هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۳۴ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
#1
-من میرم برای اولین صبحونه دوتایی مون نون خشخاشی بگیرم.

خاطره مجلس عقد و عروسی اش با اما ونیتی تمام حافظه کوتاه مدت آموس را اشغال کرده بود و او چیزی از دعواهای چند دقیقه قبل یادش نمی آمد.

اما از خودش پرسید که آیا بعد از اینهمه کلاهبرداری حالا پیرمردی مثل آموس دیگوری کلاهش را برداشته است، ولی صدای جمعیت نذاشت اما جواب مغزش را بشنود‌.

-بنداز! اینجا.
-من، من باید بگیرمش.
-بکشید کنار!

رودولف در هر بازویش دو ساحره را نگه داشته بود و جلوی جمعیت زیگزاگ میرفت تا دسته گل عروس حداقل سهم یکی از آن ساحره ها شود.

در پشت صحنه مهمانی گوگو و بیل دردوطرف ملانی نشسته بودند و برایش عشوه می آمدند.

-شما هم ازون معجونا خوردید؟ چتونه؟ از الان بگم که من با کارم ازدواج کردم.

در جلوی قیافه های پوکرفیس بیل و گوگو، ملانی گوشی پزشکی ای که کت شلوار پوشیده بود و از تمیزی برق میزد را از جیبش بیرون آورد و به دور گردنش انداخت.
-بریم ببینیم اینجا از شام خبری هس یا نه.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹:۲۰ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹
#2
خلاصه:
گریفیندوری ها به مناسبت ولنتاین به خوابگاه هافلپاف دعوت شدند اما بعد از ورود فهمیدن که ارواح هاگوارتز هم به مهمانی دعوت شدند. همینطور لاوندر معجون عشق از دستش افتاد و به همه طرف و از جمله ارواح پاشیده شد. اما ونیتی که کلاهبرداره از فرصت استفاده کرده و ملتی که عاشق شدن رو به عقد هم درمیاره. ملانی که ناظر گریفه و چندنفر دیگه سعی دارن تا اوضاع رو درست کنن. اینیگو هم رفته تا معجون ضد عشق بیاره ولی هنوز موفق نشده.


اما ونیتی با خوشحالی بر کیسه پر از گالیون کنارش زد و به جمعیت اطرافش لبخند زد.
-من از شادی و وصال عاشقان واقعی سر از پا نمیشناسم. بیاید عزیزانم، با سند های جادویی به عشق زندگیتون وصل شید! اممم، برای شما کیو بنویسم؟

اما با دودلی به روحی که جلویش ایستاده بود نگاه کرد. پیوز کاملا مصمم به نظر میومد.

-همه با هم چند؟

افراد در صف با نگرانی به هم نگاه کردند. اما تخصص فراوانی در معامله های بغرنج داشت.
-همه با هم به درد شما نمیخوره، من یه مورد دارم اینجا، اکازیون!

اما آلبوم خاله زنکی ای جلوی پیوز گذاشت تا کیس اکازیون را پسند کند.
-یه بانوی چاق داریم اینجا، قد و سن مناسب، از هر انگشتش یه هنر میریزه! خوانندگی، نوازندگی، بافندگی... جدیدا توی رژیمم هست.

افراد در صف هم که کنجکاو شده بودند و دل مشغولی معجون عشقیشان پریده بود سرک کشیدند.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۳۰ ۲۰:۴۲:۴۲
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۳۰ ۲۰:۴۳:۳۱

?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۴۱ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۹
#3
پست اول برنامه مشترک گریفپاف!


-همرزم، این لباس بزم نیست لباس رزم است!

پالی چپمن که زیر چشمانش را سیاه کرده بود و انواع فلزات تیز و ریز به لباسش آویزان بود با بی توجهی موهایش را سیخ تر کرد.
-اینا الان مده سرکادو، اگه قراره با هم بریم جشن منو باید همینجوری قبول کنی.
-ما با اسبمان می رویم.

ملانی که بین جمعیت می چرخید تا آمادگی همه را چک کند کلاه جادوگری ستاره داری روی سر پالی گذاشت.
-باید علاوه بر خیلی خفن، دوستانه بنظر بیایم. این اولین باره که گروه هافلپاف به جشن دعوتمون کرده.
-شاید خواستن بلایی سرمون بیارن، اگه مسموممون کنن چی.

لاوندر که عاشق جشن و شادی بود وسط حرف پالی پرید.
-تو جشن ولنتاین؟ اینجور که از دعوتنامه مشخص بود هدف جشن گرفتن و رقص و مهمونیه... البته یادتون باشه که تم برنامه قرمز مشکیه! قرمز رنگ مورد علاقه ی منه.
لاوندر گردنبند زنگوله و قلب داری دور گردن اسب سرکادوگان بست و سنجاق گل سرخی به سینه پالی زد.

سرکادوگان پوکرفیس تر شد، اما ملانی سعی داشت تا همه را راضی به رفتن کند.
-من که فکر میکنم خوش میگذره... آرتور، این چیه؟

آرتور با عجله انبوه موهای فرفری را از سرش برداشت و برق سرش تالار را روشن کرد.
-چیزه، میخواستم ببینم این کلاه گیس مشنگی چجوری کار میکنه.

یک ساعت بعد

گریفیون و گریفیات با لباس شب های قرمز و مشکی و تزیینات عجیب غریب، دسته به دسته بی نظم و ترتیب به طرف خوابگاه هافلپاف به راه افتادند.
سر راهشان به پیوز برخوردند و سریع متفرق شدند و هرکس در گوشه ای پناه گرفت، اما پیوز که پاپیون قرمزی به یقه کت بلندش زده بود، بدون آنکه به آنها نگاهی کند همراه با قر های ریز و خنده های خوش خوشان به طرف دیگری رفت.
گریفی ها از کنار تابلوی دیس میوه ای که پشتش آشپزخانه بود رد شدند. به صدای داد و بیدادی که از پشت تابلو می آمد اهمیت نداده و به جلوی خوابگاه هافل رسیدند.

دری چوبی و زیبا با تزیینات گیاهی ورودی خوابگاه رو نشون میداد. ملانی دعوتنامه را جلو گرفت و در تکانی خورد.
-رمز عبور؟
-ما اومدیم مهمونی.
-ماچ عبور؟
-جان؟
-به زبون مردمان دریایی که حرف نمیزنم! هرکس میخواد برای مهمونی بیاد تو یه ماچ بفرسته تا بفرماعه تو.

در اعصاب نداشت و گریفی ها بدون بحث دیگری ماچ هوایی فرستاده و وارد شدند. شاید ادامه مهمانی بهتر پیش میرفت.

با ورود به تالار گریفی ها با لبخند منتظر دیدن جشن شلوغ پلوغ و چیزی مثل مبل های قرمز راحت خودشان و خواننده ای در بالای مجلس که لب تایمز چه گل بارون میخوند و غیره داشتند، اما با تالاری مواجه شدند که درونش انگار بمبی از کاغذهای رنگی ترکیده بود و نور کم و مه قرمز رنگی فضا را خوفناک کرده بود. بجای افراد شاد و خوشامدگوینده سایه هایی درون مه دیده میشد.

عجیب تر از آن منظره ی بالای تالار بود.

پیوز و یک دوجین از ارواح هاگوارتز در لباسهای مجلسی و زیبا در هوا شناور بودند و باهم خوش و بش می کردند. هرکسی در هاگوارتز می دانست که ارواح چقدر به عبور از افراد زنده و حس دوش آب یخی که ایجاد می کنند، بی توجه اند.

ناگهان کله رز زلر از داخل مه، ویبره زنان، نمایان شد.

-عه شمایید؟ بیاید تو دم در بده! اتفاقا منتظرتون بودیم غذا رو شروع کنیم، جن های آشپزخونه حسابی مشغول بودن.

رز که نگاه ملانی به بالا را دید ادامه داد.
-بچه ها گفتن تالار بی روح شده، اونا رو هم دعوت کردیم. رفتارشون خیلی دوستانه ست.
رز با رضایت به ارواح بالای سرش نگاه کرد.

گریفی ها مثل جوجه اردک های متعجب پشت ملانی جمع شده بودند و با شک به مه نگاه می کردند.
-میگم که... درست اومدیم؟
-فکر کنم هالووینارو ریختن تو ولنتاینا.
-گفت غذا، سوسیس و کالباس هم دارن؟
-من شنیدم هافلیا خیلی خوش قلب و مهربونن، بیاید بریم و باهاشون دوست بشیم.

لاوندر که هیجان زده شده بود با گفتن این حرف به جلو پرید اما در همان لحظه پایش روی پوست موزی رفت و شیشه بزرگ قلبی شکلی از جیبش به هوا پرتاب شد و به فضا پاشیده شد. فضایی که ارواح درآن شناور بودند به رنگ صورتی درآمد.

-لاوندر، نگو که با خودت معجون عشق آوردی.
-فقط یکم بابت احتیاط، ملانی.

ارواحی که بالای جمعیت شناور بودند حالا با علاقه به بقیه نگاه می کردند. گریفی ها سریع به هافلی ها پیوستند، بلاخره امنیت در جمعیت بود!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۳ ۱۹:۴۴:۰۵

?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۵۰:۵۳ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#4
ملانی به اتاق زیر پله ی گریمولد رفت، اگر ابرچوبدستی را پیدا میکرد مطمئنا دست چپ لرد می شد. چون دست راست لرد طبیعتا توسط بلاتریکس اشغال شده بود!
فکر بکری به ذهنش رسیده بود، به هرحال هری پاتر از بچگی در زیر پله خوابیده بود و احتمالا بازگشت او دوباره به سوی زیر پله ها بسیار بود. هرچند که فکرش را هم نمی کرد که لینی از قبل به آنجا رفته باشد.

اتاقک زیرپله ی گریمولد بسیار تاریک بود و تنها چیزی که به چشم می خورد برق گونی های پیاز و حشره ای بود که روی گونی ها نشسته بود.
-من اول اومدم اینجا، مال خودمه.

ملانی نمی خواست ایده اش از دست برود.
-خب آسمونش رو تو بگرد، زمینش رو من میگردم.
-چرا ابرچوبدستی باید تو آسمون اینجا باشه.
-به هرحال وسایل قیمتی رو میشه تو سقف هم جاساز کرد.

-این سروصدا برای چه است فرزندان؟

لینی بین پیازها شیرجه رفت و ملانی باقی ماند و کله دامبلدور که در چهارچوب در ظاهر شده بود. او خودش را نباخت.
-دنبال تار مو می گردم پروفسور! بلاخره بقایای اون مرحوم شاید اثر دفع کننده طلسم داشته باشه و در واکسن استفاده بشه. اون همیشه به فکر بقیه بود.

اشک هایی که در چشمان آبی دامبلدور و پشت عینک هلالی اش و ازین حرفا جمع شده بود نشان می داد که ملانی نقشش را خوب بازی کرده.

-بله، قدرت عشق چیزی بود که اون درک میکرد، هری هیچوقت چیزی رو برای خودش نمی خواست، همه وسایلش رو می بخشید. به هرحال تار مویی نخواهی یافت فرزند، شامپوی ما شامپو پیاز پرتک است.

دامبلدور شامپوی گرد بدقواره ای را از جیبش درآورد و از بالای عینک هلالی اش به ملانی نگاه کرد، اما ملانی به فکر چیزی بود که دامبلدور اول از همه حرف هایش گفته بود. وسایلش رو می بخشید؟


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۴۸ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#5
با حمله بلاتریکس و مو کشیدن های ناموفق او، لرد سیاه و پیرزن و بلاتریکس در هم گوریدند و ابری از خاک به شکل کارتون لوک خوش شانس به هوا بلند شد.

-من یه فکری دارم.

مرگخواران که تخمه آورده بودند و مثلث عشقی را تماشا می کردند توجهی به ملانی نکردند. اما او که دست از اکتشافات پزشکی بر نمی داشت سکوت را نشانه رضایت تصور کرد.
-اگه یه سالمند رو شیمی درمانی کنیم کچل و بی مو میشه، و اگه دس کنیم تو چشش، چشماش قرمز میشه و میتونیم جای ارباب جاش بزنیم.
-معجون شیمی درمانی بدم؟
-بعد برای درمان مشکل اون سالمند چیکار کنیم؟
-من میگم یه خرس ولنتاین کچل بخریم.
-ارباب شبیه خرس‌ن؟

مرگخواران به اطرافشان نگاه کردند تا سالمند غیر خرس مانندی پیدا کنند، بااینکه آنهمه عدم خشونت و بی آزاری حوصله شان را سر برده بود هیچکدام جرئت دور شدن از اربابشان را نداشتند.

اما رودولف که چشم بلاتریکس را دور دیده بود کمی آنطرف تر با پرستار قد بلندی گرم گرفته بود.
-ما اینجا تازه واردیم ولی معلومه شما با اینهمه کمالات راه و چاه اینجا رو بلدید.
-بفرمایید امرتون؟
-ما دنبال یه سالمند کچل و ترکه ای می گردیم، ترجیحا زدگی و خوردگی نداشته باشه و سالم باشه. شما وضعیت تاهل تون چجوریاس؟
-من سالمند ترکه ای نیستما. سالمندو برای خودتون میخواید؟
-نه من که شمارو میخوام. برای دوستمون میخوایم.

مرگخواران هنوز دور مثلث عشقی ارباب و پیرزن و بلاتریکس جمع شده بودند.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۵۱ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#6
پلاکس از سلاح بی توجهی استفاده می کرد و با تمرکزی که بین ابرو هایش را چین داده بود به رنگ آمیزی دیوار ادامه میداد.

اما ایوا به بی توجهی عادت داشت. ایوا گرسنه اش هم بود و ترکیب گرسنگی و خشم نیروی زیادی دارد.
او که دلش ایوا بودن و معده بزرگ و پر از غذایش را می خواست با فریاد یا مرگ یا آزادی شورش کرد و خودش را به جهات مختلف کشید. دیوانه وار در رنگ های مختلف رفت و آنها را به همه جا پاشید. چیزهای بی ادبانه ای مثل میوه های خندان و با آغوش باز کشید.
پلاکس دودستی قلمو را گرفته بود و با تعجب به الهامات ذهنی اش که توسط قلمو تراوش میشد نگاه می کرد.
-میدونستم که بلاخره جادوم در نقاشی هم فوران میکنه.

ایوا دست از تلاش بر نمی داشت، او باید از بند های اسارت خلاص خلاص میشد.
او بلاتریکسی کشید که مهربانانه پشت رودولف را ماساژ میداد، حوری هایی را با جوی هایی از عسل و غیره در اطرافشان کشید. تسترالی کشید که در بطن هوا یونجه می خورد و به آغاز آفرینش می اندیشید. لردی کشید که با سبد میوه در آلاچیق پر گلی نشسته بود و انگور می خورد.
پلاکس بلاخره خسته میشد و او را زمین میگذاشت و ایوا آزاد میشد تا یخچال خانه ریدل را قورت بدهد.

پلاکس اما در رویاهایش غرق شده بود و با لبخندی به قلمو نگاه میکرد، پلاکس پیکاسو. با تابلوهایی به قیمت خون اژدها، با شهرتی بی نظیر... بقبه چیزهایی که قلمو روی دیوار میکشید را ندید.

-اینجا چه خبر شده پلاکس؟


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۹ ۱۶:۲۵:۱۹

?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷:۲۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#7
با توجه به قفل شدن برد شطرنج، تیم مارا اعتراضش رو اینجا پست میکنه.

اینکه یه مسابقه ای تا فینال پیش بره و با وقفه طولانی و بدون اعلامیه ای روبرو بشه از جذابیتش کاسته میشه یا اینکه دو تیم مقابل برای مسابقات حساس درخواست داور دوم بکنن؟

اگر اعتراضی صورت گرفت با موافقت داور اصلی مسابقه انجام شد. به دلیل نزدیک بودن امتیاز دو پست ایشون پیشنهاد بررسی مجدد دادن و داوری انجام شد و حمله بعدی رو اعلام شد. شبهه ش کجاست؟
اگر هم مشکلی بود حداقل به ما چیزی گفته نشد!
با تشکر از ایشون.

از ابتدا هم برگزار کننده شما بودی اقای دورسلی و آخرین خبری که ما از مسابقه شنیدیم در دسترس نبودن شما بود.
درسته که تیم هایی که سر وقت پست هاشون رو نوشتن بدون هیچ اطلاعیه ای در انتظار بمونن؟جواب تاخیر رو با انداختن تقصیر به جانب شرکت کنندگان دادن، واقعا باعث ناامیدیه...

هر مسابقه ای مراحل حساس داره، اگر حوصله تون سر میره لطف کنید مسابقه رو به فردی با حوصله بیشتر مثل جناب لرد تحویل بدید.

تیم مارا تقاضای اجرای فینال رو داره.
همونطور که هر تیمی نتیجه تلاش هاش رو میخواد!


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰:۲۹ یکشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۹
#8
-دور بیمار رو خلوت کنید لطفا! عقب تر! عقب تر!

ملانی همیشه منتظر فرصتی برای نشان دادن اطلاعات پزشکی و مهارت دکتری‌اش در مقابل لرد سیاه بود و چه فرصتی بهتر از این!
-متاسفم، بیمار نبض نداره. نیاز به احیا... تام! عقب وایسا!
-تام و مرض. ما عقب هستیم دیگر.

خاطرات تلخ دوران یتیمخانه هنوز روی لرد سیاه و سلولهای شنوایی اش تاثیر زیادی داشتند. اما لرد سرخداری نبود که با این بادها بلرزد، او سریعا تام را به طرف خودش کشید.
-منظورمان تام و خودمان بود. تا الان کجا بودی ملانی؟
-ارباب به جستجوی علم و دانش برای درمان شما بودم!
-ما خودمان درمانمان را پیدا کرده بودیم، حال چه یافتی ملانو؟

ملانی با خوشحالی گلدانی را جلوی صورت لرد گرفت. ماروولو برای مدتی فراموش شد.

-گلدان رز مرگخوارمان را یافتی؟
-ارباب این گلدون از خاک پوست سوخته باسیلیسک و گل مرداب غول سبز مهربون ساخته شده، نزدیک بود جفت دستامو برای بدست آوردنش از دست بدم ارباب، وقتی جانداری که قلب سیاه داره رو توی این گلدون بکاریم میوه شفادهنده میده.
-میوه؟

بانومروپ مثل همیشه از ایده میوه استقبال کرد.
-از اول هم میدونستم پسته ی مامان باید غذای سالم بخوره! حالا کیو توش بکاریم دکتر مامان؟

ملانی قبل از اینکه لرد فرصت اعتراض پیدا کند ماروولو را بلند کرد و در گلدان گذاشت‌.
-خاک برگ!


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۰۶ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹
#9
رخ vs رخ گریفی

-داعاش من کو؟!
تمرکز ملانی بهم خورد و شیشه ی دارو از دستش افتاد. سالن گریفیندور خلوت بود و صدا در آن می پیچید.
-مگه نگفتم وسایلتونو جلوی دید نذارید؟
دیوارها تکرار کردند: نذارید نذارید نذارید.
هری رنگ پریده و نگران از پله ها پایین پرید و درحالی که طبق عادت زخمش را یک انگشتی فشار میداد جلوی ملانی ولو شد.
-اون... دوست من بود... داعاشم...

داعاشم،داعاشم داعاشم.

-یه عروسک بود.
-نه، تو درک نمیکنی! ما یک روح بودیم در دو بدن... چطور تونست... همش تقصیر ولدمورته! اون...

اما هردوی آنها می دانستند تقصیر کیست. چند ماه بود که وضعیت حکومت نظامی در گریف برپا شده بود، هیچکس تنها تردد نمی کرد و بعد از غروب آفتاب همه موظف بودند خودشان و وسایلشان را در گوشه کنار خوابگاه با افسون چسب موقت بچسبانند. اما باز هم...

-تا وقتی ولدمورت هست... به شنیدن اسمش عادت کن ملانی...

ملانی کم حوصله و البته مرگخوار بود.
-اکسیو داعاش!

در خوابگاه دختران به تندی باز شد و جسمی دراز و رنگ پریده و مودار ویژکنان به سمت ملانی و هری رفت. لحظه ای بعد جسم به ایوانوا با چشمانی خواب آلود و موهای آشفته و شکمی برآمده تبدیل شد.
ملانی تعجب نکرد.

-و... بازگشت همه ی گمشدگان به سوی اوست... ایوا؟
-تقصیر من نبود. اون خودش خیلی نرم و تپلی و خوردنی بود، میگفت منو بخور تا آروم بشی...

هری به قیافه معصوم ایوا نگاه نمیکرد، نگاهش تنها به شکمی بود که برآمدگی ای عروسک مانند داشت.
-تا کل قلعه رو نخوری آروم نمیشی؟ سرکادوگان که جز فحش رزمی چیز دیگه نمیگفت! اونم خوردی! مبل رو خوردی گفتیم فدای سرش گشنشه...
-گشنمه!
-...شاسخین تنهایی های منو چرا خوردی! لابد بعدشم میخوای پسر برگزیده رو بخوری.
-راس میگی؟ ذوق کردم!

ملانی پشتش را به آنها کرد. ارشد بودن را دوست داشت، اما از وقتی ایوا وارد گریف شده بود ارشد بودن چیزی جز لاپوشانی اشتهای او نبود. همین هفته ی پیش ایوا تابلوی بانوی چاق را خورده بود و همه پشت در مانده بودند.

فلش بک

-به گریف خوش اومدی تازه وارد!

دخترک نحیف و ژولیده ای که ملانی با او حرف زده بود نگرانی از سر و رویش می بارید. گریف صمیمی و شلوغ و تازه وارد پذیر بود، البته اینکه ملانی همه شان را مجبور میکرد به صف شوند و هرکدام جمله خوشامدگویی بگویند بی تاثیر نبود.

-ادوارد دست قیچی! خوش اومدی, میتونم موهاتو برات کوتاه و خوشگلش کنم.
-من لاوندرم، میتونی لاو لاو صدام کنی، رون هم عاشقمه.
-هلش نکنید سوسیس کالباسا، فنریر گری بک. راحت باش بشین اینجا.
ایوا نگاهی به گرگینه ی بزرگی که به مبلی اشاره می کرد انداخت، نگاهی به اشخاص قد و نیم قد درون صف که منتظر نوبت خوشامدگویی شان بودند. دختر موآبی ای که با رضایت لبخند میزد از همه شان ترسناک تر بود.
-من... هول شدم.

ملانی تازه وارد پذیرترین گریفی بود و باید این را نشان می داد.
-کاملا طبیعیه. بیا کنار شومینه بشین و خودتو معرفی کن... زود جا...
-من هیچکسی نیستم.

ایوا میگ میگ وار به طرفی دوید و زیر یکی از مبل ها شیرجه زد و در تاریکی زیر آن ناپدید شد.

-بازم طبیعیه. خب بچه ها به کاراتون برسید، تازه واردمون کم کم یخش آب میشه.

ملانی کاملا در اشتباه بود. تنها چیزی که در روزهای بعد آب میشد هیکل نحیف ایوا بود.
صبحانه، ناهار، شام، فرقی نداشت. ایوا هیچوقت درحال صرف غذا دیده نشد، ملانی بارها با انواع افسون ها سعی کرد ایوا را از زیر مبل دربیاورد تا استادها و مدیر مدرسه دست از سرزنش کردن ملانی و مقصر دانستنش بردارند. این تازه وارد نحیف و کمرو در طول یک هفته همه خوشنامی ملانی را نابود کرده بود.

-از بین میری بچه! ببین این پای گوشت چه بوی خوبی داره.

ملانی پای گوشتی که از سرسرا کش رفته بود زیر روزنه ی مبل چرخاند. تاثیری نداشت، سیب زمینی سرخ کرده، مرغ سوخاری، خوراک جگر، کله پاچه هم در مقابل این دختر کمرو و کم خور ناتوان و شاکی بودند.
-این نخوردن چه فایده ای داره آخه، انقد نمیخوری همونجا محو میشی هیچکس هم به یادت نمیاره.
-هیچکس؟

ملانی سعی کرد از دیدن صورت خاکستری و چشم های گود افتاده ایوا جیغ نزند.
-نه دیگه، بیا بریم یکم با بقیه آشنا شو، مرغ سوخاری؟

صورت ایوا درخشید و مرغ سوخاری را گرفت.
-باشه هرچی تو بگی.

ملانی خوشحال از اینکه چالش تازه وارد را با موفقیت پشت سر گذاشته سر کارهایش برگشت. چند تازه وارد را از دست فنریر فراری داد، برای اسب سرکادوگان شبدر چهارپر نقاشی کرد، به درد و دل های هری گوش داد و سعی کرد امتیازات هاگوارتز را با زنبیل جمع کرده تا قهرمان شوند.
در بین این کارها گاهی هم سری به سرسرا میزد تا ایوا را در جمع و در حال غذا خوردن ببیند. احتمالا بدموقع سر میزد چون او هیچوقت آنجا نبود.

اما... ایوا جای دیگری بود، در میان جمع زیادی از سال اولی ها:
-چرا همه میگن غذا بخورید؟ شما باید شک کنید. به همه چیز شک کنید! غذاها سم هایی‌ان که وارد بدنتون می کنید! رادیکال های آزاد و اعصاب ضعیف! ما زیر سلطه ی غذاهای رنگارنگ و اشتهامون قرار نمی گیگیریم!
-قرار نمی گیگیریم!
-ما از نیازهای جسمانی فراتر میریم و به نور درونمون میرسیم! شکم خالی مغز پر!
-شکم خالی مغز پر!

جمعیت با مشت های گره کرده در راهروها قدم میزدند و پلاکاردهای "آزادی آزادی" "قرار نگیگیگیرین" و "به گروه کم خوران متعالی بپیوندید" را در چشم ملت فرو می کردند.

اساتید آنهارا جدی نگرفتند، مشکل از جایی شروع شد که ایوا که به آزادی انسان از بند نیازهای جسمانی اعتقاد داشت و مدت زیادی در بلغارستان کتابهای جودا و جاندی و جواهرلعل رودخنو را خوانده بود به همین گروه راضی نبود.
قدم بعدی او بزرگتر بود، آشپزخانه جن های خانگی!

آشپزخانه هاگوارتز

-هی بتانی! شنیدی یه سری از بچه ها غذاهای مارو نمیخورن؟
-این شایعات احمقانه رو باور نکن رودی، اونا عاشق غذاهای ما هستن!
-اما من شنیدم یه دختر لاغر گریفیندوری به بقیه میگه نیاز به غذا ندارن، نیازهای بهتری دارن!... اگه اینجوری پیش بره... ما بیکار میشیم... نه؟

بتانی با شدت بیشتری آش کدوحلوایی را هم زد و زیر لب چیزی راجب دهه جدیدی ها گفت.

-دوستان من!

جن های خانگی گوش های تیزی داشتند، صدای یک انسان حتی اگر یک انسان لاغر و نحیف باشد توجه آنهارا جلب می کرد.

بلافاصله هرکدام از جن های خانگی با ظرفی از غذایی که در حال پخت آن بودند به ایوا هجوم آوردند. ایوا با بی اعتنایی به ظرف های شیرینی های خامه ای و قندی و پیتزاها و سوخاری ها و اسپایسی ها نگریست. البته اضطرابش هم چندبرابر شد و این موضوع تصمیمش را جدی تر کرد.
-رفیقان من! این غذاهای رنگارنگ نه باعث لذت که باعث رنج شما و بسیاری از جوانان جادوآموز می شود. هر لذت بسیاری، رنج بسیاری هم در پی دارد. شما حاضرید دیگران را به این طعم ها و بوها وابسته کنید و آنهارا اسیر غرایزشان کنید؟

جن ها به یکدیگر نگاه کردند. اشک در چشم هایشان حلقه زد، آنها خدمتگزار بودند و خدمت های خیلی خوبی هم می گزاشتند... پس چرا این دختر این چنین آنهارا محکوم می کرد. آیا این حقیقتی بود که نمی دیدند؟
ایوا با خوشحالی به تاثیر حرف هایش نگاه می کرد. همه آن کتاب هایی که برای توجیه بیماری کم خوری عصبی اش خوانده بود امروز به دردش خورده بودند! همه آن ظاهرسازی هایی که پیش مادر و خواهرش با به زور غذا خوردن کرده بود تا آنها او را در خانه حبس نکنند از او سیاستمدار و رهبر جنبش کم خوری ساخته بود!
ایوا راضی بود.

شاید ندانید اما ملانی هم سیاستمدار و دکتر جنبش سلامتی بود و اینکه بچه ای که بیماری کم خوری عصبی دارد به او رودست بزند بسیار عصبانی اش کرده بود.
او ایوا را تا پشت در آشپزخانه دنبال کرد. درحالی که سخنان پرشور او را در پشت تابلوی دارای گلابی آشپزخانه می شنید وسایل اش را با آرامش باز کرد و منتظر ماند.

این انتظار وقتی تمام شد که ایوا پایش را از آشپزخانه بیرون گذاشت و بلافاصله بیهوش شد. ملانی مرگخوار و خشن بود. او چوبدستی اش را درون ردایش گذاشت و با لبخندی ست جراحی را جلو کشید.

ساعتی بعد

-این باید معده ش باشه. حالا تو که اندازه ی گردویی قراره بزرگ و عاقل بشی تا صاحبت بچه های مردم رو به سوتغذیه نندازه و گریف رو بی آبرو نکنه... یه افسون گسترش پذیری... یکم تف...

ملانی دکتری باذوق بود که توضیح می داد، حتی اگر کسی در اطرافش نبود. حتی وقتی دقیقا نمی دانست نتیجه کارش چه می شود.

روز بعد همه چیز در هاگوارتز سر جایش بود، جن ها با پادرمیانی دامبلدور شروع به آشپزی کرده بودند، دانش آموزان سوتغذیه گیرنده از درمانگاه مرخص شده بودند. تنها چیزی که سر جایش زیر مبل و درحال ریاضت نبود، ایوا بود!

ملانی که از کار خود مطمئن بود ایوا را بعد از عمل گسترش معده روی مبل سالن عمومی گریف رها کرده بود و پی کارش رفته بود.
ایوا زمانی به هوش آمد که بعضی در حال خواب قیلوله بودند و بعضی ها سر کلاس هاگوارتز یاقوت و زمرد و ازین چیزها جمع می کردند.او دستی به شکمش کشید و حس عجیبی شامل خالی بودن شکم و میل شدید به غذا حس کرد، هیچوقت در عمرش چنین حسی نداشت!
اشیا در نظرش رنگ بیشتری داشتند. بوها قوی تر بودند و پاهایش ناخوداگاه او را به سمت سرسرای بزرگ و غذا می بردند!

سرسرای بزرگ
-به به! ایوا. چه عجب ازین طرفا.

ملانی با خوشحالی تکه ای پیراشکی در دهانش گذاشت و به ایوایی که آب از لب و لوچه اش آویزان بود نگاه کرد.
از آن روز به بعد همه چیز دوباره عادی شده بود. ایوا تازه واردی باهوش و متعادل بود که به همه در کلاسهای هاگوارتز کمک می کرد. او حتی دانش آموز نمونه ی هاگوارتز شد و همه پیشینه زشت و نحیف او را فراموش کردند، همه حتی ملانی!

اما شبی از شب های پاییزی، ایوا در حالی بیدار شد که حس خالی بودن شکمش تنها چیزی بود که حس می کرد. یک ساعتی شده بود که ساندویچ خورده بود و نمی توانست تا صبحانه صبر کند، پس به آرامی کیف پوست اژدهایش را از زیر تخت برداشت.
-فقط به عنوان چیزی که دهنمو مشغول کنه میخورمش.

کیف مدت زیادی دهانش را مشغول نکرد، کتاب ها، کیف ها و ردایش و کتاب ها و رداهای هم اتاقی هایش را هم خورد و بعد... هم اتاقی هایش که با شجاعت جیغ می زدند و دنبال ملانی می رفتند و ملانی ای که به فکر اندازه افسون گسترش پذیری اش افتاده بود را هم سعی کرد بخورد.
هرچه حس خالی شکمش بیشتر میشد‌ افکار متعالی و کتاب ها از ذهنش بیرون می شدند.

ملانی کسی نبود که خونسردی اش را از دست بدهد، او وانمود کرد که ایوا تلاش زیادی در کلاسها کرده و گرسنه شده است. حتی وقتی او مبل های راحتی و فرش های سالن عمومی شان را هم بلعید به روی خودش نیاورد که افسوس گسترش پذیری اش اشتباهی نامحدود بوده است. گریفیندوری ها هم شجاع و متحد بودند، آنها از اینکه مجبورند گاهگاهی قلم پر یا جغدشان را از حلق ایوا بیرون بکشند ناراحت نمی شدند. حتی این نکته مثبتی بود که آنها جای هرچیزی که گم می شد را می دانستند، در شکم ایوا.

مشکلات زندگی گاهی با برخورد مستقیم و عمل جراحی و گاهی با نادیده گرفتن حل میشد. گریفیندوری ها به این درک رسیده بودند.
پایان فلش بک

-ملان!اون زخمم رو هم خورد. گفت دارای معده برگزیده شده و میره پیش ولدمورت.

ملانی به سمت هری برگشت و با پیشانی سالم او و ایوایی که سرجایش نبود روبرو شد.
نادیده گرفتن مشکل آنقدرها هم ساده نبود.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۷ ۲:۳۹:۲۷

?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱:۰۹:۳۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
#10
مارا تقاضای رخ به رخ گریفی با گروه ناسازگاران به قصد سیر کردن ایوای گوشنه رو داره.


?see

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.