هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دوست داری تو دنیای جادوگری چه کار مهمی کنی و به کجا برسی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹:۰۸ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
#31
جادوهای مهمی اختراع کنم، یه شفا دهنده بشم یا یه شغل مربوط به مشنگا داشته باشم، یه دیوونه خونه‌ی جادویی بزنم و کلا غرق بشم توی موفقیت


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲:۳۷ چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹
#32
ببخشید من دو تا پست در این بخش ارسال کردم. می‌خواستم اگر امکان داره این رو تایید کنید چون توی اون یکی یه اشتباهی پیش اومد و نتونستم ویرایشش کنم.
- - - - - - - - - - - - -

نام: سوزانا هسلدن

گروه: ریونکلاو

نژاد: اصیل زاده (سوئدی-ترک)

جنسیت: دختر

القاب: هلدن_آسمون سفید

بوگارت: از دست دادن خانواده و زمانی که دلیلی برای لبخند زدن نباشه.

جارو: نور جاروی ۳۰۰۵

چوبدستی: یه چوبدستی سفید رنگ، ۲۷ سانتی متر، از چوب درخت الماس، با هسته‌ی عنصر لِی وحش سیاه، انعطاف پذیر به اندازه‌ی کافی، خوش‌دست و بسیار قدرتمند.

محل زندگی: سوئد، استکهلم. البته هر از گاهی هم با خانواده‌ش به ترکیه می‌ره تا اقوام مادریش رو ببینه و مدتی (مثلاً یک یا دو ماه یا بیشتر) اونجا می‌مونه.

تاریخ تولد: ۴ مه ۲۰۰۳

پاترونوس: نهنگ قاتل

شغل: دانش آموز هاگوارتز (البته نویسندگی هم می‌کنه^^)

حیوان خانگی: یه گربه‌ی نه چندان زیبا، به نام «دیم» که سوزانا خیلی خیلی دوستش داره. دیم بهترین دوست سوزاناست و سوزانا خیلی به اون می‌رسه. گربه‌ی باحالیه. عکس «دیم»

ویژگی های ظاهری:
سوزانا، چشم‌های طوسی و زیبایی داره که هرکسی رو جادو می‌کنه. البته چشم‌هاش تیله‌ای هستن و ممکنه اگر رنگ موهاش تغییر کنه به نظر برسه که رنگ چشماش هم تغییر کرده. موهاش قهوه‌ای هستن و تا پایین شونه‌هاش می‌رسن.
معمولا موهاشو باز می‌ذاره یا با کش می‌بنده اما مدل‌های دیگه رو هم امتحان می‌کنه. سوزانا چهره‌ی قشنگ و دلنشینی داره و خوشگله. هیچ عیبی توی چهره و اندامش نداره. قدش بلنده و اندام بی‌نظیری داره. آدم خوش‌پوشیه:)عکس من

ویژگی‌های اخلاقی:
آدم مهربون و خوش‌قلبیه. خیال پردازه و ماجراجویی رو دوست داره. نسبت به بقیه بی‌تفاوت نیست و به اطرافیانش همیشه عشق می‌ورزه. اخلاقش دوست داشتنیه. معمولا زیاد مطالعه می‌کنه. همیشه یه مبلغی رو برای کمک به نیازمندان اهدا می‌کنه.
دلش میشه گفت راحت می‌شکنه و روحیه‌ی لطیفی داره. اصلا مغرور و جاه طلب نیست و معتقده که علم، عشق و مهر جهان رو می‌سازن.
خدا رو خیلی دوست داره و همیشه اونو عبادت می‌کنه. عاشق خداست و هر وقت به خدا فکر می‌کنه آروم میشه. همیشه بقیه رو هم تشویق می‌کنه که بیشتر به خدا نزدیک بشن و بیشتر عبادت کنن.
خودش معتقده که یه دیوونه‌ی تمام عیاره و باید بره تیمارستان. اصلا هم با این دیوونگی مشکلی نداره و عاشق دیوونه بودنه. توهم و خیال، دنیای اونو می‌سازن.
به علم علاقه داره، و سعی می‌کنه همیشه به علم و دانشش اضافه کنه و از علمش در راه خیر، و به خوبی استفاده کنه.

علایق:
به موسیقی و کتاب خوندن خیلی علاقه داره. کتاب‌های مشنگی زیاد می‌خونه و همیشه دوست داره کتاب‌هایی که خونده برای دیگران تعریف کنه. خلاصه، کتاب خوندن خیلی خیلی دوست داره و کتاب خوندن خیلی خیلی دوست داره.
به موسیقی خیلی علاقه داره و می‌تونه پیانو و ویولن بنوازه. اونم به طور کاملا حرفه‌ای.
موسیقی زیاد گوش می‌کنه. هر وقت حوصله‌ش سر میره، آواز می‌خونه، ویولن می‌نوازه یا پیانو می‌زنه. رقص باله رو هم دوست داره و کمی بلده باله برقصه.
به دریا علاقه داره و شنا رو خیلی دوست داره. وقتی می‌ره زیر آب، به آرامش می‌رسه.
سفر به فضا رو خیلی دوست داره. کلی کتاب مشنگی مربوط به فضانوردی و اینجور چیزا داره.
نویسندگی رو دوست داره و تا الان چند تا کتاب نوشته. البته برای خودش. نه برای منتشر کردن. البته خیلی دوست داره کتاب‌هاش منتشر بشن.
به چیزای مشنگی خیلی علاقه داره. خیلی زیاد. توی اتاقش یه عالمه وسایل مشنگی داره و چیزای زیادی در مورد مشنگا می‌دونه. چند تا وسیله‌ی مشنگی هستن که همیشه همراهشن.
رنگ مورد علاقه‌ش گلبهی و سرمه‌ایه⁦(◕ᴗ◕✿)⁩

زندگینامه:
سوزانا هسلدن، در چهارم مه سال ۲۰۰۳، در کشور سوئد چشم به جهان گشود. پدر او، تامی هسلدن، جادوگر و اهل سوئد بود و مادرش، یعنی ائل آی اکالین هم یک ساحره بود و اهل ترکیه.
پدر و مادر سوزانا، در سال ۱۹۹۹، در یک سفر به طور اتفاقی یک دیگر را ملاقات کردند و دلبسته یکدیگر شدند. این‌طور شد پس از مدتی، با هم ازدواج کردند. هر دو جادوگران قدرتمند و مفیدی بودند و از افراد با نفوذ، در وزارتخانه‌ی جادو.
آنها در سوئد ساکن شدند. البته تامی هر ماه همسرش را به ترکیه می‌برد تا او خانواده‌اش را ببیند و حتی چند ماه آنجا می‌ماند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند.
دو سال پس از ازدواجشان، از خداوند یک فرزند خواستند و خداوند سوزانا را به آنها داد. سوزانا، در سنین کودکی بر زبان‌های انگلیسی، سوئدی و ترکی مسلط شد.
او در سوئد و ترکیه بزرگ شد. والدینش می‌خواستند او با هر دو کشور آشنایی کامل داشته باشد. برای همین او یک سال در سوئد می‌ماند، و بعد به ترکیه می‌رفت. و این چرخه، همین‌طور تکرار می‌شد.
سوزانا از این بابت ناراحت نبود، اما جابجایی مدام برای او و خانواده‌اش، اندکی دشوار بود.
سوزانا استعداد جادوگری داشت و این به خوبی در او دیده می‌شد.
او، چند سال در مدارس مشنگ‌ها تحصیل کرد و وقتی نامه‌ی دعوتی از هاگوارتز دریافت کرد، با اشتیاق به سوی هاگوارتز شتافت و تحصیلات جادوگری خویش را آغاز کرد.


تایید شد!
خوش اومدی به ایفای نقش.


ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۱۲:۱۵:۳۸
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۱۲:۲۰:۲۵
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۱۲:۳۶:۲۴
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۱۵:۰۷:۰۸
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۱۵:۵۳:۴۵
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۲۳:۳۹:۳۳
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۲۳:۴۶:۲۸
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۳ ۲۳:۴۸:۵۱
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۰:۵۷:۱۲
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۰:۵۷:۴۴

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷:۰۴ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹
#33
نام: سوزانا هسلدن

گروه: ریونکلاو

نژاد: اصیل زاده (سوئدی-ترک)

جنسیت: دختر

سن: ۱۶ سال

محل زندگی: سوئد، استکهلم. البته هر از گاهی هم با خانواده‌ش به ترکیه می‌ره تا اقوام مادریش رو ببینه و مدتی (مثلاً یک یا دو ماه یا بیشتر)
اونجا می‌مونه.

تاریخ تولد: ۴ مه ۲۰۰۳

پاترونوس: نهنگ قاتل

شغل: دانش آموز هاگوارتز (البته نویسندگی هم می‌کنه^^)

حیوان خانگی: یه گربه‌ی نه چندان زیبا، به نام «دیم» که سوزانا خیلی خیلی دوستش داره. دیم بهترین دوست سوزاناست و سوزانا خیلی به اون می‌رسه. گربه‌ی باحالیه. عکسِ «دیم»

ویژگی های ظاهری:
سوزانا، چشم‌های طوسی و زیبایی داره که هرکسی رو جادو می‌کنه. البته چشم‌هاش تیله‌ای هستن و ممکنه اگر رنگ موهاش تغییر کنه به نظر برسه که رنگ چشماش هم تغییر کرده. موهاش قهوه‌ای هستن و تا پایین شونه‌هاش می‌رسن.
معمولا موهاشو باز می‌ذاره یا با کش می‌بنده اما مدل‌های دیگه رو هم امتحان می‌کنه. سوزانا چهره‌ی قشنگ و دلنشینی داره و خوشگله. هیچ عیبی توی چهره و اندامش نداره. قدش بلنده و اندام بی‌نظیری داره. آدم خوش‌پوشیه:) عکس من

ویژگی‌های اخلاقی:
آدم مهربون و خوش‌قلبیه. خیال پردازه و ماجراجویی رو دوست داره. نسبت به بقیه بی‌تفاوت نیست و به اطرافیانش همیشه عشق می‌ورزه. اخلاقش دوست داشتنیه. معمولا زیاد مطالعه می‌کنه. همیشه یه مبلغی رو برای کمک به نیازمندان اهدا می‌کنه.
دلش میشه گفت راحت می‌شکنه و روحیه‌ی لطیفی داره. اصلا مغرور و جاه طلب نیست و معتقده که علم، عشق و مهر جهان رو می‌سازن.
خدا رو خیلی دوست داره و همیشه اونو عبادت می‌کنه. عاشق خداست و هر وقت به خدا فکر می‌کنه آروم میشه. همیشه بقیه رو هم تشویق می‌کنه که بیشتر به خدا نزدیک بشن و بیشتر عبادت کنن.
خودش معتقده که یه دیوونه‌ی تمام عیاره و باید بره تیمارستان. اصلا هم با این دیوونگی مشکلی نداره و عاشق دیوونه بودنه. توهم و خیال، دنیای اونو می‌سازن.
به علم علاقه داره، و سعی می‌کنه همیشه به علم و دانشش اضافه کنه و از علمش در راه خیر، و به خوبی استفاده کنه.

چوبدستی: یه چوبدستی سفید رنگ، ۲۷ سانتی متر، از چوب درخت الماس، با هسته‌ی ریسه‌ی قلب اژدها، انعطاف پذیر به اندازه‌ی کافی، خوش‌دست و بسیار قدرتمند.

جارو: آذرخش (۲۰۲۱)

علایق:
به موسیقی و کتاب خوندن خیلی علاقه داره. کتاب‌های مشنگی زیاد می‌خونه و همیشه دوست داره کتاب‌هایی که خونده برای دیگران تعریف کنه. خلاصه، کتاب خوندن خیلی خیلی دوست داره و کتاب خوندن خیلی خیلی دوست داره.
به موسیقی خیلی علاقه داره و می‌تونه پیانو و ویولن بنوازه. اونم به طور کاملا حرفه‌ای.
موسیقی زیاد گوش می‌کنه. هر وقت حوصله‌ش سر میره، آواز می‌خونه، ویولن می‌نوازه یا پیانو می‌زنه.
به دریا علاقه داره و شنا رو خیلی دوست داره. وقتی می‌ره زیر آب، به آرامش می‌رسه.
سفر به فضا رو خیلی دوست داره. کلی کتاب مشنگی مربوط به فضانوردی و اینجور چیزا داره.
نویسندگی رو دوست داره و تا الان چند تا کتاب نوشته. البته برای خودش. نه برای منتشر کردن. البته خیلی دوست داره کتاب‌هاش منتشر بشن.
رنگ مورد علاقه‌ش گلبهی و سرمه‌ایه⁦(◕ᴗ◕✿)⁩

زندگینامه:
سوزانا هسلدن، در چهارم مه سال ۲۰۰۳، در کشور سوئد چشم به جهان گشود. پدر او، تامی هسلدن، جادوگر و اهل سوئد بود و مادرش، یعنی ائل آی اکالین هم یک ساحره بود و اهل ترکیه.
پدر و مادر سوزانا، در سال ۱۹۹۹، در یک سفر به طور اتفاقی یک دیگر را ملاقات کردند و دلبسته یکدیگر شدند. این‌طور شد پس از مدتی، با هم ازدواج کردند. هر دو جادوگران قدرتمند و مفیدی بودند و از افراد با نفوذ، در وزارتخانه‌ی جادو.
آنها در سوئد ساکن شدند. البته تامی هر ماه همسرش را به ترکیه می‌برد تا او خانواده‌اش را ببیند و حتی چند ماه آنجا می‌ماند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند.
دو سال پس از ازدواجشان، از خداوند یک فرزند خواستند و خداوند سوزانا را به آنها داد. سوزانا، در سنین کودکی بر زبان‌های انگلیسی، سوئدی و ترکی مسلط شد.
او در سوئد و ترکیه بزرگ شد. والدینش می‌خواستند او با هر دو کشور آشنایی کامل داشته باشد. برای همین او یک سال در سوئد می‌ماند، و بعد به ترکیه می‌رفت. و این چرخه، همین‌طور تکرار می‌شد.
سوزانا از این بابت ناراحت نبود، اما جابجایی مدام برای او و خانواده‌اش، اندکی دشوار بود.
سوزانا استعداد جادوگری داشت و این به خوبی در او دیده می‌شد.
او، چند سال در مدارس مشنگ‌ها تحصیل کرد و وقتی نامه‌ی دعوتی از هاگوارتز دریافت کرد، با اشتیاق به سوی هاگوارتز شتافت و تحصیلات جادوگری خویش را آغاز کرد.

معرفیِ دوم بررسی میشود.


ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۸:۴۵:۳۰
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۹:۴۷:۲۲
ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۹:۵۱:۳۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۰:۴۴:۰۰

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱:۴۱ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
#34
سلام کلاه عزیز:)
امیدوارم حالت خوب باشه.
کلاه عزیزم، عرض کنم خدمتت که من آدم باهوشیم.
از نظر من، با هوش میشه هر کاری کرد و هوش، بزرگترین سلاح انسان در این دنیاست.
از نظر من، علم خیلی بهتر از ثروته. چون با علم میشه جنگید و مشکلات رو حل کرد. علم خارق العاده‌ست.
کلاه عزیز، من کتاب خیلی زیاد می‌خونم و عاشق اینم که کتابای مشنگی رو بخونم و برای دیگران تعریف کنم. در کل زیاد مطالعه می‌کنم.
میشه گفت حافظه‌م خوبه.
برای تصمیم گیری از منطق و هوشم استفاده می‌کنم.
علم و کتاب خوندن، همه‌ی دارایی‌ من تو این دنیان.

کلاه جان، اولویت من برای گروهبندی اینه:
۱-ریونکلاو(به ریش مرلین قسمت میدم کلاه، منو بنداز ریونکلاو )
۲-اسلایترین

کلاه باید بدونی من عاشق ریونکلاوم و احتمالا اگه نرم توش میمیرم.
پس خواهش میکنم منو بنداز ریونکلاو


ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۱۱:۵۱:۳۰

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۰۱ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
#35
تصویر سوم(اسنیپ و آینه‌ی نفاق انگیز)

سوروس، در راه پله‌ها مدام بالا و پایین می‌رفت. حاضر بود شرط ببندد که صدای پاتر را شنیده است. فقط دلش می‌خواست او را گیر بیاورد و بلای وحشتناکی بر سرش بیاورد. دیگر از دست بچه بازی‌های پاتر خسته شده بود. آخر یک بچه‌ چقدر می‌تواند احمق باشد که در آن ساعت از شب، در راه پله‌ها قدم بزند و تفریح کند؟
نفهمید چه مدت در راهروها دنبال پاتر گشت و چقدر پله‌ها را بالا و پایین کرد، اما فهمید که دیگر بسیار دیر شده و بهتر است برگردد. خودش را دلداری داد و به خودش قول داد که فردا صبح، حق پاتر را کف دستش بگذارد.
بنابراین، برگشت تا از پله‌ها پایین برود و برگردد. اما نگاهش به دری افتاد که در تاریکی فرو رفته بود و بسیار ساکت به نظر می‌رسید. با خودش فکر کرد که احتمال دارد پاتر همان جا مخفی شده باشد. امتحانش ضرری نداشت. پس به سمت در رفت و دستگیره‌ی آن را با شتاب پایین کشید‌. صدای قیژی آمد و در، باز شد. سوروس، اتاق را کاوید. در آن چیز خاصی نبود و پاتر هم آنجا نبود. نفس عمیقی کشید و اخم‌هایش را در هم کشید. خواست برگردد، که خیلی اتفاقی نگاهش به یک آینه‌ی قدی خورد و فهمید که درست در کنار آینه قرار گرفته است. حسش او را به سمت آینه راند. و بعد، تصویری واضحی را در آینه دید. تصویری از خودش، و دختر زیبا و موقرمزی که او را در آغوش گرفته بود. دخترک، لی‌لی بود.
قلب سوروس در سینه فرو ریخت. زانو‌هایش سست شدند و دستش را روی قاب آینه گذاشت و به آن تکیه کرد. تصویر لی‌لی و سوروس، به او لبخند می‌زدند و وجودش را به آتش می‌کشیدند. دلش از دلتنگی داشت آب می‌شد و افسوس، که تصویر لی‌لی در آغوش او، توهمی فریبنده در دل یک آینه بود.
بغض، گلوی سوروس را فشرد. خاطرات لی‌لی در ذهنش زنده می‌شد. شب‌هایی که یکدیگر را مخفیانه در کلاس تاریخچه‌ی جادو ملاقات می‌کردند، روزهایی که به هاگزمید می‌رفتند و وقتی سوروس برای لی‌لی، از فروشگاه دوک‌های عسلی خرید می‌کرد، لی‌لی کلی ذوق می‌کرد و از آن لبخندهای زیبایش می‌زد.
تصاویر در مقابل چشمانش جان می‌گرفتند.‌ و سوروس، هر لحظه بیشتر از قبل دلتنگ لی‌لی می‌شد. اشک‌های شور، بی‌امان روی گونه هایش می‌چکیدند. تصور لی‌لی را روی آینه لمس کرد و بوسه‌ای بر گونه‌ی تصویر لی‌لی نشاند. کاش می‌مرد و به لی‌لی می‌پیوست. کاش...
یاد جیمز افتاد. کسی که لی‌لی را از او گرفت و بی‌مسئولیتی‌اش باعث شد لی‌لی بمیرد. از او متنفر بود. اگر او نبود، تصویر درون آینه‌ی نفاق انگیز الان کاملا واقعی بود‌. اشک‌هایش را پاک کرد. پاتر هم پسر همان پدر بود. تنبیهش سوروس را آرام می‌کرد. احساس می‌کرد روح جیمز در عذاب است. و این، آرامَش می‌کرد.
بلند شد. در دلش آشوبی به پا بود. حس می‌کرد لی‌لی زنده است. عذاب ناشی از دلتنگی، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. جدایی از آن تصویر، محال به نظر می‌رسید‌.
به سختی خودش را راضی کرد که برود. دستی به تصویر لی‌لی لبخند به لب کشید و بغضش را فرو داد. و بعد، از اتاق بیرون رفت و در را بست. به خودش قول داد باز هم بیاید و تصویر لی‌لی را ببیند. فکر تنبیه پاتر، مرهمی می‌شد بر زخم قلبش. از پله‌ها پایین رفت و در حالی که دوباره سعی می‌کرد همان اسنیپ بدخلق باشد، با خودش گفت:
- لی‌لی... چرا بیدارم نمی‌کنی و نمی‌گی که اینا یه کابوسن؟
و بعد، او بود و چهره‌ی جدی و عبوسش. چه کسی می‌فهمید، او هم دلش بی‌نوا و زخم‌دیده است؟



خب، سعی کردم خوب باشه. اما فکر کنم افتضاح شد.
امیدوارم مورد قبول قرار بگیره:)
یعنی... اِممممممم. قبول کنین لطفا


خوب بود. لذت بردم!

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱۶:۲۵:۵۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۲:۳۱:۳۴

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.