هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱:۵۶ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#21
دوربین به سمت مجری اخبار می چرخد و مجری لبخندی کریه به بینندگان جادوگران نیوز می زند.
- خبر فوری که همین الان به دست ما رسید: ختم با شکوه لرد سیاه در خانه ریدل. همکار ما گزارش کوتاهی در این باره برای ما تهیه کردن.

خبرنگار حاضر در خانه ریدل به صورت زنده

- هم اکنون شاهد مراسم عظیم ترخیم لرد سیاه هستیم. جادوگران و مشنگ های سر تا سر دنیا در این مجلس هستند تا با مرگخواران داغ دیده ایشان، همدردی کنند.

دوربین می چرخد و خیل عظیم مردم که در خانه ریدل جمع شده اند، را نشان می دهد.
خبر نگار، به سمت پیرمردی می رود.
- سلام پدر جان! حالتون خوبه؟
- پدر عمته بی فانوس!

مجری که معلوم بود جا خورده است، چیزی نگفت و لبخند زورکی تحویل داد.
- شما برای چی اینجا هستین؟
- مگه کوری نمی بینی اومدم ختم؟

مجری لبخند زورکی دیگر زد.
- از خدمات و پزیرایی راضی بودین؟
- نخیرشم! همش حلوا به خوردمون دادن، ناهارم ندادن تازه!

مجری در حالی که صورتش به سرخی می زد، پیر مرد را ترک کرد و به سمت کودکی رفت.
- سلام عمو جون حالت خوبه؟ واسه چی اومدی اینجا؟
- اومدم بزنم تو دهن همه مرگخوار!

مجری که دید اوضاع خیط است از کودک فاصله گرفت و به مردی میانسال نزدیک شد.
- سلام علیکم. خوب هستین؟ تا اینجای مراسم راضی بودین؟
- اره! مثلا حمامش مثلا تمیز بود، غذاش خوب بود، ساندیویچ می دادن، پرتقال دان زات دان دادن، خیلی قشن...
مرد صحبتش را تمام نکرده بود که، مجری میکروفن را بر فرق سرش کوبید.
- اصلا خبرنگاری به من نیومده، می رم همون برفمو پارو می کنم!
سپس دوان دوان از خانه ریدل ها دور شد.

جادوگران نیوز

مجری برنامه که هنگ کرده و آب روغن قاطی کرده بود، از حالت هنگ درآمده و رو به دوربین گفت:
- گزارش بس دلپزیری بود، میریم سراغ سایر اخبار!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: اعلام جرم
پیام زده شده در: ۱:۰۲ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#22
شکایت داریم... چه شکایتی!
از سرکار خانم وزیر وایتکس خور، به دلیل دخالت در امور مرگخواری که ربطی به وزارت نداره!

انتخاب ما لرد شکلالتی هستن، خود ارباب به خواب یکی از مرگخوارن وفادار شون، ما اومدن و گفتن که هاگرید جانشین حقیقی شونه!

پس
#درود_بر_لرد_ شکلاتی


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸
#23
- سام علیکم!

رئیس موزه نگاه دقیقی به دختر، لات، مو رنگی، آدامس جو انداخت.
- امرتون؟
- گفتین بعدی، ما هم با وجود اینکه بعدی نبودیم، همه افراد صف رو شتک کردیم تا خدمتتون برسیم!
- چی کار کردین؟
- حالا ایناش مهم نیس، ما اومدیم که اولین و بهترین چوب بیسبالمون که از قضا عتیقه هم محسوب می شه بفروشیم.
- ارزش تا...
- ای بابا خسته نشدی ع هر مراجعه کننده اینو پرسیدی؟

آلکتو یک چوب بیسبال که در بدنه اش رد خون مشاهده می شد، از پشتش دراورد.
- این ناناسو می بینی؟ نمی دونی چه گردنایی با این شکسته شده و چه خون هایی که با این ریخته نشده.

رئیس نگاهی به چوب بیسبال کرد. انزجار کاملا از چهره اش نمایان بود.
- الان می خواین اینو من بخرم؟
- معلومه! مگه خیال دیگه ای داشتی؟
آلکتو قلنج گردنش را شکاند. رئیس که مشخص بود ترسیده است، آب دهانش را قورت داد.
- خب چه قیمتی مد نظرتونه؟
- صد گالیون کمتر نمی دیمش؛ البت ارزشش بیشتر از این حرفاست!

رئیس بی سر و صدا صد گالیون روی میز گذاشت و چوب بیسبال را برداشت و بی حوصله تر از قبل گفت:
- بعدی!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#24
همانطور که کراب دنبال مقصر می گشت تا شتکش کند، آلکتو مثل همیشه علاف و بیکار به دیوار تکیه داده بود و آدامس می جوید. ناگهان هکتور از ناکجاآباد ظاهر شد درحالی که ردای آغشته به محتویات بینی، گابریل را به دیوار می مالید، گفت:
- آلکتو، حس نمی کنی با این موهای رنگی رنگیت خوشگل نمی شی که هیچ، زشت ترم می شی؟

چشمان آلکتو با این حرف هکتور گشاد شدند.
- چی گفتی؟ نشندیم بلند تر بگو ملتفت شیم!
- این چه طرز حرف زدنه؟ مثلا ساحره ای. ساحره ها با کمالاتن!
- ینی ما بی کمالاتیم؟ نفس کش! مث اینکه امرو خیلی تنت می خاره؟
- اعصاب مصابم که نداری! همش ملتو به دعوا دعوت می کنی.
- منظور؟

هکتور از فرط هیجان دوز ویبره اش را بیشتر کرد.
- بیا اینو بخور. معجون اعصاب حالتو خوب می کنه.

آلکتو با شک نگاهی به معجون و چشمان مشتاق هکتور انداخت.
- تو می گی اینو بخوریمش؟
هکتور:

آلکتو معجون را گرفت و یک نفس سر کشید.

- بگو... بگو ببینم چه حسی داری!
- حالم خیلی خوبه. اصلا از این بهتر نمی شم.
آلکتو لبخندی به روی هکتور زد و نگاهی به لباس هایش انداخت.
- اینا چیه تنمه؟ یه ساحره با کمالات ردای شیک و برازنده تنش می کنه.
- حق با توئه برو لباسات رو عوض کن. به نظرم سر راهت یه سر به آرایشگاه بزن وضع موهات افتضاحه.


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#25
- یالله!بانو اومدیم کمکتون کنیم دس تنها نباشین. البت این گوشتا رو هم آوردیم واس ناهار که ، یه موقع ارباب ع اون دنیا آخ مون نکنن! ای دنیا ما که ع دار خودت یه دونه ارباب بیشتر نداشتیم اونم ع ما گرفتیش؟
آلکتو گریه کنان این را گفت و خواست از آشپزخانه بیرون برود که ناگهان چیزی یادش آمد.
- فقط یه چیزه کوچولو بانو، ع این گوشتا رو که طبخ کردین خودتون یه وخ نخورینا!

بانو مروپ که تعجب کرده بود، درحالی که اشک چشمانش را پاک می کرد پرسید:
- خب چرا؟
- خب این گوشتا زیاد گوشتای مناسبی نیستن واس شما بختیاری گرفتیم این غذا واس مهموناس.

در آن لحظه ناهار برای بانو مروپ اهمیت چندانی نداشت. بنابراین چیزی نگفت.
آلکتو از آشپز خانه خارج شد و به ملت عذا دار پیوست.

- خب تشکر ویژه باید بکنیم از خانواده های داغدار: لسترنج، وارنر، ویزل...
- خالیم... خالی!
- خب خالی، کرو، کارتر، اسلاگهورن، گری بک و دیگر داغداران عزیز!
- چرا منو نگفت اصلا قهرم با همشون!
- پس چرا ناهار رو نمیارن؟ مردیم از گشنگی؟
- نگران نباشین میارن!
این را آلکتو درحالی که لبخند شیطانی بر لب داشت گفت.


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۷ ۱۶:۵۲:۱۵

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۱۶ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
#26
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌ رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن و الان هدف ققپادها(ققنوس های محفل) قرار گرفتن.



مرگخواران و لرد سیاه، در حال ادامه دادن مسیر لوبیا بودند که، ققپاد ها دوباره مانعشان شدند. خیل عظیم مرگخواران که متوقف شده بودند، در سر و کله هم زده و یکدیگر را هل می دادند.
- برین دیگه چرا وایسادین؟
این حرف را یکی از مرگخواران که ققپاد ها را نمی دید، زد.
- مگه نمی بینی؟
- نه!
- ناموسا نمی بینی؟

مرگخوار مذکور که از قضا کوتاه قد هم بود، کله اش را خاراند و گفت:
- مرگ دامبلدور نمی بینم؟
- ققپاد های ققنوس دوباره سد راهمون شدن.

در جلوی صف، مرگخواران دیگر که کاملا ققپاد ها را می دیدند، جلسه ای تشکیل داده بودند.
- این محفلیا شورش رو دیگه دراوردن.
آلکتو قلنج گردنش را شکاند.
- ما با چوب بیسبالمون شتکشون کنیم؟
لرد سیاه دستش را به علامت نه تکان داد.
- ما ایده بهتری داریم آلکتو. به نظر ما، سه تا دیگه مرگخوارامون باید فدای ما بشن. یکیشون رو همین الان انتخاب کردیم؛ خودت آلکتو.

آلکتو که درست متوجه نشده بود موضوع از چه قرار است. سرش را تکان داد.
لرد سیاه پس از کمی فکر کردن گفت:
- اون دوتا رو هم پیدا کردیم. رودولف که تام ما رو تبدیل به روح کرد و کریس که از وقتی وزیر شده پاش رو زیادی از گیلیمش دراز تر کرده.
قبل از اینکه سه مرگخوار بتوانند از خودشان دفاع کنند، مرگخواران دیگر، آنها را به طناب بستند و آماده پرتاب شدند.


برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}


- عه نگاه کن سوجی؟ این مرگخوارا دوباره می خوان انگری بردز بازی کنن!

قبل از اینکه سوجی بتواند به بازی انگری بردز، مرگخواران نگاهی بیاندازد، سه مرگخوار برگزیده، به سمت ققپاد های محفل ققنوس پرتاب شدند و ریموند و سوجی، دیگر نتوانستند چیزی ببینند.

لوبیای سحرآمیز

لرد سیاه دستانش را به هم زد.
- خب تمام شد یاران ما! بهتره به راهمون ادامه بدیم.
گابریل آب دهانش را به سختی قورت داد و به بالا اشاره کرد.
- ارباب نمی خوام باهاتون مخالفت کنما، ولی من که اینجوری فکر نمی کنم.

شاخه غول پیکری راهشان را سد کرده بود.

- این که چیزی نیست می تونیم ازش رد شیم.
مرگخوار مزکور که خود راضی تشریف داشت، سعی کرد از زیر شاخه رد شود، اما در چشم بهم زدنی پودر شد.

- اهم... اهم! من مرلین شاخه ها هستم تا وقتی چیزی رو که ازتون می خوام بهم ندین، نمی ذارم برین.





اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
#27
در خانه ریدل

مرگخواران با چشمانی که اندازه نلعبکی شده بودند، به یکدیگر نگاه کردند. گویی باورشان نمی شد که بالاخره واقعا در گشوده شده. آلکتو نگاهی به بقیه مرگخواران انداخت.
- دیدین گفتیم باز می شه!

فنریر که گویا هنوز باور نکرده بود که در باز شده، دستی به جای خالی در کشید.
- نه مثل اینکه واقعا باز شده! فکر کنم برای اولین بار این چوب بیسبال آلکتو به درد خورد.

لینی درحالی که دست به سینه ایستاده بود بال بال زنان خودش را به در رساند.
- خب... حالا که باز شده چرا نمیریم تو؟

لینی راست می گفت، باید هر چه زود تر وارد اتاق می شدند و جان پرنسس نجینی را نجات می دادند.همه مرگخواران وارد اتاق شدند، اما هر چه نگاه می کردند؛ کمتر اثری از پرنسس نجینی می یافتند.
- اینجا که نیست. کجا می تونه رفته باشه؟
- یعنی این همه انرژی واسه باز کردن این در صرف کردیم همش کشک؟
- نه!
همه نگاه به سوی گوینده این حرف چرخید. بلاتریکس باچشمانی گشاد به سمت جعبه که وسط اتاق افتاده بود اشاره کرد.
- عه! این دیگه چیه؟

سو لی در حالی که ژست ریونکلاوی گرفته بود گفت:
- شبیه یه وسیله مشنگیه که بهش می گن تبلت.
- ولی اینجا چیکار می کنه؟ چه ربطی به پرنسس داره؟
- به این خاطر!
بلاتریکس وسیله عجیب غریب را بلند کرد؛ چشمان مرگخوارن لحظه به لحظه گشاد تر می شد. رابستن فریاد زد:
- پرنسس این تو چیکار کردن میشه؟


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی آلکتو کرو
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
#28
ممنون جرالد ع حمایتت بیا یه گوشه بشین ساندیسم بگیر دستت اگه دلت خواس اینم بذار توی امضات!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی آلکتو کرو
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸
#29
جناب آقای کاندیدا از اونجایی که حدس نمی زنیم بلکه مطمئنیم روی صحبتتون با ماست، باس بگیم که ما فقط از تجربیاتی که داشتیم گفتیم اصلا قصدمون این نبود که نگاه ملت رو نسبت به شما عوض کنیم فقط قصد انتقاد داشتیم؛ در فضای سیاسی واقعی هم اینگونه مسائل وجود داره، افشا سازی حقیقت و انتقاد. تهدید کردید که شما هم مثل ما رفتار خواهید کرد، ذره ای نگرانی نسبت به این مسئله نداریم. امیدوار بودیم متوجه شده باشید بیشتر صحبت های ما بیشتر جنبه طنز داشته اگه طور دیگه برداشت کردین، احتمال لحن ما مشکل داشته از این بابت عذر می خوایم.


شفاف سازی کردیم!




پ ن: از اونجایی که گفتین ایده نداریم و به جاش کاندیدا های دیگه رو متهم می کنیم ما هم از فردا ایده هامونو لیست می کنیم!






ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳ ۲۳:۱۱:۳۴

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: ستاد انتخاباتی آلکتو کرو
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸
#30
آق مگ کاروانسرا هر کی بیاد اینجا اعلام وزارت کنه؟

اونجا بالا نوشته "ستاد انتخاباتی آلکتو کرو" سوات که دارین؟

پس کیش کیش جاجا!


اگر بار گران بودیم رفتیم!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.