هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ جمعه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
#1
فرانک لانگ باتم- روبیوس هگرید- مینروا مک گونگال


1- چرا وقتی مینروا رو برداشتی، اصولا سعیی در خو گرفتن به شخصیتش نکردی؟ و به عبارتی همون شخصیت های قبلیت بودی با یک شناسه جدید؟!


2- وزیر که شدی، بگذریم از ماجراها؛ چرا با اینکه خیلی قبلش سروصدا زیاد کردی، ولی فک میکنم نهایت یک ماه فعالیت کردی و بعدش کم و بعدترش هم کلا ناپدید شدی؟!( نگو که کار و زندگی و درس بود، که همه مون کار و زندگی و درس داریم)

3- به نظرت ایا سایت اونقدر ارزش داری که یه نفر رو اذیت کنی، و بعد وقتی از مدیریت رفت بری توی معجون راستگویی و بگی خیلی اذیتت کردم و اینا؟!


4- چرا اینقدر عشق مدیریتی؟ به نظرت اگر مدیریت خوب بود، هیچ مدیری استعفا میداد؟ یا تقاضا میکرد برای دسترسی یه نفر دیگه؟!


5- فقط مدیریت میتونه کاری پیش ببره؟ اگر مدیر بودی فکر میکنی چیکار میتونستی بکنی که حالا که نیستی، نمیتونی بکنی؟ در صورتی ککه وقتی مدیر بشه آدم، بخش مهمی از وقتش برای فعالیت در رول، میره برای جواب دادن به یه سری بلیت و جواب دادن!


6- فکر میکنی چند نفر رو تا به حال از خودت رنجوندی؟


7- اخلاق خوب، از نظرت چجور اخلاقیه؟!

8- الگوی تو در سایت کی بوده؟ و کی هست؟


9- فکر میکنی تا چه حد انسان مسئولیت پذیری هستی؟!!!!!

10- شاید حدود 5سال یا بیشتر باشه که عضو سایتی. اینجا یه جامعه مجازی کوچیکه. همه باهم تعامل داریم و مسئولیت هایی رو می پذیریم و ... . فکر میکنی بعد از این 5 سال، چه درسهایی گرفتی؟ چه تجربیاتی کسب کردی؟


موفق باشی


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
#2
من اعلام حضور میکنم! همچنان زنده ام!!!

باب جسی یه خبر می دادی می یومدم سوال می پرسیدم و بعد از خوندن مصاحبه کلی ابراز احساسات میکردم برات!!!


خیلی مصاحبه کامل، پر و پیمون، و عالی ای بود!
همه جور سوال داشت و من خیلیخوشم اومد از خوندش و خسته نشدم.

و خیلی هم کامل و کاملا به شیوه ی خودت، جواب داده بودی!!!

یادش بخیر جسی1 چه روزایی بود تو محفل! یادته هی میلاددامبل بهت میگفت دیگه وقتشه برو مالی ویزلی رو بدار؟؟ یادش بخیر!


در ضمن مرسی از ابراز احساسات! دوبرابرشو بهت بر می گردونم!


امیدوارم همیشه موفق و موید باشین!( خودت و ریگول!)


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹
#3
من داشتم نظر بلیز در مورد فعال شدن بحث اخبار رو میخوندم. در صفحه ی 601 همین تاپیک.

بعد جواب کوئیرل این بود که: مدیر خبر، تا یه مدتی مدیر خبره. بعد میخواد بشه همه کاره سایت.


خب این به نظرم یه راه حل داره:

میشه گروه خبر زد!

اینکه من بخوام همینجوری یه خبری رو بدم، خیلی فرق میکنه تا اینکه عضو یه گروه باشم و مسئولیتشو داشته باشم.

خب...

این انجمن مقالات گروهی بیکاره! این رو بدین به گروه خبر به اضافه اینکه دسترسی این انجمن " فقط " برای گروه خبر باشه.

اینطوری گروه خبر خبراشو در اون انجمن به اشتراک میذاره و بعد در سایت میزنن.

اینطوری به نظرم بهتر جواب بده.

چون الان با اینکه برای انتونین احترام قائلم،اما چندین روزه که علی ( البوس) خبر نفرستاده، در نتیجه گروه خبر خوابیده!

به هرحال، تا جائیکه یادمه، آنتونین مسئول خبر بود و به خاطر همینم دسترسی داره؛ نه البوس.

پس فکر میکنم ایجاد یه گروه خبر، با سرپرستی یه فردی که خودش مواقعا دنبال خبر و وظیفه اصلیش باشه، نه اینکه اولویت اصلیش زدن تاپیک در خانه ریدل؛ بخش خبر رو یه تکونی بدید.


بازم میگم، دوستی و رفاقت با آنتونین یه طرفه و من به هیچوجه قصد توهین نداره و نداشتم، ولی مسئولیت یه طرف دیگه ست.

موفق باشید.


ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۹/۱۲/۷ ۱۳:۵۷:۳۵

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹
#4
حالا باز خدا رو شکر که آنتونین فعالیت داره!

بلیزم که فعالیت داره، و همیشه ی خدا نظرات خوبی داده و فکر میکنم بر هیچکس پوشیده نیست توانایی نقد های اساسیش


اما خب، بعضی هستن این وسط آتش رو زیاد می کنن یا هیزم می ریزن، یا از آب گل آلود ماهی میگرن

کسایی که هنوز نمیدونن "ه" در آخر کلمات، به جای" هست" نوشته میشه و به معنای کسره نیست


موفق باشید دوستان


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۹
#5
دو مرد هیکلمند، به دامبلدور نگاهی غیر دوستانه انداختنو یکی از اونا که روی گراپی رو کم می کرد، گفت:

_ هی پیری! یکی باس به خودت کومک کنه!

با این حرفش، هر و کر همه به آسمون رسید! ولی دامبلدور که اصولا کک اش هم گزیده نمی شه، گفت:

_ خوبه حالا که خنده تون تموم شده، دست از سر اون آدم ِ مفلوک بردارین و بیاین دم در، تا یه کمکی به من پیرمرد بکنین!

_ داری ما رو به دوئل دعوت میکنی، پیری؟!!

_ شاید!


مرد ِ گراوپی وار، سقلمه ای به اون یکی که جهت برقراری عدالت ِ رولی، اسمش" اگستوس پای" بود، زد، یقه ی طرف رو ول کرد و رفتن دم در!



خارجی- دم در کافه


دری دری دینگ... دین دین دین.....دری دری دینگ... دین دین دین...( آهنگ دوئل!)


یه کوچه ی خاکی، آدمایی که دم در و پشت پنجره ها واستادن، یه چن تا گوله خار که تو هوا می چرخیدن و یه افتاب داغ که چشم رو کور می کرد، فضاسازی این دوئل رو تشکیل می دن!

دو تا مرد هیکل، جلو یه پیرمرد واستادن و انگشتاشون دور ِ وندشون حرکت میکنه!


پیرمرده داد میزنه:

_ هی شما دو تا سلطون! نکنه از یه پیرمرد می ترسین که شروع نمی کنین؟!!


با این حرف ، یکی از اونا داد میزنه:
_ کروشیووووووو!
_ اون یکی هم فریاد می زنه
_ اواداکداورا!


به صورت اسوموشون یک اخگر قرمز به سمت پیرمرد می یاد، پیرمرد به صورتی ماتریسی از از پشت تا زمین خم میشه، اشعه از جلوش رد میشه! بعد یه اخگر سبز رنگ می یاد سمت دهن پیرمرد، پیرمرد یه تاب به ریشش میده و با گشتاور وارد شده، از جلوی طلسم میره کنار! بعد پیرمرده به صورت هلیکوپتری تو هوا می چرخه، و ملت رو تشویق میکنه به دست زدن!!! بعد یه دونه بالانس جهت شادی روح دامبل های گذشته میزنه و داد میزنه:
_ خلع سلاحیوس!!!
بعد هیچی از توی وند پیرمرد نمی یاد بیرون!!

ملت:

_ نه صب کنین یه دقه، باتریش تموم شده! اقا موچ! نامردی نکنین ها! جاست فیر پلی!!!


گراوپی و آگستوس :

پیرمرد می پره تو مغازه، یقه اون یارو مفلوک رو میگیره:

_ اسم طلسم ِ خلع سلاح چی بود؟!

_ خاک! تو خیر سرت اومدی از من دفاع کنی؟! برو بابا نخواستیم!!!

_ نه صب کن! اصلا خلع سلاح نمی کنم، من کارای خفن ترم بلدم! فقط نگاه کن! دلسرد نشو!


پیرمرد می پره سط میدون و بدون هیچ اهن و تلپی داد میزنه:

_ من دو تا بلیط مجانی برای یه مکان خوووف و اهم، دارم! کی میخواد؟!


گراوپی نشان و آگستوس : مــــــــــــــا! :angel:


ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۵ ۱۲:۳۲:۱۶

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
#6
_ آآآآآآآه خدااااااای من!!! ایا من در رویا هستم؟ ایا رویا در چشمانم است؟ ایا رویا به اینجا آمده؟! ایا رویا...


_ این رویا کیه هی رویا رویا می کنی بابایی؟ به مامان بگم؟


_


آنیتا نگاهی به اهالی ِ اتاق می ندازه. سالی و مشتی هنوز داشتن به انیتا نگاه می کردن! و سعی می کردن هلاجی کنن که چرا دختر ِ دامبلدور، باید در نقش پرستار ظاهر بشه!

تا موقعی که اونا داشتن تراختور وار به ذهناشون فشار می یاوردن، دامبل اشاره کرد کنار خودش و گفت:

_ بیا بشین، یه کم کمپوت دارم!

آنیتا که خسته شده بود از اینکه فرتوتی ِ سالی و مشتی روی باباش تاثیر سو گذاشته، اون روی ناجورش( ) بالا می یاد، یکی می کوبونه تو پیشانیش و میگه:

_ باب من خیر سرم اومدم اینجا نجاتتون بدم! چرا اینقد ریپ می زنین آخه؟!

ملت پیرپاتال: !!!!!!!!!! ( کپی رایت بای بلوز! )



آنیت یه امپول از توی جیبش در می یاره و میگه:

_ ببین ددی!! من این امپولو می زنم، بعد شما تو یه خواب غلییییییظ میرین، بقیه فک میکنن شما فرت شدین! بعد من چون این کارت ِ قدیم ِ مدیریتمو هنوز دارم، میگم چون نماینده اونام، جهت تحقیق و تفحص، باید ببرمتون چمیدونم، دفتر مدیریت سایت!


دامبل دستی به ریشوان ِ پرپشت خودش می کشه( از شامپو سیر پرژک استفاده کنین! ) ، و خیلی موتوفکرانه میگه:

_ این فکر خوبیه! اما از لحاظ شرعی درست نیست تو آمپول بزنی، تو برو بیرون در واستا، 1 دقیقه بعد، بیا تو!



نویسنده: اینا احتمالا اثرات همون سوغاتیای مشده!



این میشه که آنیت از در خارج میشه، و یک عدد آمپول و 3 عدد پیرمرد ِ مشتاق فرار رو، با هم تنها می ذاره!!!!




ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ ۱۷:۲۷:۴۶

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
#7
اول اینکه تشکر میکنم از ارگوس با این سوال بجاش. ممنون.


سوالات:


1- پرسی چرا اون اوایل لج در بیار بود؟؟ همه با دیدن اسم پرسی موهاشونو میکندن؟ چیشد که دیگه اونجوری نیست؟؟

2- تا حالا چن تا سایتو هک کردی؟


3- این درسته که میگن هدف تو از بودن در این سایت، مدیر شدن و در نهایت هک کردنه سایته؟؟؟


4- نظرتو در مورد: خودت، ایگور، مری، مورگانا بگو!

5- چرا هالی ویزارد؟!!

6- موفق باشی!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#8
قطار میخواست مثل همیشه خالی سفر کند، اما اینبار تصمیمش را گرفت و سوار شد...

نه خوشحال بود و نه ناراحت، حس عجیبی بود. چهارسال تمام در هاگوارتز تحصیل کرده بود و دیگر وقت آن بود که پا به دنیای مشنگ ها بگذارد...

ساک رنگ و رو رفته اش را در گوشه ای نهاد و خود نیز نشست...

قطار سوت کشید و آرام آرام به حرکت افتاد و با سرعت کمی از میان خاطراتش گذشت...

عضوی تازه وارد... هاگوارتز... گریفیندور... محفل ... وایت تورنادو ... هافلپاف... الف دال ... حذب... ریونکلاو... سو استفاده از اشیا مشنگی... نظارت... نقد... سرزمین امپراطوری تاریکی... کوئیدیچ... بسته شدن 11 روزه ی سایت برای تغییر سرور... نوشتن مقاله... پاورداس... مسابقه رول و مقاله تابستانی... پاورداس... دیوکور...

سرعت قطار بیشتر میشد...

برگشت دوباره... نظارت... مک گونگال... کوئیدیچ با سریوس و جینی( اسم تیم یادم نیست)...ارباب!... مدیریت... ویزنگاموت... مشاوران... وزارت... کل کل... خوشی ... دعوا... رفتن... برگشتن... خوبی... رفتن...بچه ها... برگشتن... وزارت ... بچه بازی، غر غر، جوگیری، بی ملاحظه گی، عصبانیت... رفتن ...

قطار با سرعت زیادی مسیر را طی میکرد؛ کم کم آخرین خاطرات نیز محو میشدند. دلش نمیخواست اینگونه تمام شود، میخواست آخرین چیزی که به یاد می آورد، زیباترین چیز باشد...

قطار داشت به پیچ نزدیک میشد...

سرش را از پنجره بیرون برد و به دورترین خاطراتش نگاه کرد، زمانی که کابری ساده بود و تنها ذوقش رسیدن به خانه و پست زدن، تفریح کردن و خندیدن... نگاهی انداخت به محفل، حذب، ریونکلا، زمین بازی کوئیدیچ و مطالب، و بهترین خاطراتش را مرور کرد، تا جائیکه امکان داشت به آن روزها خیره شد...

بلاخره قطار پیچید و هاگوارتز در هاله ای از خاطرات محو شد...

نفسی عمیق کشید و به دور دست ها خیره شد، حال می توانست تنها برای خود باشد.
خندید و کتابی را کیف جدیدش بیرون کشید و صفحه ی اولش را باز کرد. اما قبل از انکه شروع به خواندن کند، نگاهی به مسیر انداخت که مملو از زیبائی ها بود، خوشحال شد که به جای بدی نمی رود.

قطار سوت کشید...

بلاخره نگاهش را به صفحه ی کتاب معطوف کرد و چنین خواند:

" آینده، بنائیست که با گذشته، بر روی حال می سازیم...


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
#9
به فریز باود:


پست شما به دلیل رعایت ادب پاک شد.

چندین ماه فرصت داشتن و عدم فعالیت انجمنی، یعنی ناکارآمدی ناظر.

نتیجتا از چندین هفته پیش، به دنبال ناظرینی با کیفیت و خلاق برای انجمن مزبور بودیم؛ خوشبختانه چنین افرادی این مسئولیت رو قبول کردند.

نتیجتا، این برکناری شما ربطی به پستی که بعد از حدود یک ماه زده شده، نداره.



به ریگولوس و آرگوس:

امیدوارم انتظارتون یکی دو روز دیگه بیشتر طول نکشه. موفق باشید


ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۰ ۲۲:۲۸:۳۸

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۹:۴۰ شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸
#10
اسكاور كسيه كه حق پدري بر گردن من داره!


1- سه تا سوتي هاي مديريتيت رو بگو؟!

2- بعد از رفتن از مديريت، بازم به اين انجمن دسترسي داشتي؟ چجوري؟!

3- ماجراي بيل ويزلي رو يادت مي ياد؟! اصلا چيشد كه اون قضايا پيش اومد؟ ارزششو داشت؟!

4- بهترين دوران بودن در جادوگرانت در كودوم گروه بود؟ هافل يا ريون؟

5- زاخي؟ دامبل؟ اسكي؟ كودومشون بيشتر دوست داري؟!

6- Hco ، حذب، صحبت با همديگه، كافه محفل ققنوس؟! نظرتو در باره اينا بگو!!

7- چرا به همه مديران مرگ ميفرستي؟ حتي من كه دختر خوندتم؟!!

8- شده تا حالا بخواي برگردي؟ چيشد كه نشد؟!


موفق و مويد باشي!!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.