هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۳۲ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#1
-میتونیم پیپ اگلانتاین رو بفروشیم.
-ارباب میتونیم پینوکیو رو گروگان بگیریم که پدر ژپتو پول آزادی شو برامون بیاره.
-یه نجار اینهمه گالیون داره؟
-ارباب، من یه مدت تو سیرک جادویی برای شعبده بازا وسایل جابجا می کردم، از نامرئی بودن هم میشه گالیون خوبی درآورد... برم؟

لرد از سخاوت و جان برکفی مرگخوارانش منقلب شد ولی او اربابی بود مقتدر و نه منقلب.
-فکر کردن هیچکدامتان به پای ما نمی رسد. ما فکر بکری کردیم.

بلا با هیجان زدگی دستانش را به هم زد.
-پینوکیوعه رو بکشم و دماغشو براتون بیارم ارباب؟ بعد میتونیم خونه رو هم تصاحب کنیم.

پینوکیو چندقدم از مرگخواران و به خصوص بلا فاصله گرفت.

-نه بلایمان، میخواهیم از عضو تازه واردمان استفاده کنیم، تو نه پیتر. درخت! جلو بیا.

درخت با ترس قدمی به جلو برداشت، بلاخره امر امر ارباب بود و او نمی دانست ایندفعه باید چه امتحانی پس بدهد.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۴ ۲۳:۲۱:۰۶

there is no justice in the world


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۲۵ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
#2
مروپ گانت که مادری بس مهربان و پسردوست بود دستش را دور بازوی پسرش حلقه کرد تا در بهشت قدمی بزنند. حوری بخت برگشته هم با حرف زدن از انواع دستورغذاهای بهشتی و نعمات آنجا سعی داشت توجه مادری که تازه پیدا کرده بود را جلب کند.
-مادر این جوی های شیر و عسل رو که میبینید مخصوص صبحونه س، ما اینارو با آش رشته مخلوط می کنیم و به عنوان یه غذای مقوی به بچه ها میدیم.
-چه ایده ی نابی!
-مامان اینجا اصن بچه ای نیست، حوری خالی بند.
-تازه قسمت خوب صبحونه اینه که... ‌.

-ارباب! شما هم میبینید؟
نطق حوری با فریاد ناگهانی فنریر کور شد.

-بعله که میبینیم، کور که نیستیم.

منظره ای که فنریر درحالی که بالا پایین میپرید به آن اشاره می کرد آلاچیقی پر از حلقه های آویزان از انواع سوسیس و کالباس بود که هرچه از آن می بریدند تمام نمی شد. پیتزاهای رنگارنگ و پرملات درحالی که بخار از روی آنها بلند میشد و یک متر کش می آمدند دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته بودند. درست در وسط این نعمت ها فنریری پا روی پا انداخته به یک رول کالباس هم اندازه خودش لم داده بود و بی وقفه می خورد.
-ارباب خود خود منه این؟ رفتم بهشت؟ اجازه میدید برم سروقتش و مطمئن بشم؟
اما قبل از اینکه حرف فنریر تمام شود لرد چوبدستی اش را به سمت او گرفته بود.
-ما خودمان میتوانیم مطمئن شویم.
-ارباب، اینجوری جهنمی میشما. حداقل بذارید یکی از جبهه ی روشنایی رو بخورم ،چاق بشم چله بشم بعد شما منو بخو... چیزه یعنی بکشید.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۹ ۲۰:۳۷:۰۸

there is no justice in the world


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
#3
درود بر پروف وایتکس پور.
ارشد گریفیندور

در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)

-سلام ارباب.
-سلام بلا. تازه وارد جدید چی داریم؟
-می یارم... خد.. مت تون.. ار..باب.
-خوبه. لطف کن بودجه ی وایتکس خانه ریدل رو هم دوبرابر کن.
-لطف.. کنم...؟..چشم.

لرد سیاه با چشمان بسته و غرق در ابهت به راه خودش ادامه داد، اما بلاتریکس هاج و واج در وسط راهرو ایستاده بود.
-ارباب با اینکه از سلام متنفره به من سلام کرد. اون به من گفت لطف کنم.

چند ساعت بعد
ریگولوس جلوی آینه قدی اتاق لرد سیاه ایستاده بود وقیافه جدیدش را برانداز می کرد.
-من بهت افتخار میکنم ریگولوس. جوری نقش بازی کردی که همه باور کردن لرد واقعی هستی.
-فس؟ (پاپا؟)
-عه، چیزه، فساسس فسیتزا؟ (پیتزا میخوری؟)

فلش بک
-ارباب، اگر شما اجازه بدید پرده های اتاقتونو بکنم بدم کریچر بشوره، از فرط کثیفی سیاهیشون کدر شده... .
-اجازه میدیم. صبرکن. ما از نور خوشمون نمیاد، سریعا رداتو جایگزینش میکنی وگرنه مجبور میشیم برای خودت جایگزین پیدا کنیم.
-چشم ارباب.

ریگولوس در موقعیت بسیار سختی بود، او به یاد تمامی تهدیدها و موقعیت های سختش در خانه ریدل افتاده بود. جایگزین شدنش یا مجازات شدنش چیزی بود که دیر و زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت. در نتیجه زمانی که پرده کنار رفت ونور به کله ذات همایونی لرد سیاه تابید، چشمان پر از بغض ریگولوس چیزی را دید که زندگی کاری پر از خفت و خواری اش را زیر و رو کرد.

لرد سیاه مو داشت!

موهای بور ریز و گوگولی برای ریگولوس دست تکان دادند و با تنبلی خودشان را به کف سر لرد چسباندند. ریگولوس هیچوقت به آنها توجه نکرده بود. فکر خبیثانه ای به سرعت در مغزش جان گرفت و شروع به قر دادن کرد.

-به چی خیره شدی ریگول؟
-ارباب... فکر کنم عنکبوتای خونه ریدل جسارت کردن و رو سرتون تار تنیدن... بذارید... الان... .
-نه، اونا... مال... خودمونن.. چه غلطی میکمنئیتصداذلزرلصبز... .

و اینگونه بود که ریگولوس تار موی لرد سیاه را برای معجون مرکب پیچیده اش و فرصت دستور دادن به سایر مرگخواران برای یک روز را به دست آورد. اما ارباب ریگولوس داستان ما آنقدری بهترین و شرافتمند ترین بود که با همه ی مرگخواران به بهترین نحو رفتار کرد و به هرکدام پاداش های معنوی درخورشان را عطا نمود.

سطور پایانی برای پروف کریچر نوشته شده و فاقد هرگونه ارزش دیگری می باشد.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۴ ۲۱:۴۰:۴۹

there is no justice in the world


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۰:۱۷ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#4
تف تشت
.Vs

سریع و خشن


پست سوم:



زمین پادگان پر از برگ های زرد و قرمز پاییزی بود که نرم و نرمک به زمین می افتادند. سوز سرمای پاییز همه جا را فرا گرفته بود.
برگ طلایی ای زیر لب می خواند تاپ تاپِ خمیر، نون و پنیر، دستِ کی بالا؟
-من!
تمام برگ های درخت من گویان به زمین ریختند.
چنین هماهنگی ای الهام بخش اینیگویی شد که از حیاط با چاقوها و قاشق هایی که از اشپزخانه کش رفته بود، عبور می کرد. او این حرکت را به فال نیک گذاشت و اصلا فکر نکرد که طبیعت است دیگر و با روحیه ی یا امشب یا هیچوقت به طرف اتاق جدیدالورودیان و هم تیمی هایش رفت.

داخل پادگان
-من قرار بود فرمانده عملیات باشم. از این پشت سوز میاد.
-هیس! سر، دیگه آخرشه! کریچر نوبت توعه.
-کریچر دستاش تاول زد از بس با قاشق چاله کند، کریچر بلاخره در این راه جون کند..

تف تشتی ها تا اینجا خوب نقش بازی کرده بودند.انها از لحظه ای که سرکادوگان پیشنهاد فرار را داده بود شروع کرده بودند. تک تک آنها به نوبت و خمیده، درحالی که از بد بودن غذای پادگان و مسموم شدن بلند بلند شکایت می کردند به طرف مستراح عمومی می رفتند. در آنجا نقشه ی اصلی اجرا می شد.
تف تشتی ها در هر نوبت با چاقو، قاشق، ملاقه و گاهی دیده شده که با شمشیر آغامحمدخان سعی در ایجاد سوراخی به اندازه عبورشان داشتند. سوراخ به اندازه کله ی کریچر عمق پیدا کرده بود و با وجود سوز سرمایی که سرکادوگان دائم از آن شکایت می کرد برای آنها نشانه ی خوبی بود.
تابلوی سرکادوگان تا اینجا نقش پوستر و لاپوشانی را بازی می کرد.
در ابتدا حسنک سگ اعصاب و باراد ریشو ازینکه تابلویی روی دیوار مستراح آویزان شده بود بسیار شاکی بودند، اما با اهدای مقداری شیتیل نامبردگان از دستشویی دیگری استفاده کردند و خوشحال هم بودند که با تف تشتی های غرغروی خمیده که سراسیمه وارد دستشویی میشوند سر و کله نمی زنند.
قاشق ها خم شد. چاقوها کند شد. تف تشتی ها براستی خمیده شدند اما سوراخ دو کله ی کریچر عمق پیدا کرده بود.
-یه کله ی دیگه بکنیم و همگی آزادیم!
کریچر با شنیدن کلمه ی آزادی طاقت نیاورد و با کله وارد مستراح شد. کاپیتان برگ برنده اش را رو کرده بود و آن ها با تشکر از کریچری که با کله وارد سوراخ شده بود و انتهای سوراخ را باز کرده بود وارد سوراخ شدند.

چندین روز بعد

-منوچر همه جا دنبالمون گشت کریچر حس آزادی نکرد.
-ولی ما هنوز آزادیم که بازی کنیم... کریچر اگه یکی از این دامن برگی هارو بپوشی میتونی راحت بری بین جن های جنگلی و ازشون جارو بدزدی! تو آسمون دیگه کسی دنبالمون نمیگرده.

کریچر ابهت داشت. او با تاسف به ملانی که دامن برگی را جلویش با قیافه مکش مرگ ما تکان می داد نگاه کرد. او به قیافه ی تک تک اعضای تیمش نگاه کرد. همه ی انها سر و وضعشان را عوض کرده بودند تا شناخته نشوند.
اغامحمدخان خودش را تو گِل پلکونده بود تا سیاهپوست بنظر بیاید. هنری با قرض گرفتن شنل سیاه اینیگو شبیه دیوانه ساز گوژپشتی شده بود. اینیگو خودش را با گِل و علف پوشانده بود و از موهایش سرخس بیرون زده بود. سرکادوگان خودش را با معجون کوچک شونده کوچک کرده بود تا از سوراخ رد شود و هنوز بزرگ نشده بود. اما هنوز هم حس می کردند کسی در تعقیب شان است، فقط یک روز به مسابقه مانده و آنها با روحیه ی شورشی ای که پیدا کرده بودن با انواع چیزهای جنگلی تمرین کرده بودند.
کریچر زنبورها را جای اسنیچ می گرفت و جای نیش در تمام بازویش به چشم می خورد، مهاجم ها بجای کوافل بوته گلی که از ریشه دراورده بودند را گوله کرده بودند و به همدیگر پرتاب می کردند. انها تمام تلاششان را کرده بودند.

اما حالا همگی خسته و پنچر و در این ناکجاآباد گیرکرده بودند.
کریچر کاپیتان تیم بود، او نمی توانست تیمش را در این وضعیت ببیند، بنابراین او دامن برگی را از ملانی گرفت و با اکراه پوشید.

ساعتی بعد تف تشتی ها کاپیتانشان را در حالی که یه جین جارو زیر بغل زده بود و جن جنگلی ای به دنبالش می دوید دیدند و دست و جیغ و هورا کشیدند.
دقایقی بعد همه ی انها سوار بر جاروهای غصبی به سمت جنگل های آمازون پرواز کردند.

ورزشگاه آمازون

-تیم سریع و خشن وارد زمین میشه، خشن شون که مسلما تاتسویا موتویاما و سیخیه که کنارش راه میره...

سیخ با فاصله یک سانتی متری از پیشانی یوآن در دیواره اتاقک گزارشگری فرو رفت و کاکل نارنجی اش به اندازه چمن ورزشگاه کوتاه شد.
-...چیزه... سیخ گفتم؟ منظورم کاتانا بود... ایشون هم سریعن هم خشن مث اینکه...

همچنان که یوآن سعی می کرد از دل کاتانا درآورد افراد تیم سریع و خشن با خونسردی وارد زمین شدند و منتظر سوت شروع بازی شدند.
آنها وصف ظاهر شدن های عجیب غریب تیم تف تشت را شنیده بودند اما هنوز هم برای چیزی که می دیدند آماده نبودند.
شش جاروسوار از دور مشاهده شدند. اعضای تیم تف تشت با لباسهای رنگارنگ و بدون مراجعه به رختکن درون ورزشگاه ترمز زدند. طرفداران تف تشت که از خودشان عجیب غریب تر و رنگارنگ تر بودند به پاس ورود هیجان انگیز تیمشان کل ورزشگاه را روی سرشان گذاشتند.

داور دوم با اخم عقاب گونه اش به سمت داور اول رفت تا تف تشتی هارا وارد رختکن کند و جاروهای گره دار عجیب غریبشان را بررسی کند، اما داور اول که شب به خانوم بچه ها قول داده بود ببردشان پیتزا پاپا و دوردور، زود سوت شروع بازی را زد و توپ ها را رها کرد.

ملانی با ذوق و ولع به کوافل حمله کرد، او بخاطر گرفتن جوجه تیغی و خرگوش در دستش به عنوان کوافل، کاملا آبدیده شده بود. اما ناگهان اتوبوسی جلوی دروازه ایستاد و راه اورا سد کرد. ارنی پرنگ با خوشحالی از پنجره برایش دست تکان می داد. ملانی ترمز نکرد و با جارو از شیشه های اتوبوس رد شد.
اتوبوس از ترس رنگش ریخت و مثل گچ سفید شد و راننده اش هم بعد از نیم قرن سابقه به دشت های اطراف متواری شد.
تف تشتی ها واقعا حس می کردند چیزی برای از دست دادن ندارند و همین آنها را غیرقابل پیش بینی کرده بود.

-ملانی استانفورد با کوافل به سمت دروازه میره! سر و صورتش به اندازه کوافل قرمزه...شاید بخاطر شیشه های اتوبوسه، حیف شد... اوه رکسان ویزلی راهشو سد میکنه، ملانی با توپ داره میره سمتش...بازم میره! خیلی سرعت داره، داور هم ترسیده و میلرزه، تف تشتی ها همه وحشیانه به طرف دروازه اومدن تا دروازه بان رو هول کنن! ملانی پاس میده به راست، و گلللللل سرکادوگان از ناکجا ظاهر میشه و گل میزنه... اوه تف تشتی ها از عنصر وحشت آوری استفاده میکنن! یا مرلین.

هنری و اغامحمدخان دوطرف تاتسویا ایستاده بودند و علاوه بر چماق با شمشیر با او می جنگیدند. داور جرات مداخله نداشت زیرا کاتانا تا دقایقی پیش بلاجری را مثل فروت نینجا از وسط نصف کرده بود!

-مافلدا سرش رو توی منوش فرو میبره. غلط نکنم اون دنبال شناسه های هنری و اغامحمدخان میگرده تا حذفشون کنه! لبخندش نشون میده که پیدا کرده و حالا...

با فشردن دکمه توسط مافلدا گزارشگر به صورت دود نارنجی رنگی درآمد و محو شد. احتمالا لینک پشت شناسه اشتباه بود و از بدشانسی یوآن را نشانه گرفته بود. مافلدا شانه ای بالا انداخت و شروع به گشتن دنبال دکمه برگشت کرد!

بازی پر از کشمکش بود. سرکادوگان با فریادهای خبردار مهاجمان را به صف کرد و به سمت دروازه سوار با جارو رژه رفتند.
آریانا سعی داشت با پرت کردن بطری و گوجه و چیزهایی که طرفداران به دستش می دادند هنری و اغامحمدخان را کیش کند تا دست از سر تاتسویا بردارند.
تام‌چسبیده‌به‌مروپ گریه کنان و ماااااامانننننن گویان به قیافه دهشتناک اینیگو که براثر بیخوابی های اخیر چشمان خون گرفته هم به قیافه جنگلی اش اضافه شده بود اشاره می کرد. اما مامان وی کوافل را با گیس و گیس کشی از چنگ ملانی درآورده بود و به دروازه ی بی دروازه بان تف تشت گل بی دردسری زد.
بعد از آن صحنه بازی به روال اولیه برگشت، زیرا ملانی دیگر گیسی برای کشیدن نداشت و کوافل در دستان مهاجمان تف تشتی رد و بدل می شد.
رکسان ویزلی بعد از خوردن پنج گل دیگر شروع به کندن موهایش کرد.
-مافلدا! گزارشگرو ول کن، گوی زرین رو پیدا کن!
-بدون گزارشگر اصن حال نمیده خو.

اینیگو با چشمان خونبار و کوافل در دست به دروازه نزدیک شد. مافلدا دکمه ای را زد و اینیگوایماگو به شناسه ی قبلی اش یعنی پیتر جیمز تبدیل شد... .
پیتر موهای طلایی اش را در هوا تکان داد و با لبخند جذاب و ابهتش در یک نگاه دل مافلدا را برد. آنها با هم دست در دست به سمت افق های دور رفتند و همه چیز را پشت سر گذاشتند و به خوبی و خوشی سالیان سال در کنار یکدیگر زندگی کردند.
چنددقیقه همه ی بازیکنان پوکرفیس وار به این منظره خیره شدند و حتی گوی زرین هم که وسط ابرهای خرسی شکل بال بال می زد از شوک این حرک غیرورزشی و خارج از فاز غش کرد و به فرق سر کریچر اصابت کرد. داور با خوشحالی سوت پایان را زد و دوان دوان ازین میدان جنگ خارج شد.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۵۳:۲۸
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۵۹:۲۸

there is no justice in the world


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#5
تف تشت
.Vs

WWA


پست چهارم:


تجربه کردن چیز خیلی خوبی ست، اما نه وقتی که باعث پشیمانی و سردرگمی و غلط کردم بشود. تف تشتی ها در مرحله ی سردرگمی بودند و به سرعت درون تونل رنگی رنگی پیش می رفتند.بن پاتر های عمامه به سری که گاه به گاه از بین رنگ های تونل سرشان را بیرون می آوردند همه آنها را گیج و وحشت زده کرده بودند. تف تشتی ها به هم چسبیده بودند و در این فکر بودند که نکند تا ابد درون این توهم های پیچ در پیچ سرگردان باشند.

آنها کم کم به مرحله ی سوم که غلط کردیم وسیله ی کریچرساز استعمال کردیم و فکرکردیم کاپیتانمونه و کارش درسته وارد شده بودند که ناگهان تونل گردشی کرد و همگی با کله درون حوضچه ی آب گرمی افتادند.
اولین کسی که سرش را از آب خاکستری رنگ حوضچه بیرون آورد ملانی بود. او با تعجب به اطرافش نگاه کرد، آنها درون حوضچه ای در وسط حمامی قدیمی و بزرگ با کاشی کاری هایی عجیب غریب فرود آمده بودند. درون حمام پر از حوری های باحجابی بود که با دیس های انگور و سیب و انجیر و موز به اطراف می رفتند.
اتاق های ماساژ و حمام های تک نفره ی بخار و وان های پر از شیر و گل سرخ و پر جغد و غیره دورتادور حمام به چشم می خورد.ملانی شک کرد که نکند همگی جان به مرلین تسلیم کرده و مرده و به آن دنیا رفته اند، لکن همه چیز به قدری ریلکسیشن طور و آرام بخش بود که تف تشتی های دیگر تا سر از آب درآوردند همه چیز را فراموش کردند و با لبخندهای ملیح به سمت دیس های میوه و اتاق های ماساژ دویدند.

در میانه ی راه پیرمرد عمامه به سر و بلند بالایی با عصایش زیرپایی ای برای اینیگو گرفت و با افتادن اینیگو بقیه هم به دنبالش مانند دومینو پخش زمین شدند.
-چرا میزنی؟
-این نعمت ها برای کسانی است که دشمنان مرلین را نابود کرده و دست از وسوسه های دنیوی برداشته و به اینجا وارد شده اند‌.
-داداش دوتای اولی به کنار به هرحال ما به اینجا وارد شدیم دیگه، پس حتما یه چی بوده.
-باید ثابت بشود.
-اَکّهِی.

-اجازه بدید ما با یکی ازین حوریا صحبت کنیم. یحتمل ثابت میکنه براتون.
-ما در اینجا مراسم مقدسی داریم که می تواند مومن بودن شما را ثابت کند. چند گوی رنگی و شش دروازه مشخص میکنند که شما ایمانتان قوی است یا نه.
-گوی رنگی و شیش تا دروازه، هی دراز، این همان کوییدیچ خودمان نیست؟
-خیر، این کویی دیچِ مقدس است. شش حوری و یک مرد مقدس به نام بن پاتر حریف شما محسوب می شوند.

تف تشتی ها که با شنیدن اسم بن پاتر گوش هایشان تیز شده بود با دیدن هفت حوری چشم ابرو مشکی و باحجاب و بن پاتری ریش شانه زده در میانشان فک هایشان نیز افتاد.بن پاتر بدون مسلسل و لباس رزمی با فراغ بال جاروی طلایی رنگش را در دست داشت و برای آنها ابرو بالا می انداخت.

-ما باید این مردک رو از روی زمین محو کنیم! اینجا هم به دنبالمان آمده تا حوری هایمان را بدزدد.
-هنری هشتم باید دهنش رو بست و بازی اش را کرد. اگر باخت به شام امشب حوری ها تبدیل شد.

کریچر که چشم های جستجوگرانه ی تیزی داشت به استخوان های جمجمه و دست و پا که در گوشه ای از حمام و کنار آتشدان بزرگی روی هم افتاده بود و بسیار شبیه به استخوانهای انسان بود اشاره کرد.
-اون سامسونت لعنتی تو باز کن، باید ازینجا بریم.
-اگه ما برد همه چیز داشت و بن پاتر هم خیط شد و دیگر دنبال اینیگو نکرد، اینیگو هم بردمون رو به خاطر داشت.
-اوه حتما... اما اگه نبریم؟
-ما می بریم همرزمان، جاروهایتان را سفت بچسبید تا به این خیارهای دریایی نشان بدهیم یار واقعی مرلین کیست.

جاروهای ممد۲۴ زهوار دررفته ای از ناکجا ظاهر شد و جلوی آنها توقف کرد، جاروها جیرجیر صدا می کردند و با تنبلی و گیجی حرکت می کردند.

-الان ردیفشون می کنم!

هنری هشتم با عجله به سمت جاروها رفت، آنها را زیر شنلش گرفت و از بطری جیبی اش مقداری آب شنگولی به هرکدام آنها داد در کسری از ثانیه جاروها شروع به درخشش کردند و با سرعت باد به دست هرکدام از تف تشتی ها رسیدند.
-اوه، دست خوش بابا!
-چاکریم ملانی خانوم. بلاخره برای بردن حوریا... چیزه، بازی... منم هرکاری از دستم بربیاد میکنم.

وقت تنگ بود، تف تشتی ها همگی روی جاروهایشان نشسته و اوج گرفتند، قبل بازی همگی تف هایشان را در تشتی ریخته و قسم خورده بودند که ببرند.بن پاتر و کریچر در وسط زمین بایکدیگر دست دادند و پیرمرد عصا به دست به عنوان داور در شیپورش دمید.توپ ها رها شدند. اما به جای اینکه بازی شروع شود تغییر قیافه ی حوری ها شروع شد.

حوری های محجبه ی کوافل به بغل و چماق به دست ناگهان تبدیل به حوری های هالیوودی و ناز و عشوه دار شدند.ملانی تنها دختر تیم بود و با تعجب به چشمان قلبی شده و لب و لوچه ی آویزان هم تیمی هایش نگاه می کرد.هنری هشتم با عجله سعی داشت کچلی سرش را بپوشاند و برای حوری بلوند کناری اش داستان هایی از جنگ هایش تعریف می کرد.
این حالات هنری هشتم طبیعی بود اما وقتی ملانی سرکادوگان را دید که با تک سم زدن با اسبش سعی دارد توجه یکی از حوری ها را جلب کند فهمید یک جای کار اشکال دارد. به سرعت یقه ی کریچر را که با عجله به سمت حوری چشم ابرو مشکیِ کت شلوار پوشی می رفت، گرفت و او را وسط هوا تکان تکان داد.
-یهو چتون شد؟ کریچر! ما برای بازی اینجاییم.

کریچر همچنان سعی داشت از دست ملانی خلاص شود و به سمت حوری مذکور که با خجالت به او نگاه می کرد پرواز کند. آغامحمدخان نیز با آنهمه دک و پوزش دست حوری ای را گرفته و باهم به سمت افق پرواز می کردند.
ملانی متوجه شد که حمام مختلط تفکیکی یعنی چه! آنها صرفا آمده بودند که بمیرند، چون تمام اعضا جز خودش مسخ شده بودند. خودش و...

ملانی با جارویش دوری زد و به سمت دروازه ها جایی که میمبله میمبلوس تونیا با بیخیالی ایستاده بود رفت. آنها مجبور بودند این بازی را دونفره ببرند.

چند دقیقه بعد

ملانی بعد از مذاکره ای که با میمبله داشت به زمین حریف رفت. او با خوشحالی فهمید که هیچکدام از حوری ها اصلا کوییدیچ بلند نیستند تا بتوانند ببرند، کوافل بی هدف در دست حوری ای که از اینیگو میخواست تا خوابش را برایش تعبیر کند مانده بود، حوری های مدافع چماقشان را انداخته بودند و به دلبری مشغول بودند. بلاجر ها در بالای سر ملانی ویژ ویژکنان و بی هدف پیش می رفتند.

ملانی چندده بار با کوافلی که به دست آورده بود به دروازه ی حریف گل زد اما بازی تا وقتی که اسنیچ را نگرفته بودند ادامه داشت. کریچر همچنان مشغول چاپلوسی از حوری ای بود که به نظرش کمالاتی مانند اربابش داشت.ملانی با جارویش به سمتش خیز برداشت تا اورا با چک و لگد هم شده به بازی برگرداند چون فهمیده بود که میمبله حوری را از قوری تشخیص نمی دهد چه برسد که بخواهد گوی زرین را پیدا کند.
اما ناگهان داد و بیدادی در زمین پیچید، بن پاتر غیرتی شده بود و با هنری هشتم که سه حوری را پشتش قایم کرده بود گلاویز شده بود. در همین هنگام ملانی چیز زرینی را دید که درون ریش بن پاتر برق می زد. گوی زرین در این تله ی پشمی گیر کرده بود و راه فراری نداشت.
ملانی راهش را عوض کرد و به آن سمت رفت. با علامت او میمبله هم به دنبالش به راه افتاد.
-دوتا آقای متشخص که نباید باهم اینجور دعوا کنن.

بن پاتر و هنری درهمان حالتی که مو و یقه هم را در دست داشتند با تعجب به سمت ملانی برگشتند.

-مخصوصا جلوی خانوما، بلاخره شما هردو مردای جنتلمن و شجاعی هستین.

حوری ها با غرغر و حسودی به او نگاه می کردند و منتظر بودند تا گیسش را بکنند، اما بن پاتر سر جایش خشک شده بود و این چیزی بود که ملانی می خواست، او سریعا چشمکی به میمبله زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد. دوزاری میمبله کج بود!

-گوی زرین!

میمبله بلاخره دوزاری اش راست شد و به سمت بن پاتر و ریشش خیز برداشت و ریش بن پاتر را که گوی زرین درونش گیر کرده بود را با قدرتی باورنکردنی کشید و آن را از بیخ کند و با سرعت بیشتری به سمت کریچر پرواز کرد.
ملانی در لحظه ای که حوری ها به سمتش هجوم آوردند میمبله را دید که ریش بن پاتر را در عمیق ترین قسمت گوش کریچر فرو کرد و بن پاتری که با چانه ی قرمز شده در تعقیبش بود را ناکام گذاشت.

ناگهان همه آنها خود را در حالی دیدند که دور هم جمع شده بودند و هدبنگ می زدند و بن پاتر در وسطشان افتاده و خروپف می کرد.کریچر به سرعت سیم هارا از کله بن پاتر جدا کرد و با این حرکت ناگهان تف تشتی ها درون دشت پر از علف سبز ایستاده بودند.
اینبار سرکادوگان با لگدی سیم ها را از یال اسب خوابیده اش جدا کرد و آنها وارد ریوگلستان شدند. این نشانه ی خوبی بود که فقط یک مرحله مانده است. ملانی به سرعت سیم ها را از کله ی کریچر جدا کرد و همگی بلاخره به برج گریفیندور و جلوی تخت اینیگو باز گشتند.
در کسری از ثانیه کریچر سیم ها را از سر اینیگو نیز جدا کرد و سیم هارا همراه با دستگاه از پنجره بیرون انداخت!

اینیگو به آرامی چشمانش را باز کرد و با دیدن انها که جلویش خمیازه میکشیدند تعجب کرد.
-من خواب خیلی عجیبی دیدم!

ملانی درحالی که چشمانش را می مالید گفت:
-ما هم همینطور! امیدوارم تعبیر خوبی داشته باشه.

کریچر چیز خاکستری رنگی را که بعدا معلوم شد همان ریش بن پاتر است از گوشش درآورد و همه به گوی زرینی که درونش گیر کرده بود خیره شدند.
-تعبیر نامرد بود اگه خوب نبود.

تف تشتی ها برای اولین بار شب قبل از مسابقه را با آرامش خاطر به خواب رفتند.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۲:۴۸:۴۲
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۲:۵۹:۰۰

there is no justice in the world


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#6
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست سوم:


در شرایط عادی و با آدم های عادی، وقتی کسی اسم جن و خانه جن زده را در مغزش می شنید باید یاد خون و خونریزی و تسخیر و جیغ و از این جزییات ترسناک می افتاد.
اما نه شرایط عادی بود و نه آدم ها عادی، تف تشتی ها بسیار جان سخت و بیخیال بودند. آنها حتی به دست های پشت پرده هم محل نمی کردند و به کوییدیچشان می پرداختند.

و در این زمان هم که ارواح از تعجب و ترس در گوشه ای کز کرده بودند و با هر حرکت جیغ می زدند، تف تشتی ها با لبخند های جوکری بر لبشان به یک فکر مشترک رسیدند.

-شما الحاقیه ی این خونه اید؟

ارواح نمی دانستند الحاقیه چیست ولی ترکیب این کلمه با ظاهر خندان ملانی چیز خوبی از آب در نیامده بود.

-لاجرم باید باشند! ما آنها را هم با همین خانه خریدیم.
-این یعنی یار اضافی؟
-این یعنی دست تقدیر.

و تف تشتی ها دایره محاصره شان را به طرف ارواح تنگ تر کردند تا آنها را به همکاری در بازی پیش رو ترغیب کنند و دست های پشت پرده ای برای خودشان بیافرینند.

- اینجا و طبق این سند نوشته ملک مذکور و کلیه وسایل و مبلمان متعلق به مالک، تیم تفت تشت می‌باشد، شما هم زیر شاخه وسایل و متعلقات می‌شید دیگه؟
- جون مادرتون ولمون کنید! ما اصلاً در حد و اندازه‌ی شما آزار نداریم...
- ولی بازی بلدید دیگه، بلد نیستید؟
- ما فقط بازی های کثیف بلدیم.
- اینم همونه. باید متعلقات خوبی باشید و این بازی رو با ما بازی کنید، اونوقت ما هم شاید برگشتیم کشور خودمون و این ملک رو به حال خودش گذاشتیم!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۰:۲۵

there is no justice in the world


پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۷:۳۸ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
#7
سلام به همگی.
مث اینکه مشکل اول حل شد...
درمورد دوتا حالت فیری و حلزونی و پولی و فست، بنظرم باید یکم بیشتر توضیح بدین که چی میشه... مثلا چقد طول میکشه حلزونیش، اگه سه ماه یا بیشتر سایت بسته بشه فکرکنم فعالیت خیلیا ریزش میکنه، اگه که هم دیر آماده شه هم آزمایشی باشه و کلی منتظرش مونده باشیمو خوبم از آب درنیاد دیگه حالی به آدم می مونه؟
من زیاد صبور نیستم شاید مشکل از منه.

در کل به نظرم اگه اطلاعات بیشتری درمورد این دوتا روش بدید بهتر میشه مقایسه کرد. ممنون.

و درمورد لایک و اپ و اینا.

اگه مثل اینستا درگیر لایک بشیم فکرکنم حسابی قضیه از تفریح و سرگرمی درمیاد و بار روانی پیدا میکنه...
اگه لایک هارو فقط نویسنده ببینه که نمیدونم میشه یا نه وضع بهتری پیدا میکنه بابت تشویق و فعالیت بیشتر.
بوی دردسر میده ولی حرکت جالبه.
اپ شدن هم... به شخصه برای خود من که با گوشی میام خیلی راحت تر میشه پست زدن...سایت شلوغ تر هم میشه چون ملت تو اپ بازار میبیننش و کنجکاو میشن ببینن چیه و چه خبره.
این بود انش‌...نظر من.


there is no justice in the world


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۵۰ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
#8
-پس این فنر کجا مونده؟
-ضعف کردم.

مرگخواران برای اولین بار بود که گرسنگی می کشیدند و نقشه های زیادی که کشیده بودند آستانه تحملشان را پایین تر هم آورده بود.
-رز، تو یه گیاهی مگه نه؟
-
-میوه نداری؟

-کراب، این بوی توت فرنگی از چی میاد؟
-اون ماتیکه، دس نزن.

درحالی که گرسنگی مرگخواران را همانند انسانهای عصر حجر به جان هم انداخته بود، فنریر خودش را به یک دیوار گچی می سابید و پشم های سفید شده اش را فر می داد.
-هدف وسیله رو توجیه میکنه. برو که رفتیم.


there is no justice in the world


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۳ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#9
-خب فرزندم، حالا تورو توی این حوض آب پیاز غسل میدم تا برای ورود به محفل و استفاده به عنوان ابرچوبدستی در راه روشنایی آماده بشی، حرف آخری داری؟
-ببین پیری، من نمیدونم این چوبدستی ای که میگی چی چی هس، من یه زمانی ابرچوبدست بودم... .
-بعله منظور ما هم همینه فرزند.
-نخیر حرف منو قطع نکن. میگفتم، من یه زمانی ابرچوبدست خوبی بودم که در یک مدرسه ی فقیر و مذهبی چشم به جهان گشودم. این بچه های فوضولو زبون دراز هستن که به هیچ صراطی مستقیم نیستن، تخصص من انواع ضربت های گرم و سرد به همینا بود. دوران اوجی داشتم برای خودم، هنوزم یه سری ضربتای حلقوی یادم مونده... میتونم... پچزچسزمیتسن... .

دامبلدور به صحبت های آخر هیچ محفلی ای توجه نکرده بود بنابراین بیلی را هم با همین فرمان داخل آب پیاز فرو کرد و با انبساط خاطر و به نشانه ی پیروزی آن را بلند کرد. اما انبساط خاطرش چند دقیقه بیشتر طول نکشید. بیلی با انواع ضربت های ضربدری و حلقوی و چکشی شروع به تاراندن و زدن بچه های ویزلی کرده بود و دامبلدور را هم به همراه خودش به اطراف می کشید، ریش دامبلدور در چش و چال و حلقش فرو رفته بود و قدرت صحبت کردن را ازاو گرفته بود.
بیلی به آب پیاز حساسیت داشت. حافظه اش با هربار در معرض آب پیاز قرار گرفتن تحلیل می رفت و به گذشته بر می گشت.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۹ ۰:۳۱:۵۸

there is no justice in the world


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#10
پست سوم

شما وقتی بازی می کنید قصددارید تفریح کنید، ماموریت به پایان برسونید ، جایزه بگیرید و در یک کلام، خوش بگذرونید! درسته؟
اما از وجنات این چهاردوست هرچیزی مشخص بود جز خوش گذشتن.

-نه فری، خواب عجیبی ندیدم، اصلا من خواب نمیبینم.
-حتما یادت رفته، خوابها واقعیتای نادیده گرفته شده ان، من میتونم این واقعیتارو برات تعبیر کنم.

نیلو خداخدا می کرد که این یکی از کابوسایی باشه که توی اتوبوس نشستنای بی پایانش می دید، اما کمر تنگ لباسش و خالکوبی سیاهی که رو دستش داشت خیلی‌ واقعی به نظر میومدن.
-بچه ها، مطمئنید خواب نیستیم؟ من نمیتونم باورکنم، شما عجیب شدین و من...رنگ موهام عوض میشه.
-بانو نیلو، اگه همینجور تو این بیابون بمونیم شکست میخوریم، باید به محل نبرد برسیم.

نیلو هنوز به لحن جدید کیمیا و مبارزه طلبی هاش عادت نکرده بود، درواقع کابوساش در مقابل این گرما و راه باز کردن بین جنگل انبوه وقتی یه لباس دست و پاگیر و تنگ پوشیدی و یه تابلو تو دستته یه رویای عالی محسوب میشد.

تق!

نیلو سرش را به نزدیکترین درخت کوبیده بود تا بیدار شه اما در عوض درخت با صدای جیرجیر کنار رفت و کیوسک نارنجی رنگی که بالاش نوشته بود ورودی پدیدار شد.

همه ی گروه هماهنگ دست زدند و هلهله کردند.
-تو راه ورودو پیدا کردی!
-نیلو باید کله شو به درخت دیگه ای زد تا راه خروجو پیدا کرد.

نیلو سریعا از علیرضا فاصله گرفت و درحالی که پیشونیشو می مالید به پنجره کیوسک نزدیک شد.
درون کیوسک گرگ خاکستری و چرک بزرگی پا رو پا انداخته بود و دندونای زردشو با خودکار تمیز می کرد.

-سلام! امممم، شما احیانا نمیدونید اینجا کجاست؟
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟
-ما تیم نداریم، میخوایم برگردیم، میشه بگید چجوری میشه ازینجا بیرون رفت؟
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟
-مردک بگو ما کجاییم تا نداده ایم چشمانت را میل داغ بکشند.
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟

-بنظرم شنل قرمزی ای که خورده فاسد بوده.
-از همه ی‌ بازیها متنفر بود!

-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟

-ما وقتی فرم پر کرد اسم تیم نوشت، کلی تف!
-هاااا، اسم تیم تف تشته.

-به به، به لیگ کویی خوش اومدید تف تشت، این کلید واسه رختکنتون، از در سمت چپ برید، موفق باشید و زنده بمونید.

-گرگ کثیف از چی حرف زد؟ مگه قرار بود چیکار کرد؟!

-به به، به لیگ کویی خوش...

فری به سرعت نیلو رو به طرف در هل داد تا تابلوی سرکادوگان رو بر فرق سر گرگ نکوبه. بقیه گروه هم با ترس و لرز از در کوچک رد شدند و به راهروی دراز و تاریکی وارد شدند.

-اصلا حس خوبی نداشت! چرا اینجا اومد، میتونست تو همون جنگل شکار کرد و زندگی کرد.
-هی، این در روش شماره ی هفته!
-بازش کنیم.
-علیرضا کلیدو بده.
-هیچ کلیدی نتونست مارو به خونه برگردوند.
-علیرضا!
-شما حداقل لباس داشت! علیرضا هیچی نداشت، علیرضا شانسم نداشت!

با یک اشاره ی فری، هنری و آغامحمدخان علیرضا را گرفته و تکاندند. کلید رختکن با صدای دنگ به زمین افتاد و نیلو در را باز کرد.
-حیف که تنفر وجود نداشت، وگرنه علیرضا از همتون متنفر بود.
-اینجا چقد دلبازه. مبله ست.
-بوی قهوه س که میاد؟
-دوستان وفادار و زحمتکش! این پاداش ماست.

-به جادوگران خوش آمدید!

با صدای فریادی که از پشتشون اومد همه نیم متر به هوا پریدید. مرد چاق و قدکوتاهی که کت شلوار قرمز و کراوات طلایی پوشیده بود با نیش باز به آنها نگاه می کرد.
-خیلی خوشحالم که اینجارو پیدا کردید عزیزانم. فردا صبح بازیتون شروع میشه.
-چه بازی ای؟
-از بازی متنفر بود.

-دنبال من از این طرف بیاید.

بچه ها وارد اتاق کوچکتر و تاریک تری که پر از دسته جارو و خرت و پرت بود شدند. روی دیوار اتاق تشت قرمزی که پر از مایعی بود نصب شده بود.
-فکر نکنم خبری از پاداش باشه.

-سرکادوگان، شوالیه ی بی باک و وفادار، باعث افتخار ماست که دراین مسابقه شرکت کردید. شما مهاجم تیم خواهید بود.

نیلو با تعجب به مرد چاق که به طرف او ایستاده بود و فریاد می زد نگاه کرد، اما نگاه مردچاق به تابلو بود.
-ما تهاجم را دوست داریم، برای ما هم افتخاریست مردک غریبه ی چاق.

-و شما!
-من؟
-ملانی استانفورد مرگخوار زرنگ و همه فن حریف، شما دفاع تیمو به عهده دارید.
-ملانی چی چی؟ عه اسم این دختره ست. از چی دفاع کنم؟

-اینیگو ایماگو ملقب به گوگو!

فری فکر نمیکرد با این ابهت و لباسای سیاه و موهای پریشون اسم به این گوگولویی داشته باشه بنابراین عکس العملی نشون نداد.

-وجود رویابینی مثل شما که از واقعیت های آینده باخبره مطمئنا تاثیرگذار خواهد بود. شما هم مهاجم تیم هستید.
-حتما، من طبق خواب دیشب علیرضا میتونم بگم که ما توی آسمون مثل چند پرنده ی خشمگین می جنگیم. همین الان فهمیدم که میتونم بگم. چی؟ تو آسمون؟!

-کریچر!

این اسم برای همه آشنا بود، ناسلامتی همه طرفدار سری هری پاتر بودن. حتی خود علیرضا هم دنبال کریچر می گشت.

-شما جن خانگی و جستجوگر قابلی هستید کاپیتان، همه ما مطمئنیم که گوی زرین رو میگیرید.
-علیرضا دیگه انسان نبود؟ جن خانگی؟
-گوی زرین؟ قراره کوییدیچ بازی کنیم؟!

-آغامحمدخان و هنری هشتم! شاهان قدرقدرت تاریخ، آغامحمدخان مقتدر مهاجم تیم و هنری هشتم همراه با ملانی دفاع خواهد کرد. باوجود شما فردا نبرد پرافتخاری خواهد بود.
-بلاخره کسی به اهمیت ما پی برد.
-اگه ملانی خانوم رخصت بدن پرپرشون می کنیم.
-تو کوییدیچی که فقط درموردش خوندیم؟
-هری پاتر همیشه گوی رو کشکی گرفت، نباید کار سختی بود.

-میمبله میمبلوس تونیا!

-
-تویی؟
-نه بابا من گوگو بودم.

-میمبله ی جوان و وفادار، شما فردا از دروازه ی تف تشت دفاع خواهید کرد.

همه به همدیگر نگاه می کردند تا دروازه بانی که چنین اسم عجیب غریبی داشت را بشناسند. ناگهان زیپ کوله ی نیلو باز شد و کاکتوسی که برای خوابگاه خریده بود با سایز دوبرابر و چشمان درشت پدیدار شد.

-اون چجوری میخواد دروازه بانی کنه؟
-باورم نمیشه.

-بازی فردا سرنوشت شمارا معلوم خواهد کرد، گوی زرین کلید شماست، تیمی که گوی زرین را داشته باشد به خانه بر می گرددو تیم دیگر به مسابقات دیگری فرستاده می شود.

-علیرضا کلید برگشت داریم!
-زندگی پر از تناقض های مضحک بود.

-بازی شما با تیم ترنسیلوانیا و در ورزشگاه جنگل های آمازون خواهد بود. هرکدوم یکی از جاروهای پرنده را بردارید و تمرین کنید. براتون آرزوی پیروزی و شادی میکنم.

-ترنسیلوانیا یعنی مث اون کارتونه هیولا و ایناان؟
-با کی تمرین کنیم؟
اما مرد چاق از اتاق بیرون رفته بود. پس هرکدوم از تف تشتی ها جارویی که نمی دانستند چطور ازش استفاده کنن رو برداشتن و از دری که روی آن به طرف تمرین نوشته شده بود گذشتن.

چندساعت بعد

-این جاااارووووو دیوونه ست!

فری سوار بر جاروی پرنده دور تا دور زمین می چرخید و نیلو و سایر تیم سعی داشتند که او را آرام کنند.
-نترس! نباید بترسی. مثل اسب سواریه، سر جارو رو یواش بچرخون.
-مثل رانندگی باید بهش فرمون بدی فری شجاع.
-هیچکدوم ازینایی که گفتیدو تاحالا نرفتمممممم.
-اسب عروسکی تو شهربازی چی؟

سرکادوگان که با نوارهای سیاهی که از شنل نیلو بریده شده بود محکم به جارو بسته شده بود با کلافگی به ساعت نگاه کرد کرد. سه ساعت به مسابقه مانده بود و فری هنوز بلد نبود پرواز کند. میمبله بلاجرها رو هم می گرفت و هنری هشتم به جای دفاع سایه به سایه ی نیلو حرکت می کرد.

-ما یه تیمیم، باید مثل یه تیم عمل کنیم. نیلو با جاروت برو پیش فری و همراهیش کن. هنری با چماقت چندتا بلاجر به طرف میمبله بفرست تا بفهمه کدومو باید بگیره و از کدوم جاخالی بده! ما بازی فردا رو می بریم و از اینجا خلاص میشیم.
-علیرضا هم اون گوی لعنتی رو پیدا کرد. علیرضا دلش برای گوشیش تنگ شد.
-به پا خیزید یاران!

دوساعت بعد

بااینکه یک ساعت به بازی مانده بود هنوز تیم تف تشت در حال پرواز بود. امید برگشت به خونه انرژی تازه ای به اونا داده بود. نیلو با چماقش به همه طرف بلاجر می زد و فری تونسته بود با رویاهایی که با خودش زمزمه می کرد ترسش رو کنترل و تمرکزش رو حفظ کنه. همه ی اونا تو فاز ببر یا بمیر فرو رفته و با کمی دلهره منتظر رسیدن فردا بودند.



ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۴:۳۱

there is no justice in the world






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.