هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: وقتی می گم "جادوگران" منظورم کجاست؟
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۲۹ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸
#1
وقتی می‌گوییم "جادوگران" ، یعنی جایی که گذشته در آن محو نمی‌شود. از میان نمی‌رود. آرام آرام گذشته‌ت را مرور میکنی و میفهمی چقدر تغییر کردی! چه خاطراتی که همچنان ردپایشان در پستــوهای ذهن باقی‌ست. با خود می‌گویی که ای‌کاش هرگز دلی را نمی آرزدم. یک لحظه محو میشوی و با خودت فکر میکنی، آینده چه خواهد شد؟ زندگانی مرا به کدامین سو خواهد برد؟ یا که شاید این منم که باید سکوی هدایت زندگانی را به دست بگیرم ...




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۱۴ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸
#2
نام و نام خانوادگی : سیریوس بلک ( Sirius black )
تاریخ تولد : 3 نوامبر 1959
تاریخ وفات : 18 ژوئن 1996 (36 سالگی)
وضعیت تاهل : مجرد
وضعیت خونی : اصیل
ملیت : انگلستان
نام های مستعار : Padfoot , Snuffles
گروه در مدرسه هاگوارتز : گریفندور

مشخصات فیزیکی:
مرد، موهای مشکی ، قد: 5 فوت و 9.5 اینج ، رنگ چشمان : خاکستری ، رنگ پوست : سفید

ویژگیهای جادویی:
انیماگوس: سگ سیاه، بوگارت : لرد ولدمورت ، چوبدستی : Unknown length, wood and core

خصوصیات اخلاقی:
به نقل از ویکی هری پاتر در وبسایت fandom: یک گریفندوری ایده آل. صادق، شجاع و حتی بی پروا. وفادار به دوستان. فداکاری تا حد مرگ برای کسانی که دوست‌شان دارد. جادوگری شوخ طبع و با استعداد اما از طرفی متکبر. انجام دهنده کارهای شرارت آمیز و دردسرساز. قلدر نسبت به کسانی که دوست‌شان ندارد.

زندگی‌نامه:
سیریوس بلک، زاده 3 نوامبر 1959، فرزند ولبورگ و اریون بلک و برادر بزرگ ریگولس بلک است. اولین اشاره به وی به‌طور مختصر در هری پاتر و سنگ جادو بود که به عنوان کسی بود که موتور پرنده را درست بعد از اینکه لرد ولدمورت از بین رفت به هاگرید داد.او در هری پاتر و زندانی آزکابان به عنوان یک زندانی فراری شناخته شد.

خانواده و دوستان:
در زمان داستان هری پاتر، سیریوس آخرین فرزند خانواده بلک است، والدین وی ولبورگ و اریون بلک نام وی را سیریوس نهادند که نام ستاره‌ای در آسمان است. این نام‌گذاری بر طبق سنت خانواده بلک برای نام‌گذاری فرزندان از نام صورت‌های فلکی و ستارگان است. نام‌های ریگولس، کیگانوس، اوریون و آرکتوروس نیز بر همین اساس انتخاب شده‌است.
سیریوس یک برادر کوچک به نام ریگولس، و سه دخترخاله به نام‌های بلاتریکس بلک، نارسیسا بلک، آندرومیدا بلک دارد. نارسیسا و بلاتریکس نزد خانواده بلک عزیز بودند چون با خانواده‌های خون اصیل بیعت کرده و با مردان جادوگر ازدواج کردند، در حالی که آندرومدا نزد آن‌ها بی‌اعتبار بود زیرا با مشنگی به نام تد تانکس ازدواج کرد. برادر کوچک سیریوس، ریگولاس نیز به خاطر پیوستنش به گروه لرد ولدمورت یعنی مرگ خواران مورد تحسین قرار گرفت. سیریوس و آندرومدا به خاندان بلک شباهتی نداشتند. سیریوس از خانواده خود شرمسار بود و خود را بداقبال می‌دانست.

سیریوس با جیمز پاتر (پدر هری) صمیمی بود و با ریموس لوپین و پیتر پتی‌گرو نیز دوستی داشت.

در سن شانزده سالگی سیریوس از خانه گریخت تا با خانواده پاتر زندگی کند. این بی آبرویی برای خانواده بلک باعث شد که آن‌ها با چالاکی نام سیریوس را از شجره‌نامه خود خط بزنند. آلفارد بلک، برادر ولبورگ (مادر سیریوس)، با سیریوس همفکری کرد و او را با مقدار زیادی پول یاری داد. ولبورگ با فهمیدن این مسئله نام آلفارد را نیز از شجره‌نامه خانوادگی پاک کرد.
جیمز پاتر دوست صمیمی سیریوس با لی‌لی اوانز ازدواج کرد که در مراسم عروسی آن دو سیریوس بلک ساقدوششان بود. سیریوس بعدها به عنوان پدرخوانده هری پاتر، پسر جیمز انتخاب شد.

حبس:
پس از اینکه لرد ولدمورت به خانه لی‌لی و جیمز پاتر حمله کرد و آن دو را کشت، به هری، پسر آن دو حمله کرد اما طلسم او به ولدمورت بازگشت و ولدمورت از بین رفت. در این میان سیریوس از ماجرا با خبر شده و یک ساعت بعد خود را به خانه پاترها رساند. در آنجا به هاگرید برخورد و هاگرید به وی گفت که از طرف دامبلدور دستور دارد که هری را پیش او ببرد. سیریوس هری را به هاگرید داد و موتور پرنده خویش را نیز به وی قرض داد، سپس در حالی که به سمت خانه پاترها می‌رفت اندیشید که رازدار (کسی که راز مکان خانه را در دل خود حفظ می‌کند و هیچ‌کس تا موقعی که او راز را به فرد نگوید نمی‌تواند مکان را ببیند) پاترها یعنی پیتر پتی گرو آن‌ها را به ولدمورت فروخته است. سیریوس به سراغ پیتر رفت و با او گلاویز شد. پیتر با جادو مشنگ‌ها را کشته و خود را به شکل موشی درآورد سپس انگشت خود را قطع کرد و به خانه یک خانواده جادوگر پناه برد. سیریوس به جرمی که پیتر انجام داده بود یعنی کشتن مشنگ‌ها و از بین بردن خود پیتر به زندان آزکابان افتاد.

سیریوس دوازده سال زندانی بود تا اینکه با دیدن یک روزنامه، که عکس خانواده ویزلی را درحالی انداخته بود که پیتر هم با شمایل موش همراه آن‌ها بود، از زندان فرار کرد و به محوطه هاگوارتز رفت. وی بی‌گناهی خود را به هری پاتر و دو نفر از دوستانش (رون و هرمیون) ثابت کرد ولی با فرار کردن پیتر نتوانست خود را از گناهش تبرئه کند و از آنجا گریخت و سعی کرد از راه دور هری را یاری دهد.

کشته شدن:
سیریوس هرگز نتوانست بی‌گناهی خود را ثابت کند و به تا پایان عمر فراری ماند. سرانجام وی وقتی که در وزارت سحر و جادو با مرگ‌خواران درگیر شده بود توسط دختر خاله خود یعنی بلاتریکس لسترنج کشته شد.

آخرین شناسه با نام "سیریوس بلک" در سایت، بیش از یک سال است که آنلاین نشده.
ممنون.

برای تغییر شناسه، بعد از هر مقدار غیبت، یا حتی حین فعالیت و حضور، باید بلیت بفرستید.


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۷ ۲۳:۰۰:۴۹
ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۷ ۲۳:۰۳:۳۸
ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۱۹:۵۲:۴۰
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۰ ۱۵:۱۸:۳۳



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵
#3
سلام دلفی جون! از دیروز تاحالا بعد از کلی تیکت بازی، نمیدونم چرا هنوز نبستن شناسه رو. اینهمه هندی وار خداحافظی کردیم، اما هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده! منم گفتم از این موقعیت استفاده کنم و به جای "چه خالی میرفت" و اینجور شر و ورا، بیام به عنوان آحرین پست ازت سوال بپرسم. البته اگه همینطوری ادامه بدن و نبندن شناسه رو، فکر کنم از این آخرین پست ها زیاد اتفاق بیوفته! بگذریم ..

* من از همون ابتدا که سعی می‌کردی به هر نحوی به سایت کمک کنی، در جریان کارات بودم. اولین شناسه‌ای که خودم ازت میشناسم اینیگو ایماگوـه که بعدشم با همون شناسه شخصیتت به آلبوس دامبلدور تغییر کرد. با اون آواتار جالب " dumbledore is not dead, he's on tour " ! شاید اشتباه کنم اما از همون اول احساس میکردم که دوست داشتی با بقیه متفاوت باشی. یعنی کلا از اون حرکات جنبشی مخصوص خودت گرفته تا حرکاتی که هنوزم میزنی. خودت چی فکر میکنی؟

* لعنتی نمیدونم چه کششی وجود داره که همیشه آدم به این سایت برمیگرده! شاید درحال حاضر حتی صد نفر عضو فعالم وجود نداشته باشه اما خوب آدم برای بدست اوردن توجه همینا هم ساعت ها وقت میذاره و براش از توجه هزاران نفر ارزشمند تره ! به نظرت اعضای این سایت آدمای خاص تری نسبت به بقیه هستن یا اینکه این قضیه مربوط به چیزه دیگه‌ای میشه؟ یا این کلا من اشتباه میکنم

* به شخصه سه نوع شخصیت متفاوت از تورو تجربه کردم! یه وقت بد برداشت نکنی، منظورم روند تکاملی شخصیتت در طول سالها هستش. اولش خوب خیلی اعتراض میکردی به همه چی و روند جنبشی رو در پیش داشتی. بعدش با زدن اون گروه های گرافیکی، ترجمه و اینجور حرکات، بیشتر خدمت کردن در کارات دیده میشد. بعدشم کلا بیخیال همه چی شدی و اومدی بقیه کسانی که توی گفتگو با مدیران چنین حرکتیو میزدن، مسخره میکردی. الانم که چندی سالی میشه مدیر شدی. این روند رو چطوری بهش نگاه میکنی؟ بیشتر با کدوم دورانت حال میکنی و خاطرات داری؟

* نمیدونم مطرح کردنش اینجا درست باشه یا نه. توضیحات اضافه‌ای هم نمیدم و اگه دوست داشتی میتونی به این سوال پاسخ ندی. جسیکا پاتر یکی از اعضای قدیمی سایت هستش که منم باهاش آشنایی داشتم و میدونم شما هم خیلی باهم دوست بودید. خبری ازش نداری ؟ البته این سوال خیلی شخصیه. اصلا میتونی بهش توجهم نکنی!

* یادمه موسیقی کار میکردی! گیتار الکتریک فکر کنم ساز اصلی بود که میزدی. هنوزم کار میکنی یا نه؟ شاید عقاید و شخصیت آدم در اثر بالا رفتن سن تغییر کنه اما احساس موسیقیایی همیشه با آدم میمونه. گوش کردن به یک آهنگ خاطره انگیز در هرلحظه‌ و حالتی، تاثیر خودشون میذاره. یه چندتا موسیقی نام ببر و مهمونمون کن!

* چندسال پیش خودت قلم پر دست خودت بود. حتی خودتم لطف کردی و اون زمان بهم پیام دادی تا مهمون قلم پر بشم. دیگه هم کسی از اون به بعد مارو دعوت نکرد! یادمه یه اتفاقی افتاد همزمان با مصاحبه‌ی من و خیلی از دست یه بنده خدایی ناراحت شدی. کلا قلم پرو بوسیدی گذاشتی کنار. قضیه‌ش چی بود ؟

* قبلا توی رولات از یه تیکه هایی استفاده میکردی که معلوم بود اهل سینما هم هستی. شایدم تو نبودی! ولی آواتار اولین شناسه‌ت اگه اشتباه نکنم، مایکل کورلئونه یا همون آل پاچینوئه خودمونه. چندتا فیلمم نام ببر و مهمونمون کن تا بریم پی کارمون!

احتمالا دیگه باهم روبرو نمیشیم و بعد از بسته شدم شناسم، روابطم با بچه ها کاملا قطع میشه. البته همین الانشم زدی بلاک کردی منو توی تلگرام! اما امیدوارم هرجا که هستی، موفق باشی و خوشحال زندگی کنی.

بدرود!




پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵
#4
عاقا ماهم عنتونینی شدیم رفت!

من دوست داشتم اینجا یکمی از اون عوضی بازیای دنیای واقعی دور بشیم و همگی کنار هم از فعالیت‌مون لذت ببریم اما مثل اینکه خودمم خرابش کردم! عاقا اسم میبرم! هکتور جون اگه ناراحت شدی، ببخش! والا هدف لذت بردن از کنار همدیگس اما احساس میکنم الان دیگه حتی توحید ظهرپورم چشم دیدنمو نداره. حداقل کاری که میتونم بکنم اینکه بذارم بقیه لااقل یه لیوان آب خوش از گلوشون بره پایین!

اونایی که فکر میکردن من پرو تر از اینحرفام و به این سادگیا کنار نمی‌کشم و درصورتی که حتی اگه همه هم ازم متنفر بشن، بازم فعالیت میکنم، باس بگم که اشتباه میکردن. والا من از پر گلم شکننده ترم!

طومار نمی نویسم. دوستتون دارم
مختلص همتون، تام!:kiss:




پاسخ به: دفتر ثبت نام دانش آموزان
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵
#5
نام:
تصویر کوچک شده


تاریخ عضویت:
تاریخ عضویت اولین شناسه :
تصویر کوچک شده

تاریخ عضویت شناسه‌ی فعلی :
تصویر کوچک شده

تعداد ترم هایی که در هاگوارتز شرکت کرده اید ؟
8 ترم

آیا شناسه ی قبلی داشته اید ؟
اولین شناسه :
تصویر کوچک شده

شناسه‌ی قبلی :
تصویر کوچک شده


خوب بیـــــــــد؟




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#6
هافلکلاوشون!

سدریک دیگوری
تام ریدل
لیلی لونا پاتر


-
- چیه تام ؟ باز دوباره اون نیمه‌ی تاریکِ پشت وانتیت اکتیو شده؟
- پسرم داره دوماد میشه! مروپ گور به گور شده کجایی که این لحظه رو از نزدیک ببینی

شاید تا بدین لحظه متوجه شده باشید که چه اتفاقی درحال رخ دادن است. اگر هم متوجه نشدید، توصیه میکنم بار دیگر ضریب هوشی‌تان را اندازه بگیرید تا از سلامت عقلی خود مطمئن شوید! لردسیاهی که ما همیشه با آن کاراکتر "" گونه‌ش میشناسیم، درحال حلوا حلوا کردن هورکراکس های خود پای شخصی‌ست که ظاهرا به او علاقه‌مند شده است و این اتفاق هرگز نخواهد افتاد مگر اینکه او از جان خودش سیر شده باشد!

بازهم متوجه قضیه نشدید! لرد سیاه هرگز از جان خودش سیر نمی‌شود بلکه با گرفتن جان بقیه، جان خودش را از جاودانگی سیر میکند! پس ممکن است چه اتفاقی درحال روی دادن باشد ؟ آیا لردسیاه توسط مجعون عشق طلسم شده بود ؟ شاید هم درپس این ظاهرسازی‌ها، نقشه‌ی پلید و شومی مخفی شده باشد ؟

درحالی که این سوالات از ذهن کنجکاو و پاترگونه لیلی لونا عبور میکرد، تام با همان حالت "" به سدریک علاقه‌ی مخصوص خودش را نشان می‌داد و سدریک هم به صورت سیامک انصاری‌طور به دوربین خیره شده بود تا میزان پوکرفیس بودن خودش را نسبت به این حرکت تام ، ثابت کند!
- حتما یه کاسه‎ای زیر نیم کاسه‌اس!
- نیم کاسه چیه آبجی! کور بشه هرکسی که چشم نداره خوشبختی پسرمو ببینه. ماشالله چقدر هم عروسم شبیه رابعه اسکویی‌ـه!

لیلی که احساس میکرد هرلحظه ممکن است تام از شدت ذوق و علاقه‌ش، سر هرسه‌تایشان را به باد فنا بدهد، یقه‌ی جفتشان را گرفت و با همان حالت استتار قبلی خودشان در پشت بوته‌ها، کم کم از صحنه دور شدند تا به تالارهایشان برگردند و بقیه را از این موضوع با خبر کنند.
- سدریک بالاخره ما با هم پشت بوته ها همسفر شدیم! دیدی اونقدرها هم که فکر می‌کردی، تنگ و تاریک نیست!
-

همینطور که مدام از صحنه‌ی دیدار لرد با عروس مذکور دور می‌شدند، تام ریدل اشک بیشتری توی چشمانش جمع می‌شد و دستانش را با حالت "" تکان میداد تا با پسرش وداع کند.به محض خروج از لوکیشن مخفی، سدریک بوته‌ها را از خودشان جدا کرد و بعد از نشان دادن میزان تنفرش به بوته ها با حالتی که "عمرا دیگه با تام ریدل پشت یک بوته مخفی بشم!" ، کمی خودش را مرتب کرد و با قرار دادن لیلی به عنوان تنها مخاطبش، کلامش را باز کرد ..
- لیلی گویا موشکلی داریم! یعنی موشکل که چه عرض کنم، دچار دوشواری شدیم!
- چرا همیشه باید توی رولهای این مرتیکه مشنگ دوشواری وجود داره؟ ما چه گناهی مرتکب شدیم که باس کاراکترهای رولش باشیم!
- عاقو بزار حرفمو بزنم. متاسفانه تنها کاراکترهای بی طرف این سوژه ما سه تا هستیم. یعنی به جزء خودمون به کس دیگه‌ای نمی تونیم اعتماد کنیم!به جز یکی دوتا محفلی، بقیه مرگخوارن!
- وات دِ فااااج؟




پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#7
- من مرد نیستم اگه دهن اون مادر شیاطین رو ... مسواک نکنم!
- دهع! خودتو کنترل دانگ. هی دانگی به دونگی میشه، از دهان مبارکت کلمات رکیک میاد بیرون.
- نه آخه دهنش خیلی بوی بد میداد. قصدم فقط مسواک کردنه! خب الان بریم سراغ مسائل مربوط به دهان مادر شیاطین or گم شدن لیلی؟
- اصلا من نمیدونم کدوم مادر سیریوسی، لیلی رو وارد سوژه ما کرد که حالا باس دنبال بگردیم!

بدین ترتیب بعد از گذراندن این دوراهی برای اینکه اول به کدوم کارشون رسیدگی کنن، از ابتدای کوچه ناکترن شروع به گشتن لیلی کردن و توی تک تک مغازه ها سرک کشیدن. حتی دانگ گاها طبق عادت قدیمیش، جیب مردم رو میگشت تا بلکه لیلی رو اونجا یافت کنه.
- نع خیر! مثل اینکه پیدا به شو نیست. گویا رسما به فاااج رفتیم.
- عه.. صبر کن! اینهمه جیب ملت رو گشتی اما جیب خودتو نگاه نکردی، گویا یه چیزی داره تکون میخوره!

دانگ که معلوم نبود چطوری لیلی رو به صورت فشرده شده توی جیبش قرار داده بود، اونو با مکافات بسیار بیرون کشید و سعی کرد یه دستی به سر و صورت لیلی بکشه..
- لازم نکرده منو تمیز کنی! مگه توی جیبت چیکار میکنی که بوی دستمال کاغذی های اسکاور رو میده؟
- هیچی به جان یو! یه زمانی تولیدات کارخونه‌ی اسکاور رو جا به جا میکردم، واس همینه!

بعد از پیدا شدن لیلی و باز شدن پیچش سوژه، فرد و دانگ طبق گفته ی پیرمرد به دنبال مرلین رفتن تا بلکه بتونن از طلسم مادر شیاطین نجات پیدا کنن. مرلین که در عوالم بالا مشغول راز و نیاز کردن با دافهای بهشتی بود، صدای آه و ناله‌ی هردویشان روی mute قرار داد و به کارش ادامه داد تا اینکه یهویی یه Buzz یاهو پسند و تکان دهنده، هفت ستون بدنش رو لرزوند و مجبور شد از کارش دست بکشه. دستاشو از آسمون به سمت زمین دراز کرد، یقه‌ی هردویشان رو گرفت، به عوالم بالا بردشون و پوکرفیسانه نگاه‌شون کرد ..

- خب؟




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#8
صدای چرخش پره‌های تهویه‌ی هوا در فضای خالی و تاریک زیرزمین طنین انداز شده بود. هوریس اسلاگهورن بیچاره، به روی یک صندلی کهنه‌ی چوبی و دقیقا در وسط اتاق بسته شده بود و درحالی که در اثر بیهوش بودن به مدت طولانی، سرش مدام گیج می‌رفت و نمی توانست چشمانش را به خوبی باز کند، سعی می‌کرد با سادگی خود که کمی سیاست هم چاشنی آن شده بود، آنها را آرام نگه دارد و پاسخ‌شان را سربسته بدهد تا بلکه کمکی برسد ...

- لوسیوس مطمئن باش اگه اینبار لرد بفهمه که داری بهش خیانت، مثل دفعه‌های قبل خیلی مسالمت آمیز رفتار نمی‌کنه!
- این مسائل به تو هیچ ربطی نداره! به جای این مزخرفات سعی کن روش درست کردن هورکراکس رو به خاطر بیاری وگرنه بهت قول میدم بعد از اینکه شکنجه شدی و ما جوابمونو گرفتیم، آرزو بکنی که هرچه زودتر کشته بشی!

اسلاگهورن با دیدن چهره‌ی لوسیوس، از جدی بودن حرفش کاملا مطمئن شد. سه مرگخوار دیگر هم پشت سر او ایستاده بودند و چهره‌ی طمع خوارانه‌شان کاملا نشان میداد که حاضرند برای بدست آوردن روش درست کردن هورکراکس، از هیچ طلسمی روی بدن هوریس بیچاره، دریغ نکنند!

- مثل اینکه این دفعه راه گریزی وجود نداره! اما قبل از اینکه دست به کاری بزنید، میخوام متوجه بشید که این روش خیلی خطرناکه. شاید خیلی‌هاتون موفق به انجام اینکار نشید!

بعد از اتمام این جمله، هوریس به موفق شد تا کمی دلهره به دل بقیه‌ی مرگخواران بیندازد اما چهره‎ی لوسیوس کاملا مسمم بود. با دستان استخوانی‌ش، محکم چانه‌ی هوریس را گرفت و فشرد!

- احمق اگه بار دیگه از گفتن حقیقت طفره بری مجبورت میکنم که ...

اما هنوز کلامش تمام نشده بود که سقف چوبی زیرزمین، صدای قدم‌های آهسته‌ی یک نفر دیگر به گوش رسید. لوسیوس انگشت اشاره‌ش را محکم به بینی هوریس فشرد و با گفتن یک "هیــــس" کشدار، او را به سکوت دعوت کرد. البته اگر بتوان اسمش را دعوت گذاشت!

- آرسینوس، قبل از اینکه کسی بیاد پایین، برو بالا ببین چه خبره ..




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#9
خلاصه : مرگخوارها با خبر میشن که دامبلدور بچه داره و بچشم توی یتیم خانه سنت دیاگونه! ریگولوس به شکل کودک در میاد تا به یتیم خونه بره و مکان بچه‌ی پشمک رو پیدا کنه ...

---

پـــققق!

این صدای زمین خوردن ریگولوس بود که دوان دوان از پله‌ها به سمت طبقه پایین حرکت می‌کرد و به علت لباس‌های تنگ و چسبان کودکانه‌ش، با مخ به زمین برخورد کرد! پرستاری که همون اطراف می‌پلکید، به سمت ریگولوس اومد تا وضعیتش رو بررسی کنه.

- بچه کی به تو گفته از اتاقت بیرون بیای؟ مگه نمیدونی ساعت 9 شب به بعد خاموشیه؟ اوووخی، صورتشو نگاه کن!

-

پرستار ریگولوس رو گذاشت زیر بغلش و به سمت اتاقش حرکت کرد. ریگولوس رو روی تخت خوابوند، به زور مقداری شربت خواب‌آور توی حلقومش کرد و موقع بیرون رفتن، در اتاق رو هم پشت سرش قفل کرد. بعد از بیرون رفتن پرستار، ریگولوس چوبدستی صورتی خوشگلش رو که برای استتار به این رنگ در اورده بودش، رو بیرون اورد اما هر قدمی که برمیداشت، بیشتر سرش گیج میخورد.

- لعنتی داروهای خواب آور اینجا چقدر قوی ان ..

و دوباره محکم با مخ به سمت زمین خورد و در کف اتاق پخش و پلا شد!

سوی دیگر ماجرا - خانه‌ی ریدل


- آرسینوس داریم کم کم نگران میشیم. مگه پیدا کردن یه بچه چقدر میتونه سخت و دوشوار باشه؟

- اصلا خودتون رو نگران نکنید ارباب! الانه که دیگه سروکله‌ش پیدا بشه!

دینگ دینگ!

- نگفتم الاناس که برسه!

آریانا که دیگر طاقت‌ش برای دیدن بچه‌ی برادرش تموم شده بود، دوان دوان به سمت در رفت.

- من باز میکونم!




پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#10
خلاصه : رودولف و جیمز پاتر هردوشون توسط همسراشون از خونه بیرون انداخته شدن. بصورت اتفاقی همدیگرو میبینن و در حین درد دل کردن، مورفین هم بهشون می‌پیونده و بهشون چیز تعارف میکنه اما جیمز که دنبال پیدا کردن یه راه حل دائمی برای راحت شدن از درد کوفیه زندگیِ، همراه رودولف و مورفین به سمت خانه ریدل حرکت میکنه ...

---


- عه عه! داشت یادم میرفت واشه شی اومدم اینژا.. بیاین دو دیقه تو پارک کنارم رو این صندلیه بشینید تا کارم تموم بشه!

بعد از تموم شدن دیالوگ مورفین، خیلی شیک و مجلسی گند زده میشه به حرکت جیمز باندی و موسیقی خفن‌شون و مجبور میشن با حالت لاتی به سمت پارک برگردن. در همین حین به جای موسیقی جیمز باند، موسیقی از جناب شهرام شب پره بزرگ پلی میشه..

ای قشنگ تر از پریا
تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند
عشق منو می دزدند
عشق منو می دزدند


همینطور که موهاشونو شهرام شب پره‌طور تکون میداند، به صندلی مذکور رسیدند و خیلی ساقی‌طور هم همونجا نشستن. مشتریان به‌صورت خیلی حرفه‌ای میومدن، پول رو روی صندلی میذاشتن و جنس‌شون رو دریافت میکردن.

- ببین داداش شک نکن این همونیه که میخوای! این سری چیژارو با آب و کودهای غنی شده با کلشیم پرورش دادیم

- دستاتون بزارید روی سرتون و بی حرکت بمونید!

- بیچاره شدم! همش تقصیر شما دوتاس








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.