هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ارتباط با ناظرين مطالب اشتراکي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳
#1
ببخشید ، من مجوز انتشارات طلای کمیاب رو می خوام .

مجله ی سه بعدی داستان های هری پاتر با حجم کم در حال انتشار .



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳
#2
راونکلاو !

تکالیف:
رول: به مدت بیست و چهار ساعت به زمان گذشته و جامعه مشنگی اون زمان فرستاده میشید. از اونجا که هنوز به این جادو مسلط نیستم، نمیتونم مشخص کنم هرکس کجا میفته! چیزی که مسلمه بعد از اتمام این بیست و چهار ساعت، اگه هنوز زنده باشید، توی خوابگاهتون ظاهر خواهید شد. برای جلسه بعد، سفرنامه تون رو به صورت رول همراهتون بیارید. بسته به شانستون ممکنه گیر آدم خوار های زولو بیفتید یا سربازان شاه عباس صفوی، و طبعا با چالش های مختفلی رو در رو خواهید بود که همه ش پای خودتونه. رولتون اجازه داره عریض و طویل باشه خعلی. 20+5 نمره، 5 نمره امتیازیست من باب خلاقیتی که به خرج میدید!

الادورا :
ـ امروز ما می خواهیم شما را به زمانی ، عقب تر از ما بفرستیم . کی حاظر داوطلب شه ؟

نفس در سینه ها حبس شده بود ، همه می دانستند که جادوی زمان هنوز به خوبی کار نمی کند . ناگهان از آن پشت صدایی آمد :
ـ من ، من حاظرم به عقب سفر کنم .

صدای ویلیام آپ ست بود .

الادورا :
ـ تو ، نه . تو سال اولی ، نمی توانم چنین کاری بکنم . اجازه ندارم . آیا در بین بچه های بزرگ تر مرد پیدا نمی شود . دوباره می پرسم ، کی داوطلب می شه ؟
دوباره ویلیام حرفش را تکرار کرد . بعد از مدتی ، با اسرار ؛ ویلیام به عقب فرستاده شد .

ـ آماده ای ویلیام ؟
ـ بله . :worry:
ـ پلاکسو بروزمانو برنگردینو .

ناگهان همه چیز در مقابل چشمان ویلیام تیره و تار شد ، سرگیجه داشت . خود را درحال چرخش در گردابی طلایی می دید . که ناگهان بر روی زمین خاکی افتاد . صدایی از دور می شنید :
ـ آدمیو ، خوردنینو ، آسمینینو ، افتادینو ، خوردنینو :hungry1: .
ویلیام با خود گفت :
ـ هه ، خواب می بینم . اینا واقعا آدم خوارن .

آدم خواران به ویلیام نزدیک شدند ، ویلیام به سرعت فرار کرد .
ـ واستینینو ، خوردنینو .
ـ من خوردنینو نیستم .
ـ هستینینو ، هستینینو .
ناگهان یکی از آدم خواران شیرجه ای زد و ویلیام را گرفت ، ویلیام به هوش آمد .

ساعت 15– مقر آدم خواران
ویلیام به هوش آمد ، خود را در دیگی داغ دید .ویلیام :
ـ من را نخورید ،‌ جان مادرتون .
ـ نونینینگا ، نونینیگا.
ناگهان اتفاقی در آن محل افتاد . ویلیام ناپدید شده بود .

ساعت 21 – یونان
ویلیام روی میز فرود آمده بود . تمام لباسش کثیف شده بود .
ـ آه ، بچه ها این جا را . خداوند برای بندگانش انسانی را از آسمان فرستاده تا ما برای رسیدن به ریز ترین ذره موجود در انسان نبش قبر نکنیم !

ویلیام به سرعت برخواست و به طرف در فرار کرد ، سریع از شهر خارج شد . حالا از دست این یکی جان سالم به در برد که دوباره به زمانی دیگر رفت!

بعد از 3851 سال
ویلیام دور تا دور تاریخ را سفر کرد ، اما هنوز به هاگوارتز بر نگشته است . او حتی در یکی از سفر هایش با مرلین بزرگ ملاقات کرده و به دنیا آمدن ولدمورت را از نزدیک با دوچشمانش به صورت زنده مشاهده کرده است !

نتیجه اخلاقی :
خودم کردم که لعنت بر خودم باد .

رولکچه: مشنگی رو به تصویر بکشید که پی میبره جادو وجود داره. یا تو وجود خودش یا با دیدن جادوی شما یا... . 10 نمره.

بچه ماگلی در حیاط در حال بازی بود که در پشت پرچین صدایی شنید . به علت اینکه خیلی جسور و پرو و بی تربیت و شجاع بود ؛ به طرف پرچین رفت . ناگهان دید که گربه ای به انسان تبدیل شد . اما نترسید و گفت :
ـ یه بار دیگه ، یه بار دیگه .
ویلیام تا ساعت ها برای او کارهای جادویی انجام داد ولی او خستگی ناپذیر بود . از ویلیام درخواست کرد :
ـ میشه منو غیب کنی .
ـ نه .
بعد از التماس های فراوان او را غیب کرد .

2 ماه بعد .
جهان ویران شد ، هیچ چیز وجود نداشت . همه ی اینها باید کار یک نفر باشد ، اما چه کسی ؟



پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۳
#3
راونکلاو !

تکلیف : یک رول بنویسید که تو اون با جیمز و همکلاسی هاتون سوار جارو وارد فینال جام جهانی فوتبال 2014 (ترجیحا آلمان - هلند! آلمانم قهرمان شه! ) میشین و توپ فوتبال رو از مشنگا می گیرین و توی همون زمین بهشون نشون میدین کوییدیچ یعنی چی! (30 امتیاز)

در روزی از روزها ، با شروع تابستان ؛ جام جهانی ماگلی 2014 نیز شروع شده بود .
بازی فینال جام جهانی آلمان – برزیل .
گزارشگر اخبار :
ـ با سلام به شنوندگان عزیز ، من همراه دوستم الکس بازی هیجان انگیز آلمان در مقابل برزیل رو گزارش می کنم . اینجا ورزشگاه ماراکانا در شهر ریو دوژانیرو برزیله . هوا نیمه ابری با احتمال کم بارش باران . بله بازیکنان تیم آلمان بازی رو شروع می کنن .
ـ البته ادوارد قابل ذکره که وقتی نیمار نباشه ، بازی برزیل بازی نیست .
ـ اشتباه نکن الکس هالک وقتی سبز شه هیچکی نمی تونه جلوش رو بگیره ! بگذریم توپ در دستان سفید پوشان ژرمنی . چه بازی رو شروع کردن . کلوزه پاس می ده به ازیل ، خود ازیل ... گل ... گل ... چه گلی رو می زنه ازیل !

بعد از دقایقی بعد ، نمیه ی اول برزیل = 0 ؛ آلمان = 1

بازی دوباره شروع می شه ، بازیکان برزیل توپ رو در دست گ...
ـ ادوارد اونجا رو نگاه کن ! اونا رو ببین ، چه قدر عجیبب ! افرادی با رداهای مسخره روی چوب جارو . خیلی عجیبه !
ادوارد که دهنش باز مانده بود گفت :
ـ اه ... اه ... اون چوب جارو چه قدر شبیه جوب جاروی مامانمه !
ـ ادوارد ، این شوخی نیست . واقعیه . چه حرکاتی رو در هوا میزنن .

ورزشگاه از ترس به سکوتی وحشتناک تبدیل شده بود ! همه مات و مبهوت مانده بودند . یعنی آنها چه کسانی بوند؟
کمی دور تر از ورزشگاه ، پیش جادوگران ...
جیمز :
ـ آفرین بچه ها ، یادتون باشه ما برای چی به اینجا اومدیم ؟
کنت الاف :
ـ استاد شما نمی دونید برای چی اومدیم ؟
ـ آه ، واقعا متاسفم ! من از شما پرسیدم یادتون نرفته باشه . حالا ویلیام برو توپ رو بیار .

ویلیام با یه شیرجه به سوی دروازه بان تیم آلمان و ...
دروازه بان :
-
ویلیام :
-
ویلیام توپ را از دروازه بان گرفت و به هوا پرواز کرد .
جیمز :
ـ حالا شروع می کنیم . برزیل رو از بازی بندازید بیرون ! ما با آلمان می جنگیم !

بعد از مدتی بازیکنان برزیل به بیرون رفتند و آلمانی ها حاظر شدند با جادوگران مسابقه بدهند . مسابقه آغاز شد .

بعد از دقایقی ...

ویولت پاس می ده به کلاوس ، کلاوس میره توی دروازه ... توی دروازه . 191 بر 2 به نفع جادوگران .

حالا ویلیام ، خود ویلیام ؛ نزدیـــ ...
ناگهان همه چیز تغییر کرد ، ماگل ها خشکشان زده بود . یعنی چه اتفاقی افتاده . جیمز با عصبانیت رو به بچه ها کرد و گفت :
ـ چه کسی قوانین را زیرپا گذاشته و از جادو استفاده کرده ؟
از پشت صدایی آمد :
ـ شما آقای جیمز .
صدای آلبوس دامبلدور ، رییس ویزنگاموت بود . او ادامه داد :
ـ من شما را برای آموزش کوییدیچ به بچه ها خواسته بودم ، اما قوانین رو زیر پا گذاشتید و به جلوی چشم ماگل ها رفتید . اونم در یکی از مسابقات بزرگ آنها .
ـ اما ...
ـ اما چه ، این دفعه شما را می بخشم ولی دفعه ی دیگر از همه امتیاز کم خواهد شد . حالا همه به هاگوارتز برگردید.

بعد ماموران ویزنگاموت از جادویی فراموشی استفاده کردند و ماجرای امروز را از ذهن ماگل ها حذف کردند .
آن روز بخیر گدشت.




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۳
#4
راونکلاو !


1. یکی از تصاویر سمت چپ یا راست زیر را انتخاب کنید و در مورد آن یک رول بنویسید. مسیر آینده کلاس و تدریس های جلسات بعد را مشخص کنید. انتخاب کنید که دوست دارید جادوی سیاه را یاد بگیرید و شخصیتی شبیه کاراکتر سمت چپ داشته باشید یا راه های مقابله با جادوی سیاه را یاد بگیرید و شخصیتی شبیه کاراکتر سمت راست داشته باشید: (15 نمره)


شخصیت سمت راست : دفاع در برابر جادوی سیاه

در کلاس نشسته بود ، منتظر استاد . در ذهن پر سوالش فرو رفته بود . به دنبال راهی برای دفاع تا خانواده اش را از دست جادوگران سیاه نجات دهد . دیگر صبر نداشت ، با بی قراری سمت در می رفت تا از آمدن استاد باخبر شود . چیزی در دلش می گفت که تو قهرمان خواهی شد ، آن ها را شکست خواهی داد .
استاد آمد ، تمام سوال هایش را از استادش پرسید . حالا او انگیزه پیدا کرده بود ، علم دفاع را کسب کرده بود . برای مبارزه آماده شده بود . اما ...
در کلاس اتفاقات دیگری در حال رخ دادن بود . او ساکت در کلاس نشسته بود و به حرف های استاد گوش میداد . اما بقیه در حالت بی قراری در کلاس بودند . که ناگهانی یکی از شاگردان ، دستش به شیشه سیاهی خورد و به زمین افتاد و شکست . استاد به سرعت همه را از کلاس خارج کرد ، به همین علت برای پاک سازی آن محل و از بین بردن اثرات آن ماده سیاهی ، کلاس تعطیل اعلام شد ، علاوه بر آن برای تنبیه شاگردان از هر گروه 10 امتیاز کم شد . جلسه ای بد اما هیجان انگیز بود .

2. برای انسان های نامتقارن چندین خصوصیت ذکر شد. در مورد یکی از این خصوصیت ها یک رول بنویسید.(15 نمره)

روزی ، روزگاری ؛ زمانی که آدم هایی خاص از متقارن ها جدا بودند و به جادوگر مشهور بودند . در کلبه ای تاریک اما زیبا ، دور هم جمع شده بودند . تقریبا به بیست نفر می رسیدند . همه خوشحال از ویژگی های هم برای خود می گفتد ، یکی خود را می کرد و دیگران را با ظاهر شدنی ناگهانی متهیر می کرد ، دیگری در هوا معلق بود اما یکی از آن ها ناراحت در گوشه ای نشسته بود . در این حین جادوگری به نام ایمورتال به پیش جادوگر ناراحت رفت .
- نامت چیست ؟
- پارادوکس .
- برای چه ناراحتی .
- هیچ چیز . تو حال من را درک نمی کنی . من زمانی که اینجا پیش تو زنده هستم در خانه مرده ام ! نمی دانی این احساس چه قدر سخت است . هیچکس نمی تواند این را درک کند.
- هه ، سختی . آیا می دانی من عمر جاویدان دارم ! می دانی الان 1538 سال عمر کرده ام ! می دانی ، نمی دانی ! هیچکس نمی تواند درک کند که از دست دادن عزیزانش در کنارش چه قدر سخت است .

و آن دو هیچ وقت یک دیگر را درک نکردند .

3. منظور از انسان های متقارن و نامتقارن در درس چه بود؟ ( نمره اضافی)
1- متقارن : ماگل ها
2- نا متقارن : جادوگران ( دوباره جادوگران به دو دسته متقارن : گروهی که قدرتشان برای کمک بود ، نامتقارن : گروهی که قدرتشان برای منفعت خودشان بود )




پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳
#5
راونکلاو !

1.
روز خوبی بود . ویلیام به دنبال استادِ استادان ، تد ریموس لوپین بود .
ناگهان استاد را در حیاط هاگوارتز در حال قدم زدن دید.
با عجله به سمت استاد رفت گفت :
- استاد ، استاد ؛ یک لحظه کارتان دارم .
استاد نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت :
- اوه ، ویلیام . پسر مک گونگال . درسته ، نه ؟ با من کاری داشتی ؟
- بله استاد ، از شما سوالی داشتم .
- سوال ، چه سوالی ؟
- سوال درباره ی یک جواب در ریاضی .
- اوه ، مشتاق ریاضی . واقعا کلاه کارش درسته ! خب سوالت را بپرس.
- استاد ، چه طور ممکن است دو به علاوه دو ، جوابش پنج بشود ؟
- تو هنوز این را بلد نیستی ؟ چه طور ممکن است ! باشد ، به تو توضیح می دهم ، اما ؛ جوابش را خودت به دست خواهی آورد .
- چشم استاد ، چشم .
- ای مشتاق ریاضی ، جواب را بگشا ! 2+2 ما در اینجا چند تا 2 داریم ؟
- 2 تا !
- آیا در ترتیب نویسی ترکیب فرق می کنید ؟
- خیر
- پس می توانیم در نوشتن تعداد اعداد ، تکرار2 را 1 در نظر بگیریم . حالا ما در صفحه ی جادویی دو عدد 2 و یک عدد 1 داریم . اگر این اعداد را جمع کنیم چند می شود ؟
- 5 ، اما ...
- اما چی ؟ صبر داشته باش . حالا برای امتحان از روش دیگری می رویم ، ریاضی 5 بُْْعدی !
- ریاضی پنج بُعدی !؟
- بله ، ریاضی چند حرف دارد ؟ ر=1، یـ = 2 ، ا = 3 ، ضـ = 4 ، ی = 5 .
ما 2 را در 5 بُعد جمع می کنیم ، جواب می شود 10 . بَعد ، 10 را در اعداد موجود در صفحه ی جادویی تقسیم می کنیم ؟ چه اعدادی در صفحه وجود دارد ؟
- همه ی اعداد 2 است !
- بله ، همه ی اعداد 2 است و 10 تقسیم بر 2 می شود ، 5 .
- ممنونم استاد . کمک شما را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

2.
ویلیام مشتاق در کلاس درس منتظر استاد نشسته بود . استاد دیر کرده بود و ویلیام گاه گاه ، نگاهی به بچه ها در بیرون کلاس می انداخت که در حال بازی کوییدیچ بودند
. ویلیام هر دقیقه بلند می شد تا به بیرون کلاس برود ، ولی با خود می گفت :
- نه بهتر است الان نروم . ممکن است استاد بیاید و من از کلاس عقب بمانم.
ساعت همینطور به جلو حرکت می کرد . همه منتظر استاد بودند . ویلیام عزمش را جزم کرد . ایستاد ، به سمت در رفت . ناگهان ...
استاد داخل شد و ویلیام به سرعت در جایش نشست .

3.
1-کلاس : مکانی برای درس دادن به دانش آموزان
2-کلاس : برادر ویولت که در کلاس بود !


ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۱۹:۲۷:۵۷
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۱۹:۳۰:۴۴
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۲۰:۱۵:۲۷
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۲۲:۲۳:۱۹
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۵ ۲۲:۲۸:۰۲



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#6
باشه چشم ، شخصیتم که مثبته ... توی ایفای نقشم دارم فعالیت می کنم .

سعی می کنم فعالیت مستمر داشته باشم . فعلا هم دارم .

بعد ویکتوریا ویزلی ، معلومه که خیلی فعالیت مستمر داشته ... نه !

باشه . باشه .


پسرکم شما یقینا برای من تعیین تکلیف نمی کنید اینو می دونم ولی خب اینو هم بدونید که ویکتوریا یکی از اعضای قدیمی بود که با شناسه ی جدیدی برگشته. فعالیت مستمر شما برای ما شناخت ایجاد می کنه و ما این شناخت رو در مورد ویکتوریا از قبل داشتیم!

ممنون از دقتت آقای آپ ست!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۴ ۰:۲۶:۵۱


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#7
لردخونگی :
-دارم میام پیشت ، جاده چه همواره
بعد از چن دقیقه ، بازم خودش :
- بلا ، بلا بگو خونتون کدوم خیابونه ، که می تونه منو بهت برسونه . آه !

ناگهان به فردی زشت برخورد کرد.

لردخونگی :
- ای خانم بد ترکیب ، برو اونور ، برو !
اون خانوم بد ترکیبه :
- چی ؟ با منی ؟

سرش را بالا گرفت دید بلاتریکسه !

- اوه ، بلاتریکس جونم ! منم ولدمورت!

- برو ، جن بد ترکیب . من خودم تو پاتیل بزرگ شدم تو دیگه ما رو نپز !

- نه ، منم . ولدمورت . مرلین منو دامبل رو به این روز انداخته !

- چی مرلین ! با ارباب ما چه کار داره ! باید در ویزنگاموت شکایت کنم ! آه از دماغ عملیت معلوم بود ! ببخشید ارباب که نشناختمت . وااااااای ، حالا چی کار کنم ؟

- هیس ، داد و بیداد نکن . تنها یه راه داریم اونم اینه که لباس دامبل رو بپوشم . دامبل هم جن شده اسمشم جانبله !

- آهان ، حالا فهمیدم . یه نقشه دارم . دنبالم بیا .

بعد از ساعاتی قیقا ساعت 2 بامداد . دم در خونه ی مدر ولدمورت .

- زشت نیست . این رو از کجا فهمیدی.چطوری با سوزن در رو باز می کنی ؟

- هیس .... وارد شو !

لردخانگی با بلا وارد اتاق شدند . به محل اقامت جامبل رفتند و به آرامی داخلشدند لباس جامبل را درآوردند و لرد که ترسیده بود ، فریاد زد:
-فرار کن ، فرار کن .
اعضای خانه بیدار شدند و لرد و بلا فرار کردند ، جامبل هم به دنبال آن ها بود.



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#8
ادامه محفل :

- گناه داره ، درسته پیر شده اما دل جوونی داره !

اعضای محفل به هم نگاه کردن ، بندازش بیرون اینو ما اصلا حوصله این آدم های بی تربیت ، بی نزاکت رو نداریم .

به راه افتادن و به خانه سالمندان سیدن ، دامبلدور رو پشت در گذاشتند و در را کوبیدند رو رفتند .
خدمتکار در را باز کرد و گفت :
- چه سالمند قنشگی ، چند ساله نرفتی حموم عمو ؛ چرا انقدر ریش داری ؟

خلاصه با کلی دردسر دامبلدور رو کول کردند و بردن رو تخت و براش لالایی خوندند تا بخوابه . در اتاقش هم دوتا تخت بود ، یکی برای خودش بود و اون یکی هم پر بود .

بعد از 12 ساعت ( ساعت 10 صبح )
ناگهان دامبلدور با صدایی آشنا بلند شد و کنارش لرد را دید .
لرد :
- ها ، بالاخره تو رو گیر آوردم ، وقت مرگت فرا رسیده !

- نه ، صبر کن ؛ صبر کن تا با هم بیشر حرف بزنیم .

- چه حرفی ؟

- نگاه کن ما باهم 1000 سال دشمن بودیم ، حالا که چی ؟ اعضای گروه های خودمون ، ما رو آوردن خانه ی سالمندان .

- آره راست می گی .
- یادته قدیما چقدر خوش می گذشت . چقدر با هم خوب بودیم.
-آره میای به یاد قدیما بریم صفا .
- باشه .

بعد از 1 ساعت .
لرد :
- باختی ، باختی . حالا نوبت منه که چشم بذارم !



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#9
سارا ، ببخشید ایمیلی که بهتون بابت تایید رسیده رو تایید کردید؟



پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#10
نوی لانگ باتم :
-تو ، تو برو خونه مادرت . من نبودم کی می خواست تو رو بگیره .

این صدایی بود که در مهمانی سه نفره خانه نویل و لونا به را افتاد .

لونا :
- به من می گی برم خونه ی مامانم تو غلط کردی ! برو گمشو آشغال .

در همین مان بود که یک بشقاب به دیوار پرت شد.

ویلیام :
- بچه ها دعوا رو ول کنید !
نویل :
- تو ، در خونه ما چه غلطی می کنی ؟
لونا :
- تو خبرنگار نیستی ، اینجا اومدی آبرومونو ببری.
نویل :
- همش تقصیر این یارو ، دعوای ما .
ویلیام :
- من برای چه ؟
نویل :
- اگه تو نگفته بودی که من یه زنه دیگه دارم اینطوری نمی شد .
لونا :
- چی ؟ زنه دیگه ! برو از خونه من گمشو بـــــیرون!

نویل از داد همسرش ترسید و به بیرون رفت.

- مگه من با تو نبودم گمـــــــشو !

ویلیام هم پا به فرار گذاشت . اما بین خودمون بمونه ویلیام با خالی که بست چه شیرین رابطشون رو بهم زد ! حسابی خم کیف کرد







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.