پست دوم
پست خداحافظی کالین کروی
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
و چه خالی میرفت!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/15
تولد نقش: 1399/05/03
آخرین ورود: چهارشنبه 23 تیر 1400 10:21
از: خانه گریمولد
پستها:
157

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/15
تولد نقش: 1399/05/03
آخرین ورود: چهارشنبه 23 تیر 1400 10:21
از: خانه گریمولد
پستها:
157

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پومانا اسپراوت در 1399/6/29 15:14:30
نیستم ولی هستم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/08/17
تولد نقش: 1398/08/22
آخرین ورود: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 16:12
از: بارگاه ملکوتی
پستها:
116

چه کسی گمان میکرد روزی ما هم رخت سفر ببندیم و از بنای وزارتخانه سحر و جادو خارج شویم؟
نقل قول:
گویی حق با تو بود، وزیر مخلوع!
اظهر من الشمس است که ما با دستان خالی آمدیم و با دستان خالی میرویم. حتی دستواره ما هم از هجوم مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم کردیم خم شده است، حال شما حدیث مفصل بخوانید از این مجمل.
نقل قول:
وجدان ما هم آسودست از این خاطر که هیچ عمل شنیعی در طول ریاستمان بر موزه انجام ندادیم. ما اصلاً خودمان ذات موزه هستیم. لا به لای ریش ما تاریخ را به رشته تحریر درآورده اند. مدال منقش به چهره ما را به این و آن اهدا میکنند. ما خودمان تاریخ هستیم!
البته مورخین ما گاهی اقداماتی انجام دادند که مورد تایید نیست. ولی نمیتوان اختیار را از انسان سلب کرد. اختیار همان چیزی است که روح شما را از قفس خاکی رها میکند و به سوی ملکوت سوق میدهد.
اگر ما میخواستیم که مورخین خود را از انجام اعمال مختارانه منع کنیم چه فاجعه ای رخ میداد؟ آنگاه مانع رسیدن ذات مطهر آنها به درجات عالیه میشدیم.
تام جاگسن، فرزند ساموئل. این مورخ پاک است از هرگونه تهمت و افترا. درست به مانند ما خالی آمد و خالی رفت. گاهی شاید شیطنتی کرده باشد ولی خیلی حائز اهمیت نیست.
هر چه هست تقصیر ربکافرگوسن لاکوود میباشد. از اول هم مشخص بود نباید به فرانسوی ها اعتماد کرد.
متاسفانه ایشون چندین مدال طلایی مرلین را از ویترین برداشته و به ردای خود منتقل کردند. همچنین از وام 200 هزار گالیونی موزه استفاده شخصی نموده و برای خود ردا و کلاه نو تهیه کردند.
از جایزه ای که برای قهرمان تورنمنت هالیپاف در نظر گرفته بودیم کمی برداشته و در دنیای ماگلی سرمایه گذاری کردند. نتیجه هم مورد رضایت بوده و به ایشان لقب " خفاش وال استریت" دادند. بله، همه این کارها را ربکا لاکوود انجام داد و اصلاً کار ما و تام نبود.
در انتها ممنونیم از فنریر گری بک و سولی کهمقدمات کار های شنیع ما را فراهم کردند در هر زمان به ما کمک کردند. همچنین از بقیه کابینه وزارت نظافت و تقارن که کمک های خود را از ما و تیم موزه دریغ ننمودند.
نقل قول:
حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...
گویی حق با تو بود، وزیر مخلوع!
اظهر من الشمس است که ما با دستان خالی آمدیم و با دستان خالی میرویم. حتی دستواره ما هم از هجوم مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم کردیم خم شده است، حال شما حدیث مفصل بخوانید از این مجمل.
نقل قول:
مورد دوم هم در مورد "رفتن" اینه که تا جایی که من تجربه کردم همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه.
وجدان ما هم آسودست از این خاطر که هیچ عمل شنیعی در طول ریاستمان بر موزه انجام ندادیم. ما اصلاً خودمان ذات موزه هستیم. لا به لای ریش ما تاریخ را به رشته تحریر درآورده اند. مدال منقش به چهره ما را به این و آن اهدا میکنند. ما خودمان تاریخ هستیم!
البته مورخین ما گاهی اقداماتی انجام دادند که مورد تایید نیست. ولی نمیتوان اختیار را از انسان سلب کرد. اختیار همان چیزی است که روح شما را از قفس خاکی رها میکند و به سوی ملکوت سوق میدهد.
اگر ما میخواستیم که مورخین خود را از انجام اعمال مختارانه منع کنیم چه فاجعه ای رخ میداد؟ آنگاه مانع رسیدن ذات مطهر آنها به درجات عالیه میشدیم.
تام جاگسن، فرزند ساموئل. این مورخ پاک است از هرگونه تهمت و افترا. درست به مانند ما خالی آمد و خالی رفت. گاهی شاید شیطنتی کرده باشد ولی خیلی حائز اهمیت نیست.
هر چه هست تقصیر ربکا
متاسفانه ایشون چندین مدال طلایی مرلین را از ویترین برداشته و به ردای خود منتقل کردند. همچنین از وام 200 هزار گالیونی موزه استفاده شخصی نموده و برای خود ردا و کلاه نو تهیه کردند.
از جایزه ای که برای قهرمان تورنمنت هالیپاف در نظر گرفته بودیم کمی برداشته و در دنیای ماگلی سرمایه گذاری کردند. نتیجه هم مورد رضایت بوده و به ایشان لقب " خفاش وال استریت" دادند. بله، همه این کارها را ربکا لاکوود انجام داد و اصلاً کار ما و تام نبود.
در انتها ممنونیم از فنریر گری بک و سولی که
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/12/27
تولد نقش: 1393/12/29
آخرین ورود: پنجشنبه 3 خرداد 1403 03:14
از: کتابخونهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
195

گودبای مای آزکابان...
چه سخت و دردناکه رفتن... چقدر سخته بشینی و ببینی چیزایی که دوسشون داری، جلو چشمت دارن ازت گرفته میشن و نمیتونی هیچ کاری بکنی. فقط میتونی بشینی و به تقدیر اجازه بدی کارشو بکنه و سعی کنی واسه جای خالی که تو قلبت به وجود میاد و آروم آروم کل وجودتو می گیره، مرهمی پیدا کنی. میای، میری، می خندی، صحبت می کنی، اما یه بغضی ته گلوتو گرفته و مثل یه شیشه نازک، منتظر یه تلنگر کوچیکه که بشکنه و با خورده ریزه هاش، کل وجودتو زخمی کنه.
نقل قول:درسته... هرکسی میره یه روزی. از جایی که دوسش داره باید دل بکنه و بذاره بره. جاهایی که دوسشون داریم، احساس فوق العاده ای رو بهمون منتقل می کنن. مثل صندلی ریاست که حس قدرت فوق العاده ای رو منتقل می کنه و خب... یه روزی باید ول کرد و رفت صندلی رو.
چیزایی که دوسشون داریم، فقط حس خوبی رو بهمون منتقل نمی کنن، با خودشون مسئولیتم میارن. یه رئیس خوب، واسه اینکه از عهده مسئولیتاش بر بیاد، باید دانش کسب کنه. همگی میدونیم دنیایی از علم و دانش لا به لای ورقه های کتابا مخفی شدن و با خوندنشون، کلمه ها، دانایی رو به مغزمون هدیه میدن. حتی دل کندن از دسته فاکتورایی که به اسم غل و زنجیر و طناب دار جدید نوشته شده بودن، اما پولشون صرف خرید کتاب و تکمیل مجوعه های فانتزی کتابخونه شخصیم شد، کار خیلی سختیه. البته همیشه از بزرگترامون شنیدیم که مال حلال به صاحبش بر می گرده. امیدوارم فاکتورای عزیز رو که توی کشو میز ریاست آزکابان جا گذاشتم، روزی بهم برگردن.
نقل قول:امروز عصر که از گودبای عزای وزارت بر میگشتم، تک تک روزایی که توی وزارتخونه سپری کرده بودم، تک تک خاطرات، غما و شادیا، از جلو چشمم گذشتن. و باید بگم که... بله! خوشحالم! خوشحالم و آسوده. خوشحال از اینکه مدتی، هرچند کم، به جامعه ی جادویی خدمت کردم. آسوده از این که عدالت و امنیت رو توی جامعه برقرار کردم. همیشه گرفتن تصمیم درست سخته، اما وقتی صحبت از عدالت و حقوق بقیه میشه، تصمیم گیری سختترم میشه. باید به عقل و منطقت تکیه کنی و تک تک جوانب رو در نظر بگیری. روونا رو شکر که تو این راه موفق بودم و تونستم تصمیمات صحیحی مثل گرفتن جرایم روزانه به جرم وجود 2% باکتری روی کف دست، بازرسی روزانه منازل و بررسی میزان وجود گرد و غبار و ذخایر وایتکس و جریمه در صورت تخطی و صدور احکام درست و به جای زندان برای مجرمان، بگیرم.
در نهایت لازم میدونم از تک تک همراهانم در این مسیر تشکر و قدردانی کنم. وزیر عزیز و پاکیزه مون، بانو دلاکور. معاونت محترم وزارت، بانو گانت. معاون عزیزم، تام جاگسن. موزه گردان و مورخ زحمت کش، جناب مرلین و دوستان دارای دستان پشت پرده ی زوپس نشین. همکاری با این عزیزان، باعث افتخار و سرافرازی بنده بود.
در آخر، با تنها چیزی که از دوران پرشکوه ریاست برام باقی مونده، از سمت خودم کناره گیری می کنم.
به امید جامعه ای هرچه امن تر.
گودبای مای وزیر...
چه سخت و دردناکه رفتن... چقدر سخته بشینی و ببینی چیزایی که دوسشون داری، جلو چشمت دارن ازت گرفته میشن و نمیتونی هیچ کاری بکنی. فقط میتونی بشینی و به تقدیر اجازه بدی کارشو بکنه و سعی کنی واسه جای خالی که تو قلبت به وجود میاد و آروم آروم کل وجودتو می گیره، مرهمی پیدا کنی. میای، میری، می خندی، صحبت می کنی، اما یه بغضی ته گلوتو گرفته و مثل یه شیشه نازک، منتظر یه تلنگر کوچیکه که بشکنه و با خورده ریزه هاش، کل وجودتو زخمی کنه.
نقل قول:
حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...
چیزایی که دوسشون داریم، فقط حس خوبی رو بهمون منتقل نمی کنن، با خودشون مسئولیتم میارن. یه رئیس خوب، واسه اینکه از عهده مسئولیتاش بر بیاد، باید دانش کسب کنه. همگی میدونیم دنیایی از علم و دانش لا به لای ورقه های کتابا مخفی شدن و با خوندنشون، کلمه ها، دانایی رو به مغزمون هدیه میدن. حتی دل کندن از دسته فاکتورایی که به اسم غل و زنجیر و طناب دار جدید نوشته شده بودن، اما پولشون صرف خرید کتاب و تکمیل مجوعه های فانتزی کتابخونه شخصیم شد، کار خیلی سختیه. البته همیشه از بزرگترامون شنیدیم که مال حلال به صاحبش بر می گرده. امیدوارم فاکتورای عزیز رو که توی کشو میز ریاست آزکابان جا گذاشتم، روزی بهم برگردن.
نقل قول:
همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه.
در نهایت لازم میدونم از تک تک همراهانم در این مسیر تشکر و قدردانی کنم. وزیر عزیز و پاکیزه مون، بانو دلاکور. معاونت محترم وزارت، بانو گانت. معاون عزیزم، تام جاگسن. موزه گردان و مورخ زحمت کش، جناب مرلین و دوستان دارای دستان پشت پرده ی زوپس نشین. همکاری با این عزیزان، باعث افتخار و سرافرازی بنده بود.
در آخر، با تنها چیزی که از دوران پرشکوه ریاست برام باقی مونده، از سمت خودم کناره گیری می کنم.
به امید جامعه ای هرچه امن تر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در 1398/12/26 4:25:03
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us
-Tessa Gray-

-Tessa Gray-

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

آه چه سخت است خداحافظی با قدرت...
از همان زمانی که مقام مورخ را پذیرفتم، هیچوقت فکر نمیکردم که روزی بخواهم از منصب قدرت (آن هم چه قدرتی!) کابینه ی وزارت کنار بکشم. در اینجا میخواهم با آوردن نقلِ قول هایی از جادوگران بزرگ و قدیمی، کریس چمبرز و آنتونین دالاهوف به اعمال شنیع خود در زمان برعهده داشتن قدرت اعتراف کنم.
نقل قول:
خب الان چیزی که میمونه چیه؟ شرمندگی!
من همینجا اعلام میکنم که شرمنده ی تک تک اعضای سایتم که وزارتو دارم ول میکنم، به هرحال خیلیا این سایت براشون مهمه و قطعا اینکار من خیلی اشتباهه... رفتن نه، این که مسئولیت قبول کردم اشتباه بود.
آه که چه درست و زیبا میگفت کریس چمبرز... واقعا ترک منصب قدرت سخته و سخت تر از آن، اعتراف به اعمالی که موجبات شرمندگی بنده را فراهم میکنند.
قبل از اعتراف به کارهایی که کابینه ی شانزدهم وزارت در کمال صحت عقلی و جسمی و با خواست خود انجام داده است، قصد دارم تا با کمک گرفتن از دو بزرگواری که نامشان بالاتر ذکر شد، بار سنگین عذرخواهی برای استعفای زود هنگام را از دوش این بنده ی حقیر بردارم.
نقل قول:
یک اینکه خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی.
آه از قلم زیبای آنتونین دالاهوف کبیر، که با سخنان گهربارشان باری سنگین از روی دوش این حقیر برداشته است. بسیار زیبا و حکیمانه بود این سخن و امیدوارم که خوانندگان این اعتراف نامه هم بنده را درک کنند.
و حالا مهلت به اعتراف به اعمال من در دوران وزارت میرسد.
1) تخصیص مبلغ 13 هزار گالیون برای تعمیرات شرکت حمایت از جادوگران که در حقیقت برای تعمیر خانه ی این بنده ی حقیر بود.
2) اختلاس مبلغی بالغ بر 100 میلیون گالیون از صندوق ذخیره ی گالیونیِ دولت نظافت و تقارن.
3) دخالت در امور نظامی.
4) دخالت در امور دادگاهی و حضور به عنوان قاضی در دادگاه خانواده شماره ی 10
در نهایت، آرزوی صلح برای تمامی ساحرگان و جادوگران دارم و از مرلین کبیر و بانو روونا تقاضای بخشش دارم.
و من الله توفیق؛
تام جاگسن، 1398/12/26
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/12/26 1:45:47
جزئیات کاربر

نقل قول:
مرحوم راست میگفتآ. منم واقعا فکر نمیکردم کارم به این تاپیک برسه.. ولی رسید!
بذارید قبل از هر چیزی، نقل قولی کنم از یکی از اعضای سایت وقتی خواست بره...
نقل قول:
موافقم.
واقعا جدا شدن از کرسی وزارت برای من خیلی سخت بود.
نقل قول:
چیزه... اینجاش یکم سخت شد.
اصلا میدونید چیه، معنی کردن این جملات از عهدهی من خارجه. من میگم بذارید ساکت باشم ولی شما اجازه نمیدید. حالا بذارید کمی با هم معاشرت کنیم.
هماکنون، در لحظهای که من چندین سال نوری با شما ملت گرانقدرم فاصله دارم، اومدم یه چند تا چیز بگمکه دلتونو بسوزونم جهت اعتراف و برم.
اون نفری یه میلیون گالیون که ازتون گرفتم رو یادتونه؟ اصلا صرف یتیمخانهی دیاگون نشد. باهاش وایتکس خریدم انبارهامو پر کردم برای روز مبادا.
یادتونه روزی پنج بار باید با آب و وایتکسِ ماموران حکومتی دوش میگرفتین؟ سه بار کافی بود. اون دوبار اضافی واسه خندهش بود.
نگران اون چهار پنجم پول مملکت نباشینا. با همش مواد شوینده خریدم. جاش امنه. به مصرف درستش رسیده.
ولی راستش اختلاس نکردم. اینو همین اول بگم که بدونین. خیلیا میگن اون هفت میلیارد گالیونی که از حسابای گرینگوتز شما برداشتم اختلاسه ولی من اصلا قبول ندارم. به هیچ وجه. من دست خالی و با لباس سفید و استریل وارد این وزارت شدم، دست خالی و با لباس سفیدترم میرم.
نگران بچههاتون هم نباشین جاشون امنه بابا!
... هی پیغوم پسغوم و جغد نفرستین برای من، ای جامعهی ارزشمند جادوگری. بچههاتون کثیفن، باید استریل بشن! اصلا کی گفته وایتکس واسه پوست ضرر داره؟ شما همین شیش ماه رو هر روز باهاش دوش گرفتید، چیزیتون شد؟ نه والا! بچههای شما هم چیزیشون نمیشه. آوردیم استریلشون کنیم، برشون میگردونیم دیگه!
راستی مردم سابقِ لندنِ شمال غربی و شرقی، یادتونه خونههاتون خراب شد؟ تو طرح نبودید بلکه مسکل بزرگتری داشتید... خونههاتون تقارن شهر رو به هم زده بود.
بنده تا جایی که فکر کردم همینا رو به خاطر آوردم. من میدونم شما مردم فهیم همواره وزیرتون رو میبخشید و جا داره اینجا از سخنی نقلقول کنم:
نقل قول:
بله، برای مرحوم که صدق کرد، امیدوارم برای منم صدق کنه.
خب واقعا فکر نمیکردم یه روزی برسه که اینجا پست بزنم... ولی رسید!
مرحوم راست میگفتآ. منم واقعا فکر نمیکردم کارم به این تاپیک برسه.. ولی رسید!

بذارید قبل از هر چیزی، نقل قولی کنم از یکی از اعضای سایت وقتی خواست بره...

نقل قول:
خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه.
موافقم.

واقعا جدا شدن از کرسی وزارت برای من خیلی سخت بود.
نقل قول:
مورد دوم هم در مودد "رفتن" اینه که تا جایی که من تجربه کردم همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه.
چیزه... اینجاش یکم سخت شد.

اصلا میدونید چیه، معنی کردن این جملات از عهدهی من خارجه. من میگم بذارید ساکت باشم ولی شما اجازه نمیدید. حالا بذارید کمی با هم معاشرت کنیم.

هماکنون، در لحظهای که من چندین سال نوری با شما ملت گرانقدرم فاصله دارم، اومدم یه چند تا چیز بگم
اون نفری یه میلیون گالیون که ازتون گرفتم رو یادتونه؟ اصلا صرف یتیمخانهی دیاگون نشد. باهاش وایتکس خریدم انبارهامو پر کردم برای روز مبادا.
یادتونه روزی پنج بار باید با آب و وایتکسِ ماموران حکومتی دوش میگرفتین؟ سه بار کافی بود. اون دوبار اضافی واسه خندهش بود.
نگران اون چهار پنجم پول مملکت نباشینا. با همش مواد شوینده خریدم. جاش امنه. به مصرف درستش رسیده.
ولی راستش اختلاس نکردم. اینو همین اول بگم که بدونین. خیلیا میگن اون هفت میلیارد گالیونی که از حسابای گرینگوتز شما برداشتم اختلاسه ولی من اصلا قبول ندارم. به هیچ وجه. من دست خالی و با لباس سفید و استریل وارد این وزارت شدم، دست خالی و با لباس سفیدترم میرم.
نگران بچههاتون هم نباشین جاشون امنه بابا!
... هی پیغوم پسغوم و جغد نفرستین برای من، ای جامعهی ارزشمند جادوگری. بچههاتون کثیفن، باید استریل بشن! اصلا کی گفته وایتکس واسه پوست ضرر داره؟ شما همین شیش ماه رو هر روز باهاش دوش گرفتید، چیزیتون شد؟ نه والا! بچههای شما هم چیزیشون نمیشه. آوردیم استریلشون کنیم، برشون میگردونیم دیگه! راستی مردم سابقِ لندنِ شمال غربی و شرقی، یادتونه خونههاتون خراب شد؟ تو طرح نبودید بلکه مسکل بزرگتری داشتید... خونههاتون تقارن شهر رو به هم زده بود.

بنده تا جایی که فکر کردم همینا رو به خاطر آوردم. من میدونم شما مردم فهیم همواره وزیرتون رو میبخشید و جا داره اینجا از سخنی نقلقول کنم:
نقل قول:
قطعا هم وزیر بعدی بسیار بهتر از کریس چمبرز حقیر خواهد بود...
بله، برای مرحوم که صدق کرد، امیدوارم برای منم صدق کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/28
تولد نقش: 1397/08/03
آخرین ورود: یکشنبه 31 شهریور 1398 22:38
از: زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
پستها:
458

خب واقعا فکر نمیکردم یه روزی برسه که اینجا پست بزنم... ولی رسید!
حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...
دلیل اصلی رفتنم اینه که دیگه به اندازه گذشته نمیتونم فعالیت کنم... پامو تو راهی گذاشتم که خیلی کار و تلاش میخواد... و خب دیگه وقتی برای سایت جادوگران نمیمونه...
نقل قولی هم میکنم از یکی از اعضای قدیمی سایت وقتی که خواست بره...
نقل قول:
خب الان چیزی که میمونه چیه؟ شرمندگی!
من همینجا اعلام میکنم که شرمنده ی تک تک اعضای سایتم که وزارتو دارم ول میکنم، به هرحال خیلیا این سایت براشون مهمه و قطعا اینکار من خیلی اشتباهه... رفتن نه، این که مسئولیت قبول کردم اشتباه بود.
البته متاسفانه اون موقع روحمم خبر نداشت که تا پنجاه سال آینده فکر رفتن به سرم بزنه حتی! این دلیلی بود که مسئولیت قبول کردم، قطعا هم وزیر بعدی بسیار بهتر از کریس چمبرز حقیر خواهد بود...
در مرتبه ی دوم از لرد ولدمورت عذرخواهی میکنم، یکی از بهترین کسایی که تو زندگیم دیدم و واقعا شرمندم که جواب اعتمادتون رو ندادم... امیدوارم منو ببخشید.
همچنین از جمع مرگخورا هم عذر میخوام...
و همینطور از دوستام در این سایت که شامل سو و لینی(البته اگه خودش بدونه) و چند نفر دیگه میشه.
سرتونو درد نمیارم دیگه... فقط اینکه برای رسیدن به هدف باید از خیلی چیزا بزنی...
و در نهایت...
خداحافظ جادوگران!
حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...
دلیل اصلی رفتنم اینه که دیگه به اندازه گذشته نمیتونم فعالیت کنم... پامو تو راهی گذاشتم که خیلی کار و تلاش میخواد... و خب دیگه وقتی برای سایت جادوگران نمیمونه...
نقل قولی هم میکنم از یکی از اعضای قدیمی سایت وقتی که خواست بره...
نقل قول:
خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی و باز هم ازت سوءاستفاده میشه. کلا تعریفی که خیلی ها از "آزادی" بعنوان نهایت آرزو و بالندگی بشر و تمدن میدن همینه. آزادی ترسناکه. لامصب بعضی از گذشتگان یه چیزایی گفتن که هر چی بالا و پایین بپری بهتر از اون عمرا نمیتونی بگی مثلا در این مورد هزار تا کتاب هم بنویسی هیچ وقت نمیتونی مثل این عبارت "تولستوی" منظورت رو برسونی: "برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر."
خب الان چیزی که میمونه چیه؟ شرمندگی!
من همینجا اعلام میکنم که شرمنده ی تک تک اعضای سایتم که وزارتو دارم ول میکنم، به هرحال خیلیا این سایت براشون مهمه و قطعا اینکار من خیلی اشتباهه... رفتن نه، این که مسئولیت قبول کردم اشتباه بود.
البته متاسفانه اون موقع روحمم خبر نداشت که تا پنجاه سال آینده فکر رفتن به سرم بزنه حتی! این دلیلی بود که مسئولیت قبول کردم، قطعا هم وزیر بعدی بسیار بهتر از کریس چمبرز حقیر خواهد بود...
در مرتبه ی دوم از لرد ولدمورت عذرخواهی میکنم، یکی از بهترین کسایی که تو زندگیم دیدم و واقعا شرمندم که جواب اعتمادتون رو ندادم... امیدوارم منو ببخشید.
همچنین از جمع مرگخورا هم عذر میخوام...
و همینطور از دوستام در این سایت که شامل سو و لینی(البته اگه خودش بدونه) و چند نفر دیگه میشه.
سرتونو درد نمیارم دیگه... فقط اینکه برای رسیدن به هدف باید از خیلی چیزا بزنی...
و در نهایت...
خداحافظ جادوگران!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

مسئله این است که این تاپیک هم مثل همه چیزهای دیگری که مربوط به زمان من است، به فراموشی سپرده شده ...
مسئله این است که زمان عوض شده، و فانی بودن، ماهیت بنیادی زمان است. ماهیت بنیادی افراد و شخصیتها نیز هست ...
شاید روزی که اولین دوست جادوگرانی من در اینجا پست میگذاشت، فکرش را نمیکردم روزی که در آن پست میگذارم سه سال از آخرین پستش گذشته باشد و هیچکس دیگر سری به اینجا نزند ...
من روزهای خوبی را در جادوگران گذراندم، از اسفند 1385 که پسربچهای 13 ساله بودم، تا امروز که تیر ماه 1398 است و جوانی 26 ساله شدهام، در جادوگران دوست یافتم، نوشتن آموختم، تعهد و تدبیر و نظارت را تمرین کردم ... خاطره ساختم و تا امروز، گرچه سالهاست فعالیت مستمر ندارم، گاه و بیگاه آن خاطرات را تجدید کرده ام ...
اما هر مسیری مقصدی دارد، من نیز با کولهباری از خاطره از اینجا میروم ...
پیوز اما خالی است ... پیوز خالی میرود
چرا که هرچه داشتم که در قالب پیوز ارائه کنم را در قالب پستهایی نه چندان خوب، نوشتم و ثبت کردم ... هیچ چیزی برای گفتن نمانده است ...
همه چیزهایی که مرا به جادوگران وصل میکرد، با زمان، با ماهیت فنا، تبدیل به خاطره شده است ...
بگذارید پیوز هم تنها خاطره ای باشد ...
بدرود ...
مسئله این است که زمان عوض شده، و فانی بودن، ماهیت بنیادی زمان است. ماهیت بنیادی افراد و شخصیتها نیز هست ...
شاید روزی که اولین دوست جادوگرانی من در اینجا پست میگذاشت، فکرش را نمیکردم روزی که در آن پست میگذارم سه سال از آخرین پستش گذشته باشد و هیچکس دیگر سری به اینجا نزند ...
من روزهای خوبی را در جادوگران گذراندم، از اسفند 1385 که پسربچهای 13 ساله بودم، تا امروز که تیر ماه 1398 است و جوانی 26 ساله شدهام، در جادوگران دوست یافتم، نوشتن آموختم، تعهد و تدبیر و نظارت را تمرین کردم ... خاطره ساختم و تا امروز، گرچه سالهاست فعالیت مستمر ندارم، گاه و بیگاه آن خاطرات را تجدید کرده ام ...
اما هر مسیری مقصدی دارد، من نیز با کولهباری از خاطره از اینجا میروم ...
پیوز اما خالی است ... پیوز خالی میرود
چرا که هرچه داشتم که در قالب پیوز ارائه کنم را در قالب پستهایی نه چندان خوب، نوشتم و ثبت کردم ... هیچ چیزی برای گفتن نمانده است ...
همه چیزهایی که مرا به جادوگران وصل میکرد، با زمان، با ماهیت فنا، تبدیل به خاطره شده است ...
بگذارید پیوز هم تنها خاطره ای باشد ...
بدرود ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/01/27
تولد نقش: 1397/01/31
آخرین ورود: شنبه 29 شهریور 1399 05:15
از: جوانی خیری ندیدم ای مروپ
پستها:
529

عاقا ماهم عنتونینی شدیم رفت! 
من دوست داشتم اینجا یکمی از اون عوضی بازیای دنیای واقعی دور بشیم و همگی کنار هم از فعالیتمون لذت ببریم اما مثل اینکه خودمم خرابش کردم!
عاقا اسم میبرم! هکتور جون اگه ناراحت شدی، ببخش! والا هدف لذت بردن از کنار همدیگس اما احساس میکنم الان دیگه حتی توحید ظهرپورم چشم دیدنمو نداره. حداقل کاری که میتونم بکنم اینکه بذارم بقیه لااقل یه لیوان آب خوش از گلوشون بره پایین! 
اونایی که فکر میکردن من پرو تر از اینحرفام و به این سادگیا کنار نمیکشم و درصورتی که حتی اگه همه هم ازم متنفر بشن، بازم فعالیت میکنم، باس بگم که اشتباه میکردن. والا من از پر گلم شکننده ترم!
طومار نمی نویسم. دوستتون دارم
مختلص همتون، تام!:kiss:

من دوست داشتم اینجا یکمی از اون عوضی بازیای دنیای واقعی دور بشیم و همگی کنار هم از فعالیتمون لذت ببریم اما مثل اینکه خودمم خرابش کردم!
عاقا اسم میبرم! هکتور جون اگه ناراحت شدی، ببخش! والا هدف لذت بردن از کنار همدیگس اما احساس میکنم الان دیگه حتی توحید ظهرپورم چشم دیدنمو نداره. حداقل کاری که میتونم بکنم اینکه بذارم بقیه لااقل یه لیوان آب خوش از گلوشون بره پایین! 
اونایی که فکر میکردن من پرو تر از اینحرفام و به این سادگیا کنار نمیکشم و درصورتی که حتی اگه همه هم ازم متنفر بشن، بازم فعالیت میکنم، باس بگم که اشتباه میکردن. والا من از پر گلم شکننده ترم!

طومار نمی نویسم. دوستتون دارم
مختلص همتون، تام!:kiss:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

خداحافظی
امممممم... اسم این تاپیک، سنگین و منفیه ولی خب حقیقته. در نهایت همه خالی میرن. البته من حقیقتش خالی نمیرم. چارتا مسافرم تو راه میزنم. بله بله میدونم خیلی با نمکم.
منظورم از خالی نرفتن تجاربیه که آدم توی هر جایی به دست میاره. اینجا حداقل چیزی که بعد نه سال عضویت و نظارت و مدیریت برای من داشت همین تجارب بود.
حقیقتش هدف اصلیم از زدن این پست این بود که با اعضایی که توی راونکلاو نیستن و نتونستن پست خداحافظیم توی اونجارو بخونن خدافظی کنم بخصوص اعضایی که بهشون حس داشتم مثل گلرت و شریف و ریتا و مایکل و فیلیوس و وینکی(حس و چشم برادری البته
) و لینی و لاکی و آریانا و رز و جروشا(اینا هم تقریبا همون حس
).
خب مشخصه که بعد نه سال اونم تا دلت بخواد پر فراز و نشیب کلی حرف برای زدن هست. منم خب به نوبه خودم در نوع خودم پوست کلفت ترین بودم. توی بدترین شرایط که فقط خودم و خودم بودم، موندم و نرفتم و البته الان خوشحالم چون اگه تو اون شرایط میرفتم اصلا جالب نبود و همیشه ذهنم و وجدانم مشغول میموند. شاید از لحاظ تاریخی هم خوب بود.
منظورم اینه که مثلا، خیلی از کسانی که زمان مدیریت امثال من کلی بد و بیراه میگفتن، خودشون بعدا مدیر شدن و برای من جالب بود دیدن زمان مدیریت این اعضا. مثل این بود که تاریخ تکرار میشه البته این بار برعکس.
و اینم اضافه کنم که منم اشتباهاتی داشتم و منظورم از تجارب همین بود. در ادامه زندگیم اون اشتباهات رو مرتکب نمیشم و میخوام که اینجا اگه اون اشتباهات باعث اذیت هر عضوی شده ازش معذرت بخوام.
حرفای دیگه رو فاکتور میگیرم و در آخر اگه چیزی بخوام بگم و تیریپ بابابزرگارو بردارم، تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که تا جایی که من تجربه کردم در مورد "رفتن" ها دو تا نکته خیلی مهم وجود داره.
یک اینکه خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی و باز هم ازت سوءاستفاده میشه.
کلا تعریفی که خیلی ها از "آزادی" بعنوان نهایت آرزو و بالندگی بشر و تمدن میدن همینه. آزادی ترسناکه. لامصب بعضی از گذشتگان یه چیزایی گفتن که هر چی بالا و پایین بپری بهتر از اون عمرا نمیتونی بگی مثلا در این مورد هزار تا کتاب هم بنویسی هیچ وقت نمیتونی مثل این عبارت "تولستوی" منظورت رو برسونی:
"برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر."
یا عبارت دیگه ای که داروین گفته:" قویترین انواع نیست که باقی میماند یا حتی زیرکترین آن ها، بلکه نوعی که در مقابل تغییر پاسخگوترین میباشد."
اسم تاپیک یه جوریه آدم حس فلسفیش میاد.
حالا از محل سکونت و کار و خانواده و فرد مورد علاقه گرفته تا مثلا همین که من به این نتیجه رسیدم دیگه بیشتر از این نباید اینجا بیام و البته امیدوارم دوستای تازه واردمون بهشون خوش بگذره و اینقدر محیط سایت خشک و راکد نمونه و زده نشن.
مورد دوم هم در مورد "رفتن" اینه که تا جایی که من تجربه کردم همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه. این مهمترین قسمت زندگیه بنظر من. اونموقع خیلی مهمه که وجدانت آسوده باشه و راحت بری چون اگه نباشه همیشه درگیرش حداقل از لحاظ ذهنی میمونی و نمیتونی ادامه راهتو بری.
در مورد مرگ هم همینطوره. در نهایت فیلم زندگیمون میاد جلوی چشممون و اونجا فقط خودمون میدونیم با عذاب وجدان همه چیزمون تموم میشه یا آسودگی خیال. باید هر کاری رو تا تهش و البته درست و با وجدان انجام داد و بعد رهاش کرد. حالا اگه اون چیز درست شد که بهتر تلاشت نتیجه داده ولی اگه درست نشد تو خیالت راحته که همه تلاشتو کردی و میتونی با خیال راحت ادامه راهتو بری.
اووووم بسه دیگه. خیلی حرف زدم. قبل از نثار سیل گوجه ها، از منبر به پایین میخرامم، براتون بهترین آرزوهارو دارم و ...خب خدافظ.
امممممم... اسم این تاپیک، سنگین و منفیه ولی خب حقیقته. در نهایت همه خالی میرن. البته من حقیقتش خالی نمیرم. چارتا مسافرم تو راه میزنم. بله بله میدونم خیلی با نمکم.

منظورم از خالی نرفتن تجاربیه که آدم توی هر جایی به دست میاره. اینجا حداقل چیزی که بعد نه سال عضویت و نظارت و مدیریت برای من داشت همین تجارب بود.
حقیقتش هدف اصلیم از زدن این پست این بود که با اعضایی که توی راونکلاو نیستن و نتونستن پست خداحافظیم توی اونجارو بخونن خدافظی کنم بخصوص اعضایی که بهشون حس داشتم مثل گلرت و شریف و ریتا و مایکل و فیلیوس و وینکی(حس و چشم برادری البته
) و لینی و لاکی و آریانا و رز و جروشا(اینا هم تقریبا همون حس
).خب مشخصه که بعد نه سال اونم تا دلت بخواد پر فراز و نشیب کلی حرف برای زدن هست. منم خب به نوبه خودم در نوع خودم پوست کلفت ترین بودم. توی بدترین شرایط که فقط خودم و خودم بودم، موندم و نرفتم و البته الان خوشحالم چون اگه تو اون شرایط میرفتم اصلا جالب نبود و همیشه ذهنم و وجدانم مشغول میموند. شاید از لحاظ تاریخی هم خوب بود.

منظورم اینه که مثلا، خیلی از کسانی که زمان مدیریت امثال من کلی بد و بیراه میگفتن، خودشون بعدا مدیر شدن و برای من جالب بود دیدن زمان مدیریت این اعضا. مثل این بود که تاریخ تکرار میشه البته این بار برعکس.
و اینم اضافه کنم که منم اشتباهاتی داشتم و منظورم از تجارب همین بود. در ادامه زندگیم اون اشتباهات رو مرتکب نمیشم و میخوام که اینجا اگه اون اشتباهات باعث اذیت هر عضوی شده ازش معذرت بخوام.حرفای دیگه رو فاکتور میگیرم و در آخر اگه چیزی بخوام بگم و تیریپ بابابزرگارو بردارم، تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که تا جایی که من تجربه کردم در مورد "رفتن" ها دو تا نکته خیلی مهم وجود داره.
یک اینکه خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی و باز هم ازت سوءاستفاده میشه.
کلا تعریفی که خیلی ها از "آزادی" بعنوان نهایت آرزو و بالندگی بشر و تمدن میدن همینه. آزادی ترسناکه. لامصب بعضی از گذشتگان یه چیزایی گفتن که هر چی بالا و پایین بپری بهتر از اون عمرا نمیتونی بگی مثلا در این مورد هزار تا کتاب هم بنویسی هیچ وقت نمیتونی مثل این عبارت "تولستوی" منظورت رو برسونی:
"برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر."
یا عبارت دیگه ای که داروین گفته:" قویترین انواع نیست که باقی میماند یا حتی زیرکترین آن ها، بلکه نوعی که در مقابل تغییر پاسخگوترین میباشد."
اسم تاپیک یه جوریه آدم حس فلسفیش میاد.

حالا از محل سکونت و کار و خانواده و فرد مورد علاقه گرفته تا مثلا همین که من به این نتیجه رسیدم دیگه بیشتر از این نباید اینجا بیام و البته امیدوارم دوستای تازه واردمون بهشون خوش بگذره و اینقدر محیط سایت خشک و راکد نمونه و زده نشن.
مورد دوم هم در مورد "رفتن" اینه که تا جایی که من تجربه کردم همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه. این مهمترین قسمت زندگیه بنظر من. اونموقع خیلی مهمه که وجدانت آسوده باشه و راحت بری چون اگه نباشه همیشه درگیرش حداقل از لحاظ ذهنی میمونی و نمیتونی ادامه راهتو بری.
در مورد مرگ هم همینطوره. در نهایت فیلم زندگیمون میاد جلوی چشممون و اونجا فقط خودمون میدونیم با عذاب وجدان همه چیزمون تموم میشه یا آسودگی خیال. باید هر کاری رو تا تهش و البته درست و با وجدان انجام داد و بعد رهاش کرد. حالا اگه اون چیز درست شد که بهتر تلاشت نتیجه داده ولی اگه درست نشد تو خیالت راحته که همه تلاشتو کردی و میتونی با خیال راحت ادامه راهتو بری.
اووووم بسه دیگه. خیلی حرف زدم. قبل از نثار سیل گوجه ها، از منبر به پایین میخرامم، براتون بهترین آرزوهارو دارم و ...خب خدافظ.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج