جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1394 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
-برای چی نمی شینین؟

لارا با شک به صندلی نگاه کرد. با دیدن این همه چهره های چروکیده و ترک برداشته انتظار داشت که روی صندلی بنشیند و ناگهان صندلی تالاپی بشکند! ولی لارا نشست و صندلی هم نشکست. آهی از سر آسودگی کشید که اتفاقا باعث شد آرسینوس صدایی بشنود و از جایش برخیزد؛ شیشه ی معجونی را به سمت او بگیرد و بگوید:
-معجونِ رفع خستگیِ مزمن خواستین؟ بفرمایین.

لارا با تعجب به شیشه ی خالی معجون نگاه کرد.
-اِمـــ... خیلی مرسی ولی... این خالیه که!
-خالی؟ شما به معجونای وزیر مملکت میگین خالی؟ الان خودم میخورمش و می بینین که خالی نیست.

آرسینوس کهنسال شیشه ی خالی را بالای دهانش گرفت و صبر کرد. لارا هم منتظر ماند تا جیگر، خودش به خالی بودن بطری پی ببرد و بیخیال شود. اما اینگونه نشد. وزیر پیر چندین و چند دقیقه فقط همینطور مانده بود. لارا که وضعیت را مناسب می دید به طرف در شیرجه زد و روبروی اتاق بعدی ظاهر شد. تقریبا میتوانست با دیدن گلوله های فرو رفته در دیوار و سوراخ های روی در، میزبان بعدی را حدس بزند. در نیمه باز را هل داد و سرش را درون اتاق برد.
-سلام... کسی اینجا هست؟

صدایی جواب داد:
-وینکی اینجا بود. وینکی جن خانگی همیشه یک جا بمون بود!

لارا این طرف و آن طرف را نگاه کرد ولی اثری از جن خانگی نبود.
-پس کجایی تو؟ نکنه مثل بانز نامرئی هستی؟
-وینکی جلوی مرگخوارِ جوون مونده، بود.

لارا یکبار دیگر جلویش را نگاه کرد.
-نیستی که!
-مرگخوارِ جوون مونده اگه به بالا نگاه کرد وینکی رو جلوی خودش دید! مرگخوارِ جوون مونده باید جلوش رو تغییر داد.

لارا آه کشید. انگار گذشت این سالها وضعیت روانی جن خانگی را بهتر نکرده بود. وینکی فقط بدتر و بدتر شده بود. او به بالا نگاه کرد و وینکی را چسبیده به سقف دید.
-اونجا چیکار میکنی وینکی؟
-وینکی کار کرد. وینکی همه جا رو تمیز کرد.

لارا به صندلی هایی نگاه کرد که همه جا برعکس افتاده بودند، به تکه های پنیر نگاه کرد که به دیوارها چسبیده بودند و به فرش نگاه کرد که به جای زمین، روی دیوار پهن شده بود.
-درسته... درسته... می بینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1394 11:00
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که در راهروی خانه سالمندان حرکت میکرد در چوبی اتاقی توجهش را جلب کرد. دری از چوب قدیمی و پوسیده و البته تصویر کنده کاری شده یک پاتیل قیمتی و زیبا.
لارا به آرامی به در ضربه زد... ضربات دستش درست به وسط دیواره پاتیل برخورد میکردند.

- کیه؟ کیه؟ کیه؟

لارا به صدای فریاد پیرمرد گوش میکرد... به نظر میرسید که چیزی جلوی دهان پیرمرد گذاشته اند که همین باعث شده صدا خفه به گوش برسد. دختر بیچاره که کمی حس ترس را در صدای پیرمرد داخل اتاق حس کرده بود، با آرامش گفت:
- میتونم بیام تو؟
- بفرمایید. بفرمایید. بفرمایید.

صدا اکنون آرامش بیشتری داشت، پس لارا به خود جرئت داد و در را باز کرد و وارد شد. در آن زمان بود که با اتاقی نیمه تاریک روبرو شد که دور تا دور آن را قفسه های بلندی فراگرفته بود و روی قفسه ها پر از بطری هایی بود که محتویاتشان مواد مخصوص معجون سازی بود. آنگاه لارا به مردی قوز کرده در وسط اتاق نگاه کرد که با ردایی سیاه و نقابی طلایی بر صورت ایستاده بود و مشغول بهم زدن محتویات یک پاتیل طلایی بود.

- امم... ببخشید آقا... شما آرسینوس جیگر هستید؟
- جیگرم. جیگرم. جیگرم، با گاف مکسور!
- شما آرسینوس جیگر معروف هستید؟ معجون ساز خانه ریدل ها؟

چشمان ناپیدای آرسینوس در زیر ماسک، با شنیدن نام "خانه ریدل ها" کمی هشیار شد و دست از هم زدن محتویات پاتیل کشید.
- اسم شما چیه خانم؟
- لارا لسترنج هستم.
- با این یارو قمه کش... رودولف... نسبتی دارید؟
- بله... البته مهم نیست چندان... اومدم به شما هم سری بزنم.
- خب... پس بفرمایید بشینید.

لارا به میز کوچک و دو صندلی آن که در کنار پاتیل طلایی بودند نگاهی کرد و به آن سو رفت، همچنان که از کنار پاتیل عبور میکرد نگاهی به داخل آن انداخت و متوجه شد آرسینوس در حال هم زدن یک پاتیل خالی بوده است. به نظر میرسید وضعیت عقلانی معجون ساز پیر چندان هم خوب نباشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1394 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا که به سختی از چنگ مرلین فرار کرده به طرف اتاق بعدی میره و در میزنه.
هیچ صدایی نمیگه بفرمایین! لارا حدس میزنه یا کسی توی اتاق نیست و یا کسی که ساکن اتاقه خوابه. تصمیم میگیره شاخه گلش رو روی تختخوابش بذاره و بره.برای همین در رو باز میکنه.
همونطور که حدس میزنه کسی توی اتاق نیست. به طرف تختخواب میره که یهو صدایی از بغل گوشش داد میزنه: آهای! برگرد اون طرف. مگه نمیبینی ردا ندارم؟ :vay:

لارا نمیدید. همینو به صدا میگه.صدا جواب میده:خب الان که گفتم. حالا میدونی. برگرد تا ردامو بپوشم.

لارا نمیدونه وقتی چیزی نمی بینه برای چی باید برگرده. ولی این کارو انجام میده.
صدا ردا رو میپوشه...ولی فرق زیادی نمیکنه. چون هنوزم فقط صداست. به اضافه ی یک ردا!

لارا:ببخشید.من شما رو نمیشناسم. شما کی هستین؟
صدا+ردا:من بانز هستم. همونطور که میبینی کسی نیستم. سر تا پام رداس. وقتی اونو در میارم هیچی ازم باقی نمیمونه.قدیما که جوون بودم...هی...صبر کن! من الانم جوونم. میدونی چرا؟ گذر زمان منو ندید! از کنارم رد شد.برای همین صورتم هیچ چین و چروکی نداره. میبینی؟اوه! البته که نمیبینی.خودمم نمیبینم. ولی حدس میزنم.
لارا:نمیبینین. ولی میتونین لمسش کنین که. نمیتونین؟
بانز آهی میکشه:نه.من دستمو(البته نمیدونم دستم دقیقا کجاس)میبرم طرف صورتم.ولی اونجا فقط هواست. هیچی وجود نداره. گاهی فکر می کنم ارواح از من خوش بخت ترن. من تو این سن و سال حتی نمیدونم چه شکلی هستم.

دل لارا کم کم برای بانز میسوزه.سعی می کنه دستشو برای دلداری دادن روی شونه ی بانز بذاره...ولی دستش در همون قسمت فرو میره توی ردا.بانز رو حتی نمیشه دلداری داد. لارا شاخه گل رو توی جیب ردای بانز میذاره. درحالیکه به این موضوع فکر میکنه که وقتی بانز مرد ملت چطوری قراره متوجه بشن از اتاق خارج میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1394 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا تصمیم گرفت به جای دعا کردن عمل کند!
از جا بلند شد و به طرف در رفت...ولی جادوگر پیر با خیز بلند و سریعی که از او بعید می نمود پرید و مچ دست ساحره را گرفت.
-هر آن که ایمان نیاورد از ایمان نیاورندگان است.

لارا وحشت زده شد.
-بله...مسلما همینطوره. ولی من به اندازه کافی ایمان آوردم. بذارین برم.

مرلین خیال نداشت مچ لارا را رها کند. به او نزدیک و به چشمانش خیره شد. لارا می توانست حلقه های اشک را در چشمان مرلین ببیند. مرلین با تعجب به لارا خیره شد.
-دخترم...تویی...اومدی؟ بعد از این همه وقت؟!

لارا سعی کرد از مرلین فاصله بگیرد...ولی چون به در چسبیده بود موفق نشد.
-من دختر شما نیستم...شما اصلا دختری ندارین. شما پیامبرین! ای عالم بالا...وقتش نرسیده که اینو پس بگیرین؟

عالم بالا خودش را به نشنیدن زد...مسلما کسی علاقه ای به نگهداری از جادوگری همچون مرلین نداشت. لارا دستگیره در را گرفت.
-پدر عزیزم...اجازه بدین من یه لحظه برم بیرون...بر می گردم.

حالت چهره مرلین ناگهان عوض شد.
-پدر؟ تو چطور جرات می کنی با پادشاهت اینگونه سخن بگویی؟! خراج سالانه ما را آورده ای؟ تقدیم کن و برو!

لارا نفس راحتی کشید...چون شخصیت پادشاه وارانه مرلین باعث شد کمی از او فاصله بگیرد...ولی دو دقیقه بعد وقتی لارا گفت پولی برای پرداخت ندارد، از زیر تختخوابش تبر بزرگی بیرون آورد.
-ما...جلاد اعظم پادشاه...به امر اعلی حضرت گردن تو را خواهیم زد!

مرلین با عصبانیت به طرف لارا می رفت...ساحره وحشت زده سراسیمه در را باز و خود را به خارج از اتاق پرتاب کرد.
-هووووف...این یکی حالش خیلی بد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1394 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی خلاصه:

ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. اولین زوجی که ملاقات می کنه رودولف و بلاتریکس هستن.

===========================

در بعدی کمی فرق داشت، کنده کاری هایی که بر روی آن انجام گرفته بود، نشان میداد شخصی که در این اتاق اقامت دارد، مقام بالاتری دارد. تنها شباهتی که با در قبلی داشت، نشانه علامت شوم بود که بر روی آن خودنمایی می کرد. مثل اینکه مسئولین خانه سالمندان این نشان ها را آویزان کرده بودند تا حداقل قبل از ورود، آمادگی لازم برای رویارویی با عقاید اشخاص درون اتاق را داشته باشند.
لارا خواست در بزند، اما صدای حرف زدن از داخل اتاق می آمد. گوشش را کمی نزدیک تر برد تا حدس بزند که چه کسی ساکن اتاق است، صدا کمی نا مفهوم بود، اما هنوز می توانست بشنود.
- به بندگان ما بگو ... که اگر اینگونه شود ... که همانا ما منتظر آنان هستیم.

لارا به خوبی میتوانست نحوه حرف زدن پیامبر کهن را تشخیص بدهد اما چه کسی داخل اتاق بود که مرلین با او حرف میزد؟ دستش را دراز کرد تا در بزند، اما در به آرامی باز شد. لارا با لبخندی وارد اتاق شد.

- بعدشم باید اینکار رو بکنیم، اینطوری مطمئن تره. باید چند نفر رو هم بفرستیم به شهر های اطراف، دست هرکدوم هم باید یه نسخه از کتابم باشه...

لارا نگاهی به اطراف انداخت، کسی به جز خودش و مرلین در اتاق حاضر نبودند. وسایل عجیب و غریب زیادی در داخل اتاق بود، اما خبری از موجود زنده نبود، حداقل نه از انواعی که لارا می توانست با چشم خودش ببیند. در گوشه ای از اتاق تابوتی گذاشته شده بود. مثل اینکه میترسیدند اگر به جسد مرلین دست بزنند، در هم بشکند، برای همین تابوت را از پیش آماده کرده بودند! بر روی میز کنار تابوت، ظرف میوه ی بزرگی خودنمایی میکرد. لارا با دیدن گوجه سبز های تزئینی، لبخندی بر لبش نشست.

مرلین هنوز به حرف زدن با خودش ادامه میداد! نگاهی به پیرمرد ِ پیامبر انداخت. زمانی که از اینجا رفته بود هم مرلین پیر بود اما حالا خیلی پیر تر از قبل شده بود. آن زمان به تازگی برگشته بود، پیوستن به ارتش لرد، بیشتر از گذشته پیرش کرده بود. به جرئت می توانست بگوید ریشی که مرلین داشت، بیشتر از دامبلدور بود. شاید حتی بیشتر از ریش تمام ساکنان ساختمان در کنار هم!

- سلام بر پیامبر عزیز.
- و در آن هنگام که نشانه های ما را دیدند، به هر آنکه ایمان آورد، بشارت بده که او را اجری بزرگ است...

لارا صدایش را کمی بالاتر برد:
- مرلین کبیر، سلام عرض می کنم.
- هر آنکس که ایمان نیاورد، برایش عذابی ست سخت و ناگوار...
- مرلین؟
- کسی با من کار داره؟

لارا خوشحال از اینکه توانسته بود توجه مرلین را جلب کند، ادامه داد:
- لارا هستم، من رو یادتون میاد؟
- یارا؟ کجات زخم شده؟
- لارا هستم مرلین کبیر، لارا لسترنج.
- صبر کن!

مرلین دستش را به سمت گوشش برد و سمعکش را بیرون آورد و آن را تمیز کرد، لارا کمکش کرد تا کمی صدای آن را زیاد تر کند. تعجبی نداشت که نمی توانست بشنود، حتی اگر گوش مرلین سالم بود نیز هم نمیتوانست از زیر آن موهای انبوه، درست بشنود. الان که جای خود داشت.

- خب، از اول بگو ببینم، کی هستی؟
- لارا هستم مرلین جان.

مرلین به نزدیکی لارا آمد و چند دقیقه ای به چهره لارا خیره شد. درست وقتی که لارا تصمیم داشت از اتاق برود و پیرمرد را با دنیای خودش تنها بگذارد، مرلین توانست او را بشناسد.
- اوه لارا... همونی که پونصد سال پیش رفت از اینجا. چه بزرگ شدی! البته باید تا حالا موهات سفید میشدا!
- نه پیامبر جان، پونزده سال پیش، برای همینه که هنوز موهام سفید نشده!
- میگم دیگه دخترم! پونصد سال زمان زیادیه! موهای آدم سفید میشه... ولی خودمونیم، خوب موندیا! بیا بشین یکمی از گذشته ها حرف بزنیم دخترم.

لارا تصمیم گرفت بیشتر از این به مرلین توضیح ندهد، با وضعیتی که مرلین داشت، بعید نبود که موهایش در همین اتاق سفید شود. میخواست اتاق را ترک کند، ولی دور از ادب بود که دعوت پیامبری را رد کند. با لبخندی بر لب، دعوت مرلین را قبول کرد اما زیر لب دعا می کرد که کاش زودتر بتواند از این اتاق رها شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1394 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام عمو رودولف. خوبی؟

رودولف زیر چشمی به لارا نگاه میکرد. بالاخره عمری را پیش بلاتریکس گذرانده بود. میدانست اگر حرفی بزند آن را عملی میکند.
-سلام.
-عمو منم، نشناختین؟ لارا هستم.

رودولف چون به علت پیری حرف های بلا را فراموش کرد و به لارا نگاه کرد. لارا واقعا زیباد بود. همانگونه که رودولف به لارا نگاه میکرد؛ لارا هم به موها و سبیل سفید او نگاه میکرد. رودولف خیلی پیر شده بود.
-خوبی لارا جان؟
-ممنون عمو، بفرمایید.

لارا یکی از گل ها را به رودولف داد. رودولف با دستی لرزان گل را گرفت. به ان نگاهی کرد و لبخندی بر لبش نشست. رودولف باور نمیکرد که لارا با بلاتریکس نسبتی داشته باشد.

-عمو جون میبینم که بالاخره قمه هاتونو کنار گزاشتین.
-نه عمو من با قمه به دنیا اومدمو باهاش از دنیا میرم.

رودولف لبخندی زد و به قمه ها ی روی میز و حتی تخت اشاره کرد. پتو را کنار زد و چند قمه که معلوم بود حتی شب هم آنجا بودند را نشان داد. لارا با حیرت به قمه های بیشمار رودولف نگاه میکرد که ناگهان با صدای خروپف به عمه بلایش نگاه کرد.

-پیر شده. بعضی وقتا که داره باهام حرف میزنه یهو میخوابه. چه کنیم دخترم پیریه دیگه. برو از تو یخچال یه چیزی بیار بخوریم.

لارا با لبخند به رودولف نگاه کرد. رودولف خیلی مهربان شده بود. به سمت یخچال رفت و در آن را باز کرد.
-خب حالا چی بیارم بخورید؟
-یه چیزایی هست اینجا بهش میگن کمفو از اونا بیار.
-عمو کمفو نه، کمپوت درسته.

لارا با لبخند کمپوت را باز کرد و به رودولف رفت. باید میرفت، افراد زیادی بودند که هنوز ندیده بود پس با مهربانی گل هایش را برداشت و گفت:
-عمو جون من باید برم. ولی زود میام، خداحافظ.

لارا با لبخند دست تکان داد. رودولف از این که لارا میرفت ناراحت شد ولی چیزی نگفت فقط سر تکان داد و دوباره مشغول خوردن شد.لارا برای بار اخر به عمه خود نگاهی کردو از در بیرون رفت. بلافاصله پس از این که لارا در را بست صدای جیغ و داد از اتاق به گوش رسید.
-یچیزی بخوری؟ ها؟ چیه هی به این دختر لبخند تحویل میدی؟ بزار نشون بدم...

لارا با لبخند رفت تا بقیه را هم ببیند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1394 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا پس از در زدن، به فکر فرو رفت. قرار بود پس از پانزده سال، آن هم پانزده سال سخت که به خواندن و فارغ التحصیل شدن در رشته علوم مشنگی انجامید، کدام یک از اقوامش را ببیند؟
صدایی از پشت در،اجازه ورود را به او داد. لارا نفس عمیقی کشید و وارد شد.او خودش را داخل یک اتاق با کاغذ دیواری سبز و مجسمه یک مار در وسط آن دید و این یعنی، میتوانست در آن اتاق یکی از فامیل های دور یا نزدیکش را پیدا کند. زیبایی مجسمه،آنچنان نگاه لارا را به خود جذب کرد که دو تخت با فاصله 2 متر از هم را در انتهای اتاق ندید. کمی بعد با صداهای آرام ولی فریاد گونه دو ساکن تخت ، پلکی زد و به خود آمد.
-چرا داری اینجوری نگاش میکنی؟
-چجوری نگاش میکنم عزیزم؟
-یه دیقه نگاهتو بیار رو من تا بفهمی چجوری نگاش میکنی!

پیرمرد به پیرزن نگاه کرد و گفت:
-عزیزم،تو میدونی که من علاقه خاصی به تو دارم. پس چیرا ناراحت میشی؟
-آره،اینم میدونم که علاقه خاصی به ساحره های جوان داری.
-آخه عز...
پیرزن جیغ کشید:
-آخـهههه نـــــــداااااارههــــــــــــــــــــــــــ... ببین رودولف،تا وقتی این دختره ایکبیری اینجاس،حق نداری نگاش کنی!
پیرزن کلمه ایکبیری را طوری گفت که انگار نه انگار،لارا در اتاق بود. لارا لبخند زد و جلو آمد. او عمه خود"بلاتریکس" را شناخته بود.مانند قدیم بود،ولی ایندفعه با موی سفید! از دوران کودکی، خاطره خوبی از وی نداشت.ولی این انتظار را داشت که حداقل حال که پیر شده ،با یکدیگر مهربان رفتار کنند. به همین دلیل لبخندی زد و جلو رفت.
-سلام عمه! حالتون خوبه؟
-عمه؟تو کی هستی دختر؟
-من لارام،لارا لسترنج.

در بلاتریکس نه نشانه ای از تعجب دیده می شد،نه نشانه ای از خوشحالی و نه نشانه ای از افرادی که پس از سال ها، یک شخص - هرچند دشمن - را می بینند. بی تفاوت پاسخ داد:
-این چیه دستت.
-آه ، ببخشید... اینا گل هستن.برای شما هستن.
سپس یک شاخه از دسته ای که همراهش بود برداشت و به سمت بلاتریکس برد. بلاتریکس حتی به شاخه گل نگاه هم نکرد.چند ثانیه مکث کرد و سپس جیغ زنان گفت:
-گل؟گل؟ داداش بدبخت من گالیون گالیون پول بی زبون داده بری اونور درس بخونی! حالا تو برگشتی میری باهاش گل میخری؟ هیچ کاری ندارم به اینکه چه درس مذخرف و بی کاربردی هم خوندی.
سپس زیر لب گفت:
-مایه ی ننگ خاندان.

لارا بسیار ناراحت شد. عمه اش کوچکترین تغیری نکرده بود.به سختی بغضش را کنترل کرد و به سمت شوهر عمه مورد دارش،رودولف رفت.

________________________________________
لسترنج خواندان رودولف میشه نه بلاتریکس!
اما مجبور شدم عوضش کنم.
امیدوارم به داستان لطمه نزده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/3/16 14:59:07
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/3/16 15:00:09
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1394 02:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-لارا لسترنج؟ شما نسبتی با لسترنج هایی که اینجا هستن داری؟
-نسبت؟....بله...دخترشون هستم!
-الان اومدین پدر و مادرتون رو ببینین؟

ساحره جوان مکث کوتاهی کرد...دسته گل بزرگی که در دست داشت خسته اش کرده بود. بالاخره جواب داد:
-نه فقط اونا...برای دیدن خیلیا اومدم. من سالها بود برای آموزش های جادویی از اینجا دور بودم. ظاهرا بیشتر کسایی که می شناختمشون یا اسمشونو شنیده بودم اومدن اینجا. اگه اشکالی نداشته باشه می خوام همشونو ببینم.

شفابخش کارت ورود به خانه سالمندان را به ساحره داد.
-پس برای همین دسته گل به این بزرگی همراهتونه.برای هر کدوم یه شاخه...اشکالی نداره. اینجا زیاد ملاقات کننده نداریم. فقط مزاحمشون نشین. می تونین از طبقه اول شروع کنین. ...راستی! می خوایین بگم پدر و مادرتون تو کدوم اتاق هستن؟

ساحره سرش را به نشانه نفی تکان داد.
-لازم نیست. خودم پیداشون می کنم.

و به سرعت سوار آسانسور شد. می توانست از پله ها استفاده کند، ولی احتیاج داشت که برای چند ثانیه با خودش خلوت کند. مسافت زیادی طی کرده بود. دستی به موهایش کشید. سال ها گذشته بود. احتمالا کسی او را به خاطر نمی آورد.

ثانیه ها به سرعت سپری شدند...و خیلی زود خودش را در مقابل اولین اتاق یافت.
روی در، علامت شوم خودنمایی می کرد. احتمالا اینجا اتاق یکی از مرگخواران بود...و یا حتی شاید خود لرد سیاه!
لارا می دانست که حالا همه آن ها پیر شده اند. سیاه و سفید همگی آنجا بودند. شنیده بود که خود لرد هم هوش و حواس درست و حسابی ندارد. ولی این همه راه را برای دیدن آنها آمده بود. شاید این آخرین فرصتش برای ملاقات بود. چند ضربه به در زد و منتظر جواب ماند!

_________________

چند نکته رو باید توضیح بدم:

1-لارا شخصیت خاصی نیست. اهمیتی هم نداره. فقط خواستم فردی خارج از ایفای نقش و کتاب باشه که شخصیت ها آزاد بمونن.
2-زیاد به سن و سال ها توجه نکنین. این کار محدودتون می کنه. هر شخصیتی رو که دوست دارین در خانه سالمندان تصور کنین.
3-من جدی نوشتم. ناخودآگاه شروعش جدی شد. ولی این سوژه برای طنز هم جای کار زیادی داره. به نظر من به هر سبکی که دوست دارین بنویسین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی!

بعد از مدت ها هنوز مرگخوار ها در پی این بودند که جد لرد رو به خانه سالمندان ببرند....و وضعیت محفلی ها هم همچنان اینگونه بود...یعنی محفلی ها هم سعی داشتند که دامبلدور رو به خانه سالمندان ببرن...و...بردند!

چیه؟!خب 9 ماه پیش میخواستند که جد لرد و دامبل به خانه سالمندان ببرند...یعنی بعد از 9 ماه اگه هنوز این دو نفر زنده بودند،دیگه محفلی ها و مرگخواران تونسته بودن به هدفشون برسن!
تو این مدت شناسه جد لرد و دامبل سابق بسته شد رفت پی کارش...

یکی از مزیت گذر زمان و پست نخوردن تاپیک ها همین بود...

تمام...خلاص...این سوژه به پایان رسید تا این تاپیک آماده پذیرش سوژه جدیدی باشد!

پایان!

(درخواست داریم که این رول به عنوان کوتاه ترین رول تاریخ سایت به عنوان پست آخر،در گینس جادویی ثبت شود!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1393 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه محفل :

- گناه داره ، درسته پیر شده اما دل جوونی داره !

اعضای محفل به هم نگاه کردن ، بندازش بیرون اینو ما اصلا حوصله این آدم های بی تربیت ، بی نزاکت رو نداریم .

به راه افتادن و به خانه سالمندان سیدن ، دامبلدور رو پشت در گذاشتند و در را کوبیدند رو رفتند .
خدمتکار در را باز کرد و گفت :
- چه سالمند قنشگی ، چند ساله نرفتی حموم عمو ؛ چرا انقدر ریش داری ؟

خلاصه با کلی دردسر دامبلدور رو کول کردند و بردن رو تخت و براش لالایی خوندند تا بخوابه . در اتاقش هم دوتا تخت بود ، یکی برای خودش بود و اون یکی هم پر بود .

بعد از 12 ساعت ( ساعت 10 صبح )
ناگهان دامبلدور با صدایی آشنا بلند شد و کنارش لرد را دید .
لرد :
- ها ، بالاخره تو رو گیر آوردم ، وقت مرگت فرا رسیده !

- نه ، صبر کن ؛ صبر کن تا با هم بیشر حرف بزنیم .

- چه حرفی ؟

- نگاه کن ما باهم 1000 سال دشمن بودیم ، حالا که چی ؟ اعضای گروه های خودمون ، ما رو آوردن خانه ی سالمندان .

- آره راست می گی .
- یادته قدیما چقدر خوش می گذشت . چقدر با هم خوب بودیم.
-آره میای به یاد قدیما بریم صفا .
- باشه .

بعد از 1 ساعت .
لرد :
- باختی ، باختی . حالا نوبت منه که چشم بذارم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!