالی ملاقه اش رو با حوله کثیف و کهنه آشپزخونه تمیز کرد و دوباره مشغول هم زدن غذا شد !
کریچر با نفرت درحال جا به جا کردن ظروف شسته شده بود . آب بینی اش رو با روبالشی ای که تنش بود تمیز کرد . بشقابهایی که حمل میکرد توی قفسه چید و برگشت و چند ظرف باقیمانده را که هنوز نم داشتند با روبالشی اش خشک کرد و به سمت قفسه حرکت کرد .
در یک لحظه جغد کوچکی سریع از لای پنجره باز وارد آشپزخونه شد و حین حرکتش تا به آلبوس برسد در هوا خرابکاری کرد و عینک هری کثیف شد و مثه رعد و برق روی شیشه عینکش شکل گرفت .
فرد و جورج :

دامبلدور که به وضوح حواسش جمع جغد شده بود در صندلیش جابجا شد و جغد را گرفت و نامه رو از پای جغد باز کرد و مشغول خوندن شد و لحظه به لحظه چهره اش خوشحالتر شد . پس از تموم شدن نامه روبه همه آنهایی که در سکوت مثه همیشه درحال فضولی و سردرآوردن از ماجرا بودن کرد و گفت :
" بعد از سه ماه بی خبری از برادرم آبرفورث خبری بهم رسیده . ظاهرا در اثر فوت بز محبوبش دچار افسردگی شده بود و مدتی توی قسمت بیماران روانی سنت مانگو بستری بود . قراره برای تعطیلات بهمراه مادرم به اینجا بیاد . فرزندانم ! ازتون میخوام اگه اومد اینجوری مثه شیربرنج وارفته ازش استقبال نکنید و کاری کنید که خاطره اون بز هیچوقت واسش تکرار نشه . "
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)
) و مودی هم داشت چشم مصنوعیشو تمیز میکرد که ناگهان شیشه شکست و یکی تالاپ افتاد رو تلوزیون!

) گفت:























