هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹
#1
سرباز تیت
VS
مو، اسبشان.


با لباس های مرتب وارد در خانه شماره ۱۳/۵ گریمولد رو باز کرد، نگاهی به ساعتش انداخت و صداشو تو گلو انداخت.
- دیویییییییییید.
- جان دداش، مو همینجایوم داد نزن.
_ ها داوود جان تیپوم خوبه؟
- ها بابا وخه خودته جمع کن.
- بیا یکبارم احترام مذری، با اسم با کلاس صداش مکنی نمفهمه. همون داوود کارتَک صدات کنن بهتره.

و به اتاق ریاست خودش رفت، جلوی پنجره ی گردی که شیش هاش از برف به وجود آمده بخار گرفته بود ایستاد و سیگار برگش رو روشن کرد.

- نمدنوم چرا اینا انقدر خبر محفلی شدنم رو دیر مرسونن.

ناگهان صدای بلند و اکو داری توی اتاق بلند شد.

- آیا می‌خواهید وارد محفل شید نمی‌دونید چیکار کنید؟

دستور پاش از شدت ترس بالا پایین شد و پشت میزش قایم شد.

- آیا نمی‌دونید چیکار کنید؟ آیا می‌خواهید وارد محفل شید؟ با کتاب های کمک درسیه "پروفسور بینز و راه مخفی ورود به محفله بینز غیر از ممدشون" میتونید وارد محفل بشید.


ناگهان کفشی به سمت بینز پرت کرد و بیرون آمد.

- خو لامصب مثل آدم وارد شو، اعضای بدنوم ریخت. اصلا تو اینجه چیکار مکنی؟ مگه تو مرگه نمخوری؟
_ ولی من آدم نیستم.
- ها معلومه از ورودت. چی مخی؟ اصلا تو چرا باید کتاب ورود به محفل بدی ب مو؟ برو مرگه بخور.
- پول درآوردن سخت شده باید جاده خاکی هم زد دیگه.
- خا باش بیار ببینوم.

کتاب هارو روی میز گذاشت و قبل باز کردنشون توسط علی جلوش رو گرفت.

- اول مانی؟
- چی؟
- مانی؟
- مانی رهنما ایرانه اینجا نیسته.
- بابا منظور پول، پولشو بده اینا ارزشمند تر ازین حرفان.
- ها خو درست مثل یک روح انسان هم نمیتونی رفتار کنی. بگو!
- سه هزار گالیون.
- یره مگه رو گنجوم، وخه جان عزیزت.
- نمیخای خانم پومانا اسپراوت هم تو صفه اینا جنس اوله باره خوبه.

علی که فکر محفلی بودن از سرش نمیتونست بیرون کنه گاو صندوقش رو باز کرد.

- خا صبر کن.
- باشد.
- خو اعععععع یره لنگ جوراب دگم اینجه بود. اعععععععع.....

یک نگاه به بینز کرد دید حواسش اونوره‌.

- تو نازنین مشکین رنگ اینجه چکار می‌کنی؟ بیا برو تو جیب. هااااااا اینم سه هزارتا.

کیسه سه هزار گالیونی رو گذاشت جلوش و بینز با سرعت برداشت و از اتاق به سرعت نور خارج شد.

- یره اینا از بس مرگه مخورن عقل تو سرشان نیس.

کتاب رو باز کرد چهرش به یک کتاب بزرگ میخورد ولی همش با چوب درست شده بود و تنها یک برگه توش بود که نوشته بود( ریا پُز، پُز ریا)

- هم به دهن همی مرگخوار ملعون باید کاه جا کرد بی فانوسِ متوازی الاضلاع.

کمی به فکر رفت و به معنای این دو کلمه پی برد.

- هاااااااا یعنی گرفتوم چیکار کنوم...داوووووووود.

ناگهان داوود که انگار گوش وایساده بود داخل اومد.

- اون لیموزین جاروی مارو آماده کن.
- ولی علی جان دداش لیموزین ندریم ها!
- صبر کن.

علی چشماشو بست و درخواست یک لیموزین تو ذهنش کرد و چشماشو باز کرد.

- خو حالا دریم.

باهم از خانه خارج شدن و با لیموزین جارو که خیلی دراز بود و یک صندلی سر جارو بود ک راننده و از کناره های جارو صندلی های دیگه ایی آویزون شده بود به سمت محفل رفتن.
محفلی ها بیرون ریخته بودند و داشتند و لیموزین جارو علی نگاه میکردند.

- سلام دداشیا.
- سلام باباجان، این جارو رو از کدوم پارک ورداشتی؟
- همه باهم سوار بشین امروز شام مهمون مو!
- ولی الان ظهره.
- هه. ظهرتونم با مو.
- باباجان چه شده؟

بشیر نمیدونست چی بگه و پریدن بچه تا روی صندلی های جارو شد بهونه ایی برای سکوت.

- باشه باباجان.

تا میخاست سوار بشه علی مانع شد و یکد صندلی عقب تر رو پیشنهاد کرد.

- باباجان فرقش چیه؟
- هیچی، اینجا جای خانم جانه، برا همون.
- ولی باباجان...

هنوز چیزی نگفته رز اومد و رو صندلی جلو نشست.

- ولی بابا جان من به فکر شما و سلامتیه شما بودم. مرلین نکرده تصادف کردین جان من اهمیتی نداره، من پیرم سنی ندارم.
- نمیخای بری؟
- چشم.

با گفتن چشم، به سرعت نور از محل دور شد.

شهر بازی لندن

- رسیدیم!

تقریبا همه حالت ویبره گرفته بودند ولی خبری از دامبلدور نبود.

- پروف گم شد.
- داعاش، نوبت خودته.

ناگهان صدایی از زیر جارو اومد. مردی برون ریش و کلاه بود.

- نه بابا جان این زیر.

همه به زیر جارو نگاه کردند.

- این لرده که.
- نه بابا جان تغییر شکل دادیم. گفتیم شناخته شده هستیم، دردسر نشود.
- ثابت کن.
- هری تو چیز نیستی، فقط پسری هستی که توی موقعیت بدی گیر افتاده.
- خودشه داعاش.

ناگهان گروه مرگخواران، از آنجا با جاروی ماروولو که همه روی هم سوار شده بودن سر رسیدند. و لرد با نگاه های بد به بشیر تا ایستادن جارو ماروولو اونو همراهی کرد. اما چرا؟ این چرا فقط بشیر میدونست و مرگخوار ها.

- اع اینا.
- آخ.
- داعاش این خودشه.
- این پیر مرد چرا خودش رو شبیه ما درست کردن.
- فاصله منو تو تام! فقط رنگ پوست است.
- با ورژن قبل بسیار کیف تر میکردیم.
- ارباب؟
- بله پلاکس.
- کیف تر نمیکنن!
- ما دلمان خواست مرز های زبان را ارتقا دهیم.
- ولی ارباب مرز هارو جا به جا میکنن!
- پلاکس کم بود، دومینیک هم اضافه شد.

علی با دست های پر بلیط برگشت و نفری یک بلیط داد، بخاطر ترس از لرد بلیط هارو به سوروس داد و سوروس با دستای ضد عفونی شده، بلیط هارو پخش کرد.

- ما نمی‌خواهیم.
- ولی ارباب راه نمیدن.
- پس قدرتمند ترین مرد شهر نشدیم که مارا راه ندهند.
- ارباب شما تو در جهان قدرتمند هستین.
- آه معلوم است حواست جمعه بلا.
- بابا جان اینا دعوت بودن مگه؟
- نه ولی گفتم این همه پول مخوام چیکار باید غیر از محفل به فقیر فقرا هم کمک کنم...

البته این حرف هارو آروم در گوش دامبلدور گفت، چون در صورت شنیدن لرد تنها یک کروشیو لازم بود تا دنیای جادوگری دوباره بهم بریزه.
همه رفتند به سمت ورودی که وارد بشن، اول محفلی ها وارد شدن و مرگخوار ها پشت مانده بودند.

- مردک ما را نمیشناسی؟
- نه آقا بلیط بده؟
- ما اعصار ترین جادوگر ماه هستیم!
- ارباب خیلی دارین پیشرفت مید‌ین!

علی از پشت در ها به جلو آمد، و پولی به مرد داد و همرو داخل آورد.

- بابا جان! این همه پول برای چی؟
- دیگه ما اینیم دیگه هوف.

سیگار برگشو روشن کرد و جلو تر از همه رفت.

- یارانمان در موقعیت مناسب بشیر را گرفته و داخل خانه ریدل میکنید، تا اعتراف کند مرگخوار است.
- ارباب.
- بله بینز.
- انتقام چی؟
- بذار برای بعد.

آنطرف تر در میان محفلی ها.

- پروفسور.
- بله تیت؟
- چرا اینجور می‌کنه.
- من هم بی‌خبر.
- داعاش من به علی افتخار میکنم.
-

ناگهان جمعیت ایستاد و علی با صدایی که تو گلوش انداخته بود شروع کرد سخنرانی.

- خب رسیدیم. متأسفانه فقط حق انحصاریه بلیط رو ندادن. امروز شهر بازی در اختیار شماست دوستان راحت باشید.
- داعاش چرا لهجه اش تغییر کرد.

همه با دهانی باز به علی نگاه میکردند و فقط مرگخواران به فکر دزدیدن علی بودن.
اون روز همه با تمام توانشان در شهر بازی، بازی میکردند و شاد بودند. علی خیلی خرج کرده بود.
شب شد، همه بیرون از شهربازی داشتند تلو تلو میخوردن. جوری که هری و لرد سوار یک چیز میشدند.

- خب بچه ها شام خیلی مفصله.

چشماشو بست و ناگهان برج ایفل در لندن ظاهر شد، همه داشتند فقط نگاه میکردند. مرگخوارها انتظار چنین چیزی رو داشتند ولی محفلی ها نه.

- اما بابا جان.‌..
- پروف پروف پروف...سعی نکن تشکر کنی. این مال و اموال برای همه اس.

حرفی برای گفتن نذاشت، همه به داخل رفتند و در بالای برج روی میز شام بودند.
در حال خوردن غذا بودن بچه ها که ناگهان دختری علی دختری رو دید که به اون ها نگاه می‌کنه و دلش رو میماله، ولی مردی قد بلند بود و هیکل و خوشتیب با موهای خرمایی دست دخترک رو گرفت و با لبی خندان اونو سر یک میز برد و غذا داد.
دامبلدور ب کنار علی اومد، علی اشک تو چشماش حلقه زده بود.

- باباجان علی! برای محفلی شدن هیچ وقت این کار ها نیاز نیست.
- ولی مو...مو..
- می‌دونم، اما دیدی که خیلی ها نیازمند هستند ولی افرادی مثل این آقا که دیدی اون بچه رو سیر کرد هستند که اینطور رفتار میکنند. ما هیچ وقت ریا کاری نمی‌کنیم و پول و ثروت و ویژگی های همدیگه رو به رخ هم نمیکشیم.
- فهمیدم پروفسور.

دامبلدور دستی به سر کچلش کشید و بعد از غذا خوردن همه با همه افراد محفل به محفل برگشت.



If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹
#2
- cover me!
- این صدای چی بود؟
- تق تق!

همه مرگخواران حالت، دفاعی گرفتند و اسلحه های خود را درآوردند، ولی هیچ چیزی نبود.
این صدای بازی کانتر بود که در مغز هاگرید داشت تکرار میشد. پزشک از زیر میز خودش بیرون اومد و مغز هاگرید رو دید که داره صدای افکت های کانتر رو در میاره.

- مغزک! مگه مرض داری.
- دست من نیست! Go go go! من فقط افکار هاگرید رو اجرا میکنم.

ناگهان تصویر طرز درست کردن آبگوشت با با دنده های الکساندرا بالا اومد.

- این چه افکاریه؟ میخواین بدون ناظر بمونید؟
- فک می‌کنی!

مثل اینکه فنریر از تصویر دیده شد ناراضی هم نبود، همچنین تام با نیشی بازتر بن تصاویر نگاه میکرد. مغز دیگه طاقت نداشت، ناگهان تصویر درست کردن غذا با اعضای بدن مرگخوار ها در سرسرای اصلی توسط محفلی ها بالا اومد.
یک دیگ لینی بود، یک دیگ دومینیک، یک دیگ ولمورت بود که روش لیمو امانی و سبزی ریختن شده بود و با هر گردش ملاقه غرغر میکرد و‌لبانش تموم میخورد، و هاگرید داشت تیکی روی کاغذ میزد. انگار برنامه ریزی داشت.

- بابا جان من که گفتم سیو نکن و فرمت کن گوش ندادی، البته اگلانتاین اصلا سوپ خوبی نشد. امیدوار بودیم تام خورشت قرمه سبزی خوبی شود.

تام جاگسن با شنیدن اسم اگلانتاین سرش رو بالا گرفت و لبخندی به معنای پیروزی زد.
مغز دیگه توان کشش نداشت و همان زمان بود که هاگرید دچار فرار مغز ها شد و به کانادا فرار کرد.
دامبلدور و هری با چشمانی اشک آلود به فرار مغزهای هاگرید افتخار میکردند، ولی خب از کجا معلوم اشک ها حاکی از نگاه های مشکوک مرگخواران نبود.

- یره اینا چرا دارن به مو نگاه مکنن؟



If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: یک سوال مطرح شده، متناسب با هر یک از گروههای هاگوارتز به آن جواب دهید
پیام زده شده در: ۱:۱۰ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
#3
آفلاین
1.به کدام یک از خصوصیات خودتان افتخار میکنید:
الف)اصالتتون
ب)خوشبینی تون
ج)هوش و ذکاوتتون
د)مهربانیتون ✅

۲.در صورت تکرار قصه ی سه برادر کدام یک را انتخاب می کردید:
الف)سنگ زندگانی
ب)شنل نامرئی ✅
ج)ابرچوبدستی
د)دانش پس از مرگ

۳.از بین اشیا صندوق جادویی کدام را برمیدارید:
الف)کلید طلایی
ب)بطری زیبا و خالی
ج)کتاب نقره ای ✅
د)شمیشر جواهر نشان

۴.هنگام عبور از پل با دوستان صمیمیتون غولی اجازه ی عبور نمیدهد آنگاه شما چه میکنید:
الف)تسلیم شدن و تعظیم کردن بدون هیچ جنگ و خونریزی
ب)پاسخ به معمای غول برای عبور
ج)داوطلب شدن برای مبارزه
د)عبور از پل دیگر که پس از عبور شما خواهد شکست✅

۵.از جادو برای چه استفاده میکنید:
الف)به دست آوردن قدرت
ب)در راه پیشرفت✅
ج)راحتی و آسایش
د)محبت و کمک به دیگران

۶.در برابر چه چیزی کمترین مقاومت را دارید:
الف)جهالت
ب)خواری
ج)گرسنگی
د)تنهایی✅

۷.از چهار جام کدام را مینوشید:
الف)جام پر از مایع خونی رنگ
ب)جام پر از مایع نقره ای رنگ
ج)جام پر از مایع شفاف یا بیرنگ✅
د)جام پر از مایع طلایی رنگ

۸.کدام را مورد دوست دارید قبل از بقیه مطالعه کنید:
الف)غول
ب)سانتور
ج)دیوانه ساز
د)انسان✅

۹.به کدام جادو علاقه خاصی دارید:
الف)جادوی سفید
ب)جادوی خاکستری
ج)جادوی سیاه
د)همه ی موارد ✅

۱۰.از چه حادثه ای بیشتر می ترسید:
الف)از بین رفتن گنجینه ی دانشتان
ب)شکستن چوبدستیتان
ج)از بین رفتن کل زحماتتان✅
د)مرگ یکی از دوستانتان



If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹
#4
- اربابا! این آشنا میزنه.
- ما نمی‌شناسیم پلاکسا. هرکه هست مشتریس.
- آقا مو ایره نمخام!
- یعنی چی؟ داریم جنس خوب میدهیم به تو. قابلیت قهر هم دارد.
- ببخشید، خیلی آشنا میزنید. اسمتون چیه؟
- تو خواج ربیع به مو مگن علی پاتر.
- هریشان کم بود علیشان هم اضافه شد.
- خب به مو چیز بدین دگه.

لرد دیگه اعصابش خورد شد و از اینکه داشت چک و چونه میزد خسته شده بود.

- مردک چیز چیست؟
- مگه شما نگفتِن همه چیز دارین؟
- خب داریم!

و روبه یارانش کرد.

-این چیز را برایش فراهم کنید.
- ارباب مگر شما دانا نیستین؟ پس بگید چیز چیه!
- چیز چیزی است که از چیز درست شده. حالا بروید و فراهم کنید.
- ارباباااااا. شما دانا ترین فرد هستین.

مرگخوار ها در همه جا به دنبال چیز گشتن ولی نبود تا اینکه بلاتریکس که خسته شده بود پیش لرد اومد.

- ارباب چیزی نبود.
- استثناً این را نداریم. حالا این چیز که میگین چه شکلی هست!

بخاطر قوانین سایت مدیران سایت این قسمت را سانسور کرده و دستور دادن صحنه بعدی رو ضبط کنن.

-حالا گرفتی؟
- ما این چیز را نداریم!
- مو الان مخام. مافیامان تموم کرده، مشتری دم دره.
- نداریم مردک خجالت بکش.

ناگهان علی صدایش را بالا برد و به قول معروف زد به در سلیطه بازی.

- یره اگه نَدِن موروم سر صدا مُکنوم مشتری هات بپرن.
- ارباب بذار یک کروشیو بزنم تا دهانش بسته شه.
- نه بلا اگر این کارا بکنی صدایش باعث درد سر میشود و باز هم مشتری نمی آید.
- دیگه مو نمدنوم یا گیر میارین، یا همینکه گفتوم.

حالا مرگخواران بودند و علی که باید اورا راضی نگه می‌داشتند، تا مغازه از دست نرود.


ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۱:۲۱:۳۹
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۹:۲۳:۲۶


If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۴۳ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹
#5
پیر مرد از ما دور شو.

همه داشتن هاج و واج به در نگاه میکردند. دری بزرگ و با شکوه بود که با ذرّه های طلا و نقره آرایش شده بود.

- خب چیکا کونیم؟
-باید در بزنیم!
- کی بزنه؟
- میشه من بزنم؟

صدای بینز به گوش همه رسید و سر ها به سمت او چرخید.

- بینز؟
- بله جانم به فدای تو!
- تو نه جان داری که فدای ما کنی، نه اصلا جان داری که در بزنی.
- دو جان در یک جمله. ارباباااا!
- ما اربابی هستیم خلاق، البته اگر خودمان بشویم خلاقیت بسیاری داریم!

بینز فاز معترضانه برگشت و با گفتن کلمه ایش صحنه رو ترک کرد. تا به خودشان جنبیدند، هاگرید مشتی به در زد و صدایی از در درومد.

-کیستی؟
- هاکرید عزیزِ دوست داشتی.!
- نشناختیم ؟
- خب گوفتم دیکه حالا بشناس.

بعد جر بحث بسیار در با هاگرید بر سرِِ، سلبریتی بودن در حالت قهر گرفت.

-اصلا ما قهریم!
-چه درِ زیبایی! چه کمالاتی؟
- این تکراری شده است. در تمام سوژه در حال مخ زدن بودی.
- بیا اینم فهمید رودولف.

بلاتریکس با گفتن این حرف قابلمه مروپ را به اهههوم رودولف زد و تو دهنش گذاشت تا حرفی نزند.

- در جان! چه میخواهی؟ : دامبلدورِ جارو شده:
- ما قهر هستیم! با ما سخن مگو.
- یکی بره و راضیش کنه. تحمل خاک انداز بودن را دیگر نداریم.
- قهر مال منه! اصلا حالا که اینطوره منم قهرم.

سوژه دیگه شوره لوس بودن رو درآورده بود، پس لرد فریادی بلند کشید که برگ های نه تنها نویسنده بلکه تمام سایت ریخت.

- بس کنید دیگر.

چشمان در پر از اشک شد و با گفتن میرم به در یکی دیگه میزنم رفت. اینطور بود که نسخه ویب که لوس بود درش ساخته نشد و اعضای سایت از این نگرانی در آمدند.

در باز شد. لوستری بزرگ وسط قصر آویخته شده بود. و چندین مجسمه که شکل جیمز باند بودند اونجا گذاشته شده بود. صدایی بلند توجه تمام آدم های اونجارو به خودش جلب کرد.

- نگا دداش گلوم! یک زمانی مو‌ بودومو فلانی و فلانی کریم آقامونم...بود. کریم! کدوم کریم؟ کریم آق منصور.

داخل قصر روی یکی از صندلی علی داشت با خودش حرف میزد.

-ها خلاصه! یره رفتِم دعوا زدم هم خوااااااااا....

با دیدن مرگخوار ها که با نفرت به او نگاه میکردند روی کلمه خوا گیر کرد. ولی محفلی ها اشک شوق در چشمانشون حلقه زده بود. باز هم هری به جلو رفت و دستشو روی شونه علی گذاشت.

- تو لایقه محفلی! ما افتخار میکنیم.

ناگهان علی زد روی دست هری و با عصبانیت.

- یرگه چیز... میرین تو رولاتون موره نمیارین، بعد دیوونه رفتوم اینجه تنها. حالا آمدی میگی لایق محفلی. خو هستوم که ولی کو خبرش.....
- بشیر باباجان! ما داشتیم صبر تورو امتحان میکردیم.

این یک دستی دامبلدور جواب داد.

- پروف یعنی رد شدوم.
- بله فرزندم! ولی یک فورجه همیشه در محفل داری.
- بوگو جون جدت.
- باید مارو در پیدا کردن شیشه عمر همراهی کنی.
- خا باشه. برین طبقه دوم تو اون اتاقه.
- چه عجب پیر مرد خرفت جارو شده به دردمان خورد.

و باز هم دامبلدور از فرصت سو استفاده کرد و خاک روی لرد ریخت و علائم جرونا روی لرد بعد از ثانیه ایی پدیدار شد.

همه داشتند به طبقه بالا می‌رفتند که ناگهان هاگرید آیفونش شروع کرد به زنگ زدند.


نقل قول:
صفحه آیفون( خانم جان)



با این صدا جیمز باند هایی که پایین بودند خیلی فوری بالا آمدند.

- ای گنده بک مارا به فنا دادی. فرار کنید ماراهم بردارید.

علی با یک حرکت انتهاری با گفتن جمله جانم فدای محفل به سمت نگهبان ها حمله کرد و درگیر شد. هری همچنان میخواست بین دعوا برع دستشو روی شونه علی بذاره ولی ویلبرت اونو منصرف کرد. در حین دعوا علی با مشتی که از یکی از آنها خورد به داخل یک اتاق پرت شد و شیشه ایی در وسط اتاق به چشم میومد. همه مرگخوار ها و محفلی ها غیر از علی که تقریبا همه رو زده بود، چشمانشان به شیشه خیره شده بود.


ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۱ ۲:۱۲:۰۸


If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#6
- فنریر خودتو کنترل کن.

این صدای لینی بود که میومد. فنریر از راه تازه رسیده بعد تلاش های فراوان شکمش به صدا در اومده بود. هیچ صدایی نمیشنید.

-با‌ تو هستیم فنر.

چشمان فنریر برق میزد. بزی با ریش بلند و گوشتی با صدای زنگوله اش انگار ندایی بود برای گرسنگیه فنریر.

-بابا جانیا آآاان این چرا اینطور نگاه میکند.

با گفتن این جمله فنریر به صورت وحشی وار به بز حمله کرد. دامبلدور اینور پرید، اونور پرید و در حال فرار بود. محفلی ها و مرگخواران هم بدنبال متوقف کردن فنریر.

-این را دور کنی ی ی ی ی ی د از ما.
-اربابااااااااا.
- فقط صدا نزنید! اورا دور کنید.

ولی فنریر گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. دامبُزدور و لردگولک به بالای درختی بزرگ رفتن.

-ببین فنریر! دامبلدور بد مزس. چطور میخوای هضمش کنی؟
-فنریر جان ما بسیار خوشمزه هستیم تازه با سس بسیار لذیذ تریم.
-,پیر مرد دهانت را ببند.

دامبُزدور از فرصت سو استفاده میکرد و با هر غرغرِ لردگولک گردنش رو تکون میداد.

-نکن بشر! تکانمان نده.
- من یک پیشنهاد دارم.

این صدای تام جاگسن بود که قرار بود پیشنهاد چرته دیگه بده.

- باید فنریر رو راضی کنیم.

همه نگاهی به معنای فحش های رکیک به تام نگاه کردند. بلاتریکس با عصبانیت:
-تام! میشه پیشنهاد ندی!

در همین پاتریشیا با دیدن درخت به ذوق آمد.

- دایی؟

درخت لال بود و با چشمان اشک آلود به طرف پاتریشیا رفت. در همین حین دیگر صدایی از دامبُزدور و لردگولک نبود، و صدای ملچ ملوچ فنریر میومد. پاتریشیا و داییش همو بغل کرده بودند و صحنه احساسی بود.

-
- آخیش! چه قدر خوب.
-اون ملعونو بگیرین!

با صدای بلاتریکس محفلی ها و مرگخوار ها به صورت ارتش گوگوریو به سمت فنریر رفتند.

-پسش بده.
- چیو!
-ارباب رو.
-ارباب کجا بود؟

فنریر متوجه نبود چه چیزی رو خورده.

-باباجان آروم تر فرار کن.
- این صدای چیه از شکمم میاد بیرون.

فنریر به داخل خانه ایی که نزدیک بود رفت و در رو روی خودش قفل کرد.

-نزدیک نشین! وگرنه...
- دامبلدورمون رو بده.

ولی فنریر نمیدونست چه خبره. لردگولک فقط عق میزد و نمیتونست حرف بزنه.
-باباجان آروم باش.
-باید یکم صبر کُنِن.

همه به طرف صدا برگشتند. بشیر با حالت شادمانی و خیلی پر انرژی حرف میزد. ولی بلاتریکس همچنان عصبانی بود.
-الان صبر کردند چه کمکی می‌کنه بشیر؟
-خا باید هضم کنه تا بیاد بیرون خا.

هری تو چشماش اشک جمع شد و دستشو روی شونه علی گذاشت.
- من به تو افتخار میکنم. تو لایق محفلی علی پاتر.
- جدی مگی؟
- آخه کودن ها هضم کنه میدونی چی میشه!
-خو یکم کثیف کاری دره، ولی خا فوقش نه به اون حیوون ملعون صدمه زدِم، نه دامبلدور و لردتان.

ولی مرگخوار ها اینو نمی‌خواستند. از اونور دامبلدور از سکوتِ لرد سو استفاده تمام رو میکرد.

-بابا جان بیا و کنار بیا. تو لیاقتت همین زنگوله بودنه.
-
-میدونم سخته باباجان ولی قبول باید کرد.

چند دقیقه ایی گذشت و پشت در دعوا بود که چطور دامبلدور رو از شکم فنریر بیرون بیارن. ویلبرت چراغی روی سرش روشن شد.
-بشیر! چرا از قابلیتت استفاده نمیکنی؟
-آخه این معتادالدوله چه قابلیتی داره‌.
-یره درست صحبت کن. مو مدنوم معتادوم مو مدنوم معتادی بده، ولی خب مو دلوم پرررر مزنه یکبار دیگه ....
- چی میگی بشیر دیالوگ مال اینجا نیس.
-خو آرزو کن که دامبلدور و لرد از شکمش بیاد بیرون.

بشیر کشیده بود و مغزش Error داده بود و فقط شاد میزد. چشماش رو بست و تمرکز کرد. ناگهان خانم شاکری اونجا ظاهر شد.

-بشیر! گفتیم دامبلدور نه این.
- خا صبر کن دوباره.

چشماش رو بست، تمرکز کرد، تمرکز، باز هم تمرکز.
ناگهان یاران ارباب حلقه ها ظاهر شدند.

- حملههههه!

ناگهان گاندولف و یارانش متوقف شدند.

-اینجا کجاست؟
‌- این چرا شبیه دامبلدوره.
- بیشتر شبیه ابرفورته.
-دامبلدور کیه؟
- بزرگترین ساحره اعصار.
- نخیر! لرد بزرگ ترین ساحره اعصاره.

با صدای پلاکس زاخاریاس و پلاکس شروع کردن دعوا کردن. ولی علی همچنان داشت تمرکز میکرد.
بعد دقایقی تمام ارتش Avengers و گروه marvel اونجا بودند علی از کنترل خارج شده بود. هری از ارتش سرخ گذر کرد و دکمه restart علیو زد و از اومدن شخصیت های جدید جلو گیری کرد.

-یره ایی چه کاریه. بعد چند تا شکست رزرو چه کاریه!
- یک پیشنهاد دارم.

و باز هم پیشنهادات تام جاگسن.

-چرت باشه رحم ندارم.
- نه نیست. از معجون های هکتور استفاده کنید تا استفراغ کنن.

لیسا که تا الان به حرف نیومده بود، به حرف آمد.

-پیشنهاده" خوبیه" بد" نیس، ولی من با پیشنهاد قهرم.

پیشنهاد تام با اینکه خوب بود ولی دردسری جدید پشتش بود.









If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: جادوگرام
پیام زده شده در: ۰:۵۰ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#7
آیدی: Ali.Basher.mhd

مهراد منها همراه جهانِ دنیابدبخت در هالووین شله- استوری


وقتی میدی پلاکس نقاشیت کنه. استوری




تصویر کوچک شده



کپشن:
یادش بخیر هالووین شله اییی بود لامصب.
#هالووین_مبارک


کامنت ها:

لرد ولدمورت: یاران ما اینجا چه میکنن.

ننه گل نسا: هم خاک به ننگت کنن. خا تو که اونجایی دوتومن نون بگیر‌‌.
پاسخ ننه گل نسا: ننه تو مگه جینستا دری.

هری:

رودولف: ننه گل نسا چند سالشه؟
پاسخ ننه گل نسا به رودولف: ننه جان بزن 09....
پاسخ علی به ننه گل نسا:
پاسخ ننه گل نسا به علی: ننه جان او بابای....بیییییییب.... سانسور.....هیچی برام نذاشت که.....



If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






جادوگرام
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
#8
سلام و خسته نباشید خدمت اعضای سایت.
تاپیک داریم چه تاپیکی.

خب نکاتی رو باید در این تاپیک عرض کنم که این تاپیک با اجازه ناظران گرامی زده شده.
بریم سراغ اصل مطلب.
این جا شبکه ی اجتماعی جادوگرانه و جاییه که فرض میکنیم اگر جادوگرا (شخصیت های ایفای نقش یا کتاب هری پاتر) اینستاگرام داشتن چه چیزی پست میکردن و چه پیام هایی برای هم مینوشتن؟ این پست ها میتونه مال شخصیت خودمون باشه یا سایر شخصیت ها. اگر خواستین عکسی رو قرار بدین به عنوان پست یا استوری حتما به شکل لینک باشه مثلا:
وقتی کسی جک بی مزه تعریف میکنه
این رو میتونید به عنوان استوری هم قرار بدین.
و میتونید عکستون/ پستتون رو هم به این شکل قرار بدین.

تصویر کوچک شده

کپشن رو زیرش خواستین بذارید.


و این طور بگم هر طوری که میتونید عکس رو اینجا بارگذاری کنید.
و نکته بسیار مهم که باید بگم اینه که پشت سر هم پست نذارید، بعد از سه تا پست میتونید پست خودتونو بذارید، یا اگر به سه تا پست نرسید، بعد از سه روز میتونید پست بعدیتون رو بذارید.
خب عرف سایت رو هم نگه دارید و پست های مثبت ۱۸ هم نذارید، هر پستی که میخواین بذارین قبلش فکر کنید که توهینی به کسی نشه و اگه حتی فکر میکنید ممکنه کسی ناراحت بشه از گذاشتن پست صرف نظر کنید یا از قبل هماهنگ کنید که به کسی توهین نباشه و سو تفاهم پیش نیاد.

اوممم یک آیدی خاص هم بذارید و لینک عکس دلخواه برای پروفایل بذارید.
و اینکه دیگه نیازی نیست لینک هاتون رو که میخواین نشون بدین تو چت باکس بذارید. اینطور هم خیال لرد سیاه راحته که دیگه نیازی نیست هی تذکر بدن و میتونین لینک هاتون رو اینجا بگذارید از چت باکس دست بکشید.
( دست به ریشش می‌کشه)
و میتونید به شکل رول هم بیارید. حالا خلاقیتش به خودتون بستگی داره.

خب امیدوارم چرخش بچرخه براتون. چاک برار.


ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۴ ۱۵:۲۹:۴۶
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۴ ۲۳:۰۱:۴۷


If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
#9
صحنه های زندان پارت یک


قدم هاش سنگین بود. با دمپایی های نارنجی و شلوار پیراهن گورخری که پوشیده بود، قدم برمیداشت. صدای زندانی ها بلند شده بود. رینگ مبارزه آماده بود. علی نفس هاش با آب دهنش میومد بیرون. ناگهان صدای یکی از طرفدارانش بلند شد.
-سلامتی “کاف” کاشون “ت” تهرون “ناف” شمرون
“جیم” جیهون “نون” نونو “ر” رونو “ک” کووووووووو

-
-وووووچـــــه. سلامتی برادر علی، سلامتی موسی کو تقی بگو براچی؟
همه باهم: براچی؟
-که نذاشت نقیشون بیاد تو خیابون و به اون بگن اسکل. اسکل بودنو به جون خرید. لعنت به دشمن علی، بگو بشباد.
- بشباد.

علی توی رینگ رفت. قدمش رو محکم برداشت. دستاش رو بالا گرفت و با طرفداراش خوش میگذروند که یک دفعه غولی بزرگ پشت سرش ظاهر شد. اولش متوجه نشد ولی با صدای بلند غول که به سینش میزد متوجه غول شد و از جا ایستاد.

-یره سِقِت سیاه علی. الان مو باید با این یَل یَل بجنگوم.
-بیاااا جلووو.

علی رگش زد بالا و برگشت. نگاهی به هیکل غول کرد.

-آمدوم پدررررررر سسسسسصلواتی. همچین بزنومت که صدا سگ بدی.

غول حمله کرد، علی از بین پاهاش اومد پشتش و پرید بالا سرش و هرچی کلمه که حرف "ک"داشت رو بکار میبرد.
-مرتیکه کیوووووت.

خب کیوت نبود خدایی، ولی آقای سانسور سایت، بعضی جاهارو سانسور میکنه.

انقد اون بالا وایساد و گلوی غول رو فشار داد تا غول به زانو نشست و موی رگ های صورتش در حال ترکیدن بود. علی به کنار رینگ رفت نه مثل اینکه داره به بالای رینگ می‌ره. غول روی زمین داشت سرفه میکرد. برگشت و رو به طرفداراش دستاش رو بالا گرفت. با صدای بلند داد زد ( آر کی اوو) و پرید روی غول و غول ناک اوت شد. علی مسابقه اول رو با پیروزی به پایان رسوند.

این داستان ادامه دارد....





ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۴ ۱۵:۳۲:۱۶
ویرایش شده توسط علی بشیر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۴ ۱۵:۳۴:۱۷


If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦






پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
#10
تغییر


پارت یک

میدونی! تغییر همیشه هست، ممکنه یک آدم برگرده و تغییر کنه. حالا ممکنه بد بشه یا خوب. هیچکس رو از بدی های گذشتش قضاوت نکن، شاید امروز صبح تغییر کرده باشه و پاک شده باشه. ولی خب، هیچ وقت کسیو از روی خوبی های گذشتش هم قضاوت نکن، ممکنه همین امروز صبح، کثیف ترین آدم شده باشه. پس ببین بحث دید آدم هاست، که گاهی تغییر میکنه.

هوا عالی تر از همیشه و پروانه های رنگی در کنار گلدون ها پرواز می‌کردند.
در تالار هافلپاف راه می‌رفت. شاد بود و سر زنده. تنها کسی بود در مدرسه حتی اسلیترینی ها هم از او خوششان میامد. اما نه برای خودش، بلکه دست میگرفتن و بعضی اوقات مسخرش میکردن. در تالار رو باز کرد، و باز هم مبل زردی رو دید که با رز اونجا می‌نشست و خاطرات خنده داری رو رقم می‌زد. ولی با اولین کسی که رو به رو شد، زاخاریاس بود.

-بععععععععععععععع برارگفته زاخار...چکار مُکنی؟
-بعععععععععع علی آقا! مرسی خوبم چیکار کردی با محفل؟ قرار بود عضو شی.
-ها دگه. داریم میایم پیش شما.
-به سلامتی.
و گرم صحبت شدند. و اما...

چند ساعت بعد از اومدن علی به تالار


رز ویبره زنان به طرف تالار می‌رفت. خوشحال به نظر میومد. در تالار باز کرد و با مبل زرد رو به رو شد. نیشخندی زد و تا سرشو بالا گرفت با زاخاریاس رو به رو شد.زاخاریاس در حال خوندنِ کتاب آموزش نظارت بود، و هواسش پرت کتاب بود.

-سلام زاخار! چطوری؟
-اع سلام. تو خوبی؟
-مرسی. میگم! از علی خبر نداری؟
-برعکس اینجا بود، ولی رفت.
-ای بابا! کارش داشتم. نفهمیدی کجا رفت؟
-نه والا.


جنگل سیاه


قدم هاشو محکم برمی‌داشت و از چیزی ترس نداشت.

-من مانده ام تنهای تنهاااااا، من مانده ام تنها، میانه سیل شله! قیمه اش کوووو، نمکش کوووو. کوکاکولاااا....

خواندنِش قطع شد. ناگهان حس کرد چیزی در اطراف اون پرواز می‌کنه. سمت راست! سمت چپ. نه چیزی نبود. صورتشو برگردوند، ولی حتی فرصتِ دیدن هم نکرد.

هاگوارتز. حیاطِ ساعتِه بزرگ.


رز روی سکو نشسته بود چشماشو بسته بود و داشت از هوا لذت میبرد. ناگهان علی ازجلوش رد شد، و به سمت در ورودی مدرسه رفت. در همان حین رز چشماشو باز کرد. به سمتش رفت و علی رو صدا زد ولی جوابی نشنید.

-علی! هوی!

قدم های محکمی بر میداشت، انگار نه انگار کسی صدایش زده. عجیب بود. رز بدنبال علی رفت ولی علی جوابی نمی‌داد.

-با توام صبر کن.

دوید و دستشو گذاشت روی شانه علی ناگهان علی برگشت. صداش دو رگه شده بود. مشت ها گره کرده، گره اخم ها از مشت ها بیشتر بود. انکار داشت مقاومت میکرد.

- دستت رو بردار.
- اوهو، از کی تا حالا زبونت عوض شده؟

نفسی عمیق کشید، اما لرزشی در نفس هایش حس میشد.
رز فکر میکرد بازم علی میخواد سرکارش بذاره. توجهی به اخمش نکرد. دست علی خود به خود به سینه رز زده شد و روی زمین افتاد.
حس معذرت خواهی توی چشمای علی موج میزد، قدم اولو برداشت تا کمکش کنه، ولی نمیشد. رز روی زمین افتاده بود و باور نمی‌کرد این علی باشه. اشک تو چشماش جمع شد. بلند شد و به اشک ها اجازه پایین آمدند نداد. قدم هایش رو به سمت علی محکم برداشت و تو گوشی به علی زد. به دستاش نگاه کرد. آیا این رز بود؟ آیا این علی همون علی بود؟ این دفعه اشک ها به چشمان رز غلبه کردند.‌ به دست هایش خیره شده بود و صورت علی رو به پایین بود. هنوز مشت هاش رو گره کرده بود. به سمت عقب رفت و صورتشو برگردوند و فرار کرد. هنوز به حوض وسط حیاط نرسیده بودند که علی رز رو صدا کرد. رز ایستاد و دست هایش رو جلوی صورتش گرفته بود.

- رز؟

جلو تر رفت، انقدر جلو که چهرش توی آب حوض افتاد. رز بعد از مکث طولانی رو به علی برگشت. ولی ناگهان سرجاش ایستاد. خیره به آب حوض بود. یک‌ نگاه به علی و یک نگاه به حوض کرد. داخل حوض علی به درختی بسته شده بود که مرگخوار ها دورش کرده بودند. صدایش غرقِ بغض بود.

- ع ع علی؟

علی جوابی نداد. انگار نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده.

-ع علی، ای این!

علی ساکت بود، انگار زبونش دست خودش نبود و فقط داشت مقاومت میکرد. صورتشو برگردوند و غیب شد.

-نه نه علی!

اما دیر شده بود، علی نبود و رفته بود.




If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn


از یه جا به بعد، میترسی یکی بیاد دوست داشته باشه،
بره تنهات بذاره عاشقت نباشه، اینو یادم دادی اینو یادت باشه.⁦










هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.